تبليغاتX
نیلوفرهای کبود

پنجشنبه بیست و دوم دی 1390

داستانک

 

مکتب

چوب‌فلک را تهدید‌آمیز تکان‌تکان داد. سعی کرد حرف‌( الف‌) را درست تلفظ کند: من می‌گم اَنِف‌، شما نگین اَنِف‌؛ بگین اَنِف!

همه‌ی شاگردان از ترس‌شان تلاش کردند بگویند‌: اَنِف!

 

22دیماه 1390- کرمانشاه

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 9:56 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم دی 1390

مجتمع مسکونی صدف

مجتمعِ مسکونی صدف

 

 

هیچ‌یک از نود و شش نفر ساکنانِ مجتمعِ مسکونی صدف، متوجه غیبت‌ِ طولانی آقای ‌(‌راستی‌) نشده بودند.

این‌را سرکار‌ِ غلامی‌، مأمور‌ِ اداره‌ی پلیس در گزارش‌اش نوشت. او که از سال‌های دور آرزو داشت معلم‌ِ انشاء شود و از بد‌ِ حادثه و یا تنبلی خودش‌، هرگز به‌آن‌چه می‌خواست نرسیده بود‌‌، همیشه سعی می‌کرد تا جایی‌که برایش میسر است با درج‌ِ کامل‌ِ جزئیات‌ هم دل‌اش را تسلی دهد و هم خودش‌را به‌رخ‌ِ هم‌کاران‌ بکشد.

البته با یک حساب‌ِ سر‌انگشتی می‌شد دقیق نبودن‌ِ آمار را حساب کرد‌‌، چون ساختمان‌، ده طبقه بود و در هر طبقه چهار واحد. گیریم ده در‌صد از ساکنان‌اش مجرد‌، ده در‌صد متأهل اما اجاق‌کور یا بدون‌ِ عقبه‌، ده درصد تک‌فرزند و بقیه‌هم سفت و سخت تنظیم‌ِ خانواده‌را رعایت کرده‌، فقط دو بچه پس انداخته بودند‌‌؛ با پسر یا دخترش کاری نداریم و همین‌طور هم با فقدان‌ِ کامل‌ِ پدر‌بزرگ و مادر‌بزرگ و بقیه‌ی قوم‌ و خویش‌ها‌؛ بنابراین‌، سر‌جمع می‌شود سی‌صد و چهل‌نفر‌.

سرکار‌غلامی نوشت از بین‌ِ نود‌ِ و شش نفر اهالی مجتمع‌، فقط پنج ‌نفر آقای راستی را دیده‌اند‌، سه خانم و دو آقا که اتفاقاً یکی‌شان نزدیک‌بین است و یکی‌دیگر‌شان به‌کمک‌ِ واکر راه می‌رود. پیرمرد‌ِ نزدیک‌بین مدعی بود سایه‌ای‌که بعضی‌روزها از مقابل‌اش می‌گذشته‌، آقای راستی بوده است‌؛ نیازی هم به ارایه‌ی سند و مدرک نمی‌دید‌؛ اما مرد‌ِ میان‌سال گفت او ‌را یک و یا شاید هم دو ‌مرتبه توی راه‌رو دیده‌، که سرگردان بوده است. گفت: من‌که به اسم نمی‌شناختم. هر مرتبه خیال کردم غریبه‌ای است که اشتباهی توی ساختمان آمده‌‌ بین‌ِ طبقات گم شده است. نکردم از‌ش بپرسم اسم‌اش آقای راستی است یا نه!

یکی از خانم‌ها اظهار کرد‌: دیدن که نه‌، شنیدن‌؛ من فقط اسم‌اش را شنیدم‌، آن‌هم اگر حافظه‌ام اشتباه نکند. صدایی‌، خانم یا آقایش‌را یادم نیست هفت‌هشت روز پیش‌ها زنگ زد و سراغ‌ِ آقای راستی را گرفت‌ که هر دفعه بهش گفتم اشتباه گرفته‌، ولی شب‌ِ همان‌روز و روز‌ِ بعدش باز التماس کرد که نتیجه نداشت‌‌. خب‌، چه باید جواب می‌دادم‌؟!

خانم‌ِ (سیفی‌)‌، او را داخل‌ِ آسان‌سور دیده‌ بود. با آب و تاب تعریف کرد‌: همین‌که در را باز کردم و دیدم آن‌جا ایستاده‌، آن‌قدر ترسیدم که نگو. یک نگاه بیش‌تر به من نیا‌نداخت پیرمرد که‌‌؛ دیگر‌، تا پایین زل زد به خودش توی آینه‌؛ ولی من زنبیل را زیر چادر قایم کردم نکند بفهمد کجا می‌روم‌. کیف‌ِ پول‌را هم جوری فشار می‌دادم که دست‌ام خیس‌ِ عرق شد‌!

در جواب‌ِ این‌که از کجا مطمئن است او آقای راستی بوده است‌‌، گفت: از بویش. نه این‌که بوی گند بدهد ‌، یا بوی عطر بدهد یا سیگار و از این‌چیزها... نمی‌دانم چه‌جور بگویم‌، همین‌که می‌گویید کسی به این اسم گم شده‌، من خیال می‌کنم او همین گم‌شده بوده و همین بو را می‌داده است!

اما خانمی که با واکر راه می‌رفت مطمئن بود‌، خودش بوده است. گفت‌: خب‌، من ناچارم یواش‌یواش راه بروم‌، به‌قولی‌ تاتی‌کنان. از خانه‌ی دخترم آمده بودم با یک‌بغل سوغاتی که طفلک از مشهد برایم آورده بود. رسیدن‌ام هم‌زمان شد با قطع‌ِ برق. اگر بدانی چه جانی کندم تا طبقه‌ی سوم‌، کباب می‌شوی به‌حال‌ام عزیز‌جان. همان‌جا سروکله‌ی جوانی پیدا شد عطر و ادوکلن‌زده‌؛ از همین قرتی‌‌های امروزی. عجله داشت برود بیرون. هرچه التماس‌اش کردم یک‌ طبقه اقلاً سوغاتی‌هارا ببرد بالا‌، اهمیت نداد حرمله. هر بلایی سرش آمده‌، حق‌اش است. اصلاً خدای من زده پس‌ِ کله‌اش گم و گور‌ش کرده است!

دربان‌ ساختمان به‌جای جواب‌، پرسید: جوان‌‌؟... کدام جوان؟...

سرکار غلامی عادت نداشت جز به مافوق‌اش، به دیگری، حتا اگر عیالِ خودش هم باشد، جواب پس بدهد؛ خصوصاً در این‌طور موارد ‌آن‌قدر ماهرانه دست‌پاچه‌گی و کلافه‌گی‌اش را زیر لایه‌ی اخم پنهان می‌کرد که پرسش‌گر اصلاً متوجه نمی‌شد کسی‌که گم‌شده‌، از اعضای ساختمان بوده یا نه ‌، پیدا شده یا نه و خیلی از سوال‌های بی‌جواب‌ِ دیگر از این‌دست.

دربان‌، بعد‌تر توضیح داد‌: یک‌هو سروکله‌ی گربه پیدا شد. یک گربه‌ی سیاه‌ِ گردن کلفت. نه ‌که از قبل نباشد ها، بود‌. توی کوچه و خیابان کلی از این‌گربه‌ها می‌بینی که شب و روز سر می‌کشند داخل سطل‌ِ زباله‌ها و کنج و کنار‌ِ دیوار‌ها و چه می‌دانم‌، همه‌جا‌؛ ولی سابقه نداشته یکی‌شان هرشب‌، سر‌ِ یک ‌ساعت‌ِ معین بیاید کنار‌ِ ساختمان‌، زیر‌ِ پنجره‌ی یکی از واحدهای طبقه‌ی دوم جوری میومیو بکند که همه وحشت‌زده بشوند‌؛ آن‌هم نه یک‌دقیقه‌-دو دقیقه که‌؛ کم‌ِ کم‌اش یک‌ساعت. بعد‌، انگار به مرادش نرسیده‌، ناله‌کنان سرش را بیندازد پایین‌‌، برود‌!

به‌گفته‌ی او‌، اهالی معتقد بودند صدایش شوم بوده است‌، مثل کسی که بخواهد خبر‌‌‌ِ نزول‌ِ بلای آسمانی بدهد‌: سیل‌، زلزله‌، طاعون‌، وبا‌؛ و یا مثل کسی‌که هر‌شب بیاید در‌ِ خانه‌ی جماعتی رو به آن‌ها ‌نفرین کند. دو نفر از خانم‌ها که خیلی پیر بودند‌، گفته بودند حتماً ضجه‌ی مرده‌هایی را می‌شنود که عذاب می‌شوند‌؛ و یا عزرائیل‌را می‌بیند که این حوالی پرسه می‌زند‌!

ساکنان‌ِ مجتمع آن‌قدر از این واقعه ترسیده بودند که برای اولین‌بار با هم متحد شده‌، پول گذاشته بودند روی‌ هم داده بودند به دربان تا کلک‌ِ گربه را بکند.

دربان‌، قهقهه زد، دستی به سبیل‌ِ کلفت و براق‌اش کشید و گفت‌: (هوشی‌پلنگ‌)‌، سگ‌کُش‌ِ معروف‌ِ شهر با نصف‌ِ آن حاضر بود نسل‌ِ همه‌ی گربه‌های شهر را بِکَنَد. حالا‌، فقط به‌شما عرض می‌کنم که تقریباً راز‌‌دار‌ِ هم‌یم. گربه که سربه‌نیست شد‌، دو شب بعدش‌، یا سه‌ شب بعد‌، یواش‌یواش متوجه بو شدند که یا از قبل بود و حضور‌ِ گربه مانع می‌شد به دماغ‌شان بخورد و یا این‌که همان موقع‌ها گندش در‌آمد!

کسانی‌که زود‌تر از بقیه متوجه ضجه‌ی گربه و همین‌طور بو شده بودند ساکنان‌ِ طبقات بالا بودند. اول خیال کرده بودند کسی زباله‌هایش‌را داخل‌ِ ساختمان‌، یا بیرون‌، زیر‌ِ پنجره‌ها می‌ریزد. مدتی به‌دربان غر زده بودند و ناچار‌ش کرده بودند به‌دقت همه‌ی گوشه و کنار را سر بکشد. نتیجه که نگرفته بود‌، پنهانی شروع کرده بودند به متهم کردن‌ِ یک‌دیگر. تا این‌‌که ساکنان‌ِ طبقه‌ی دوم جان‌به لب شده‌، دست به دامان‌ِ آقای ‌(‌شرافت‌) زده بودند‌‌.

آقای شرافت خودش‌را به‌طبقه‌ی دوم رسانده‌، با تحکم‌ِ در‌ِ یکی از واحد‌ها را کوبیده و مرتب عین‌ِ موش‌، نوک‌ِ بینی‌اش‌را تکان داده‌، اخم کرده و هرازگاهی عق زده بود و در‌ آخر‌، ناگزیر شده بود ماجرا را به پلیس اطلاع بدهد. او تنها کسی بود که از این پیش‌آمد ناراحت و به‌شدت عصبانی شده بود چون بعد از سال‌ها که از احداث‌ِ ساختمان می‌گذشت‌ هنوز نتوانسته بود همه‌ی واحد‌ها را بفروشد‌، ناچار‌، کرایه‌شان می‌داد. وقتی‌ هم که سرکار‌غلامی آمد‌، بدون‌ِ معطلی او را به کنجی کشاند‌ه‌، زیر‌ِ گوش‌اش گفته بود‌: نمی‌خواهم اعتبار‌ِ این مجتمع برود زیر‌ِ سوال‌؛ حالی‌تان هست که‌ الحمد‌اله؟ لطف بکنید تحقیق و پرس‌جو را بگذارید بعد از این‌که قالِ قضیه کنده شد!

دست به‌جیب برده‌ و غریده بود‌: خدا لعنت کند این آقای راستی‌را‌!

تنها وسیله‌ی عجیبی‌که در اتاق‌ِ آقای راستی توجه‌ سرکار‌غلامی را جلب کرد‌، سه‌چهار متر طناب‌ِ نازک بود که به یک‌سرش چیزی شبیه سبد‌ یا بشقاب بند بود‌‌. توی آن‌، چربی‌ِ ماسیده و ریزه‌های غذا دیده می‌شد....

مأموریت تمام شد‌، سرکار‌غلامی در‌ِ ماشین‌را که باز کرد‌، آخرین نگاه‌را هم به ساختمان انداخت. روز‌ِ قبل خیال کرده بود جز خودش‌، دربان‌، آقای شرافت و دو مأمور‌ِ آمبولانس‌، کسی متوجه بیرون رفتن‌ِ برانکارد نشده بود. امروز هم می‌رفت نفسی راحت بکشد که لرزش‌ِ پرده‌ی اتاق یکی از واحد‌ها را دید. یک‌هو دل‌اش‌‌....

 

17-16 دی‌ماه 1390- کرمانشاه

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 9:54 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم دی 1390

منتشر شد

منتشر شد

 

«فصل‌ها نمی‌خواهند بروند‌» مجموعه‌ای است‌ شامل 20 داستان به‌نام‌های‌: (یوسف‌)‌، (ساحل)‌، (ثبت‌ِ نام‌)‌، (مجالی برای حضور‌)‌، (همایش‌)‌، (وسوسه‌)‌، ‌(آینه‌)‌، (زخمیان‌‌ِ زردِ نغمه‌خوان‌)‌، (‌پشتِ خیمه‌ی وهم‌)‌، (‌زمستان ... و دیگر هیچ‌)‌، (‌به دل‌ِ آینه‌‌ها بشتابیم‌)‌، (خوشه‌ی انگور‌، انتهای پاییز‌)‌، (یک روز‌ِ مه‌آلودِ زمستانی‌)‌، ( فصل‌ها نمی‌خواهند بروند‌)‌، ( خیال‌باف)‌، (‌پنجره‌)‌، (‌شکاف‌)‌، (چشم‌انداز‌)‌، (‌سراب‌) و (‌آن بامداد‌ِ بی‌آفتاب‌)‌، که در 240 صفحه‌، با قطع‌ِ رقعی‌، تیراژ‌ِ 3000 نسخه‌، به قیمت 5800 تومان و با دو جلد‌ِ متفاوت‌، برخی به‌صورت‌ِ شمیز و تعدادی دیگر با جلد‌ِ گالینگور توسط‌ِ انتشارات‌ِ (آشنایی) منتشر شده است.

این کتاب‌، منتخبی است از داستان‌هایی‌که از سی و چهار سال‌ِ قبل تاکنون نوشته شده‌اند؛ به‌عبارتی تاریخ‌ِ نگارش‌ِ جدیدترین داستان‌های این مجموعه‌، متعلق است به 1388 و قدیمی‌ترین‌ِ آن‌ها تاریخ‌ِ 1356‌ را دارد.

ویژه‌گی عمده‌ی «فصل‌ها نمی‌خواهند بروند» تنوع ساختاری داستان‌های آن است. سعی شده است در این کتاب چینش‌ِ داستان‌ها به‌گونه‌ای باشد که نه فقط از لحاظ مضمون و محتوا‌، حتا از لحاظ شکل و زبان هم با هم متفاوت باشند. به‌عنوان مثال‌، در یک مرور‌ِ اجمالی‌، خواننده‌‌ی کتاب متوجه خواهد شد برای برقراری ارتباط با تعدادی از داستان‌ها مثل‌ِ «وسوسه‌»‌، «آن بامداد‌ِ بی‌آفتاب» یا برخی دیگر‌، نیاز‌ِ چندانی به تلاش‌ِ ذهنی و دقت و تعمق نیست‌، خیلی راحت به کُنه مطلب پی می‌برد‌؛ اما بعکس‌، برای ورود به فضای گروهی دیگر مانند « یوسف‌»‌‌، « خوشه‌ی انگور‌، انتهای پاییز‌» و‌.‌.‌. با چالش‌ها و سختی‌های بسیاری مواجه می‌شود. این تفاوت‌ها از لحاظ زبانی نیز آشکار است. در این مجموعه زبان‌ِ برخی از داستان‌ها از نثر فاصله می‌گیرد و بیش‌تر به شعر پهلو می‌زند که برای نمونه می‌توان به داستان‌های «مجالی برای حضور‌»‌، «زخمیان‌ِ زردِ نغمه‌خوان»‌، « زمستان و‌... دیگر هیچ»‌، « خیال‌باف» و یا تعدادی دیگر اشاره کرد‌.

در سال‌ِ جاری‌، بعد از مجموعه داستان‌ِ «شوهر‌ِ ایرانی خانم‌ِ لیزا»‌، «فصل‌ها نمی‌خواهند بروند» دومین کتابی است که انتشارات‌ِ آشنایی از نگارنده منتشر کرده است.

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 14:49 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم دی 1390

داستان و نقد ِ داستان

«سرما»

نوشته‌ی: محمد شکری

سر‌ِ جاده‌، سوار‌ِ وانت‌بار شد. با دیدن‌ِ تابوت‌ِ در‌دار‌ِ چوبین‌، هُری دلش پایین ریخت!... وانت‌بار‌، تیر‌کش بر جاده‌ی اسفالته چنگ می‌زد و پیش می‌رفت‌....

ترس و سرما و باد‌ِ سوزناک‌، مچاله‌اش کرده بود... در آخرین پیچ‌ِ جاده‌، حس کرد تابوت می‌جنبد. یکهو در‌ِ تابوت باز شد. هراسان فریاد کشید و خود را پرت کرد بیرون....

وانت‌بار ایستاد. راننده و دو مسافر‌ِ جلو آمدند پایین‌... با دیدن‌ِ جمجمه‌ی داغان و چهره‌ی خونی‌ِ او بر سر زدند‌:

-         وای خدا‌جان‌! چه جوان‌ِ تنومندی‌! خدا به داد‌ِ پدر و مادرش برسد!

پیرمردی توی تابوت به‌زانو نشسته‌، چشم‌ها را چلاند و خمیازه کشید‌:

-         رسیدیم آبادی‌؟ چه زود رسیدیم!...

و از تابوت درمی‌آید... به افرادی که دور‌ِ جنازه چنبره زده‌اند نزدیک می‌شود‌:

-         چه شده ؟ چرا ماشین وایساده؟ چرا این‌جا جَم شدین؟!

موضوع‌را که می‌فهمد‌، از لابه‌لای دیگران جلو می‌رود... به جنازه نزدیک می‌شود. با دیدن‌ِ لباس و صورت‌ِ جنازه، جیغ می‌کشد و طاقباز می‌‌افتد زمین...

نفس‌های آخر را ‌که می‌کشد می‌نالد‌:

-         آخری‌... پیدات  کردم... ولی‌... چه فایده!‌...‌ آ‌... آآآ‌... آخ!

 

 

***

 

 

نگاهی به داستان‌ِ «سرما»

ترس‌، همواره هم‌راه‌ِ آدمی بوده است‌‌، نه فقط در پاره‌هایی از زمان‌، از اعصار‌ِ دور هم‌، از لحظه‌ی پدیداری‌ِ مولود‌ِ وجود‌ از دل‌ِ مبهم‌ِ نیستی‌؛ که هم‌گام با زمان‌، سمندر‌وار در هر مکان فقط رُخ گردانیده است‌، هم از چهره و هم از قد و بالا‌؛ و عنوان نیز‌، مثل ترس از تنهایی‌( یادماند‌ِ لحظه‌‌ی گشود‌ن‌ِ چشم بر بی‌کران‌ِ هستی و وقوف از دور‌افتاده‌گی‌)‌، ترس از درنده‌گان‌( میراث‌ِ مشاهده‌ی خونین‌نیش‌ِ گرگ‌، گراز‌، شیر و یا‌... در بار‌ِ نخست‌ِ)‌، ترس از دشمن‌( بی‌دفاع پنداشتن‌ِ خویشتن‌ در همه‌ی تهدید‌های قرون و بسیار آسیب‌پذیر‌؛ گویی از هم‌پاشیدن‌، تنها به تلنگری)‌، از قهر و از خشم‌ِ طبیعت‌( از خشک‌سالی گرفته تا سیل و زلزله و بهمن و فوران‌ِ آتش و... که سایه‌‌های خوف‌ناک‌ِ دایمی بوده‌ا‌ند بر تاریک‌روشن‌ِ روزگار ‌)‌، ترس از زاینده‌‌‌‌های او‌هام‌، تاریکی‌‌، ناشناخته‌ها و در رأس‌ِ همه‌، ترس از مرگ‌‌( قضیه‌ی لاینحلی که بی‌گمان تا ابد هراس می‌پراکند بر بسیاری اذهان).

پیش‌روی‌ِ ترس‌، بی‌اعتنا به جا و مکان بوده است‌‌، هم‌چنان‌که به‌اشارت رفت، از پهنه‌ی دشت گرفته تا دل‌ِ جنگل‌، تا مدخل‌ِ غار‌، تا گوشه و کنار‌ِ روستا‌ها و شهر‌ها‌؛ با عبوری زیرکانه در لابه‌لای رگ و پی تغییر و تحولات‌، از مدخل‌ِ تیره‌ی دوران‌ِ بدوی گرفته تا اوج‌ِ روشنایی‌ِ مدنیت‌؛ اگرچه به‌تناسب‌ِ جرأت‌ِ جمعی‌ و یا روحیه‌ی افراد، گاه رنگ باخته است‌‌؛ یا بعکس‌‌. و نیز شرایط‌ِ زیست‌محیطی‌، از قد‌وقواره‌اش کاسته‌، افزوده‌، جامه‌ای جدید بر قامت‌اش دوخته‌، یا بسنده کرده است فقط به تغییر‌ِ شکل و اندازه‌‌های متنوع نقاب.

به‌هر روی‌، آن‌چه برشمرده شد‌، و گروهی دیگر از بیم و بُهت‌ها‌، به‌گاه‌ِ لب‌ریزی‌، از حصار‌ِ دل‌ِ قشرهای گونه‌گون‌ِ جامعه‌، نقل‌ِ مکان کرده است بر صفحه‌ی ذهن‌ِ راویان‌، تا تاریکی‌ِ سکوت‌شان‌را جار بزنند با آهنگی گره‌دار بر سر‌ِ هر کوی و برزن‌؛ و یا لایه‌لایه خوف‌ناک به‌پیچانندشان لابه‌لای اوراق‌ِ کُتُب.

در این راستا‌، «محمد‌شکری – آرش‌« نیز چون بسیاری از اهالی‌ِ قلم‌، اگرچه به‌رنگی و به‌قصدی دیگر‌، ترس‌را دست‌مایه‌ی مناسبی دیده است برای آفرینش‌ِ قصه‌ای بسیار کوتاه به‌نام‌ِ «سرما‌«. ماجرای جوانی‌‌که در هنگامه‌ای از زمهریر‌ی وهم‌ناک‌، از مجهول‌آبادی سر کشیده بر جاده‌ای و سوار‌ِ وانت‌باری به‌قصد‌ِ پیمودن‌ِ مسافتی‌؛ غافل ‌که خودرو‌، محمل‌ِ تابوتی‌ست که پیش‌تر‌، پیرمردی پناه برده است به آن از یورش‌ِ سرما‌. و در ادامه‌، سایر‌ِ قضایا....

در این داستان‌، عامل‌ِ حادثه‌ساز‌، ترس است. اگرچه در روایت‌ِ بیرونی‌، فقط به وحشت‌ِ جوان از تابوت پرداخته شده است و اشاره‌ای نا‌پیدا به ترس‌ِ پیرمرد از سرما‌، تا جایی‌که رانده شده است‌ به گهواره‌ی مرگ؛ که از تقابل گمان و کردار‌ِ آن‌دو‌، تمثیل‌ِ« با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن‌« تداعی می‌شود البته نه در هیئت‌ِ شاعرانه و عاشقانه و یا در مجموع‌، آرام‌ِ آن‌، که رُخ‌ساری دهشت‌‌ناک دارد این‌بار‌: هراس‌ِ یکی از نماد‌ِ پدیده‌ای و امان‌خواهی دیگری در آغوش‌ِ همان نماد .اما در لایه‌های زیرین‌ِ روایت‌، بویژه هنگامی‌که نسبت‌ِ پیر‌مرد و جوان آشکار شود و جدایی و جست‌جویشان‌، خمیازه‌ی ترس را شاهد خواهیم بود‌، به‌کرات.

جوان و پیر‌، وابسته‌اند به‌هم‌؛ نه به‌حدس و گمان‌، به‌استناد آخرین‌ِ کلام‌ِ پیرمرد. بیان‌گر‌ِ رویارویی پدر و پسری‌؛ و یا پیوندی بسیار نزدیک از این‌دست.

هم‌راه با ترس‌، هم‌راه با سرما‌، مرگ‌، مقوله‌ی دیگری‌ست مکمل‌کننده‌ی اضلاع‌ِ این داستان‌، که اگر بند‌ِ از پای واژه‌گان گشوده شود و رخصت داده شود برای پرواز‌شان در کرانه‌ی خیال‌، مناظر‌ِ متعددی دیده خواهد شد کابوس‌وار‌؛ از جمله سرعت‌ِ سرسام‌آور‌ِ خودرو که گویی برای رسیدن به نیستی‌ست که شتاب‌ دارد‌؛ تداعی‌گر‌ِ قطار‌ِ زمان‌؛ یا پیش‌روی‌ِ بی‌درنگ‌ِ دقایق از سرزمین‌ِ زایش تا ورطه‌ی نابودی‌؛ تلاش‌ِ جانانه‌ی صعود به سال‌های عمر‌ از کودکی به‌گمان‌ِ رسیدن‌ِ به‌قله‌ی زیستن‌ در کمال، غافل از شیب‌ِ مخوفِ عدم که کمین کرده است انتهای راه. ‌و‌و‌و... و به‌ویژه این‌که وسیله‌ی سفر‌، این طارق‌ِ طریق‌، محموله‌ی مرگ‌ دارد به‌دوش‌‌، تابوت‌‌؛ گویی مسیحی‌ است که صلیب‌ِ خویش می‌بَرَد به‌قتل‌گاه. ادامه‌ی جست‌جوی پدر برای یافتن‌ِ زاده‌، آن‌هم در تنگنای تابوت‌؛ و نیز‌ شتاب‌ِ سرنشینان‌ِ وانت‌بار برای رسیدن به موطن‌، که از منظری‌، روستا می‌نماید‌؛ و از دیدگاهی دیگر‌، وادی خاموشان‌‌؛ موطن‌ِ جاوید‌ِ همه‌ی رفته‌گان‌، همه‌، زیر‌ِ سایه‌ی مرگ شکل می‌گیرد و پیش می‌رود. 

در این داستان هم‌چنین‌، گریزی زده شده است به جدا‌افتاده‌گی انسان از خویشتن‌‌؛ در قالب فرار‌ِ جوان از زادگاه‌اش و کاوش‌ِ غم‌آلوده‌ی پیر‌مرد برای یافتن‌ِ او‌؛ جمله‌ای که در انتهای داستان درد و دریغ‌ منتشر می‌کند در جسم و جان‌: ‌«‌آخری... پیدات کردم‌... ولی‌... چه فایده!!!».

براستی‌، مرگ‌، راه‌ِ آشتی‌ است‌، راه‌ِ وصال؟ چرا که نه؟ پیرمرد‌، در دل‌ِ تابوت دنبال‌ِ گم‌شده‌اش می‌گردد‌؛ طنز‌ِ پنهان‌ِ داستان‌، هم‌نشینی پدر و پسر در کنار‌ِ یک‌دیگر‌، یکی در صندوق‌ِ نیستی و دیگری هراسیده و لرزان از بیم‌ِ آن‌، ناپایدار نشسته بر لبه‌ی هستی‌؛ که این هم‌جواری نه شکل‌ِ آشنایی دارد و نه نشانی از پیوند‌ِ خونی‌؛ اوج‌ِ از هم گسسته‌گی انسان‌ها‌ست‌؛ بیگانه‌گی تا مرز‌ِ ترس از حضور‌ِ دیگری. و نیز هنگامی‌که وصال حاصل می‌شود، ارمغان‌‌اش بیم و ناآگاهی‌ست‌؛ هراس‌ِ جوان و خواب‌ِ غفلت‌ِ پیرمرد. بی‌دقتی و خود‌گم‌کرده‌گی پسر از سویی و از سوی دیگر‌،کم‌بینایی پدر‌‌؛ نابینایی‌ِ ناشی از وحشت‌ِ جوان و چشم‌های کم‌سوی پیرمرد چه‌قدر زمان می‌خواهند تا گم‌شده‌ را ببینند‌، بشناسند.

با این‌همه ضعف و ترس‌، آیا هنوز امیدی به آشنایی‌، درک و تفاهم هست؟‌!...

اسماعیل زرعی

5 دی‌ماه1390 - کرمانشاه  

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 14:14 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم دی 1390

مردود

مردود

 

 

بو عطر و ادوکلن‌، هم‌راه با عصبانیت و اضطراب فضای ماشین را پُر کرده بود. زن‌، با لبه‌ی چادر‌ِ سیاه‌ِ نو و براق‌، خودش‌را باد می‌زد. التهاب‌ِ صورت‌اش از زیر‌ِ آرایش‌ِ غلیظ‌اش پیدا بود. او تقریباً داد زد‌: برو دیگه. برو. معطل چه هستی؟!

و بی‌درنگ‌، بی‌آن‌که مخاطب‌ِ مشخصی داشته باشد‌، لُند‌لند کرد‌: کمپوت‌ِ گُه. انگار نوبر‌ش را آورده. شده همه‌کاره. یادش رفته خواهرم کردش آدم!

پنجه‌اش را باز کرد و به‌هوا ضربه زد‌: اِم‌، خواهر‌؛ خواهر ها!

گفته‌‌ای در ذهن‌اش جوشید. دهن کژ کرد‌، سر و دست و کمر تکان‌تکان داد و با صدایی تقریباً مردانه به تقلید از کسی حرف زد. هنوز گفته‌اش را تمام نکرده بود که دوباره نهیب زد‌: مگه نمی‌گم برو؟!

راننده‌، لاغر و بلند‌، حدوداً پنجاه و شش‌هفت ساله‌، کت و شلوار‌ِ طوسی با طرحی از چهارخانه‌های کم‌پیدا پوشیده‌، دستمال گردن‌ِ ابریشمی دودی‌رنگی را به گردن‌ِ باریک‌اش بسته بود. با صدایی آهسته و آرام جواب داد‌: چشم‌. باشه. همی حالا!

با حرکتی کُند ماشین را تو دنده گذاشت و از داخل آینه نگاهی به جوان انداخت که پشت‌ِ سر‌ِ آن‌ها‌، خم شده‌، گردن‌اش را از بین دو صندلی‌ِ‌ جلو دراز کرده‌، نگران‌ِ روبه‌رو بود. جوان‌، ریش و سبیل‌اش را تراشیده و موهای سرش‌را ژل زده بود. کت و شلوارش از نویی برق می‌زد.

زن نهیب زد‌: خب پس چرا دس‌دس می‌کنی‌؟‌ بجنب‌‌، آبرو‌مان رفت!

قبل از آن‌که مرد جواب بدهد‌؛ قبل از این‌که ماشین راه بیفتد‌، زن‌، دوباره بدون‌ِ تعیین‌ِ مخاطب غر زد‌: تقصیر‌ِ ماست دیگه‌، زیاد جلو این و آن خودمان‌را کوچک می‌کنیم؛ زیاد قربان‌صدقه‌شان می‌ریم. این‌ها‌م حق دارن برامان تاقچه بالا بذارن‌، آدم حساب‌مان نکنن. از قدیم گفته‌ن هر کی شد خر‌، تو بشو پالان‌اش‌، این‌م یه‌جورشه دیگه‌، پس چه؟

منتظر‌ِ جواب نماند. کسی هم نمی‌خواست جواب بدهد. ادامه داد‌: ماشین‌ِ آخرین مدل‌اش را به‌‌رخ‌ِ ما می‌کشه‌؛ تحصیلات‌ِ دخترش‌را به‌رومان می‌آره. باز قربان‌ِ بیگانه‌ها‌‌، هرچه فیس و افاده بکنن‌، اقلاً آدم می‌گه حقی گردن‌شان نداره....

همین‌ موقع خانواده‌ی پُر جمعیتی انگار خواستند از جلو ماشین بگذرند. پیرمردی‌که ‌سر و دست‌اش می‌لرزید‌؛ پیرزنی ریزه و لاغر‌، که چادر‌ِ سپید‌ِ گل‌دار سر کرده بود‌؛ مردی چاق‌، طاس و کوتاه‌، که سبیل‌ِ بلند‌ِ نُک برگشته و موهای شقیقه‌اش سفید شده بود‌؛ زنی تقریباً به‌سن‌، قد و قواره و قیافه‌ی ‌آن‌که تو ماشین بود‌؛ پسری ده‌دوازده ساله‌؛‌ ‌و دختری جوان‌، بلند‌، باریک‌، با صورتی گِرد و سبزه که سرخی شرم و ناراحتی رو آن سایه‌ انداخته بود. همه‌، لباس‌های نو پوشیده بودند. همه‌، عطر و ادوکلن زده بودند‌، منهای پسربچه.

دختر‌، نفر‌ِ اول بود. نه آشکار‌، نه که حتا لب بجنباند‌؛ اما انگار‌ با حرکت‌ِ ناپیدای دست‌، با صدایی‌که به‌گوش‌ِ کسی نمی‌رسید‌، اشاره کرد‌، گفت‌: آهسته. آهسته. صبر کنین!

شاید هم دل‌اش می‌خواست با سر‌ِ انگشت چند ضربه‌ی آرام به کاپوت‌ِ ماشین بزند که نزد.

راننده نشنید. حرکت‌ِ دست‌ِ او را هم ندید اما خیال کرد زنی‌که هم‌راه‌ِ دختر بود‌ هم همین‌را گفت‌؛ همین‌را خواست. پا رو ترمز گذاشت. شیشه‌های رنگی ماشین باعث می‌شد بیرون‌، از آن‌چه بود تیره‌تر نشان داده شود. ابری سیاه رو شهر خیمه زده بود. هوای گرم ‌و شرجی تنفس‌‌را مشکل می‌کرد. زن‌، عصبانی پرسید‌: چه شد. پس چرا جنب نمی‌خوریم لش‌ِ مرگ‌مان؟!

راننده می‌خواست به ناتوانی و ناراحتی پیرمرد و پیرزن اشاره کند‌؛ به چشم‌های آرامش دهنده‌ی زنی‌که بیرون بود و به نگاه‌های دختر که لب‌ریز از نگرانی بود‌، از خواهش‌؛ اما عصبانیت‌ِ بیش از اندازه‌ی مرد‌ِ چاق ناچار‌ش کرد از داخل‌ِ آینه دوباره نگاهی به پشت‌ِ سرش بیندازد‌، به جوان‌ِ رنجیده‌ی گردن کشیده‌اش‌؛ و بوق بزند.

خیابان‌، به‌نظر شلوغ می‌رسید‌؛ پُر همهمه‌، پُر رفت و آمد. مرد‌ِ چاق مرتب سر و دست تکان می‌داد‌؛ پرخاش‌کنان می‌خواست هرچه زودتر از جلو ماشین بگذرند‌؛ هر قدر می‌تواند دخترش را در پناه‌ِ خودش بگیرد. پسربچه اهمیتی به ناراحتی بقیه نمی‌داد‌؛ هر‌کس را که می‌دید‌، براش شکلک درمی‌آورد و قهقهه می‌زد. پیرمرد‌، عصبی‌، با نُک‌ِ عصاش چند ضربه به آسفالت کوبید. پیرزن طوری لب جنباند انگار التماس می‌کرد‌؛ دختر‌، با همه‌ی توان سعی می‌کرد نگاه‌اش با نگاه سرنشین‌های ماشین تلاقی نکند.

زن تهدید کرد‌: اگر راه نمی‌افتی پیاده شم‌. پیاده شم؟!

از دوردست صدای رعد به‌گوش رسید. در‌ِ خانه‌ای محکم به‌هم خورد و بسته شد. ماشین‌، به‌ناچار راه افتاد. خیابان‌، خلوت‌، دراز و تیره بود. کسی آه کشید. اشک در چشم‌های جوان حلقه زد.

 

23تیرماه 1290- کرمانشاه

 

 

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 14:59 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم آبان 1390

قهرمان

 

قهرمان‌،

پایدار در کتب و متغیر در خارج از داستان

 

بدون این‌که قصد ارزش‌گذاری و یا رد‌ِ نوعی از جریان‌های قصه‌نویسی را داشته باشیم و با رعایت‌‌ِ احترام به‌ همه‌ی دیدگاه‌ها و انواع سبک‌های ادبی چنانچه فقط بخشی از یکی از عناصر داستان‌، یعنی گوشه‌ای از شخصیت‌پردازی را ‌درون‌کاوی کنیم به نتایجی می‌رسیم که می‌تواند پاسخی باشد به برخی از پرسش‌هایی که گاه مطرح می‌شود. برای این‌کار چنانچه ادبیات‌ِ داستانی را از آغاز تا امروز‌ به دو قسمت‌ِ عمده تقسیم‌ کنیم، در یک‌طرف داستان‌های قهرمانی قرار می‌گیرند و در طرف‌ِ دیگر داستان‌هایی‌که شخصیت‌های‌شان از بین انسان‌های معمولی انتخاب شده است‌؛ با همه‌ی ضعف‌ها و نقاط قوت و فراز و فرود‌های حرکتی و ذهنی که در وجود هر‌کس ‌ممکن است باشد؛ البته نه‌ که عیناً آدم‌های واقعی باشند‌؛ زیرا شخصیت‌های داستانی حشو زوائد‌ِ انسان‌های واقعی را ندارند. قبلاً در جایی دیگر هم توضیح داده‌ام که خارج  از جهان‌ِ داستان‌، گاهی زمان به بطالت ‌می‌گذرد‌؛ وقایعی‌که اتفاق می‌افتد محتمل است دلیل منطقی نداشته باشد‌؛ انسان‌ها حرف‌هایی می‌زنند‌ و حرکاتی می‌کنند که اغلب بی‌معنی‌‌، تکراری ‌و یا غیر ضروری است‌؛ اما در دنیای داستان حتا اگر شخصیتی عاطل و باطل بماند‌، بدون شک همان بطالت بیانگر نکته‌ای‌، نظری و یا مفهومی است که در نهایت در خدمت موضوع و مضمون‌ِ قصه قرار می‌گیرد‌؛ به‌عبارتی هرچه در ساختار داستان به‌کار گرفته می‌شود حساب شده و الزامی است‌.

چون بحث‌ِ ما ربط‌ِ چندانی به این‌گونه شخصیت‌ پردازی‌ها ندارد‌ به همین مختصر بسنده می‌کنیم و به قسمت‌ِ دوم‌ و انتخاب‌ِ قهرمان که بی‌گمان محور اصلی داستان نیز محسوب می‌شود می‌پردازیم‌.

در آغاز‌، توضیح‌ِ این نکته ضروری‌ است‌ ‌‌که منظور‌ِ ما از قهرمان‌، شخصیت‌های برجسته است‌‌؛ کسانی دارای روحیه‌ی مبارزاتی بالا و شجاعت‌‌های ممتاز یا کم و بیش ممتاز از سایرین، و یا افراد‌ِ عادی و از طبقه‌ی فرو‌دست که چون برای نجات‌ِ جامعه‌ و یا دست‌کم برای گرفتن‌ِ حق خود و مبارزه با ستم و ستمگر‌ قیام می‌کنند و گاه جان‌شان را هم در طبق اخلاص می‌گذارند تبدیل به قهرمان می‌شوند‌؛ زیرا قهرمان‌ِ پُر‌خوری هم داریم‌، قهرمان‌ِ شیرجه در آب هم داریم‌، و صدها نوع‌ِ دیگر‌؛ اما فرض را بر این‌ می‌گذاریم که بحث‌ در باره‌ی کسانی است مثل اولیس‌، منلاس و هکتور ‌در ادبیات‌ِ کلاسیک‌ِ یونان‌؛ ‌و بعدتر‌، رابین‌هود و امثال او‌؛ یا سام‌، نریمان‌، رستم‌، اسفندیار و بسیاری دیگر در شاهکار‌ِ ادب‌ِ پارسی‌، شاهنامه‌؛ و در دوره‌ی معاصر، اینجه‌ممد در ادبیات ترکیه و زار‌محمد در تنگسیر‌ِ صادق چوبک‌، و صدها قهرمان‌ِ دیگر از این‌دست‌، که اینان را به‌علت داشتن روحیه‌ی جنگندگی و اعمال خشونت‌، قهرمانان‌ِ سرخ می‌نامیم‌. در مقابل این گروه‌، در جهان بیرون از داستان و البته بسیار نادر‌، قهرمانان‌ِ سپید حضور دارند که نه با نبردهای جسمانی و تشکیل گروه و دسته و در مجموع‌، لشگرکشی‌ و درگیری و خون‌ریزی، بلکه با اتکاء به اندیشه و طرح راه‌های مبارزه‌ی مسالمت‌آمیز و صبر و بردباری‌ای واقعاً طاقت‌فرسا‌، بی‌کمترین ابراز خشونت‌، در حرکتی یکپارچه انسانی‌، به خواسته‌های والای خود‌، یعنی رهایی ملت‌ از یوغ‌ِ جباران و بیگانگان نائل آمده‌اند‌. اگرچه ادبیات به بازتاب چنین چهره‌هایی پرداخته و کوشیده است‌ به طریقی ادای دین کند؛ اما آن‌چه ارایه داده‌، همه واقعی و یا برداشتی از واقعیت بوده‌ و خود هرگز به آفرینش‌ِ ذهنی و خلق قهرمانان سپید نپرداخته‌ است‌. در حقیقت قهرمانان سپید که در برابر میلیاردها انسان‌، واقعاً انگشت‌شمارند‌؛ در دنیای ادب مغفول مانده‌اند‌ و در عوض‌، همیشه قهرمان‌های سرخ بوده‌اند که بر صفحات مکتوب جولان داده‌اند‌. ما نیز ناگزیر از استثناها صرف‌نظر می‌کنیم و مبارزان‌ِ جسم و جنگ را دستمایه کرده و مورد کنکاش قرار می‌دهیم.

می‌دانیم که قهرمانی جایگاه است‌، حالا در هر زمینه‌ای که می‌خواهد باشد. شخص برای رسیدن به چنین جایگاهی باید به باور‌ِ قرص و محکمی مسلح شود‌، باوری نهادینه شده و خدشه‌ناپذیر‌ که در نهان‌، بی‌آن‌که حس شود‌، رد‌ِ پایی از خودش جا بگذارد و یا حتا در فهم‌ِ خود‌آگاه بگنجد‌، عاملی می‌شود برای انباشتن‌ِ وجود‌؛ برای اختصاص دادن‌ِ تمامیت‌ِ تن و اندیشه به‌خود‌؛ طوری‌که شخص را ناچار می‌کند در راه‌ِ رسیدن به جایگاه‌اش که به باور‌ِ او نُک‌ِ قله‌، یا به‌عبارتی در رأس‌ِ همه‌ی مهمات قرار دارد‌، چشم بدوزد به دور دست‌ها و مصمم و با اراده قدم بردارد‌؛ اراده‌ای بسیار قوی که هرچه سر‌ِ راه است‌، همه را له می‌کند و یا کنار می‌زند. درست همین‌جاست که برای بیننده و یا خواننده‌ی کتاب نگرانی ایجاد می‌شود‌؛ نگرانی از آن‌چه و یا آن‌که له شده و یا کنار زده شده است.

برای روشن‌تر شدن موضوع‌، بهتر است مثال‌های عینی بیاوریم. قهرمانی را در نظر می‌گیریم در کشوری فرضی‌، مردی و یا زنی‌که با جسارتی بی‌نظیر‌، با از خود‌گذشتگی خالصانه و با تلاشی جانانه به مقابله با دشمن پرداخته‌؛ او را شکست داده و یا نابود کرده و غرور و سر‌افرازی را به جامعه‌اش ارزانی داشته است‌. ملت‌، یا دقیق‌تر بگوییم‌، پاره‌ای از ملت که در دسترس‌اند‌، به‌جا و به‌حق ‌قهرمان خود را سر‌ِ دست می‌برند‌؛ برایش هورا می‌کشند‌؛ به هلهله و پایکوبی می‌پردازند‌؛ در یک کلام‌، این‌طرف‌، این‌سمت‌، همه‌ شور و نشاط و شادی است.

این‌، یک نمای نزدیک است‌؛ منظری از سمت‌ِ پیروز‌؛ قبل از پرداختن به چشم‌انداز‌ِ سمت‌ِ مقابل بد نیست به میانه هم توجه‌ای بکنیم‌؛ به واقعیت‌ِ انکار ناپذیر‌ِ وجود‌ِ اهریمن‌، زشتی‌، پلیدی و یا هر نامی که می‌خواهیم بر آن بگذاریم. اهریمن‌، در طول‌ِ تاریخ مدام قربانی گرفته و نه از خود‌، از سرسپردگان‌ِ خود قربانی داده و خودش از مهلکه جسته است. شاید عده‌ای فرار از مهلکه را نپذیرند‌؛ به عواقب دیکتاتورها‌، به پایان‌ِ کار دژخیمان اشاره کنند‌؛ برای نمونه به دو تن از خونریزان‌ِ معاصر‌، صدام‌حسین و هیتلر‌؛ که در نهایت یکی با خفت و خواری به دار مجازات آویخته شد و دیگری از شدت‌ِ خشم و یأس و در‌ماندگی خودش را کشت استناد کنند. حرفی نیست‌، این دو از بین رفتند‌؛ اما کی و به چه قیمتی؟ صدام بعد از ویرانی‌های وسیعی که برای دو کشور ایران و عراق به‌وجود آورد‌، بعد از معلول کردن‌ِ هزاران انسان و بعد از کشتن و یا به کشتن دادن‌ِ صدها هزار پیر و جوان و داغدار کردن خانواده‌های بی‌شماری از دو طرف‌؛ و یا هیتلر‌، بعد از ویرانی جهان و نابود شدن‌ِ بیش از پنجاه میلیون انسان در سراسر‌ِ دنیا‌ و از هر دو اردوگاه‌، در نهایت اسلحه را به شقیقه‌ی خودش نزدیک ‌کرد.

خون‌ِ یک تن در برابر‌ِ خون‌ِ پنجاه میلیون‌، قطره در مقابل دریاست‌؛ اصلاً به حساب نمی‌آید.

می‌رویم آن‌طرف‌؛ از منظر مقابل نگاه می‌کنیم‌، در خاک‌ِ دشمن‌ِ فرضی: دخترکی‌، یا پسرکی پا‌برهنه‌، ژنده‌پوش‌، ترسیده‌، چنگ به سیم‌های خار‌دار زده است و این‌سوی مرز را نگاه می‌کند‌. کودکی که به‌علت‌ِ جنگی که دیکتاتور کشورش تحمیل کرده‌، پدرش را‌، مادرش را‌، خانه‌اش را از دست داده است‌، بی‌سرپرست مانده و دنیایی درد و غم و کمبود دارد‌؛ و برادر‌ِ معلولی که روی ویلچر‌، با خود آورده و یا خواهر‌ِ کوچکتر‌ِ نیم‌برهنه را نه در سینه‌، که کژومژ به پهلو فشرده است تا نه برای همیشه‌، فقط برای دقایقی‌، برای ساعتی از تنهایی بیمارستان یا از غربت‌ِ ویرانه‌ها‌ دورش کرده باشد. به او روحیه داده باشد. هر دو در سکوتی ظاهری‌ به مردم کشور‌ِ غالب نگاه می‌کنند‌، به شور و نشاط‌ِ پیروزی‌، به قهقهه‌ها و شادباش‌ها و جشن و پایکوبی‌؛ و به قهرمانی‌ که سر‌ِ دست‌ها می‌چرخد‌.

چشم‌های کودکان شعف و هیجان و هیاهو را می‌بیند اما ذهن‌شان در سکوتی سنگین و سوگوار فقط آه می‌کشد‌، زیرا آن‌ها شادی‌های خودشان را به‌یاد می‌آورند‌؛ داشته‌هایشان را‌، پدر و مادرشان‌ را‌؛ خانه‌شان را‌؛ قبل از آن‌که قهرمان تاخته باشد. چه حالی دارند این آینده‌سازان‌ِ کشور‌ِ شکست‌خورده، چه در دل می‌پرورانند در همان آن؟

دوباره به دنیای کلام باز می‌گردیم‌، برای ردیابی دلیل‌ِ دوری برخی از قصه‌نویسان از قهرمان و قهرمان‌بازی. قدم به حماسه می‌گذاریم‌، به جهان‌ِ اساطیری و تماشای کامل‌ترین قهرمان‌ِ ملی‌، بی‌اغراق در همه‌ی سروده‌های سراسر‌ِ گیتی‌؛ به رستم‌، که حکیم‌ِ طوس‌، فرزانه‌ی یگانه‌، با توانی شگفت‌، با آگاهی و تسلطی بی‌مانند‌، به‌گونه‌ای همه‌جانبه زوایای تاریک و روشن‌ِ وجودی‌اش را ‌نمایانده است. به‌قهرمانی که برای حفظ تمامیت‌ِ ارضی میهن‌اش‌، برای وارد نشدن‌ِ خدشه به جایگاه‌اش‌، ناگزیر هویت‌اش را از فرزند‌ِ خودش پنهان می‌کند تا در نتیجه‌ی همین غفلت‌، تا در نتیجه‌ی این ترفند‌، یا به‌عبارتی ناراستی‌، تراژدی‌ فرزند‌کُشی شکل بگیرد‌؛ حادثه‌ای‌که قرن‌هاست دل‌ِ شنونده را به درد می‌آورد و از بسته‌اندیشی رستم‌، از پافشاری او در عدم‌ِ افشای نام‌، حتا ایرانیان وطن‌پرست را به خشم و غم و بیزاری می‌نشاند.

در راه‌ِ قهرمانی‌، چنین وقایعی برای طیف‌ِ وسیعی از قهرمانان زیاد اتفاق می‌افتد که برای پرهیز از اطاله‌ی کلام به همین مختصر‌ بسنده می‌کنیم. البته غافل نشویم که تفاوت‌ِ دنیای بیرون با جهان‌ِ داستان بسیار است. در داستان همیشه شاهد بوده‌ایم قهرمان‌‌، قهرمان می‌ماند. رستم اگرچه با لغزشی غیر‌قابل‌ِ جبران‌، برای مدتی‌، تا پایان‌ِ خوانش ماجرای مرگ‌ِ سهراب‌، از جایگاه‌ِ رفیع خودش فرود می‌آید‌‌، اما طولی نمی‌کشد که با ادامه‌ی فداکاری‌ها دوباره قهرمان می‌شود‌؛ در دیگر کتب قهرمانی‌، چه در آثار کلاسیک یا در دوره‌ی معاصر ماجرا نیز کم یا بیش به همین‌منوال است اما در واقعیت چه‌، آیا در دنیای موجود همین ماندگاری صدق می‌‌کند؟ مگر نه این‌که هیتلر در آغار‌، قهرمان‌ِ ملی آلمانی‌ها نامیده می‌شد‌؛ به‌قدری مورد تکریم واقع بود که لقب‌ِ پیشوا گرفت‌؛ یا صدام‌حسین‌، که با پاره کردن‌ِ قرارداد الجزایر نه تنها قهرمان‌ِ ملی عراق‌، که قهرمان‌ِ جهان‌ِ عرب شد؟ قهرمان‌هایی‌که قدرت‌ِ فراوان‌شان به‌تدریج رسالت‌شان را تغییر ‌داد‌؛ تبدیل‌شان ‌کرد به جنایتکاران‌ِ بزرگ‌ِ تاریخ.

سرگشتگی از همین‌جا شروع می‌شود‌؛ تلخ‌کامی‌، تاریکی‌، تردید و تزلزل در نگاه‌، در اندیشه‌ و در انتخاب. به قهرمان‌ها یا دست‌ِ‌کم‌، به بیشتر‌ِ قهرمان‌ها که اطمینانی نیست‌‌، نه فقط در دنیای واقعی‌، در لابه‌لای سطور حماسه‌ها نیز‌. آن‌ها را رها می‌کنیم و چشم می‌چرخانیم برای انتخاب‌ِ بهترین امید‌ها. نگاه‌مان روی نفر می‌ماند. نفری که متأسفانه تنهاست‌؛ تنهایی که نمی‌شود به اهداف‌ِ متعالی اجتماعی رسید‌؛ پس ناچار باید به جمع اندیشید‌، به اکثریت‌؛ که شعار بی‌رقیب و مترقی جهان‌ِ امروز‌ است‌؛ شعاری که با اعتمادی خدشه‌ناپذیر‌، با ایمانی راسخ و با صدایی رسا فریاد می‌زند: حق با اکثریت است‌!

انتخاب انجام شد‌؛ فقط یک پرسش‌ باقی می‌ماند: در سراسر‌ِ جهان‌ِ هستی‌، از آغاز تاکنون‌، کدام جامعه‌ای اکثریت‌اش‌، نه صد درصد‌، به‌نسبت‌ حتا، به بلوغ‌ِ فکری رسیده است؟

این‌همه‌، داستان‌نویس را ناگزیر می‌کند به دنیای آرمانی خودش پناه ببرد؛ دنیایی‌که در آن نیازی به ظهور‌ِ قهرمان نیست زیرا در آن‌جا فرد به جامعه می‌اندیشد و اکثریت به فرد.

20 بهمن‌ماه 1389- کرمانشاه   

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 8:57 |  لینک ثابت   •