جمعه هشتم تیر 1386
داستانی به اندازه....
داستانی به اندازه ی یک کف ِ دست ،
نگاهی به اندازه ی یک دنیا .
به دهنه ی بازار که رسید ، قدم ها یش را کُند کرد . پشت ِ دست به پیشانی کشید . نگاهی به فرش ِ زرد ووسیع آ فتاب اندا خت . بوهای خوش و بوهای گندیده را به ریه فرو برد. د قت کرد ا ز زیر سا یبا ن ِ میوه فروش ها جلو برود . هنوز شوره ی ا شک ِ روی صورت ِ کودک اش جلو چشم ها یش بودو صدای زن اش را می شنید که زار می زد : آنقدر عر زد تا سر ِ بی شام گذاشت زمین بچه م . خب ، چه گِلی بگیرم سر ؟ به فکر ِ سیر کردن ِ شکم شان باشم یا موز بخرم ؟ ... گردن ِ شکسته م نکردم نبرم اش با خودم . تو بگو چشم از دست ِ یارویی که می خرید ، برداشت ! خدا نکند . آره وا لله ، من هم زدم اش .
گفته بود : جهنم ؛ می خرم براش . پدر ِ چی هستم ؟ به خدا اگر قرض و قوله هم کردم ؛ اگر روبه گبر و یهودی هم ا ندا ختم ، فردا ظهر با دست ِ پُر برمی گردم خانه . برای هرکدام شان یک دانه می خرم ، به هر قیمتی که باشد !
ا ز کنار ِ میوه های رنگارنگ گذشت . به طبق داری که موز می فروخت ، رسید . قیمت را پرسید . چانه زد . خم شد و با دقت درشت تر ها ، رسیده تر ها و زردتر ها را جدا کرد .
کنار ِ او ، زنی دولا شده و چادر ِ سیاه اش را حجا ب ِ صورت کرده بود و د ست توی جعبه ی چوبی پُر از زنبور برده بود و از لا به لای برگ ها و حبه های گندیده ، دانه های سالم ِ انگور را بر می چید .
پول ِ موزها را داد . آماده ی رفتن شد . نگاه ا ش به سمت ِ زن چرخید و به پسر بچه ی لاغر ، ریزه و زردنبویی که گوشه ی چادر ِ مادرش را گرفته بود و حسرتزده به موز های دست ِ او زل زده بود .
زن ، همانطور خمیده ، با همان دست ِ چسبناک روی سر ِ کودک اش کوبید .
اسماعیل زرعی
این داستان در
1- هفته نامه ی( آوای کرمانشاه ) شماره 30 ، سال اول ، 24/7/1376
2- روزنامه بین المللی ( خبر ) شماره 232 ، سال اول ، 3/9/1376
چاپ شد

