دوشنبه هجدهم تیر 1386
قصه
قصه
دربستری از حریر ِ خیال ، گوش به قصه ی پُر جنگ و جدا ل ؛ با نگاهی که گاه می گشت ، بر سیاهی ِ زاویه های پوسیده ، لا به لای تیر های چوبی سقف ؛ وگاه به دهان ِ مادر بزرگ ، که از پس ِ هر مکث ، می کرد صدا .
موهای بیرون زده از لچک ، کمند ِ سپید ِ پیچ پیچی ، برای زدن ِ چنگ . رها می کردم ا سب ِ تیز پا را . از کنگره ی قصرها ، می رفتم بالا ؛ دست به قبضه ی شمشیر ؛ من ِ سینه ستبر ، مرد ِ دلیر .
در چین و چروک ِ صورت اش ، دنبال ِ رد ِ پا ؛ تو چاله ها ، صخره ها ، صحرا ها و غار ها .
خِش خِش ِ برگ برگ ِ کتاب ، خط می زد هرازگاه ، سایه ی سکوت را . می گفت ازرخت های کهنه ، که حصار ِ پستو را شکستند ، برتن و تخت نشستند . ا ز صف های طویل، چشم ها به آسمان . توسینه ی گسترده ی شب ، خوشه ی له شده ی گندم ، قرص ِ ماهی بود تابان . بعد ، از دل ِ جنگل ِ سیاه ، سوار بر ا سب ِ سپید ، گَرد راه خیزاند به هوا ؛ نعره زد. دیو جهید . شازده خانم ، رها شد گویا .
قصه به آخر رسید . عینک ِ شیشه ضخیم ، نشست رو جلد ِ کتاب . رنگ ِ روشنِ اتاق ، کمی بیش از نیمه پرید . گرمای آن پیر دست ِ پُر مهر ِ پنبه ای ، پرده شد ، روی پلک هام خزید .
وقتی خُر خُر ِ خواب مثل ِ مه ، از روی بالش سر کشید ، دزدکی از کنج ِ لحاف ، نگاه ام از پنجره بیرون دوید . رفت ؛ گشتی زد توی حیاط ؛ کنار ِ حوض ِ آبی ِپاک ؛ زیر سایه ی برگ های تاک . بعد ، پا کشان تا آغوش ِ مهتاب ، که خوش خوا بیده بود روی بام.
بوی شب آمد ؛ شامه را پُر کرد ؛ کفش ِ سیاه را ، جُفت کرد پیش ِ پام .
یکباره ، پرده جنبید ، لوله شد ؛ دست ا ز گیره بردا شت ، دامن از زمین برچید . باد ، شتابان وزید . عینک افتاد و شکست . کتا ب ا ز آخر خورد ورق . مادر بزرگ اما انگار ، هیچ صدایی نشنید !
- نه ، نشنید .
اسماعیل زرعی
۱۳۷۰/۸/۸ - کرمانشاه
۱۳۷۰/۸/۱۱- کرمانشاه
این داستان درروزنامه ( ابوذر) شماره 272 ، سال ششم ، 19/8/1381 چاپ شد
دوشنبه هجدهم تیر 1386
شکاف
شکاف
با دهانی باز و چشم هایی ثابت غرق ِ نگاه بود، به مرجان های خزه بسته ، سنگ های صیقلی و غارهای ساکت و آرام ِ پوشیده درلفافه ی تیره ای از سایه روشن های تهِ آب ؛ و در ذهن اش یک علامت ِ سؤال و یک علامت ِ تعجب پیاپی جا عوض می کردند انگار ؛ آنهم بی وقفه. ادغام می شدند . جدا می شدند و دوباره جا عوض می کردند.
دقت ِ چشم هایش مرا به سمت ِ خودش می کشید . گمان می کردم بادی که از پنجره ی روبه رو می وزد نه فقط صورت مان را نوازش می کند ، که موی سر ِ ما را هم محکم به هم بافته است .
- کاش سری هم به پشت ِ پنجره های اتاق ِ من بزنیم !
در نگاه ام باید شادمانه خندیده باشد . پاسخ اش را که مطمئنا ًشنیدم : باشد !
یا : خیلی خب !
شاید هم سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد فقط .
به طرف ِ چهار پنجره ی اتاق ِ پُرپیچ و خم ِخاکستری رفتیم ؛ از دهلیز ِ خنک ِ نور صبحگاهی ، که انباشته شده بود از رایحه ا ی معطر . به هم تکیه دادیم ؟... دست ِ یکدیگرا را هم گرفتیم گویا؛ یا شاید سایه ی دو دست بود که برای لحظه ای بر پرده ی پندار ِ من افتاد.
اولین پنجره که گشوده شد ، دیدم نگاه اش چقدر حریصانه برای یافتن ِ مرجان های خزه بسته ، سنگ های صیقلی و غار های ساکت و آرام ِ پوشیده در تیره گی ِ ته آب کاوش می کند . سعی کردم با کشیدن ِ دست به شیشه ، گرد و غباری که سینه ی آسمان را سیاه کرده بود بروبم و افزودم : بازهم هست ، ببین . انگار برسرمان خاک می پاشند ، ببین !
گردش ِّ سرش در خیمه ای ازتعجب انجام شد . اسیر شدم ناگهان ، همانطور که آخرین کلمه ام طنین می انداخت در فضایی تُهی ؛ و تکرار می شد بیهوده ، تا دقایقی که قرن ها به درازا کشید .
بعد ، گفت : باد در هاون می کوبی حتما ً ؛ اینجا که خبری نیست !
گفت : خلأ . خلأ . فقط خلأ!
تأ کید کرد : شاید هم بدتر ازلات ها . آخر این حرف ها گفتن ندارد دیگر !
سایه های خونین ِ پشت ِ پنجره مدام کوچک و بزرگ می شدند ، پهن و باریک ، دراز و کوتاه ، دور و نزدیک؛ اما او آن هارا نمی دید. هنوز هم نمی بیند ؛ حتا حفره های سیاه ِ دهشتناکی را که همه ی این سایه ها از آن بیرون می آیند.
هنوز پنجره ی دوم تاآخر باز نشده بود که خشمگین فریاد زد : پس چرا این جا از مرجان های خزه بسته و سنگ های صیقلی و غار های ساکت و آرام ِ پوشیده در تاریکی ِ ته ِ آب اثری نیست ؟
- تاریکی !.. ته ِآب ؟ ... تاریکی ؟!...
نشنید . صبر نکرد تا کومه ی پَرها را نشان اش بدهم ؛ یا سایه ی بره ای که سلاخ در مهتابی ِ خانه به زنجیر بسته بود . در را محکم به هم کوبید و ناسزا گویان رفت : باز همان قصه های کهنه ی تکراری . باز همان هایی که زمانی سرشاراز عشق و عفت و تاریخ و افتخار بود و حالا ....
صدایش لبریز از خشم بود و بیزاری ؛ خصوصاً از این که فریادش با بع بع ِ بره همراه شده بود و پَرپَر ِ پرواز پرنده ها ی خیالی . در آن فاصله ی دور یکریز نعره می زد . نعره می زد و دورتر می رفت ؛ آنقدر که عاقبت ناچار به بریدن ِ فاصله شدم .
صورت ام رابه صورت اش نزدیک کردم ؛ چشم در چشم . درحالی که غروب ، سایه ی سرخ ِ تیره اش را بر پیشانی اش انداخته بود ؛ و بوی خاک ِ سوخته هرلحظه بیشتر فضارا می انباشت .
یکباره موریانه های تعجب به جان ام رخنه کردند . دیدم روی مردمک چشم هایش نقش ِ مرجان های خزه بسته ، سنگ های صیقلی و غارهای ساکت و آرام ِ پوشیده در لفافه ی تیره ای از سایه روشن های ته ِ آب حک شده است ؛ ویک علامت ِ سؤال و یک علامت ِ تعجب انگار همه ی فضای جمجمه اش را پُر کرده است
دریافتم پنجره هارا از پشت ِ لایه ی نارکی از سنگ می بیند ( اگر ببیند ) . پس ، هراسان ، شاید نومید ، یا امیدوار ( چه فرق می کند ؟ ) به سوی چاقوی بُرایی که ... نه ، تیشه ی تیزی که ...( چه می گویم ؟ ) خودکار ِ ناتمامی که لای دفترم بود ، دویدم .
اسماعیل زرعی
5/4 بامداد21/3/1369کرمانشاه
این داستان درروزنامه ( بیستون ) شماره 393، سال چهارم ، 29/6/1380 چاپ شد

