تبليغاتX
نیلوفر های کبود

دوشنبه پنجم آذر 1386

آرزوی هوای تازه

 

 

 

آرزوی هوای تازه ، اما ...

« تصويری از كردهای عراق كه از ستم ِ آن جبار ، سيل وار به اين سوی مرز غلتيدند ؛ و آناني كه به ناچار اسير در حصار ِ سيم های خاردار ِ تركيه عراق ماندند و خفت كشيدند ».

سيلی از پا را ديد كه همپای او روان اند و غبار ِ متراكم ِ هزار هزار انديشه ی آشفته ، بر فراز ِ سرهايی  فرو افتاده با موهای  ژوليده .

همهمه ی مبهم ِ آن همه ذهن را شنيد گسترده در پهنه ی دشت ؛ نه هماهنگ ؛ با پس و پيشی و سرعت و سبقت ، يا جا ماندگی بسيار در ابتدا و انتهای راه . و ضجه ها را ؛ ناله ها ، نفرين ها و خشم را ؛ همه را كه پيچيده شده بود در لفافه ی سكوتی سنگين .

سر برداشت و به صفحه ی صافِ مقابل نگريست ، كه زير پرده ی باران گم می شد . كوشيد تصويری از دور نمای پیش ِ رو را در ذهن  ترسيم كند با طرحی روشن از دودمانی  نشسته بر خوان ؛ در فضايی سبز ؛ کنار ِ جويباری زلال ؛ اما مسير نگاه اش را قدم های نامطمئن ِ كودكی پا برهنه لگد ماليد .

انديشيد : اگر مي ماندم ؟

همچنان كه قدم به پيش می گذاشت ، به واپس خويش نگريست . صورتِ آبله گون ِ زمين را ديد با طرح هايی شُريده و ناتمام . پس نگاه اش را رها كرد تا ردِ به گِل نشسته ی پاها را لگد كرده ، نگران ، به توده های غبار ِ بعدی بنگرد و بی واهمه از برخوردِ تن ، از لابلای تن های لوله شده و در هم ، بيابان را پيموده ، قدم بر آسفالتِ سياهِ خيابان بگذارد و همچنان كه با دو انگشت سوراخ های بيني خود را گرفته ، با انزجار و اندوهی ریخته در چشم ، به گونه ای پا بردارد كه سر و دست و پا و بدن های سرخ و سياه چون كلوخ هايی سوخته ، زير كفِ پای برهنه اش له نشوند و آن همه كِرم سرخ و سفيدِ كوچك ، با تماس ِ تن مشمئز و بيزارش نکنند .

آنگاه از آهنگِ قدم ها كاست . نفس در سينه حبس كرد ؛ خيره به جاده های خاكي ، كه سينه به آسفالت ساييده بودند و سبزه ها كه مشتاق نوازشي بودند بانگاه ؛ ماند تا خم شدن ِ شانه های تردشان را ببیند زير قدم هاي رهگذري شادمان . اما به يكباره زره پوش هاي غران را ديد  و آنهمه سربازان ِ اخم كرده را كه از آستين های شان خون مي چكيد ؛ و غرش و صفير و انفجارهای پياپي را .

بلوط هاي سوخته را ديد و تيرهاي شكسته شده ي برق را . آسمان ِ پوشيده از دود و غبار ِ شهر را بالكه هاي سرخ ِ ماسيده بر در و ديوارش ؛ و آوارها .

پنداشت از آسمان آتش باريده است .

به كوچه كه پيچيد ، قدم كند كرد و از شتاب ِ پا كاست ؛ با حسرتي مواج درنگاه ؛ با بغضي گره خورده در گلو ؛ نفس در سينه حبس كرد و منتظر ماند شاید از پس آن درهای شكسته ،آن درهای سوخته ؛ از پس آن ديوارهای فروريخته ، صدای قهقهه و شادی كودكاني را بشنود ، بي غم ؛ آسوده .

ملتمس از سقف های زمين خورده پرسيد :  كجايند ؟

و پاكشان از كوچه هاي پهن و باريك گذشت و بيهوده پس ِ هر دري کمی درنگ كرد ، شاید با شنيدن نغمه ای ، خطوطِ در هم رفته ی چهره ی خود را بگشايد .

به خيابان كه رسيد ، عرض ِ آسفالت را پيمود و با قهر به قير پشت كرد و خسته ، لبه ی سكويی نشست و دو ميله از آن همه نرده را در مشت فشرد . با تكيه ی سر به آن آهن های سرد ، ماند تا آنسو را تماشاگر باشد با درخت ها و سبزه ها و گُل و چمن .

نگاه اش مصرانه برگ برگِ گُل ها را كاويد . بين شاخ و برگِ درخت ها را ؛ حتا زير خميدگی طره ی سبزه های له شده را . آنقدر که  پنداشت چرخ و فلكِ بزرگِ پا دوخته بر زمين ،آرام آرام به چرخش افتاد و سرسره ی سردِ بلند ،زیرتابش ملایم ِ آفتاب جان گرفت و از پس ِپرده ای زلال ، جثه ی پُر شور ِ کودکانی شاد را تماشاگر شد كه هياهو كنان در نگاه اش موج مي زدند و با هر ليز خوردني ، تصوير ِ محدب ِ وجودی سرشار و شادمان ، نازنين ، از بندِ مژگان رها می شد ، شتابان ، شيار صورت را می پيمود و بر خاك می غلتید .

زمزمه كرد : اين همه سكوت و اين خلوتِ غريب ، غريبانه دل ام را می فشارد . نمي دانم خشمگين ام يا غم گرفته . نمي دانم در عزايم يا مبارزه . هر چه هست مي دانم چون بغضی است در گلو ؛ چون سيلابی است مهار شده در پس ِ پلك . منتظر زمانی ام تا بغض ام را بتركاند .آخر بهار ِ خالی به چه درد می خورد ؟ سبزه هايی كه نگاهِ كسي را به خود نخوانند ؛ يا شكوفه ها ؟ پس كجاست آن بانگِ هلهله و شادی ؛ صدای خنده ی زير و زلال ِ كودكان ؛ نجواهای عاشقانه و رمز و راز و عشق و اشاراتِ زایش ِ زندگی ؟ چرا اینقدر خاليست ؟...

به يكباره غرشی سهمگين را شنيد و پس از آن ، انفجارهایی پياپي . قطعاتِ از هم پاشيده ی سرسره و چرخ فلك  در آسمان چرخیدند و غباری از دود شاخه و برگِ درخت ها و گُل ها و سبزه ها را پوشاند .

هراسان به هر سمت نگريست . پنداشت از آسمان آتش می بارد . پس به سرعت به دل ِ ساختمان های نيمه سوخته دويد ؛ و خود را ديد كه ترس مثل چادري سياه همه ی وجودش را پوشانده است . چادر تنگی که مانع ِ حركتِ آزادِ دست ها و پاهايش می شد .

به اطراف نگاه كرد و انديشيد : اگر يورش آوردند چه ؟

با تجسم ِ تصوير ِ پاسخ ِ خويش ، تن اش لرزيد . سربلند كرد و به درون تاريكي خیره شد كه مثل دالاني دراز و باريك ، نگاه اش را به سايه های سياه و وحشت انگيز ِ آنان ربط مي داد . آن ها كه همهمه كنان ؛ شتابان بسويش می دویدند .

از خودش پرسيد : مگر چه كرده ام ؟

و به گِل خشكيده ی لابلای انگشت های پايش  چشم دوخت و به ياد آورد كه همراه با سيلي از پا روان بوده است ؛ زير غبار ِ هزار هزار انديشه ی ناموزون . و هر انديشه تصويری با گوشه هاي كنده يا پاره شده از جنگلی ساكت وآرام ؛ يا پرواز مرغان سپيدِ دريايي .

به ياد آورد نعره زده است ؛ فرياد زده است و با كلنگِ كلام به ستيز با ديوار ِ پوسيده ی سياه برخاسته است .

هجوم سياهی كه نزديك شد ، تصميم به ستيز گرفت و برای ستیز نياز به دورخيز بود . پس به سرعت چرخيد تا ... اما با همه ی تن به ديوار سنگی ای اصابت كرد كه اينك در مقابل اش بود .

كورمال كورمال دست به اطراف كشيد و عاجزانه تن به آن سنگِ يكدست ساييد . راه اميدی نيافت . دهان باز كرد و فرياد زد . كسی را به كمك طلبيد .

هيچ يك از سايه های كمرنگِ گريزان ِ اطراف اش پاسخ نداد .

صدای سوتی و صفيری و سپس انفجاری مهيب پرده ی سكوت را پاره كرد و برای لحظه ای سيل روان ِ پاها را از هم پاشيد . نخست ، تگرگِ برخورد دندان صورت های رنگ باخته ی تن های به گِل نشسته باريدن گرفت و پس از آن ، آغاز خروش بود  و شيون و موی كندن ها .

بعد كه باز سيل روان شد ، آبله های صورتِ زمين را ديد كه به خون نشسته است و تكه تكه های سرخ و سوخته با پرش هايی نامحسوس ؛ جثه های كوچك و بزرگِ مچاله شده را كه شتابان درون حفره های كوچك پرتاب می شدند و زير نقاب ِ كومه های گِل پنهان .

نگاه اش را از لابلاي تن های تكيده ، سرهای خميده و از بين پاهاي كوچك و لرزانی كه به شيب ِ صخره ها التماس مي نمودند ، گذر داد تا چشم اندازي دلپذير را در مقابل ببيند . سي كودكِ هراسان را ديد كه به شوق يافتن ِ مقصد ، فاصله ی خود و سيم خاردار ِ مقابل را يك نفس مي بُرند . بوجد آمد . تجسم کرد هلهله و شوق آن ها را زمانی كه به قله ی فتح رسيده اند ؛ وقتی كه در جويباری زلال پاهای آغشته به گِل را می شويند ونه با ولع ، كه از سر ِ سيری لقمه های لذيذِ غذا را می جوند .

با هر قدم ِ كودكان بيشتر به نشاط شد و لحظه ای كه پنداشت هم اينك به انتهاي راه رسيده اند ، برخاست تا به شوق اين پيروزی فرياد شادی سر دهد كه به آني سی گُل ِ گِلي پر پر شده  بر سينه ی سرد خاك غلتیدند.

شرمگين نگاه اش را از جثه های كوچك گرفت و كوشيد با نظاره ی جرقه ای در نگاهِ پيرزنی مفلوك ، سوار بر چرخ دستی ، لبخند بر لب بنشاند ؛ اما ردِ به جامانده ی چرخ ها نگاه اش را به خود كشيدند و ديد در دو سوي آن دو خطِ موازی تا آنجا كه زمين به آسمان دوخته می شود ، لاشه هايی است با شكم های فرورفته و دندان هاي قفل شده بر ريشه ی گياهی ، تكه ی چرمی و مردمك چشم هایی گِل گرفته .

آنگاه طلب ِ نان كرد و از آسمان ، غذا باريدن گرفت . بارشی که با فرودِ هر بسته ی قوتی ، آخرين قوّتِ تنی را شكست ، له كرد و از بين برد . و زماني سر نيزه ها خونين شدند كه يورش گرسنگی شدت گرفت تا فاصله ی تن ها را با انبار آذوقه كم كند . ديد كه بادِ خزان وزان است و هر آن زانوهايی لرزان و كرخت ، پس از مقاومتی مذبوحانه ، پس از آن كه دو سه قدم ِ آخرين را تلو تلو خوران طی مي كنند ، خم شده ، تنی خميده را بر خاك می کشانند .

سيلی از پا روان بود و با فرودِ هر گلوله ی توپ يا خمپاره در پس سر ، آهنگِ گريزان  به آنسوی مرز شتاب بيشتري مي يافت ؛ و غبار متراكم هزار هزار انديشه ی آشفته بر فراز سرهايی فرو افتاده ،متراکم تر می شد .

انديشيد : اگر می ماندم ؟

پنداشت ردِ آنهمه پا را بر صورتِ زخمی زمين لگد كرده است و اين بار همچنان كه توده ای غبار ِ به هم فشرده را همراه با هلهله و شوری سرشار به دنبال دارد ، بسرعت راهِ آمده را بازگشته و در امتداد دشت با جذب توده های بعدی و ايجاد سيلی عظيم و خروشان ، قدم بر آسفالتِ سياهِ خيابان گذاشته و پرسش اش چون انديشه ای واحد ، چون همهمه ای فراگير در همه جا پيچيده است .

پس آنگاه رعد و برق شدت يافت و بارانی سرخ بر آن همه نهال ِ نو كاشته ی سرو باريدن گرفت .

 

اسماعیل زرعی

 

18/12/69 - کرمانشاه

30/1/70- کرمانشاه

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 16:11 |  لینک ثابت   •