یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
یادداشت های خصوصی
طنز
یاد داشت های خصوصی نویسنده
1- امروز دیگر سی سال تمام است . دقیقاً سی سال پیش بود که طرح داستان در ذهن ام نقش بست .
2- بیست و پنج بار تصمیم گرفتم بنویسم اش اما هر بار چیزی مانع شد. حیف موانع را یادداشت نکردم .
3- ولی عاقبت نوشتم اش ؛ با چه جان کندنی . بیست بار هم پاکنویس اش کردم .
4- اماپانزده سال طول کشید تا بشکل دلخواه ام دربیاید .لاکردار خیلی اذیت ام کرد . ولی شد یک شاهکار درست حسابی .
5- آنرا به علی وتقی و نقی ، سر جمع به ده نفر دادم تا بخوانند و نظرشان را بگویند.
6- پنج نفر از خوانندگان دوستی شان را با من به هم زدند .
7- چهار نفر دیگریکهو غیب شان زد ؛ طوری که هنوز که هنوز است دنبال شان می گردم .
8- سه دفعه رفتم در خانه های آن نه نفر تا دست کم بگویند چه برداشتی کرده اند . چرا رنجیده اند و چه و چه های دیگر .
9- دوبار با دو سه نفرشان دست به یقه شدم . طوری که نزدیک بود کارمان به کلانتری بکشد . آخر نه بحث می کردند و نه آرام می گرفتند . همه اش مسخره گی بود و لوده گی .
10- عاقبت یک نفر از آن همه آدم لب ترکاند و گفت : بذارش در کوزه و آب اش را بخور!
یادم باشد وقتی زندگی نامه ام را برای کسی می خوانم ردیف های شیش تا ده را از آن حذف کنم .
11/1/1371- کرمانشاه
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
من ، برترم
طنز
من برترم
جداً این اطرافیان ما هم که هیچ حالی شان نیست ، اگرهم هست ، خیلی کم . فقط همین سه چهار نفری که دور و بر خودم می پلکند ، انسان های آگاهی اند . همین ها لایق هستند و قدر هنر و هنرمند را می د انند ؛ هرچه برایشان بریز و بپاش می کنم ، نوش جان شان . حق دارند بخورند وآروقی روش بزنند. امثال شان که پیدا نمی شود . کی مثل این ها مرا درک می کند ؟
البته ، خدا بیامرز ، مادرم هم خوب فرزندش را شناخته بود. تا بچه بودم ، همه اش می گفت : یکی یکدانه پسرم ؛ نقل و نباتم ، کاکل به سرم !
بالغ که شدم ، گفت : تو انگشت بذار رو دختر شاه ، منت ات را دارند . یعنی باید منت بکشند ، ها!
حیف مُرد و ندید جوان رشیدش چطور موهایش را سفید کرد تا وجهه ی جهانی به دست بیاورد . حالا اگر جهانیان هنوز توی خواب خرگوشی به سر می برند ، چشم شان کور ، به من چه . وقتی نباشم ، آن وقت قدرم را می دانند و حسرت ام را می خورند . اصلاً دیر فهمیده شدن شده است مرض و افتاده است جان ِ همه . حافظ وسعدی و فردوسی و کی و کی تا بودند ، مثل من ، بدبختی و تحقیر وفقر ومقر و مرارت کشیدند و حالا بعد از قرن ها تازه تاره به بزرگی شان پی برده ا ند. حتماً ده دوازده قرن دیگر هم دست روی دست می زنند و می گویند : واحسرتا ، چه استادی داشتیم و نمی دانستیم ، ها ! . استادِ سعدی ؛ استادِ حافظ . استاد فردوسی . کسی که هفت هشت نه ده قرن بعد از حافظ و سعدی و مولوی و کی و کی ظهور کرد.
آخ از این دیر فهمی ها . آ خ از این دیر فهمی ها. که هر چه بگویم کم گفته ام ! مثلاً شعر هایم را برای هرکس که می خوانم ، نیست از شعر و معر چیزی حالی اش نیست ، همه اش غر می زند و ایراد می گیرد . یک عده هم وقاحت را بجایی می رسانند که می پرسند : دیوان ات کو ؟
دیوان ؟... دیوان ِ من کو؟ ... خوشبخت ها ، من ، اگر بخواهم خودم می توانم به تنهایی چهل تا دیوان بنویسم ، حیف فرصت اش را ندارم .آخر همه اش می دوم توی این جلسه و آن جلسه ی هنری تا اول خودم را خوب بشناسانم ، بعد.
آخر تا شناخته نشوی که به شعر هایت اهمیت نمی دهند . از بد شانسی هرجا هم که می روم می بینم هرکس برای خودش سکویی گیر آورده و روی آن رفته است و یا خودش از خودش تعریف می کند یا تعریف های ننه اش را نقل قول می کند . اصلاً مجال نمی دهد دیگری هم حرف بزند. درحالی که نمی دانند یا کسی نیست به این ها بگوید : آخر آدم های ناحسابی ، پل الوار و پروین اعتصامی و کی و کی کجا و اینی که فعلاً در محاق مانده کجا . یکی تان از سکو بیاید پایین ، تا این برود بالا، آن وقت می بینید کی چکاره است .
تورا به خدا حالا دست به نقد ، یکی از شعر هایم را می خوانم ببینید شاهکار هست یانه . اصلاً هر کدام را که بخوانم ، ببینید یکی بهتر از دیگری نیست؟
ولی انصاف داشته باشید و مغرضانه نظر ندهید ، ها . چون می دانم خیلی ها از حسادت چشم خواند ن ( خواندن یا دیدن ؟... یادم باشد به فرهنگ لغت مراجعه کنم ) شعرهایم را ندارند .
گوش کنید . بدون بخل و حسد و تنگ نظری گوش کنید:
آب در کوزه
کوزه در موزه
موزه آنجاست
آن سوی حیاط
من
همین جا ایستاده ام تشنه.
بد است . وجداناً بد است ؟
2/6/1372- کرمانشاه
