چهارشنبه سی ام آبان 1386
میرزا آقا خان خوشنوا
ميرزا آقا خان ِ خوشنوا
اگر چه در هيچ يك از متون تاريخي ،تذكره ها و آثار وقايع نگاران ِ گذشته و حال ، هرگز نامي از « ميرزا آقاخان ِ خوشنوا » برده نشده و به سرگذشتِ شيرين و در عين حال دردناكِ او ، يا كسي چون او ،اشاره اي نشده است اما از آنجايي كه خودم به شخصه او را ديده ام ، آنهم نه يك بار ، سه مرتبه ي پياپي ، در سه نيمه شبي با آغازي خوش و پاياني خوفناك ، كه سه بار در رخوتِ سر خوشي ام فرو برده و سه بار سراسيمه از جايم جهانيده بود و در نهايت كه ديده به واقع گشوده بودم براي چهارمين مرتبه ياد و خاطره اش را بي كم و كاست در قاب ِ تابناك ِ چهاردهم ماه مرور كرده ، حتا در آن سكوتِ سنگين شبانگاهي كه زنجره ها از شدت اش به هيجان آمده بودند نواي خوش اش را كه گويي به نجوا از دل ِ زواياي تيره ي زمان سر مي كشيد ، آشكارا شنيده، همراه با عطر خنكِ رياحين به شامه ي جان كشيده بودم؛ پس به احتمال ِ قريب به يقين ، چنين شخصي بوده و در يكي از بلادِ ايران زمين مثلاَ « كاشمر » ، « كاشان » و يا « ري » مي زيسته است ؛ و همانگونه كه از نام اش كه در اصل القابي بوده كه به آن منتسب اش كرده بودند پيداست وي علاوه بر ظرافتِ طبع، فصاحت و بلاغت در سخنوري ،مهارت در كتابت و نكته داني و نكته سنجي بسيار ، از چنان لحن خوشي نيز برخوردار بوده كه هر گاه لب به نغمه مي گشوده است ، از سحر ِ صدايش پرنده گان از پرواز باز مي مانده اند ، مرغان سر به قفس مي كوبيده اند ،بر هوت به چمن مي نشسته ، غنچه شكوفا مي شده و حتا برخشك خارها نیز گُل مي روييده است ؛ و همين نعمت خداداده بوده كه او را شهره ي آفاق نموده ،در اندك زماني از پستوي خانه در كوره دهي به دربار ِ سلطان كشانيده و به مدد زمينه ي قبلي و نبوغ ذاتي اش در فراگيري علم و ادب، به مرور از سويي در جمع علما و ادبا نشانيده ، و از سوي ديگر سر حلقه ي رامشگران گردانيده بود .
گويند او با آن كه از لحاظِ حسن و جمال نيز يوسف دوران بود ، اما تن و بدن چندان استواري نداشت . همچنين به علتِ اين كه در ايام طفوليت بر اثر غفلتي از مركب به زير افتاده بود ، تا پايان عمر از ناحيه ي پاي چپ مي لنگيده است ؛ در عوض ، ايشان را زوجه اي بود بغايت رشيد و جميل و خوش دل ، كه از زيبایي طعنه به زليخا مي زد و از نثار عشق و وفا به شوي و مهر و محبت به همه گان ذره اي دريغ نداشت ، كه گويا « زرينه خاتون » ناميده مي شد .
ميرزا ، جدا از حضور مداوم در مجالس ِ عيش و نوش ِ شاه و شركت در بزم هاي هميشگي شكارگاه ، در خانه و در كنار خاتون ِ خود نيز دنيا به كام اش بود ، كه اين دو ، نه فقط زن و شوي ، بلكه رفيق و شفيق ، انيس و مونس ، يار و ياور ، مشير و مشاور و عاشق و معشوق يكديگر بودند ؛ چندان كه در محافل ِ زنان بويژه نقل مي شد : خاتون اگر چنان رعنا و زيبا و سرشار از كرشمه و ناز است كه ماه ، خجل از سيما و سرو ، سرنگون از مقابله با قامت و گُل ، حيران از لطافت اش ، همه از ثمره ي عشقي ست كه به ميرزا دارد و ميرزا نيز همه ي نعمات را از بركت همدمي با چنان لعبت طنازيست !
اما از آنجايي كه آدمي هرگز به كمال نيست ، آنها نيز با آنهمه حسن و وفور تنعم و شهرت عالمگيري كه از مال دنيا بي نيازشان كرده بود ، نقيصه اي داشتند كه موجب مي شد نگاهِ خاتون هميشه سرگشته باشد ؛ و وي در نهان آه از سينه بر آرد و هراز گاهي چند به خلوت گريزد و دور از چشم غير، دلی سير بگريد .
اگر چه چند بار ميرزا او را در آن حال يافته بود و كوشيده بود با بر شمردن خدم و حشم و ملك و مال ، اصرار بر توكل و داشتن اميد و همچنين لوده گي و افزودن به طرب و نشاط ، نبودِ اولاد را بي اهميت قلمداد كند و هر مرتبه زن نيز بظاهر قانع شده ، تن به قسمت داده ، در حضور شوي به سرور پرداخته بود ،اما در خفا هيچگاه غبار حزن از دل و چهره نمي زدود .
باري ، برغم اين خدشه ي اندك در احوال ، ساير دقايق بسان جويباران بهاري ، زلال و زمزمه گر در گذر بود و هر دم به مِلك و محبوبيت شان افزوده مي گشت ؛ بقدري كه نه حساب احشام داشتند و نه آمار قصبات ؛ بي اعتنا به كاسه ي عمر كه در كار پُر شدن بود ، دمي از عيش و نوش و تفريح و تفرج غافل نمي ماندند تا كم كم به مرز كهولت رسيدند .
از آنسو، روزگار غدار كه مدام در پي توطئه و ترفند بوده وهست ، زمينه ي دمار فراهم آورد تابيگانگان يورش آرند و مرز و متن و تخت و بخت از هم بپاشند و همه را ،بويژه اعيان و اشراف ، از جمله ميرزا را به خاك مزلت نشانند .
در اين ايام كه از در و ديوار ِ شهر خون مي باريد و مرگ ، ميرزاي هراسيده ، دست از ملك و مال شست، به دهي پرت پناه برد تا در هيأتي ناشناس در به روي خود و خاتون ببندد و دور از هيولاي جنگ براي آسودگي از دست رفته ماتم بگيرند .
از آن سو متجاوزان ِ بي شمار كه كمر به نابودي هر آنچه بود بسته بودند ، شمشير آخته بر موجودات نهاده ، از كشته پشته مي ساختند . به هر سو رو مي نهادند با خود خون و مرگ و ويراني به ارمغان مي بردند . به هيچ كس و هيچ چيز ترحم شان نبود . نه فقط جوانان ، پيران و درماندگان و كودكان ، حتا چهارپايان را نيز از دَم ِ تيغ مي گذرانيدند . نه به برج و باروي شهرها مجال استواري مي دادند و نه به عمارات؛ حتا خانه هاي گلين را از بيخ و بن بر مي كندند . تا مي توانستند به غارتِ اموال مي پرداختند و از پي خود ويرانه هاي سوخته و ناله و نفرين و ضجه و زاري زخمياني بسيار بر جاي مي نهادند .
گزارش كه به ميرزا مي رسيد، چاره اي نداشت جز اين كه هراسيده تر ، به قعر ِ انديشه شود و بي حاصل ، چاره بجويد . او كه به چشم خود از هم گسيختن ِ دربار و تار و مار شدن ِ شاه و اطرافيان را ديده ؛ به گوش ِ خود به خاك و خون غلتيدن ِ يكايك سران و سرداران را شنيده بود و هر روز از كشته شدن عده ي بسيار ی ديگر مطلع مي شد ، چنان درمانده و نوميده شده بود كه كاري نداشت جز از بام تا شام دستِ دريغ به دست سودن و سر در لاك خود فرو بردن .
درست در چنين احوال ،در واپسين لحظاتِ نيم روزي داغ و خاك آلود كه ميرزا و خاتون هر دو سياه پوش ، در ايوان ِ خانه نشسته ، چشم به افق خونين و پاره ابرهاي تيره دوخته بودند و پرواز جمعي كلاغان مي نگريستند و متعجب از وفور ِ لاشخوران در هر گوشه ي آسمان ، هر يك به خلوتِ دل خويش پناه برده ، به مرور ياد و خاطره ي خوش ، يا ناخوش ِ آشنايان ِ فنا شده پرداخته بودند و تبادل كلام شان ، فقط آه هاي بلندي بود كه هر از گاه از سينه برون مي آمد ، به يكباره براي دقايقي چند ، سكوتي مرگبار بر روستا سايه افكند؛ سكوتي كه گويي ناگهان همهمه ي رفت و آمدِ روستاييان و بع بع گوسپندان و غير و غار كلاغان و هر آنچه اندك صدايي داشت ، همه را روفت و بر زمين و زمان ، خاك مرده پاشيد ؛ به گونه اي كه ميرزا و خاتون ، ناگزير از دنياي درون بيرون آمدند و دلواپس ، گوش بزنگ ماندند .
بعد ، ابتدا در فاصله اي دور سگي پارس كرد ، چند بار پياپي . در پي، زوزه اي كشيد جانخراش ، وزود خاموش شد . از دل ِ تاريكِ طويله ، بُزي سُم به زمين كوبيد ، سرپيش آورد ، با چشمان سياهِ سرشار از وحشت ، صدا كرد ، ريش جنباند و به سمتي گريخت . آنگاه هياهوي قدم ها بر خاكفرش كوچه ، كوبيدن آغازيد ، به همراه و لوله ي هراس آور ِ ناپيدايي كه بتدريج پيش مي آمد .
طولي نكشيد كه به دنبال خره ي اسبي ، دروازه باز شد ؛ خادم و فاداري كه عمري را به خدمتِ ميرزا گذرانيده بود ، سراسيمه و خاك آلوده داخل شد تا پيغام دهد آخرين استحكامات جنگي سراسر سرزمين نيز به تصرف دشمن در آمده است . هيچ سردار ِ سرشناسي را سر بر تن نيست . از لشگريان متعدد اگر چند سپاهي باقي ست عده اي متواري گشته و عده ي ديگر جان بر سر دست نهاده ، در دستجاتي كوچك ، آنهم پراكنده ، در نبردي نوميدانه به جنگ و گريزاند . در كوي و برزن ، جويبارهاي خون جاريست . براي عبرتِ خلايق بر هر گذر و بر هر چهار سوق پيكر دلير مردان ِ جنگجويي را آويخته اند . از ويرانه ها همچنان آتش و دود زبانه مي كشد . قتل و غارت بي داد مي كند و خبر ناگوارتر آن كه متجاوزان شمار بسياري از دختر كان نورس و زنان جواني را كه در نقطه اي بظاهر امن ، دور از شهر پنهان بوده اند ، يافته ، همه را به شنيع ترين اعمال واداشته ، جمعي را با خود برده و متمردان را به خاك و خون كشانيده اند . نو عروس سيه پوش ، دختركِ خادم ، جزو كشته گان بوده است .
خبر كه مي داد ، همچنان با همه ي توان قبضه ي شمشير در مشت مي فشرد و از ديده خون مي فشاند .
بعد ، گفت : دريغ از جوانان ، ديگر گمان نمي كنم جز تني چند ، در سراسر شهر ، جواني يافت شود . پيران داغديده به نبرد برخاسته اند؛ كي توان شان هست ؟ چه كنيم ، ميرزا ، كمبود جوانان را چه كنيم . اگر آتش مبارزه خاموش گردد كه بدين منوالي كه در پيش است حتماًَ هم خاموش خواهد شد ، آن وقت چه خاكي بر سر بريزيم ميرزا ؟
مي گفت و مي گريست ؛ بي آن كه پاسخي بگيرد؛ كه خود نيز در پي پاسخ نبود ؛ مايوس بود و اخباري كه مي رسيد ، اگر چه به علت فجايع مكرر ، چندان شگفت نبود ، اما يكي از ديگري ، دهشتناك تر ؛ و اين يكي ، به خاطر خاطراتِ خوشي كه خاتون از تولد و رشد دخترك داشت ، از همه دردناك تر ؛ چندان كه صبر و قرار از دست داد و در حضور آنان به زاري و شيون نشست و ميرزا كه اغلب خاموش بود ، اشك در ديده گردانيد و خاموش تر به قدم زدن پرداخت ؛ تاساعاتی بسیار.
هوا که تاريك شد ، خادم آذوقه ي خود و ياران گرفت و رفت تا به پيكار و جمع آوري اخبار ادامه دهد . خاتون به اتاق شد و گريان به سمتِ چراغ رفت . چراغ افروخته شد . شب ، استوار دامن گسترد و شام مهيا شد ؛ اما ميرزا از قدم زدن نايستاد ، چندان كه به جان خاتون هراس افتاد . به تاريكي حياط رفت و به دلداري پرداخت ، روان در كنار شوي . نتيجه نداد.
پاسي از شب گذشت . به امر ِ ميرزا، زن ، تنها به بستر رفت و گرسنه سر بر بالش نهاد . هر چند خيلي دير خواب راه به ديده اش گشود ؛ اما ديدار شور و شادابي از دست رفته ، غبار ِ سوگ از دل اش روفت . اينك به اوج جواني بازگشته بود و نهايتِ وجاهت . در تالار با شكوه اش به هر سو مي خراميد ؛ غرقه در رايحه ي مشك و عنبر ؛ با لباسي الوان از حرير و مخمل . گاه به كنيزكي فرماني مي داد ، گاه از ظرفِ نقره ای روی کرسی حبه اي انگور مي چيد و بر دهان می گذاشت ؛ و گاهی مقابل آينه مي نشست به مشاطه ي خود، همچنان كه گوش به زمزمه ي خوشي داشت كه از گوشه ي ناپيدايي سرمي كشيد.
اگر چه قصر مالامال از رنگ و عطر و هياهوي زندگاني بود و همه ي اسباب سرور مهيا ، با اين حال وي مرتب درون خويش مي كاويد تا علتِ حزن دور و گنگي كه در كنجي گم از وجودش پنهان گشته بود را بيابد و مكرر از خویش مي پرسيد : چه مي خواهم ؟ چه گم كرده ام ؟ چه مرگ ام شده است ؟!
به يكباره پرده پس رفت . از دل آينه ، ميرزاي شادمان پا پيش گذاشت ؛ ميرزاي جوان ، ميرزاي با نشاط ؛بی کمترین نقص در قدم برداشتن .
نزديك كه رسيد ، مجال لب به شكوه گشايي به وي نداد. فرمود : آمده ام براي هميشه غم از دل ات بزدايم ؛ همين امشب . بگو چه مي خواهي ؟
ناگهان خاتون دليل ِ غم پنهان اش را يافت . بي درنگ پاسخ داد : تا پيش پاي شما دنبال اش مي گشتم ؛ همه ی گوشه و کنار ِ وجودم را . نمی یافتم اش. کوچولویم ، عزیزکم را می گویم ؛ دخترکِ ملوسک ِ شیرین زبان ام را ، که هر جا می روم ، هر جا می نشینم ، در همه حال ، حتا به گاهِ خواب ، به دامن ام بیاویزد؛ به آغوش ام بشتابد ؛ در سینه ام بخزد ، آرام بگیرد . هان؟ مگر چيزي كم و كاست داریم جز فرزند ؟
· دختر ؟
· آري دختر . ميرزا جان ، درد و بلايت بخورد طوق سرم ، دختر مي خواهم . تو چه مي داني چقدر براي داشتن فرزند هلاك ام ، اگر دختر باشد كه چه بهتر . آخر من كه هرگز خواهر نداشته ام تا همدم و همرازم باشد . از همان كودكي عقده ي بي خواهري بر دل ام مانده است . حالا كه مي خواهم خودم داشته باشم ، چه بهتر از دختر . مي تواني به من بدهي ؟ ... مي تواني ....
ده بار ، بيست بار « مي تواني » را تكرار كرد و پُرآرزو ديده به ديده ي شوي دوخت ، زير خيمه ي آواز ِ سوزناكي كه اكنون شدت گرفته بود ؛ اما شوي عوض پاسخ ، پس رفت ؛ به عقب كشيده شد ؛عقب و عقب تر ؛ چندان كه در دل ِ سياهي محو شد و بي درنگ از سويي ديگر سر كشيد ؛ سوار بر اسبي سپيد ؛ مهميز زنان ؛ تازيانه چرخان ، همچنان كه شمشير آخته اي را سر دست داشت ؛ رو به دشتي سبز ، رو به باغي خرم تاختن آغازيد .
در نيمه ي راه چرخيد . بازگشت و از كنار زن گذشت . خنده كنان ، هلهله كشان ، رو به آبي آسمان ، رو به لكه ابرهاي سپيدي كه با تراكم خود تپه ماهورهاي متعددي ايجاد كرده بودند در ميان دريايي آرام ؛ سرزميني پاك ، رويايي و مه گرفته.
سپس از اسب فرود آمد ؛ در هيأتي با شكوه ؛ پاهايي استوار ؛ سينه اي فراخ؛ بازواني ستبر ؛ ريشي انبوه ؛ موهاي بلندِ شبق گون ؛ با گره ي پندار بر ابرو . پيل تني پُر صلابت .اسطوره اي حيات بخش . زانو زد . تير برچله نهاد . زهِ كمان را كشيد ، با همه ي توان ، با همه وجود .
خاتون هراسان از جا پريد ، گويي كسي او را تكان داده بود ؛ يا صفير ِ پرواز ِ بلندِ تير ، سينه از دل تهي كرده بود . خود را بر بستر تنها يافت ، خيس ِ عرق . قرص كامل ماه ، آنسوي پنجره ايستاده بود . از دور صدا مي آمد ؛ صداي آوازي بسيار محزون .
از خود پرسيد : ميرزا ست مي خواند ؟ او كه از يورش بيگانگان به اين سو ، دريچه ي حنجره اش را بسته بود !
بي تاب شد . برخاست . بيرون رفت ، در جامه ي نازكِ خواب . نور ِ سيمگون ِ مهتاب ، سياهي ها را به زوايا رانده بود. نسيم خنكي مي وزيد . دقت كرد . صدا از پشت بام مي آمد . چنگ به نردبان زد . در دور دست گله اي سگ به جان هم افتاده بودند .
بالا كه رسید ، ميرزا را ديد ، زانو زده روبه شهر ، تن به چپ و راست مي بَرَد ، مي خواند و مي موييد . قطره هاي براق اشك بر پهنه ي صورت اش جاري بود .
نزديك شد . مقابل شوي ايستاد ؛ با قامتي افراشته ؛ و نسيم ، در دامن ِ بلند و سپيدش مي پيچيد ، طره اي از گيسويش را به بازي گرفته بود و خود و موي را به چشم و ابرويش مي ساييد .
بغض آلوده صبر كرد تا تحرير تمام شود ، بپرسد علت شكستن قفل ِ صدا را ؛ علتِ اين انزواگزيني سرشار از غم و انگیزه ی بي قراري پايان ناپذير امشب را .
ميرزا در پاسخ درنگ كرد ؛ همچنان كه بي صدا سيلاب اشك از ديده روان داشت و تن تكيده به چپ و راست مي بُرد .
سكوت به درازا كشيد ، پنداري به قرني انجاميد . بعد ، به يكبار ، هق هق كرد و چنگ زد ، دامن زن گرفت : خاتون جان ، عزيزكم ، مونس ِ با وفايم ، ديگر طاقت ندارم ....
گريه ،امان ِ ادامه نداد . زن ، سراسيمه دست به زلف شوي كشيد . نوازش اش داد . سرش را در بغل گرفت . به نجوا پرداخت : تاج ِ سرم ، همه ي كس ام ، آتش به جان ام نزن . بي قراري نكن . خاتون بلا گردان ات شود، چه ات شده امشب ؟
شانه هاي لاغر مرد مي لرزيد : خاتون جان حلال ام كن ، حلال ام كن . ديگر جان به لب شده ام . ديگر نمي خواهم بمانم . با اين همه مرگ و مير ، با اين همه ويراني ، قتل و غارت و تجاوز ، بمانم كه چه كنم . فقط زجر بكشم ؟ آخر به چه درد مي خورم من . مني كه مردِ جنگ نيستم. مني كه جز راه رفتن و دست بر دست سودن كاري نمي توانم بكنم ، بمانم كه چه . آه و درد و دريغ چه فايده دارد ؟ گيرم چند صباح ديگر هم زنده ماندم . چه بهتر همین امشب كار را يكسره كنم . مثل قو ، آنقدر بخوانم ، آنقدر بخوانم تا در آوازم محو شوم . بميرم !
خاتون ، آشفته حال تر از قبل به دلداري پرداخت : چه حرف ها مي زني مرد ! در كه هميشه به يك پاشنه نمي گردد . فردايي هست . همه چيز دوباره درست مي شود !
· چطور درست مي شود . كي درست مي شود . حالا كه ديگر تك و توك جواني بيش باقي نمانده ؛ حالا كه ديگر مرداني حتا بسيار پيرتر از من شمشير به دست گرفته ، يكي پس از ديگري بر زمين مي غلتند ؟
· من خواب ديده ام میرزا ؛ همين حالا . خواب ِ اسب ، خواب ِ دختر . مي داني كه دختر مراد است . تو مي خواستي مرادِ مرا بدهي . خودت هم بر اسبی سپيد سوار بودي ، اسب ِ مراد !
و پُر شور رويايش را شرح داد ؛ همچنان كه تلخ خندي بر لب ِ ميرزا نشسته بود .
بعد ، مرد آه كشيد ، سر تكان داد : حكايتِ دل ما گفتي جانا ، چه خوب ....
ناگهان کلام را نا تمام گذاشت . لب بست . سر در پيش افكند و به فكر فرو رفت ؛ بی خبر از غوغای دل ِ همسر ، که نظاره ی ضعف و زبونی مردش را طلیعه ی پایان دنیا می پنداشت ؛و نقاب ِ خاک بر چهره کشیدن را خوشتر داشت تا تماشای این لحظه .
پرده ی سکوت که به درازا کشید ،در نهایت باصدای بغض آلوده ی مرد پاره گشت : آري ، اسب سواري و شمشير بازي و نمايش ِ زور ِ بازو از آرزوهاي ديرين من است ؛ اگر چه زماني اين آرزو صورتِ تفنن داشت ؛اما امروزه روز ضرورتي حياتي مي نمايد . افسوس و صد افسوس كه والدين ام عوض آموختن ِ علم و ادب و تقويتِ حنجره ام براي ترنم ِ خوش و ايجادِ ايام ِ خوشگذراني ، مرا طراري و عياري و جنگاوري نياموختند كه در اين روزگار آنچه از همه كاراتر و پسنديده تر است ، ترفند و تردستي و زور ِ بازوست و چابك پايي ؛که به جان خاتون ، همه ی ته مانده ی عمرم را به دمی توانمندی می فروش ام .
و اما درباره ي فرزند ؛ نگفتم .هرگز به تو نگفتم ، نه آن وقت ها كه جوان بوديم و تو براي داشتن اش بي قراري مي كردي و نه تا كنون كه ديگر به آخر ِ خط رسيده ايم ، كه من ، بمراتب بسيار بسيار بيشتر از تو طالب اش بودم . اگر چه هميشه نقاب ِ بي اعتنايي به چهره مي زدم و به لوده گي مي پرداختم ؛ اما با همه ي وجود در آتش داشتن فرزندي ، البته پسر ، مي سوختم . پسري كه اگر مي آمد ، نام ِ واقعي ام را بر او مي نهادم؛ همان نام با صلابتي كه به مرور زير القاب ِ تزييني و اشرافي از ياد رفت . او را اسب سواري و شمشير زني و جنگاوري مي آموختم ، توسطِ بهترين جنگاوران و شجاعترين دلاوران . همه ی هست و نيست ام را به پايش مي ريختم . از او چنان پيلتن ِ پُر آوازه اي مي ساختم كه لحظه اي ديدن اش ، عقده ي ساليان دراز از خاطرم بشويد و به هنگام نياز ....
خاتون مجال ادامه ي سخن نداد . سرشار از حزن شده بود . سر و روي شوی بوسيدن گرفت . اشكريزان گفت : چه آرزوهايي ، چه آرزوهايي ! پس تو هم اين غم به دل داشتي و نگفتي ؛ چرا ، چرا تا حالا دم نزدي ؟ چرا نگذاشتی آگاه از اندوهِ هم ، به باز گشایی عقده ی دل بپردازیم. به جای این که پنهان از دیگری افسوس خوریم و غم بر غم بیفزاییم ، رو در رو ننشینیم وبه دلجویی از یکدیگر بپردازیم؟
و افزود: بگو ، هنوز هم دیر نشده است . باز هم بگو ، شايد سبك شوي ؛ هم تو و هم من . جان ِ خاتون بگو !
· مي گويم . مي گويم . اتفاقاَ مصمم به فرو ريختن ِ ديوار سكوت ام . از همه ي آرزوهايم ، از هر آنچه عذاب ام مي دهد و هر آنچه دوست دارم . از تو ، از خودم ،از جواني از دست رفته و ملكِ ويران ، همه را خواهم گفت ؛ چون همه را به تصنيف در آورده ام. تصنيفي گاه عاشقانه ، گاه غريبانه ، لحظه اي بزمي و لحظه اي رزمي؛ لبالب از اسطوره و افسانه و حماسه . حتابرای فرزندِ به دنیا نیامده مان ،که چه آرزوهایی برایش داشته ام . همه را به خاطر سپرده ام . سكوتِ اين همه ايامم بي جهت نبوده است كه . آن قدم زدن هاي بي پايان ام؛ آن در خود فرورفتن ها،دست بر دست سودن ها ، اشک ریختن ها ، بی حاصل نبوده است که . همه را برايت خواهم خواند . امشب قو ، زمان مرگ را نزديك ديده است .
خاتون اعتراض كرد : ديگر از مرگ نگو ، از اين حرف ها نزن . اگر ديگران با شمشير و زور بازو مرگ مي آفرينند ، تو با داروي صدايت غم و اندوه را كه مرگ اند ، مي تاراني ؛ پس چرا از مرگ مي گويي ، مي خواهي دل مرا بشكني ، دق مرگ ام كني ؟
غم خند بر لبان ميرزا نقش بسته بود . سر به نشانه ي تسليم تكان داد ؛ دست در دست و زانو به زانوي خاتون ، همچنان كه چشم به بركه ي مهتاب داشت ، شروع به خواند كرد ؛ با چنان شور و لحني كه بر سر كوه و دشت و روستاي خفته ، گاه شكوفه مي باريد و گاه غبار مي نشست .
***
عاقبت عرصه بر امير ِ متجاوزان تنگ شد . اگر چه ساليان ِ درازي گذشت تا آوازه ي رشادت ها و دلاوري هاي دلير مردي به نام « آرش » ،كوه و دشت را پيمود و شهر به شهر دهان به دهان گشت تا سراسر ِ ملك در نورديد و لرزه بر پيكر امير افكند .
بنا بر توصیفِ مردم ،آرش ، جواني بود خوش سيما ،بلند بالا ، كوه پيكر ، باسینه ای ستبر ، بازواني پُر توان و دل ِ شير كه به يكباره سر بر آورده بود و در آغاز با كمين هاي گاه گاهی شبانه در كوره راه هاي پرت ، درمناطقی دور افتاده ، تني چند از سپاهِ خصم را زخم زده بود و اندك اندك جرأت یافته ، پیش آمده ، به شهر رخنه كرده ، در سياهي شب به دل شبگردان زده عده اي را گوش تا گوش سر بُريده و برخی را بی بینی و گوش ، چون بختکِ هراس ، بینِ لشگریان متجاوز رها نموده بود و بدین شکل از سویی دل ِ دشمنان تهی کرده و از سوی دیگر ، اقبال ِ عامه یافته بود ؛ چندان که به مرور ِ ایام توان ِ بيشتر يافته و با جمعي از ياران ِ ناپيدا به ياري مظلومان برخاسته بود ؛ به گونه اي كه بتدریج براي بيگانگان چه در كوه و دشت و گردنه ها و چه در كوچه و چهار سوق و پشت بام ، حتا در خانه هايشان هم ، جايي امن نمانده بود . كافي بود آهي از سينه ي مظلومي برآيد تا وي پستو به پستو بكاود و ظالم بيابد و چون هيولاي مرگ بر او فرود آيد .
بعد ، كار به جايي رسانيد كه گاه و بیگاه ،بي واهمه به قلب ِ اردوگاه ها شبيخون مي زد و چنان قلع و قمع مي كرد كه در اندك زماني دلهره اي دائم بر لشگريان افتاده بود .
وصف شمشير زني ها و چابك سواري هاي آرش ، بازوي شمشير زنان و مهميز اسب سواران بيگانه را سست ، چشم هايشان را نگران كرده ؛ و در عوض ، به مردم ، از خرد و کلان جرأت و جسارت داده بود ؛ به شکلی که نام ِ او آمیخته با شادی انتقام و لذتِ امید ، در گوش ها زمزمه می شد.
اگر چه توسطِ سران سپاه و طراحان جنگي طرح ها و ترفند هاي بسياري براي بدام افكندن وي تدارك ديده شده بود اما شگفت آن كه او سايه آسا بي آن كه دیده شود ، یا به تله های بسیار که سر ِ راه اش گسترده بودند ، گرفتار آيد ، به هر جا كه مي خواست رخنه مي كرد ؛ ضربه مي زد ؛ مي كشت و مي بُرد . و همين دست نيافتني نمودن اش موجب شده بود چنان بيمي بر جان بيگانگان عارض گردد که هم صدا با مردم ، برایش افسانه ها بسازند و شب و روز در ترس و عذاب سپري كنند و حتا از سايه ي خود نيز برمند .
اوضاع كه بدين منوال مي گذشت ، از سويي مردم كوچه و بازار ، که بتدريج دل يافته بودند ، به سركشي و مقابله و نيز خون خواهي از دشمن پرداختند و از سويي ديگر ، بیم از مرگ چنان تزلزلي در اركان حكومت انداخت كه مي رفت در اندك زماني شيرازه ي زمامداري از هم بگسلد . سرانجام امير كه عرصه بر خود و ياران تنگ ديد ، در آخرين ايام سروري به انديشه ی یافتن ِ چاره ی کار ، پیران و کارآزمودگان به شور طلبید و رأی پرسیدو بنا بر سفارش ِ آنان ، بازماندگان گرد آورد و فرمود : هر چند زبده ترين جاسوسان ما در ردگيري و يافتن خصم توفيق نيافتند اما من را اراده بر اين است به هر شکل ممکن و به هر بهایی هرچند گزاف ، مرگ وي را پيش از مرگ خود اندازم !
بعد ، با وعده و وعيدهاي بسيار از جمله به نکاح در آوردن ِ جمیل دخترِ ِ خویش و تفویض فلان و بهمان امارت به یابنده و رجز خواني ها و حماسه سرايي ها همه را همدل كرد تا به هر بهايی نشان آرش بجويند و ردش بگيرند ؛ كه آنان نيز با همه ي تلفاتِ فراواني كه دادند و زمان ِ بسیاری که صرف کردند ،و نیز با تکیه به حدس و گمان ها و کاوش در پستوبه پستوی افسانه ها و به هم پیوستن ِ نشانه ها از سویی ؛و از سوی دیگر ، افزودن به شکنجه و آزار ِ مظنونان ، عاقبت ردش بگرفتند و شهر به شهر گشتند تا به ده كوره رسيدند و به خانه ی ميرزا كه اكنون ديگر ميرزايي نبود . خاتون ِ خميده ی سپيد موی ای را يافتند ، پيرزني پير و پوسيده که نه از نهیب های مکرر می هراسید و نه از خشم و خروش های آتش فشان گونه ی ِ بیگانه .
به تازيانه اش گرفتند و شكنجه ی بسيار دادند كه پناهگاه باز گويد . نگفت و چندان در امتناع پايداري كرد كه امير ناگريز قدم پيش گذاشت و امر فرمود گيسوي وي به دُم قاطر بندند اگر لب نگشايد كه اين تهديد نيز افاقه نكرد . لاجرم تمهيدي انديشيد . بانگ زد پير زال را برهنه كرده بر كوي و برزن بگردانند .
اين فرمان رعشه بر تن ِ خاتون نشاند كه او مرگ را خوشتر داشت از بي آبرويی. به زاري پرداخت كه نتيجه نداد . ناگزير امير را سوگند داد چنانچه مأمن آرش بازگويد وي را بيرون نيارند و نسوزانند ؛ كه همه ی هراس اش از آن بود .
امير سوگند خورد . روانه شدند ؛ جمعي شادمان و خروشان وزني سر در گريبان ، افتان و خيزان ؛و در پی ، اندک هالی روستا ، به همراه گروهی کثیر از مردمانی نگران و خاک آلوده که از گوشه گوشه ی سرزمین ، به شوق دیدن چهره ی افسانه ای آرش پا به پا ،اما پنهان از دیدِ دشمنان مسافت های بسیاری را پیموده بودند .
به گورستان رسيدند . خاتون ِ پير توان از دست داد و در هم شكست . باتني خونين بر مزاری افتاد و شرمگين مويه كرد : جان جانان ام مي بيني آخر ِ عمری به چه كاري واداشتن ام؟ به خدا اگر بند از بندم جدا مي كردند ، لب نمي گشودم ؛ ولي چه كنم با ترس از رسوايي كه اين كافران را هيچ شرم و حيايي نيست . مي دانم ، مي دانم عزيز جان ،تو نيز اگر زنده بودی هرگز روا نداشتي آن كه نام تو را تا ابد بر سر دارد ، به ذلتِ بی آبرويی بيفتد . با اين حال شرمنده ام آرش جان .شرمنده ام . تو را می خواهند ، میرزا آرش خان ِ خوشنوا !
***
با آن كه سر خونين و خاك آلوده ی خاتون ، چون گوی جهنده ای ، به الواح قبرها مي خورد و غلتان بر خار و خاشاك در پی قاطری چموش ، دور و دور تر می شد از اجساد ِ به خون غلتیده ی دشمنان ؛ اما امير تنها مانده را با آن كه از هر سوی پیدا وناپيدا سنگي بر سر و دشنامی در گوش مي نشست ، دل بر گرفتن چشم از نام ِ نبشته برگور نبود .
اسماعیل زرعی
3/3/1383 - كرمانشاه
16/3/1383 - کرمانشاه

