تبليغاتX
نیلوفر های کبود

دوشنبه چهاردهم آبان 1386

اشتباه

 

 

« اشتباه »

 « خوزه يوس مخوس جيواني » در 1923 در ( كيتو ) پايتختِ اكوادور چشم به جهان گشود .  مادرش سرخپوست بود اما پدرش ريشه در اسپانيا داشت .او، نوشتن را با همكاري با  روزنامه ( نامون )‌آغاز كرد ؛اما پس از گروييدن به چپ گرايان در تاريخ 1944 ، همكاري   خود را با روزنامه ي مذكور كه در سيطره ي بورژواها بود قطع كرد . پس از پايان تحصيلات ، تا پيش از زمامداري ژنرال « رامون خي خون » ، نخست به عنوان مدرس در آموزشگاه تربيت معلم ِ ( كوانكا ) و سپس به سمتِ استادِ دانشگاه در كيتو به تدريس پرداخت  . با كودتاي خونين ژنرال رامون خي خون ، خوزه جيواني كه همواره و در هر زماني با قلم و قدم به مبارزه با ارتجاع و حاكمان ستمگر برخاسته بود ، دستگير و به جرم عناد با كودتا  چيان و تلاش براي براندازي ، محاكمه و به اعدام محكوم شد . در سحرگاه 29 نوامبر  1964 حكم به مورد اجرا در آمد و يكي دیگر از  خیل ِنويسندگان مبارز اكوادور در راه آرمان و   عقيده ي خويش جان سپرد ؛اما شگفت این که او خود ،زمان ، مکان و نحوه ی مرگ خویش را انتخاب نمود.

 از خوزه جيواني علاوه بر دو دفتر شعر ، يك مجموعه داستان به نام ( چشم عقاب ) باقي  مانده است . آثار وي تا 1968 يعني تا پس از بركناري  « خوزه ماريا دلاسكوايبادرا»  اجازه ي چاپ و نشر نيافت .

آنچه در پی می خوانید ، ماجرای مرگ ِ خود خواسته ی خوزه جیوانی است که بیشتر به داستان می ماند تا واقعیت.

***

                                                                                      

صورت اش همه ي صفحه ي تلويزيون را پُر كرده است . قطرات درشت عرق توي چين هاي عميق پيشاني اش برق مي زند . طوري چشم هايش را به دوربين دوخته كه انگار مي خواهد تأثير گفتارش را در چهره ي بينندگان ببيند . آرامش عجيبي دارد ؛ اما من نگران ام . مي بينم لحظه ي عمل فرا رسيده است و او حتماً به گفته اش عمل خواهد كرد . همه ي آن حرف هاي هفته ي پيش بصورت در هم بر همي كاسه ي سرم را پُر كرده است . همزمان با سخنراني حالا ، بريده هايي از حرف هاي آن شب را هم مي شنوم . انگار دو نفر در دو طرفِ جمجمه ام نشسته اند و با هم حرف مي زنند . مي گويد : سرزمين كالوين در كابوس وحشتناكي دست و پا مي زند . يك فرياد بلند مي خواهد تا بيدارش كند! ...

خوبي اين مصاحبه اين است كه مسئولان مجالي براي سانسور ، يا مونتاژ كلمات اش ندارند . گفته بود :‌نمي پذيرم ؛ ‌مگر به يك شرط ، زنده پخش شود ؛ آنهم در شبكه اي سراسري تا همه ي مردم كالوين صدايم را بشنوند .

از كافه كه بيرون آمديم اين را گفت . مي دانست ژنرال مي خواهد ما نور سياسي بدهد . اهميتي به خواسته ي مردم نمي دهد ؛ فقط لازم مي داند براي خفه كردن زمزمه هاي اعتراض ِ دولت هاي اروپايي يك نمايش سياسي راه بيندازد . مصاحبه با يكي از مخالفان سر سختِ ديكتاتوري تا نشان بدهد در كالوين دموكراسي برقرار است . براي اين منظور چه كسي بهتر از « الوينو » كه با نوشته هايش وجه ي جهاني دارد ؟ پس دست به كار تطميع ِ او شده بود ؛‌با پول ، با امتيازهاي مالي ، حتي پيشنهاد تفويض يكي از مقامهاي مهم دولتي را كرده بود به شرط اين كه همان چيزي را بگويد كه او ديكته خواهد كرد . براي نمونه از مردان دولتي زيادي نام برده بود كه زماني سر ِ ناسازگاري داشته بودند و حالا به نان و نوا رسيده اند ؛ اما الوينو مثل هميشه قاطع و برا گفته بود : نه ، نمي خواهم سرم را  توي توبره كنيد !

بدون اين كه از تهديدها و تبعيدها بترسد . به قهقهه مي خنديد و ماجرا را مي گفت ،‌همان وقتي كه در كافه ي «‌ اسب سرخ » پشت ميزي كه پاتوق هميشگي مان بود، ‌نشسته بودیم . سه نفر ديگر از رفقا هم آمده بودند . و او تعريف مي كرد چطور ژنرال را كلافه كرده بود . مي گفت : مثل اسبي كه به نعلبندش نگاه بکند، نگاه ام مي كرد . حسابي بور شده بود . هر چه مي گفت ، يك جواب داشتم برايش . دور خودش مي چرخيد و خرناس مي كشيد ، خوكِ پير !

نمي توانستم مانع اش بشوم . آن قدِ كوتاه و پُر ، آن موهاي مجعدِ هميشه كوتاهِ سر و پوست تيره ي تن و آن چشم هاي سياهِ درشت و نفوذ كلام آنقدر مؤثر بود كه جايي براي جوابگويي نمي گذاشت . هميشه همين طور بود . كسي نمي توانست در برابر منطق الوینو مقاومت كند ؛‌من كه ديگر آنقدر در جذبه اش غرق بودم كه هر چه مي گفت بي چون و چرا مي پذيرفتم .

مصاحبه گر هم انگار طلسم جادوي كلماتِ او شده است . با نگاهي سرشار از تعجب و تحسين به سخنان اسطوره ي شهامت گوش مي دهد : اين درست نيست كه فقط يكي حرف بزند ، يكي تصميم بگيرد ، يكي بيانديشد . مگر مي شود يك ملت را ناگريز به عبور از روي يك خط كرد ؟ آنهم چه خطي ؟ يك جاده ی باريك ، سنگلاخ ، ناهمواره . بايد به ديگران مجال گفتن داد . بايد ....

الوينو است كه مي گويد . بارها همين را گفته ،‌ به هر كس كه مخاطب اش بوده است ؛ حتي آن شب كه از سكوتِ من به خشم آمده بود . پرسيد : چرا چيزي نمي گويي ؟ سكوت هميشه به درد نمي خورد ، ها ، يادت باشد !

اما من به سرانجام ِ كار مي انديشيدم . نمي خواستم باور كنم او تن به آن خواهد داد . چه گفتم ؟ كه خنديد و دست به شانه ام كوبيد . مهربانتر از هميشه گفت :‌من يك زخمي ام اما تو يك نقاش ِ خوب باش !

زخم ِ همه ي ما را در سينه دارد ؛ اين را مي دانم ؛ و اين كه هميشه مي كوشد پدرانه از حق همه ي فرزندان اش كه ملت کالوين است دفاع كند . حالا هم انگار از زخم و نقش حرف مي زند . از اين كه فريادهاي حبس شده ، سينه را به شدت                 مي خراشند . از سكوت هاي بغض آلود . از اين كه چطور سر ملتِ كالوين را شيره ماليده اند و با تحريفِ واقعيت مردم را تحميق كرده اند .

خانم مصاحبه گر در آرايش و پوشيدن لباس سنگِ تمام گذاشته است . آنقدر در كوتاه كردن آستين و دامن و باز گذاشتن يقه ي پيراهن و غلظتِ آرايش ِ سر و صورت اغراق كرده كه انگار عمدي در كار بوده است ؛‌هرچند حتي خودِ ژنرال هم مي داند كه الوينو اعتنايي به اين ادا و اطوارها ندارد ؛ گويا غرض ، اين سوي شيشه بوده است .

مي گويد : ژنرال مبارزه كرد . دست اسپانيايي ها را كوتاه كرد . به كالوين استقلال داد . اين بس نيست ؟

خنده ي تلخي روي لب هاي كلفتِ اوينو مي نشيند . پاسخ مي دهد : استقلال بدون آزادي مفهومي ندارد ؛ همين طور بعكس ِ آن. آن زمان اسپانيايي ها بودند و حالا نظامي ها . فرق شان اين است كه آنها دست كم خود را صاحب مطلق اين سرزمين نمي دانستند . در غارت و حيف و ميل اموال ِ ملت احتياط مي كردند . مي ترسيدند از اعتراض مردم ؛ اما اين ها هر كس كه او نيفورم نپوشد يا سلام نظامي ندهد را مستحق ِ مرگ مي دانند . اصلاً مردم را به حساب نمي آورند .

لحن اش سنگين تر و نگاه اش عميق تر شده است ؛ درست مثل دوشنبه ي هفته ي قبل كه من و او همچنان در خيابان هاي خلوتِ شب قدم مي زديم . رفقا را در كافه جا گذاشته بوديم تا مثل هميشه سر ِ يك كلمه يا دو كلمه جر و بحث كنند و آخر بدون نتيجه از هم قهر كنند و بروند .

گفت : تو فقط ناظر باش . ببين چه غوغايي خواهد شد !

شهر خلوت بود . خيابان ها در تاريكي مرموزي فرو رفته بودند . انگار سياهي عبوس شب گوش مي داد تا بفهمد چه مي گوييم . گفت : همه ي حرف هايم را مي زنم و بعد ....

من فقط به بعدش مي انديشيدم . حس مي كردم از هميشه بي تجربه تر شده ام ؛ آنقدر خام و كوچك و حقير كه جرأت كوچكترين اعتراض را هم ندارم .  قدم كه بر مي داشتيم خيال مي كردم در دامنه ي كوه بزرگي راه مي روم . كوهي كه ابر سنگيني قله اش را فرا گرفته است . دل اش پُر بود ؛ از بي هودگي آن همه مبارزه و اين زندگي ؛ از ملت كالوين كه اغلب نقاب ِ ريا به صورت زده اند و به جاي دل سوزانيدن براي  هم به پاره كردن يكديگر  پرداخته اند ؛ از جهل و خرافاتي كه حاكم شده است ؛ از روشنفكران امريكاي لاتين كه خود را به نديدن زده اند ، طوري حرف مي زنند كه انگار فقط كمبودِ نان مشكل ِ اساسي است .

آنقدر در اندوه و ياس و خشم غرق بود كه انگار آن همه صلابت به تلنگري از هم فرو مي ريخت . گفت مي داند كه شديداً تحت نظر است و اگر به خواسته ي ژنرال ، يعني « دست كم ، پرهيز از تندروي » تن ندهد ، او نمي گذارد با خيالي راحت از استوديو بيرون بيايد . حتي از سر خشم قهقهه زد و گفت : اما من داغ ِ اين آرزو را به دل اش مي گذارم . خودت مي داني اينجا كس و كاري ندارم كه بخواهند گروگان بگيرند ؛ بعدش هم ، ديگر اجازه نمي دهم لت و پار روي صندلي بيفتم و او با لبخندِ مخوف اش بيايد پشت سر ِ شكنجه گران بايستد و با لذت مهميز به چكمه هايش بكوبد .

روي كلمه ي شكنجه مكث كرد . صدايش لرزيد . هر چند مي تواند خيلي آسان به هر كشوري، حتي كشورهاي اروپايي ، اگر مي خواهد ، برود . برخي از رفقا كه اين آرزوي قلبي شان است ؛ حتي چند بار هم همه ي وسايل سفرش را مهيا كرده بودند ، به اضافه ي يك چمدان دلار ؛ اما الوينو از ملت كالوين دل نمي كند . معتقد است نبايد جوان هاي پر شور را تنها گذاشت . نبايد كاري كرد كه آن ها احساس كنند پشت شان خالي شده است . از طرفي ،‌ديگر تحمل شكنجه را هم ندارد . طي سال هاي بسيار ، خصوصاً اين اواخر آنقدر شكنجه شده بود كه اگر پيراهن اش را بالا بزند ، مي شود يادگار دوران مبارزات اش را مثل اطلس جغرافي حتي با دست هم مطالعه كرد .

پرسيدم : راه ديگري نيست ؟

جواب نداد . در واقع نيازي هم به جواب نبود . خودم مي دانستم هيچ راه ديگري ندارد ؛‌اما همچنان مي خواستم به هر طريقي مانع اش شوم ؛ منصرف اش كنم . ناچار سوال ام را عوض كردم : خب ، چطور مي خواهي ببريش تو ؟ به اين آساني ها نيست که . همه جا را مي گردند !

برق شادي در چشم هايش درخشيد :‌ از اين بابت مشكلي نيست . رفقا به استوديو هم رخنه كرده اند . بموقع اش آن را به من مي رسانند . فقط يك لحظه غفلتِ مأموران بس است .

كلافه شدم . نوميدانه آخرين تير را هم رها كردم : كه چه ؟‌

خنديد . خنده اش سرشار از مهر بود . جواب داد : همين ديگر . اول گفتن و بعد وارد كردن ِ ضربه . اين كار باعث مي شود مردم تكان بخورند . از رخوت خلاص بشوند . براي هوشيار كردن مردم به يك فريادِ بلند نياز است ؛ و من اين فرياد را در آخرين لحظه ي مصاحبه ام سر خواهم داد !

و حالا من نگران فرا رسيدن لحظه ي سر دادن آن فريادِ بلندم . انگار با اين زمزمه ها دارد گلويش را نرم مي كند . شمرده شمرده از همه چيز مي گويد ؛ از نابساماني هاي اقتصادي ؛ از هم گسستگي پيوندِ روشنفكران ؛ از گم شدن همه ي كتاب ها ؛‌از غفلت ملت كالوين ؛ يكايك مي شمارد و علت هاي آنها را مي گويد . دلايل آنقدر قاطع و محكم است كه جاي هيچ پاسخ يا اظهار نظري براي مصاحبه گر نمي گذارد .

چشم به دست اش مي دوزم تا ببينم كي كار را تمام مي كند ؛ همان دستي كه پيش از جدايي مان روي سرم كشيده شد ؛ و صدايش در گوش ِ جان ام مي نشيند كه گفت : توي كالج ؛ تو بهترين شاگردِ مني . هر چند من، ناخواسته استادِ منظمی نیستم اما مي بينم چقدر با علاقه به درس هايم گوش مي دهي . يك چيز را فراموش نكن . دانسته اي كه به كار نيايد ارزش ندارد !

زير تير چراغي ايستاديم كه لامپ اش خاموش بود . سگِ زخم و زيلي لاغري كه دُم اش را لاي پاهايش برده بود ، موس موس كنان از كنار ما گذشت . ماه از زير ابر بيرون آمده بود و نور مات و سردش را بي حالانه روي شهر ولو كرده بود . الوينو بي آن كه چشم از سگ بردارد زمزمه كرد :‌گذر يك نسل يا شايد هم بيشتر !

بعد ، متوجه من شد :‌ بهترين روز ، يكشنبه است ؛ روز ِ تعطيلي كه همه در اختيار خودشان هستند . كسي به فكر كار و اداره نيست . وقت براي دقت و تعمق هست . آن وقت دنبال ام خواهند آمد . غوغايي خواهد شد!

براي يك رستاخيز همگاني  به دقت برنامه ريزي كرده بود : شنبه شب سخنراني مي كنم و كار را تمام مي كنم تا يكشنبه كه همه از واقعه آگاه شدند به خيابان ها بريزند و خواسته هايشان را فرياد بزنند !

آن شب او را در نظر مجسم مي كردم كه سرد و ساكت روي دستِ جمعيتي خروشان روان است ؛ و حالا كه تصويرش بر صفحه ي تلويزیون است انگار مکرر زير گوش ام نجوا مي كند : شنبه شب ، شنبه شب ، شنبه ....

در ابتداي مصاحبه چه شور و شوقي در صدايش موج مي زد ، چه حرارتي . تند و تند حرف مي زد.                مي دانست فرصتِ چنداني ندارد . و من همچنان مراقب ِ دست اش بودم . كوچكترين تغيير را در چهره اش مي خواندم . منتظر ديدن جرقه اي كه در چشم هايش بدرخشد. و او همچنان گفت .

اما حالا ديگر پس از خاتمه ي هر مطلب ، خستگي بيشتري در چهره اش مي نشيند . انگار هر كلامي تكه ای از تن اش است كه جدا مي شود و با جدايي آن مچاله تر و پژمرده تر مي شود . درست مثل آخرين لحظه ي بدرود كه حسرت و ياس و اندوه او را در خود چلانده بود . گفت : تو تازه ازدواج كرده اي . زندگي برايت شيرين است . « ماريا » هم آنقدر زيباست كه حيف است يك شب تنهايش بگذاري . اما من دست از لذت ها شسته ام . نه زني و نه زندگي اي ، هيچ . فقط براي آرمان ام زنده ام . پس تو نمي تواني همپاي من بيايي . فقط يادت باشد قاطي گوسفندها نشوي !

و رفت  . خيلي زود در تاريكي كوچه گم شد . ماه دوباره زير ابرها پنهان شده بود .

سر بر می گردانم تا ماريا را ببينم . نيست . اتاق زير نور آزار دهنده ي لامپ ِ سقف ، خلوت وخالي مي نمايد . حتماً ماريا در رختخواب خوابيده ،‌آسوده و ايمن نفس مي كشد؛ در صورتي كه من در اين اتاق ، تنها و هراسيده چشم به تلويزيون دوخته ام .

ناگهان لحظه ي عمل فرا مي رسد . انگار الوينو همه ي حرف هايش را زده ، حالا نوبتِ نشان دادن نهايتِ انزجار است . دست به جيب مي برد . اسلحه ي كوچك را بيرون مي آورد . خانم ِ مصاحبه گر مجال واكنش چنداني نمي يابد . فقط جيغ مي كشد و هراسان مي گريزد . الوينو جمجمه ي خودش را نشانه مي گيرد . گلوله شليك  مي شود . لكه هاي مغز و خون به دوربين شتك مي زند . يكباره برنامه قطع مي شود و آنهمه جارو جنجال و هياهو خاموش مي شود. روي صفحه ي تلويزون برفك هاي ريز و درشت در هم مي لولند . چشم از آن                برنمي دارم ؛ هر چند مي دانم ديگر كار تمام شده است اما گويي منتظرم همه چيز از نو تكرار شود . آنقدر افسرده و غمگين ام كه توان هيچ حركتي را ندارم . به كلمه ي هيچ فكر مي كنم ، به نابودي .‌نمي توانم باور كنم آن اسطوره ي تحرك و منطق، آن شور انقلابي ، آن مظهر پاكي با يك صدا ، با يك گلوله ي كوچك سربي نابود شده باشد.

برق شهر قطع مي شود . همه جا خاموش است . در آن تاريكي زانو به بغل مي مانم . ساعت ها ، بي اعتنا به گذشتِ زمان ، چشم به سياهي مي دوزم و او را مي بينم كه همچنان سخن مي گويد و سپس شليك مي كند ، سخن مي گويد و سپس شليك مي كند . فقط همين دو تصوير . ذهن ام منجمد شده است ؛ جز اين دو تصوير هيچ چيز ديگري بر پرده ي ذهن ام نيست . و تصويرها بارها تكرار مي شوند .

***

ماريا تكان ام مي دهد . مثل چوب خشكي كه مي رود تا بيفتد ، به يك طرف مي لغزم . از نيمه ی راه به خود مي آيم .

مي پرسد : چرا اينجوري شدي ... چرا نيامدي بخوابي ... از كي تا حالا اينجايي ؟‌

از هيچ چيز خبر ندارد . موهاي سياهِ بلندش آشفته است . قدش در لباس خواب بلندتر به نظر مي رسد .               

مي خواهم بگويم : گفت حيف است تو يك شب تنها بماني !

اما صدا از گلويم بيرون نمي آيد . لب هايم مي لرزد . بِروبر نگاه اش مي كنم . سكوت ام را كه مي بيند ، صورت ام را كه مي بيند، وحشت مي كند . با ترس و تعجب چشم مي دوزد به من . انگار رنگ به صورت ندارم . انگار حالت ام غير عادي است ؛‌مثل آدم هاي منگ و مسخ . نگاه ام به پنجره مي افتد . آفتاب همه جا را روشن كرده است . صداي رفت و آمدِ مردم شنيده مي شود . ناگهان از آن بُهت و ناباوري بيرون مي آيم . به سمتِ پنجره يورش مي برم . فرياد مي زنم : الوينوووو ...

ماريا از ترس جيغ مي كشد . شتابان پنجره را باز مي كنم تا شاهدِ تشيیع جنازه ي با شكوه اش باشم ؛ تا ببينم خواسته اش جامه ي عمل پوشيده است و ملت به پا خاسته اند.

آن پايين همه در رفت و آمدند . هر كس عجولانه به طرفي مي رود . انگار همه براي رسيدن به محل كار ديرشان شده است . چهار نفر زير تابوتي را گرفته اند و مي برند . سه نفرشان را مي شناسم ؛ همان رفقاي كافه هستند با نيشخندِ هميشگي كنج لب شان. كسي به آنها توجه اي ندارد .

هراسان بر مي گردم و به ماريا زل مي زنم . درمانده و نوميد چشم هايش را به من دوخته است . گمان مي كند ديوانه شده ام . مي پرسم : امروز چه روزي ست ، چند شنبه است ؟‌

از ترس به لكنت مي افتد : ش ش شنبه .

داد مي زنم : نه ، يكشنبه است ،‌يك شنبه ، چرا دروغ مي گويي ؟

دست و پايش را گم مي كند . به التماس مي افتد : مگر خبر نداري ؟ ژنرال گفته ديگر يكشنبه نداريم . از نيمه شب تا حالا راديو همين را اعلام مي كند . از اين به بعد يكشنبه ها هم شنبه است .

آخ چه اشتباهي ! چه اشتباهي ! كسي كه هر گز اشتباه نمي كرد در محاسبه ي روز ها چه اشتباه فاحشي كرده بود .

 

 

 

 

اسماعیل زرعی

24- 17/11/71- کرمانشاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 10:22 |  لینک ثابت   •