یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391
مهتاب
مهتاب
از جلو میرفت؛ نه مستقیم، تقریباً یکبر؛ طوریکه نصفی از صورتاش را میدیدم؛ و لبخندش را، که مژده داشت، شیطنت داشت، یا چیزی دیگر. لبهاش مرتب میجنبید؛ تعارف میکرد. بو ماهی پاککرده همهجا را پُر کرده بود؛ بو، و صدای قرائتِ قرآن، که از فاصلهای دور میآمد. در را که باز کرد، بیشتر شد؛ بهقدری که یکهو پرت شدم عقب. مهتاب، وسطِ اتاق خم شده، با یک دست جلو چادرش را گرفته بود و با دستِ دیگر، سینی استیلِ دستهدار را که سه فنجان چای توش بود. جایجایی از سینی برق میزد، بیآنکه منبع نور معلوم باشد.
از خودم پرسیدم: چرا سه تا؟!
ایرج دست گذاشت پشتام که بروم تو . هنوز خنده رو لبهاش بود. پرسید: آشناست؟
نمیتوانستم جواب بدهم. فقط سر تکان دادم. قفسهی کتابها همانجایی بود که ما میگذاشتیم. قابعکسِ هدایت جاش را به پرترهای از مارکس داده بود.
ایرج گفت: سرِ پا خسته نشوی!
و به صندلیای که کنجِ اتاق بود اشاره کرد؛ جاییکه زمانی تختِ باریکی بود شبیهِ نیمکت با رویهای از قالیچهی نازکِ مخمل؛ کنارِ فرشِ زمینه سرخِ تمیز که مدام صدای قدمهاش را پنهان میکرد. دلام نمیخواست برود، ولی عادتاش بود؛ با احتیاط، پاورچین تقریباً، میآمد، محجوبانه سلام میکرد؛ حال و احوالی مختصر؛ چایرا میداد و زود میزد بیرون. بعد از آن، رفت و آمدِ استکان و نعلبکی بود تا یکساعت قبل از ناهار، یا قبل از شام، البته اگر مهمان میماند، یا مهمانها، که نوبتِ خوردنِ اولین قرص بشود، کاپتوپریل. گفته بودند شکمِ ناشتا تأثیرِ زیادتری دارد.
ایرج مشغول توضیح دادن در بارهی داستان جدیدش شد؛ دستهای کاغذ که جلوش بود و مرتب ورقشان میزد. گفت: تو مایههایی است که تو دوست داری؛ نه از لحاظِ ساختاری؛ مضمون؛ تقریباً چیزی شبیه به آخرینِ داستان مجموعهی (کمی از کابوسهای من) است؛ چه بود اسماش؟
در آن، داستاننویس میمیرد؛ زناش میماند با کومهی بزرگی از دستنوشتهها، حاصل یکعمر قلم بهتخمِ چشم زدنهای بیفرجامِِ شوهرش، که نمیداند چهکارش کند؛ البته فقط با نوشتهها؛ با خاطرات خوب کنار آمده است؛ انگار نه انگار کَساش از کنارش رفته باشد، تنها مانده باشد.
ایرج گفت: دلام میخواست بخرماش؛ خب، منهم از اینجا خاطره دارم؛ یکعمر؛ کم ماکارونی خوردم؟
متوجه نشدم کی جواباشرا داده بودم، چه گفته بودم، یا چه شده بود که موضوع عوض شده بود. قهقهه زد. ماکارونی را خیلی دوست داشت؛ همه میدانستند، از دوستها گرفته تا آشناها. فلاکس چای را از کنارش برداشت و نزدیک به گوشاش تکانتکان داد. خالی بود. مهتاب معطل نکرد؛ دوباره چای آورد؛ سه فنجان.
از خودم پرسیدم: چرا سهتا؟!
عادت نداشت کنار ما بنشیند. فراموشکار هم نبود، هیچوقت؛ اگرچه گاهگاهی صدای جرعهجرعههای تنهاییاشاز آشپزخانه بهگوش میرسید؛ آنهم اگر ساکت میماندیم، اگر گوش تیز میکردیم؛ اگر میشنیدیم، ضعیفتر از تیکتاکهای ساعت؛ ساعتِ ناپیدایی انگار چسبیده به سقف، که از هر کنج و کنار حضورشرا اعلام میکرد و ما همچنان غافل بودیم؛ غافل.
ایرج گفت: بسوزد پدرِ بیپولی. ناچار کرایهاش کردم. خاطرات از یکطرف، دلبازیاش از طرفِ دیگر. تازه، زندگی تو خانهای که قبلاً یک نویسندهی دیگر هم توش بوده حال و هوایی دارد؛ اصلاً به آدم نیرو میدهد؛ انگار هنوز هستند. راستاش حس میکنم از تنهایی درآمدهام؛ تا کی یالقوز میچرخیدم؟
تنهایی، نویسنده و دلبازی، چشمهام را چرخاندند تو اتاق؛ چهقدر سایه؛ چهقدر زاویه، چهقدر گرد و غبار. سایهها، زوایا و....
بو ماهی آمد. حتماً رفته بود آشپزخانه ماهی کباب کند. ایرج گفت: مالِ این خانهی بغلدستی است، همینکه دیوارِ حیاطاش با ما مشترک است!
قهقهه زد و ادامه داد: رَشتی است. کُشت ما را آنقدر بو کته و ماهی داد خوراکمان. بعضی وقتها هم برام میآورد. کتهای که درست میکند عینِ خمیر میماند خانهخراب!
ما هم دوست نداشتیم اما این اواخر توصیه شده بود دستِ کم هفتهای دو وعده بخوریم. هم ماهی، و هم قرصها را هر روز سه نوبت سرِ وقت. مهتاب نمیگذاشت فراموش کنیم؛ همین باعث شده بود بهظاهر هم که شده، سرِ پا بمانیم.
ایرج، کمکم موضوع را به زناش کشاند که قسم خورده بود تا نوشتن را کنار نگذارد برنمیگردد؛ حالا هرچند سال که میخواهد باشد. گفت: تو شانس داشتی. زنِ خوب اصلاً به آدم انگیزه میدهد بنویسد، کار بکند، زندگی بکند، زندگیِ واقعی!...
: اگر برود چه؟... اگر برود؟...
نیامد، صدای قدمهایی نیامد؛ چه قبلتر، چه زمانی که یکهو پرید و رفت، به سبُکیِ سار.
: اگر برود، اینها که گفتی، همهرا با خودش میبَرَد، حتا همان نصفه و نیمه را که قبلتر بودی؛ تمام میشوی؛ همه چیزت تمام میشود. آنوقت چه میماند از تو؟!
نشنید. عذرخواهی کرد که نمیتواند خوب پذیرایی بکند. خواست چای دَم کند که نگذاشتم. یک مشت تخمهی آفتابگردان ریخت تو نعلبکی و آورد جلوم گذاشت. دندانِ تخمه شکستن نداشتم. برای عوض کردنِ حال و هوا بهشوخی گفتم: کشانکشان آوردی پرتام کنی تو گذشته؟!
گذشتهی ما پیوند خورده بود بههم، انگار از ریشه؛ تیغِ جراحی یا تبر واقعاً، قبل از اینکه فرود بیاید بهبخشی از پیکر، مهتاب خودشرا باخته بود؛ خبرِ سکته، کلاً داغاناش کرده بود، پوکاش کرده بود. همین، تختهای بیمارستانرا تندتند و موقتاً اختصاص داد بهما؛ من، مهتاب، دوباره من. انگار سالنِ انتظارِ هواپیما بود، یا قطار، یا اتوبوس، یا هرچه. بهنوبت میرفتیم؛ خواه برگردیم، یا بپریم. کی میداند کدامیک از ما برگشت؟!..
ایرج فهمید چه حالی دارم؛ برقِ چشمهاش خاموش شد. جواب داد: نمیخواستم ناراحتات کنم. گفتم تجدیدِ خاطرهای بشود و ادای دینی کرده باشم. خب، به قول خودت یکعمر من آمدم ماکارونی خوردم و تو کبابِ ماهی؛ حالا تو....
ماند چه بگوید. اینیکه من میشناختم حوصلهی درست کردنِ نیمرو هم نداشت چه برسد به کبابِ ماهی و ماکارونی آنهم با هم. مهتاب چشمهاش را گرد کرد؛ پنهانی چنگ به گونهاش کشید؛ طوریکه لُپاش کِش آمد و با اشارهی چشم و ابرو التماس کرد نگوییم. به قهر و اخمِ الکیاش اهمیت ندادیم. بریدهبریده و با تأکید گفتیم: ایرججان، میوه، تو خانه، نداریم. تمام شد و رفت!
و رو به آشپزخانه داد زدیم: تو هم که فقط بلدی آبزیپو ببندی به نافِ ما خانم. دلات خوش است مثلاً چای میآوری؟
و از خودم پرسیدم: چرا سه تا؟
برای دیدنِ نفرِ سوم چشم چرخاندم تو اتاق، تو آشپزخانه؛ همهی گوشه و کنار. بیشتر نتوانستم طاقت بیاورم. گفتم: ایرج، دارد فشار میآید رو قلبام. منکه مردِ سابق نیستم. (بایپس)[1]های بدکردار نصفه و نیمهام کردهاند. اینهمه سنگینی برام خوب نیست. بزن برویم بیرون!
خواست بپرسد: به اینزودی؟
خواست بپرسد: مگر همهاش چند دقیقه است آمدهایم؟
نپرسید. شاید هم نمیخواست بپرسد. فقط گفت: چشم!
گفت: متأسفام؛ خیال کردم خوشحال میشوی!
عذرخواهی کرد از اینکه بهقول خودش دهنِ خشک آمده بودیم و دهنِ خشک میرفتیم. درِ اتاقرا که قفل میکرد لبهاش میجنبید، مثل کسیکه فاتحه بخواند. بیرون، هوا بهسرعت رو به تاریکی میرفت؛ سیاهپوسنکها[2] همهی آسمان را پُر کرده بودند؛ با جیروجارشان، با ویراژهاشان از بالا، از پایین و از کنارِ هم. انگار هراسان به هم خبر میدادند. صدای قرائتِ قرآن بلندتر شده بود.
قبل از اینکه از پلهها پایین بروم سر چرخاندم و یکبارِ دیگر به درِ بستهی اتاق نگاه کردم. پشتِ شیشهاش، تو سیاهی، مهتاب، نگرانِ ایستاده بود؛ نگرانِ من، که تنها میرفتم.
سه بامدادِ 18 فروردینماه 1390
