تبليغاتX
نیلوفر های کبود

سه شنبه سیزدهم آذر 1386

حکایت

 

 

پادشاه  و زن ِ کولی[1]

 

روزی روزگاری ، پادشاهی  عاشق ِ زنی کولی شد . برای او پیغام فرستاد که توباید همسر من بشوی .

کولی  جواب داد  به شرطی همسر شما می شوم که اجازه بدهید  همیشه غذایم را تنها بخورم !

شاه پیش خودش گفت : این که چیز مهمی نیست !

شرط را پذیرفت و با او ازدواج کرد . بعد از مدتی که کم کم  زیبایی کم نظیر ِ کولی برایش عادی  و تب و تابِ هوس اش کم شد ، به  این فکر افتاد که از راز ِ همسرش  آگاه بشود . بنابراین  یک روز موقع ِ صرفِ غذا  ، رفت ببیند ملکه اش چه می کند . دید بعد از این که  غذا  را به اتاق اش بردند ، او همه ی کنیزها و ندیمه هایش را بیرون کرد و در را بست.

شاه صبر کرد تا همه جا خلوت بشود ؛ بعد آهسته نزدیک شد واز سوراخ ِ در نگاه کرد . دید همسرش کاسه ی خالی ای را سر ِ دست گرفته است و یکایک جلوی رف ها و تاقچه های متعدد ِ اتاق اش  می رود ، می ایستد و التماس می کند : خانم  جان ، آقا جان  ، محض رضای  خدا به من ِ فقیر ِ عاجز کمک کنید . به خدا چند روز است که هیچی نخورده ام !

بعد از این که اتاق را دور زد ، کنار سفره نشست . کاسه ی  خالی را به خیال خودش  روی غذای شاهانه خالی کرد و با اشتها شروع به خوردن کرد.

پادشاه که از این رفتار متعجب شده بود ، طاقت نیاورد ؛ در را باز کرد و داخل شد . کولی از دیدن او هراسان شد ودر جایش  خشک اش زد . شاه خشمگین داد زد : این چه کاری است می کنی ای زن ِ احمق . اگر راست و پوست کنده  دلیل اش را نگویی  ، دستور می دهم گیسویت را به دُم ِ قاطر ببندند!

زن به گریه افتاد . التماس کرد : امان بده ای  پادشاه  بزرگوار ،  حقیقت اش این است که من از همان زمانی که به دنیا آمده ام تا روزی که شما مرا به عقدِ خود درآوردید ، همه اش نان ِ گدایی خورده ام و طوری عادت کرده ام که حالا هم برای این که این همه غذاها و میوه های خوشمزه به دهانم مزه بدهد ، ناچارم کاسه ی گدایی به دست بگیرم و همانطور که ملاحظه کردید از خانه های خیالی گدایی کنم ؛ در غیر این صورت غذا از گلویم پایین نمی رود.

شاه درحالی که غمگین و متفکر از اتاق بیرون می رفت ، پیش خودش گفت : اصل ِ بد  نیکو نگردد ، چون که بنیادش  بد است !  

 

 



[1] - بر گرفته از فولکلور

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 12:21 |  لینک ثابت   •