تبليغاتX
نیلوفر های کبود

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

حضور جاوید

 

(( حضور ِ جاوید ))

                                                                  گرامی یاد ِ احمد حیدر بیگی

 

 یک بار ِ دیگر زنگ به صدا درآمد . این مرتبه ، همسر ِ دوست نازنین ام ، ناصر گلستانی فر بود . بالحنی بسیار آرام ، که پیدا بود از سر ِ اجبار است ؛ که رعایت ِ قلب ِ بیمار مرا می کند  . نرم نرم سخن را به ناصر کشاند که شب ِ گذشته را تا حوالی صبح گریسته بود ؛ به همه ی دوستان تلفن کرده بود .

گفت : ترسیدم دق بکند . همه ش گریه و زاری ؛ همه اش بی  قراری . آنقدرغم و غصه داشت که نیمه های شب می خواست شما را هم از خواب بیدار کند!

وساعتِ  پنچ ِ صبح ، دوباره هق هق را از سر گرفته بود.

: برای چه ، برای کی ، چرا آخر ؟

برای حیدر بیگی ؛ برای  احمدِ حیدر بیگی  ، که پرواز کرده بود ، رفته بود به دیار ِ جاودانگی . شاعری که هر گز بخت یاری نکرد در محضرش باشم اما هر قطعه شعرش را در هر جا که خواندم ، حضورش را حس کردم ، مقتدرو مهربان ؛ غنی از اندیشه و سرشار ازدلهره ی درماندگی ، در ماندگی  مردم .

« مرده ای صدبار و با من زیستی  »

« رومپوش از من ببینم کیستی    »

«آنچه می گوئی  نبودی ، بوده ای»

« آ نچه می گوئی که هستی ، نیستی »[1]

***

« خانه دلتنگ و کوچه ها ناشاد »

« خنده ی خشکِ برگ ها درباد »

« شکوه درگوش ِسنگ می خوانم »

« سرد چون آه ، داغ چون فریاد »

«  ...                                  »[2]

متاسفانه فرهنگِ جوامع بشری ، درهمه ی اعصار به گونه ای بوده است که جدا از اسثتناها ، جملگی را از مرگ هراسانیده  است ؛ اگرچه بنا بر دوعلت ِ عمده :

 نخست ، درد ورنجی که با اغلب ِ مرگ ها همراه است و بعد ، وابستگی ها ودلبستگی های رفته گان و باز ماند ه گان هر دو ؛ که هم دلایل منطقی  می نمایند وهم براستی  دل کندن از دوستی ها و دوست داشتنی ها بسیار سخت است . اما از نظر دور نباید داشت که بنا بر نقل ِ معروف : مرگ ، ادامه ی منطقی حیات است . به تعبیری دیگر ، تعویض  است ، تعویض ِ منزل در راهی که بی آغاز و بی پایان جلوه کرده است  . نه معلق شدن در چاهِ نیستی ، که تبدیل است ؛ بازگشت به دامن ِطبیعت ؛ چرخه ای که چرخش ِ هستی را موجب می شود .

آنچه به اشارت رفت ، تعریف مرگ بود به صورت ِ عام ، اما در این میان  ،  بزرگان ِ  هنر و ادب و اندیشه را  امتیازاتی است ویژه  ؛ که  اینان اگر چه چون سایرین  رُخ  می پوشانند در نقاب ِ خاک  ، اما هر گز گُم نمی شوند در وادی  یاد . حافظ  ، قرن هاست که بی جسم ، بین ما زیسته است و بعد از ما نیز به هستی اش ادامه خواهد داد ؛ بزرگ حماسه سرای جهان ، فردوسی نیز این چنین ؛ خیام و سعدی و رودکی و مو لوی و نظامی و...  تا معاصران مان  فروغ و شاملو و هدایت و چوبک و... اخیراً نیز یداله بهزاد و احمد حیدر بیگی  همچنین .

مگر می شود «  لابیرنت » را ورق بزنیم و حضور حیدر بیگی را در کنار مان حس نکنیم ؟

مگر می شود در « تنهائیت را بدوش من بگذار » همه جان گوش نشویم و به کلام گرم شاعر دل نسپریم ؟

« یک شاخه شعر ِ سرخ  » را هرگاه  به دست بگیریم ، حیدر بیگی را می بینیم  ، اندیشمند ی معترض به ناپسند های  خیمه زده بر تقویم . مقتدری به قامت ِ بیستون اما دل نازک تر از برگِ گل . شاعری که سختی و محرومیت را به جان می طلبد تا همه ی زیبایی های هستی  را برای آدمیان  بخواهد و نزدیک بخواند ؛ اما  از تحقق نیافتن ِ خواسته اش  دلتنگ است :

« دل به دریا زده ام ، سینه ی دریا تنگ است »

« بال پرواز مرا دامن صحرا ، تنگ است     »

« بسته طوفان ره پرواز به مرغان غریب    »

« خانه ی طاقت ِ من بر شب یلدا تنگ است  »

« باورم نیست دراین دشت گُلی خواهد رُِِست »

« بس که اندیشه فراخ و دل دانا تنگ است   »

« می گساران کهن را هوس باده کجاست ؟  »

« چشم این میکده بر می و مینا تنگ است   »

«کوچه  ها  را خبر این سوی ، ز دیگر سو نیست»

« دستِ دیوار بلند است و دل ِ ما تنگ است  »

« خون ز گل می چکد ای ابر بهاری ، برخیز »

« که به بالین شفا ، دستِ مسیحا تنگ است  »

« چه شکایت کنم از این همه دل تنگی ها     »

« که بر اندیشه ی ما ، خانه ی دنیا تنگ است »

« فکر اندیشه ای نو باید و فردای دگر         »

« جامه ی کهنه ی امروز به فردا تنگ است  »

« جای ما نیست در این شهر ، غریب آمده ایم »

« خیز و اسباب سفر بند ، که اینجا تنگ است »[3]

یادش همیشه گرامی .

اسماعیل زرعی

21/ 6 / 1386 - کرمانشاه

 



[1] -ازدفتر « یک شاخه شعر ِ سرخ »  سروده ی احمد حیدر بیگی ؛ صفحه 271

[2]  - مطلع شعر ( دیر شد ) ، صفحه 101 ا ز « یک شاخه شعر ِ سرخ »

[3]  - شعر ( خیز و اسباب سفر بند ) از دفتر  یک شاخه شعر سرخ

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 14:47 |  لینک ثابت   •