تبليغاتX
نیلوفر های کبود

یکشنبه ششم آبان 1386

نذری

 

نذری

( برای عزیزم ، منصور یاقوتی )

خروس را زیر بغل گرفته بود و با همان دست ، چاقوی تیزی را در جیب می فشرد. افسرده بود و خاک آلود . کتِ وصله دار ِ خاکستری ، پیراهن ِ سیاه ِ  یقه چرک  و شلوار گشادِ دودی رنگ ِ محلی به تن داشت . از جلو می رفت ؛  با قدم هایی بلند .  گیوه های سفیدِ چرکمرده اش ،  غبار نازکی به هوا بلند می کرد . نگاهِ نگران اش را دوخته بود به تپه ی بلندِ دور د ست ؛ به تکدرختِ روی آن ، که برگ های خزانی خاک آلودش ، از لابلای پارچه های اغلب  سپید وسبز ، و زنجیرها و قفل های زنگزده ،هر ازگاه ، با وزش نسیم ، پرتو بی رمق خورشید را بازمی تاباند .

حس می کرد هرچه جلوتر می رود، قلب ِ خروس ، تند تر تن به تن اش می کوبد . نمی دانست از ترس است ، یا دل اش تنگ شده است  برای مرغ هایی که حالا،  حتماً توی تاریکی لانه ، به یاد ِ جفت شان  کز کرده  اند.

به فاصله ی کمی پشتِ سر او ، زن ، بی اعتنا به نیش ِ  خارها و ناتوانی  گالش های سیاهِ کهنه ، می کوشید با برداشتن قدم های تند و ریز ،از مردش جا نماند. هیاهوی نفس هایش دشتِ زرد را پُرکرده بود و باد ، ماشته ی[1] تیره رنگِ آویخته از دوش ، و دامن ِسورمه ای بلندش را به بازی گرفته بود.  

همچنان که یکریز زیر لب دعا می خواند ، گاهی به پشت پای مرد زل می زد و گاه خیره می ماند  به سینه اش . روی سینه اش انگار آتش گرفته بود . با هر حرکتِ او ، سر ِ طفل لق لق می خورد . چشم هایش بسته بود ، خوشه ای از موی های طلایی  بافته ی بلندش با یک رشته نظر قربانی آویخته به آن ، چسبیده بود به پیشانی اش . خیس ِ عرق ؛ غرق دردی که از گره ی ابروهای نازک ِ کوچک و تلاطم زیر پلک ها  پیدا بود؛   ولب هایی که مثل کویری سوزان ، ترک برداشته بود .

طفل نالید . نگاهِ  زن  پَر کشید به سمتِ  تکدرخت و از آنجا  سُر خورد  و روی خروس  ماند . رگه ای امید در چشم هایش درخشید . جنبش لب هایش  سرعتِ بیشتری گرفت .

ناگهان نُکِ  یکی از گیوه ها گیر کرد  به شاخه ی خشکی که از زمین سر کشیده بود . خروس غییر کشید . مرد تپق زد  . می رفت روی زمین ولو شود  . خودش را نگه داشت . غرید: تند تر ، بجنب!

هردو به سرعت ِ قدم هایشان افزودند ، هردو به تکدرخت چشم دوختند  ؛هرچند دیگر رمقی برایشان باقی نمانده بود ؛ هرچند لحظه به لحظه هراسیده تر می شدند ؛ اما خورشید ، بی اعتنا به آن ها ، آرام آرام  پشتِ تپه ی روبرو ، پنهان می شد و از پشتِ سرشان ، شب ، سینه می خزید و پیش می آمد تا همه جا را پُر کند.

 اسماعیل زرعی

28/7/1386 - کرمانشاه

 

 

 

 

 



[1] - پارچه ی معمولاً تیره رنگی که زنان برخی از مناطق کرد نشین به دوش می اندازند ؛ شنل مانند

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 16:39 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم آبان 1386

معرکه

 

 

 

 

 

معرکه

1

-  بین ماشاالله چه تن و بدنی داره . اون وقت تو هی نق بزن و بگو علاف می شیم . علاف چی ؟ بذار امروز یه ساعت کمتر تو فرمول غرق بشی ؛ چی می شه مگه . تا حالا چیکار کردی که  تو این یک -دو ساعت بکنی؟اقلاً می رفتی پرورش اندام کار می کردی تا مث این می شدی . بین عین کوه می مونه ! آدم نمی دونه کجا شو نیگا بکنه . خوش به حال زنش . هر چن اینجا نیس اون عفریته اما معلومه مث من نیس که هر کی می بینه فکر می کنه  با  بابام اومدم خرید .

 آره جون تو ، من پیرت کردم . تو از اولشم پیر بودی.... حالا بجای این حرفا بذار ببینیم چیه ، چه خبره !

 خوبه . بسه دیگه، نمی خواد بگی از این برنامه ها همیشه هس ؛ خودم می دونم . بذار یه کم نیگا کنیم ببینیم چی می شه .می ذاری یانه ؟

2

- نمی دونی چی بود . یه چیز می گم ، یه چیز می شنفی اشرف خانوم! تا خودت نبینی که باورت نمی شه . واقعاً مَرد. مَردِ مَرد . می دونی منظورم چیه که ؟ . سینه نگو ، این هوا ؛ می شد دو تا آدم روش بخوابه ؛ شایدم سه تا . قد که دیگه هیچی ، شاخ شمشاد . عینهو سهراب . دو تا پاش مث دو تا ستون گوشتی . راه که  می رفت ، گوشتاش لَپ لَپ می زد . سر شو نمی تونس بچرخونه . کلفتی گردنش اندازه کمر من بود ؛ حتا بیشتر . وقتی می خواس یه جایی رو نیگا بکنه تنشم با سرش می چرخوند . وقتی رسیدم که جمعیت دورش حلقه زده بودن . اونم چه جوری.   اِم . زن و مرد ، کوچیک و بزرگ جمع شده بودن و چش دریده بودن وسطِ میدون . چقدرم سرشوق اومده بودن . اما امان از دست این زنای کوفتی ؛ جوری نیگاش می کردن که انگاری میخوان راسته قورتش بدن . یکی جلو من واساده بود که هر وقت اون خودشو می چرخوند و نیگاش به ما می افتاد ، این همچی چادر شو وا می کرد و می بس که انگار می خواد با بادِ چادرش همه رو پس بزنه و اونو هوف بکشه تو سینه ش ، خاک تو سر .

نمیدونم چیکاره بود. تازه چه فرق می کرد ؛ اون هیکلی که اون داشت خودش صد تا کار می ارزید . از قراری که شنیدم اومده بود سوار ماشین بشه . اون یکی گفته بود نوبتیه .اینم بهش برخورده بود . خوب حقم داشت ؛ حیف نبود تو صف واسه پشتِ سر اون مُردنی . این که نباس منت می کشید با اون همه قد و قواره .  دس به یقه شده بودن . من که رسیدم ، این همی جور مث گاو نر بور و بار می کرد و دور خودش می چرخید و بد و بیراه می گفت . اون یکی هی از حق می گفت ونوبت و این چیزا . می خواس اینواز رو ببره اما اینم مرد و مردونه واساده بود .

واقعاً حیف . کاش عوض این نکبتی مردنی که حال راه رفتنم نداره ، اون بود تا ببینی چه  جور تر و خشکش می کردم و خستگی رو از تنش در می آوردم . مگه می ذاشتم زیر بار منت این حرفا بره ؛ به خدا اگه رختشویی هم می کردم خودم واسه ش یه ماشین می خریدم تا دیگه با همچی آدمای بی سرو پایی دهن به دهن نشه . هر چن اون یارو هیچ خطا خلافی بهش نمی گفت و فقط زور می زد حرف خودشو به کرسی بنشونه . تازه کسی هم که ادعای مردیش میومد فقط این بود که مردونه اشتلم می کرد و اونو هولش می داد و یقه شو می گرفت و تو سرش می زد. اما واقعاً حیف بود که  اونجور اعصاب خودشو خراب بکنه . هر چی بگم کم گفتم ؛ آخه نمی دونی چه تن و بدنی داشت . بایس زنا و دخترای تازه زرده به پس کشیده رو می دیدی تا بگم معنی نیگای شرم ولذت چیه . تازه پیر زنام دس ِ کمی از اونا نداشتن . همونا که گیسا شونو سفید کرده بودن همچی ماشاالله ماشاالله می گفتن و قربون صدقه ش می رفتن که انگار دس زدن و دامن امامزاده ای رو گرفتن و ازش می خوان دوباره جوون شن .

از تو چه پنهون من خودم همچی که نیگاش می کردم ، قیافه ی نحس اصغریم می اومد جلو چشام . مثِ کسی که بخواد کسی دیگه رو غصه بده خودشو به رُخم می کشید؛ جوری که انگار می خواد بگه  بی خودی مقایسه نکن ، تو زن منی حالا می خواد هر چی باشم . چه شاطر نانوا و چه همچی پهلوونی . همینم که هسم . منم حرصم می گرفت . دستم داشت می سوخت اما بیشتر نیگاش می کردم . با حرص و حسرت . نه اصغری رو که .

3

- خودش که نبود ؛ نمی دونم کجا قایم شده بود . چون هرچی سر کشیدم کسی رو ندیدم اما صداش می اومد؛ مث صدای معرکه گیرای کارکُشته ؛ معرکه گیرای قدیمی رو می گم . اگه بدونی چه صدایی داشت ؛ عینهو توپ ؛ همه ی میدونو گرفته بود رو سرش . هیچکی جیک نمی زد . همه واساده بودن تماشا و اونم هی صداش می اومد که دس می زد به هم و از یال و کوپال کوه گوشت تعریف می کرد . می گفت :  با یه فوت می تونه یه آدمو بندازه . همچی فوتش کنه که باد ببردش  !

راسم می گفت ،آخه ندیدی چی بودآمنه خانوم ! اگه می دیدیش زهره ات آب می شد . مثِ پهلوونای گردن کلفتی بود  که تن شون عینهو درخت ، ضخیم و پیچ پیچه .تو سینه و رو بازوها و گردن و همه جای بدن شو خال کوبیده بود.ریش ِ دو فاق شو گذاشته بود تا رو سینه ش برسه . یه دسای داشت آویزون که دو طرف تنش لق لق می خورد . همی طوریش و حشتناک بود چه برسه به اون وقتی که می خواس حمله بکنه . چشاش مث چش خروس بود ؛ قرمز و گرد . نعره که می زد دور دهنش کف جمع می شد . صدای معرکه گیره هم هی شیرش می کرد . مدام می گفت : این یکی رو که می بینین با این همه قدرت و هیبت ، خودم تربیت کرده م . از لقمه ی دهن خودم زده م و ریختم تو حلق این !

و از این حرفا . هر دو تاشونو زنجیر کرده بودن و سر زنجیرا رو و با یه میخ بزرگ فرو کرده بودن تو زمین . اون یکی خیلی لاغر بود ، لاغر و بد ریخت ؛ بفهمی نفهمی کمی شکل نحس ِ این عباسه ، شورر من ِ سیا بخت ؛ ولی نه مث ِ این هار و وراج ؛ اتفاقاً ساکت و مظلوم . همه ش کِز کرده بود یه گوشه جایی و با غصه به این و به مردم نیگا می کردکه چطور مشتاق دیدن مبارزه بودن و هی بی صبری می کردن . اما کسی که به اون توجه  نمی کرد. همه ماتِ این یکی شده بودن که مث شیر می غرید . زنا وقتی اون طبله ی شکم و اون بازوها و رونای بزرگشو می دیدن  سرخ  می شدن اما چش ازش ور نمی داشتن که.

بعد مبارزه شروع شد . کوه گوشت دوری زد و غرش کنان اومد جلو اون واساد و چنگ و دندون نشون داد . اما همی که به چشای اون نیگا کرد یهو سرد شد . نمی دونم تو چشای گرد و خاک گرفته ی اون چی بود که این یکی لرز افتاد تو تنش .اما زود سر شو بر گردوند ورفت دوباره دور بزنه و عربده بکشه . مردم که دیگه بی قرار شده بودن هی پا می کوبیدن زمین و داد و هوار راه می نداختن . اون صداهه هم هی به اون  نهیب می زد و ازش تعریف می کرد و وادارش می کرد بجنگه .

حمله که شروع شد ، این دف دیگه نیگا تو چشای اون نکرد . اومد و با مشت زد تو سرو صورت اون . اونم اول خواس دوباره چش بدوزه تو چشاش . وقتی نشد شروع کرد به لب جنبوندن . نمی دونم چی می گفت چون سر و صدا نمی ذاشت صداش به گوش برسه که . این یکی هم مث این که نشنید چون همی جور مشت ولگد می زد و ول کنم نبود .بعدِ یه مدت اونم مجبور شد شروع کنه به زدن اما معلوم بود که زورش به این نمی رسید ؛ ولی باعث شد این یکی بیشتر خشمگین  بشه ؛ طوری که یه دفعه دوید و از وسطِ میدون یه وزنه ی آهنی خیلی سنگینو ور داشت و محکم تو سینه ی اون کوبوند . طوری که دادش در اومد و پرت شد عقب و افتاد رو زمین . مردم یهو شروع کردن دست زدن و هورا  کشیدن . کوه گوشت هم که دیگه حسابی دیوونه شده بود هی با مشت و سر و لگد افتاد جون اون و از این طرف میدون به اون طرف پرتش کرد و هر چی بیشتر زد ؛ مردمم بیشتر براش دست زدن و تشویقش کردن .

اون یکی همین جور که به این طرف اون طرف پرتاب می شد یه تیکه چوب بلندی  که یه گوشه افتاده بودو ور داشت و محکم زد تو سر این . طوری که چوب چند تیکه شد و گوشه ی دهن کوه گوشت پاره شد و یکی از دندوناش شیکست . اینو می گی چشاش قرمز بود ، قرمز تر شد . دیگه نفهمید چیکار می کنه . یه نعره بلند کشید و وزنه رو بلند کرد و محکم ، با همه ی قدرتش زد تو سر اون . سرش له شد و خون و مغز و استخوون به هر طرف پاشید . افتاد زمین و شروع کرد تقلا کردن . تنش مث گوسفندی که دیگه نفس آخرو می کشه دچار لرز شد . بعد یه رعشه ی خفیف بعدترش ساکت شد و مُرد .

4

- دعوا که تموم شد نیگا کردم دیدم نونی رو که اصغری سفارشی پخته بود و داده بود دستم تیکه پاره شده و خاک آلود افتاد زیر دست و پا . هیچی دیگه سر تو رو هم در آوردم و نذاشتم بری خرید خواهر جون . الانم دیگه هوا تاریک شده و شوهرامونم یواش یواش می ان . خجالتم . آخه نمیدونی چه جوونی بود . باور کن . البته من که نه ، یه زن دیگه واسه این که توجه اونو جلب بکنه ، طوری که مردم نبینن  اما اون بشنوه چادر شو باز کرد و سینه شو انداخت بیرون و گفت : آخ بمیرم الهی ، حیف شد دندونش شیکست!

خوب راسم می گفت .حیف اونبود که دندونش بشکنه ؟.

 

 

 

 

 

اسماعیل زرعی

 

ت اول : 31/2/71- کرمانشاه

ت دوم : 21/7/71 کرمانشاه

ت سوم : 2/8/71 - کرمانشاه

 

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 16:38 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم آبان 1386

خیلی مانده تا...

 

 

 

خيلي مانده تا ...

داخل كه شد ، در را پشت سرش بست و يكراست بطرف سبد ظرف ها رفت . سعی کرد سر و صدا ايجاد نكند. با يك دست قابلمه ی بزرگ را برداشت و زير شير آب گرفت . لب هايش محكم بهم دوخته شده بود و سرخي چشم هایش ديدش را تار مي كرد . از اين كه ساكت بود راضي بود و آرزو مي كرد تا آخر همين طور بماند .

ظرف كه سنگين شد ،حس كرد قدرتِ نگهداری اش را ندارد  . ته آن را توی ظرفشويي گذاشت و دست اش را تكان تکان داد تا خستگي اش را بگيرد .

كم كم قُلپ قُلپ ِ آب خفه مي شد . خم شد و فلكه ی گاز را پيچاند . بعد كمر راست كرد و كبريت كشيد . با همان دستی كه چوب كبريت روشن بين دو انگشت اش بود ، ولوم را چرخاند و شعله ی كبريت را نزديك برد . گُروپ ، صداي گرفتن  ِ شعله را كه شنید ، مطمئن شد انجام كار حتمي است . شير را بست و تلاش کرد با همان دست قابلمه را بردارد . سنگين بود؛ کمی از آب داخل اش  لب پر زد و بيرون ريخت . لحظه اي ماند و سرگردان به اطراف نگاه كرد .  تکه پارچه اي روی زمین، كنار ظرفشويي افتاده بود . آن را برداشت . بعد، يكباره مقدار زيادي از آب سرریز شد . اول ،دستپاچه شد ؛ حتي هراسان دو دست اش را توی ظرف دراز كرد اما خيلي زود خودش را پس كشيد و به تلاطم آب زل زد .

کمی که آرام گرفت ،  دو دستی قابلمه را بلند كرد و روي شعله ی اجاق گذاشت . آب سرد بود اما هنوز قُلُپ قُلِپ می کرد .

دست هایش را به لبه ظرف تكيه داد . سر انگشت هایش را داخل آن كرد و منتظر ماند تا گرم شود . احساس شادي نمي كرد . اما فكر مي كرد راحت مي شود . يكي يكي صورتِ بچه هایش در نظرش مجسم شدند . فاطمه با آن قدِ ديلاق اش ؛ كبراي هميشه مريض ؛ زينب ؛ رقيه و آخر از همه قيافه ی زن اش با صورتِ زردِ بيمار گونه ؛‌با بدن ِ تكيده ، كه بي حال توی آن یکی اتاق ، در رختخواب افتاده بود .

مطمئن بود خواب است . اگر بیدار بود ، با همه ی ترس و واهمه ای که از شوهرش داشت ، با همه ی گوش به فرمانی و بی سر زبانی اش ، حتماً غوغایی به پا می کرد . فکرکرد: تو این فاصله ی کوتاه چه یهو لاغرشد!

 انگار اين زيور همان زيور چشم سياه و گوشتا لودِ پانزده سال پيش نيست كه عاشق نگاه شوخ اش شده بود و مدت ها دنبال اش دويده ، قربان صدقه اش رفته و نازش را كشيده بود تا توانسته بود دل اش را بدست بياورد .

يادِ کلک هایی كه براي به دام كشانيدن زيور زده بود مي رفت تا خنده روی  لب اش بنشاند اما نشد .یادش آمد زماني كه فاطمه به دنيا آمده بود ، ‌فقط گفته بود : خب  ،خوشحال ام ،‌ اما كاش بچه ي اول مان پسر بود !

و پشت كرده بود تا نگاهِ تقصير كارانه ی زيور را نبيند . زيور هم كه ديده بود دست و دل مردش براي فاطمه نمي لرزد، دست بكار شده بود برایش پسر بیاورد ؛ که بجای پسر كبرا و زينب و رقيه را پس انداخته  بود . همين باعث شده بود تا او مدام دمق باشد و با سگرمه هاي درهم به دخترهایش توپ و تشر بزند و توي سرشان بكوبد و هروقت كه حوصله اش تنگ می شد ، به قصدِ كُشت كتك شان بزند ؛‌ اما قبل از جدايي ،‌ راه را يافته بودند . در واقع همین كه زمزمه ی طلاق اوج بيشتري گرفته بود ، زن هاي در و همسايه و فاميل همصدا شده بودند كه دعاي سيد يعقوب ،‌ دعا نويس معتبر ِ شهر رد خور ندارد و مشكل گشاست ؛اما او جلو ی همه سينه سپر كرده ،گفته بود : اين ها همه اش خرافات است . خرافات هم مال دوره ی چراغ موشي بود نه حالا .

بعد از آنكه دكان خرافات را تخطئه كرده و بعد از آن که به وساطتِ فامیل ،از طلاق دادن ِ  زن اش منصرف شده بود ، تصميم به سفر و زيارت و پابوس گرفته بود .

يك سال تمام جمع كرده ، از خورد و خوراك زده بود؛از میهماني رفتن و ميهماني دادن؛از گردش و تفريح و حتي از خريدن لباس و بعضي از مايحتاج زن و بچه هايش.

بعد از اين كه بار و بنديل  را بسته بندي كرده بودند، قبل از سفر، او و زيور غسل كرده بودند. نوراميد دل شان را روشن كرده بود. او ، تصميم گرفته بود از شروع تا پایان ِ سفر با زن و بچه هايش مهربان باشد شاید دل ِ امام به رحم بيايد و زودتر مرادش را بدهد.

به زيور گفته بود:يادت باشد به صحن كه رسيديم اول براي خودمان دعا بكن،بعد براي آنهايي كه سفارش كرده اند!

و به شوخي اضافه كرده بود:نكند سر ِ امام شلوغ بشود .

همان وقت كه ماشين آماده ی حركت شده بود،ديده بود زيور تند و تند زير لب دعا مي خواند.خودش هم دعا خوانده و نيت كرده بود اگر خدا پسري به او بدهد، دیگر دخترهايش را زياد كتك نزند.

ماشين كه لق لق كرده،راه افتاده بود،يواشكي زير گوش زن اش گفته بود :اولين موي سرش را نذر امام مي كنيم!

زيور خودش را لوس كرده ،گفته بود: اما تا هفت سالگي سرش را نمي تراشيم ها!

همان موقع صورتِ پسر بچه ی هفت ساله ی تپل مپلي در نظرش مجسم شده بود كه موهاي بلندِ طلايي رنگِ سرش را بافته و يك رشته نظر قرباني به انتهاي يكي از بافه هاي جلو سرش آويخته بودند .

زيور پرسيده بود: اسم اش را چه بگذاريم؟

گفته بود: خداداد!

واز همان لحظه به بعد با خداداد زندگي كرده بودند.خداداد خیلی زود رشد كرده بود.اول که قنداقه بود،اما ناگهان هفت ساله شده و هنوز زخم وزيلي سر همكلاسي هايش كه توسطِ او مجروح شده بودند خوب نشده بود كه دلهره ی رفتن اش به سربازي ، پدر و مادر را درمانده كرده بود.

مسير ِ رفت بنظرشان بيش از حد طولاني آمده بود.

ديدن ِ مناظر ِ اطراف ؛ سرسبزي و خرمي درخت ها؛آن دشت هاي سبز ِيكدست و آنهمه كوه و تپه كه استوار و مغرور و مهربان سر به آسمان ساييده بودند،هيچكدام نتوانسته بود دلهره و شوق شان را فروبنشاند. فقط به سرعت از مقابل نگاه شان دويده بودند.

در طول راه تنها يك سوال وجودشان را در خود پوشانده بود: كي مي رسيم؟

عاقبت رسيده بودند.

احساس سوزش كرد.سريع دست اش را پس كشيد . این حركت باعث شد مقداري آب روي اجاق بريزد و صداي چلز چلز آن همراه با بخاري ملایم،سكوتِ آشپزخانه را بشكند.

به لپ پر زدن آب نگاه كرد، و قابلمه كه هنوز تكان مي خورد اما آب جوش نيامده بود.

يادش آمد موقعی كه رسيده بودند دوباره به حمام رفته بود. زير دوش آب داغ نيت كرده بود و باز غسل كرده بود تا شكِ بين راه را زايل كند .

بعد از آنهمه دخيل بستن و نذر كردن و گريه و التماس وزاري و آنهمه زيارتِ سيري ناپذير ِ دو سه روزه كه ده ها بار تكرار شده بود و بعد از اين كه راهِ رفته را با خوشی و امید بازگشته بودند ، در طولِ راه هر منظره ی زيبا را كه ديده بود،گفته بود:انشاالله سال ديگر با خداداد و بقيه ی بچه ها مي آييم اين جا؛ ولي بايد حواس مان جمع باشد گرما زده نشود!

و بارها به چشم های درشت و سياهِ دخترهایش كه توسری خورده و مظلوم به او دوخته شده بودند، نگاه کرده و سر جنبانده و خندان گفته بود: انشاالله از دست خداداد كلي كتك مي خوريد.از همين حالا مي بينيم چطور گيس تان را دور دست مي پيچيد و توي حياط  دنبال خودش روي زمين مي كشد!

و هر مرتبه كه ترس را لبالب در پياله چشم هایشان ديده بود، قهقهه زنان   غریده بود: مُردني ها !

بعد از آنهمه مهرباني ها و شوخي ها با زن و دخترهایش،به مقصد  که رسيده بودند،در جمع ِ ديدار كنندگان بارها و بارها دل دل كرده بود بگويد توي صحن ، خواب رفته و خوابنما شده است و از اين راه به ابهتِ  زيارت اش بيفزايد؛اما هر دفعه كه دهان باز كرده بود بلافاصله شيطان را لعنت كرده ، پيش خودش گفته بود :امام از دروغ بدش مي آيد،غضب ام مي كند!

دو سه روز که از زیارت گذشته بود ، به زيور گفته بود:كار از محكم كاري عيب نمي كند،اگر مي خواهي سري هم به سيد يعقوب بزن!

زيور سرخ شده ، من ومن كرده و عاقبت دل به دريا زده ، جواب داده بود: اگر مي خواهي كتك ام بزني بزن،دل ام تاب نياورد.بدون این كه به تو بگويم،قبل از زيارت رفتم و از سيد دعا گرفتم.حلال ام بكن!

خندان پاسخ داده بود: حلالت مثل شير مادر.

بعد سعي كرده بودند حساب روزها را داشته باشند.

هر روز كه خسته از كار آمده بود،سر روي شكم زیور گذاشته و با خداداد احوال پرسی کرده بود . معمولا بعد از شام و کشیدن سیگار ، در حالی که زيور گوشه ی اتاق مي نشست و مشغول دوخت و دوز لباس بچه مي شد، او دخترها را دور خودش جمع مي كرد و از شيطنت و خنده و گريه ی خداداد مي گفت و تاكيد مي كرد : حتما باید بگویید داداش ؛ چون بعد از من ، او مردِ خانه است .

و به كارت پستال ها و پوستر های پسر بچه های مو طلايي تپل كه به چهار طرف اتاق كوبيده بود،اشاره مي كرد و مي گفت :زيور! يادت نرود،هر وقت فرصت مي كني به اين ها نگاه كن تا او هم شكل همين ها بشود!

و با قيافه اي جدي ، خنده ی شيرين و شرمگين زيور را زير نظر گرفته بود.

هر قدر شكم زيور بيشتر بزرگ شده بود، همانقدر هم انجام دادن ِ كارهاي خانه به عهده ی دخترها افتاده بود.

نه ماه انتظار سپري شده و بعد از اين نه ماه بود كه دلهره و شوق ِ ديدار ، شدت اش به آوج رسیده بود ؛ طوری که هر شب تا صبح چند بار بيدار شده به صورت عرق كرده ي زيور ِ غرق خواب نگاه كرده و مدام تاكيد كرده بود : ديگر پنهان اش نكن . به محض اين كه احساس كردي ، خبرم كن تا خداي نخواسته مشکلی پيش نيايد !

عاقبت ، شب قبل ، نيمه هاي شب كه زيور احساس كرده بود و لب باز كرده بود تا صدايش بزند ، او ، خودش  بيدار شده ، از جا جهيده ، لباس پوشيده و كمك كرده بود تا همسرش هم آماده شود . بعد زير بغل اش را گرفته و در حالي كه سعی کرده بود تا شتاب خودش را مهار كند ، پا به پاي او قدم برداشته بود . زيور گفته بود : بچه ها چه ، تنها باشند ؟... مي ترسند .

جواب داده بود:ديگر بزرگ شده اند . تازه، يك شب که هزار شب نمي شود .

و شوخي و جدي افزوده بود : هر كس خربزه مي خورد ، پاي لرزش هم بايد بنشيند . خوب آنها هم برادر مي خواهند ، مگر نه ؟

بعد ، شب را  تا صبح توي سالن بيمارستان قدم زده ، دعا خوانده ، نذر كرده و آن همه مشقتِ زيارت را به رخ امام كشيده بود .

صبح ، ديگر رغبت نكرده بود پنجاه تومان پول بدهد و يك تاكسي در بست كرايه كند و زيور و بچه اش را به خانه برساند .

حالا زيور با بدن ِ نحيف و رنگ و روي زرد ، بي حال در اتاق بغلي توي رختخواب ، یا خواب ، یا بیهوش ، افتاده بود و او موقعی كه بچه را از كنار اش برداشته بود ، شوره ي بجا مانده از اشك را در گوشه ي چشم و زير پلك هايش ديده بود . زير لب غريده بود : عين سگِ دله .

به داخل ظرف نگاه كرد . حالا ديگر آب داغ شده ودوباره به غل غل افتاده بود . گره ي  پارچه ي كهنه باز شده ، رو آمده بود و مثل رقص ِ مار ِ بي خط و خالی در آب ، بازي مي كرد ، شلاقه مي زد ، فرو مي رفت و دوباره بالا مي آمد .

همانطور كه به بخار ملايمي كه آرام از سينه ي آب بر مي خاست نگاه مي كرد ، در كنج ِ ذهن ا ش زيور را دید بی اشک وآه و ناله، بی کمترین جنب و جوش ،که انگار او هم از نفس  افتاده بود . بعد هاله اي بخار مانند را ديد كه از دل  ظرف بالا مي آيد . بوي گوشت پخته را بطور خفيفي حس كرد .  اين بو ، واين هاله ، به تدريج همه هستي اش را در خود گرفت .

ديد ديواره ي ظرف آرام آرام  دور شد و آب زیاد شد و زیادتر ؛ آنقدر كه گردابي به وجود آمد بزرگ و وسیع و سهمگین ؛ وخودش را ديد غوطه ور در آن ، زیر مه ای که همه ی دنیا راپوشانیده است ، همراه با قلنبه گوشتِ پخته ای ، فرو مي رود و بالا می آید ، فرو می رود و بالا می آید ؛ و با خودش ، بوسيله ي همان رشته پارچه ، بقيه بچه ها را هم به دنبال مي كشد .

***

سياهي شب همه جا را در خود پوشانده بود كه مرد ، بي صدا در را گشود . تسكين نايافته و خاموش ، بي آنكه در را پشت سر خودش ببندد ، بی آن که به مقصدی بیاندیشد ، از خانه دور شد .

 

 

 

 

 

31- 27/3/70 - کرمانشاه

24-23/4/70 - کرمانشاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 16:36 |  لینک ثابت   •