تبليغاتX
نیلوفر های کبود

یکشنبه هجدهم آذر 1386

حکایت ها و متل ها

 

 

دو برادر[1]

روزی روزگاری ، در روستایی دو برادر زندگی می کردند که یکی از آن ها مجرد بود و دیگری متأهل . هر دو کشاورز بودند . فصل برداشت که می شد ،  گندم هایشان را درو و جمع می کردند و تا حمل آن به بازار برای فروش یا بردن به انبارها مجبور بودند به نوبت از خرمن هایشان   مراقبت کنند.

شب هایی که برادر ِ مجرد نگهبان بود ، بعد از این که همه جا خلوت می شد ، پیش خودش می گفت : ای دل ِ غافل ! من مجردم و یالغوز ؛ نه زن و بچه ای دارم و نه مسئولیتی ؛ خودم هستم و دوتا گوش هام ؛ در عوض برادرم کلفتبار است . باید چند سر عائله را خرج بدهد . چرا کمک اش نمی کنم!

و بیل بیل گندم از خرمن خودش بر می داشت و روی خرمن برادر بزرگتر می ریخت .

شب ِ بعد که نوبت به نگهبانی برادرِ متأهل می رسید ، او هم به خودش می گفت :  مردِ حسابی ! تو خرت از پل گذشته ، الحمداله  زن داری ، بچه داری ؛ غمی نداری . اما این برادر کوچکت  هنوز مجرد است . هزار آرزو دارد . باید به فکر آینده اش باشی!

 و با همین فکرها  بیل بیل گندم از خرمن خودش بر می داشت و روی خرمن  برادر ِ کوچکتر می ریخت.

خدا هم که می دید این دو نفر اینقدر به فکر هم هستند و برای یکدیگر دل می سوزانند ، به خرمن شان برکت می داد ، طوری که هر سال بقیه اهالی ده از درآمدِ زیادِ آنها تعجب می کردند.

بنابراین ای برادر! هرکس که نیت اش خیر باشد و اعمال اش خوب ، خدا به او خیر و برکت می دهد.

                                                    19 /9/ 1386

 



[1] -   فولکلور

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 18:50 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386

ره آورد

 

 

« ره آورد »

 

مرا که راه ندادند

   اما سپردم

       قلبت را به کبوتران

            برای طوا ف

                در بقیع

ببین

   سالم آورده اند

                عموجان !

                                                ثریا زارعی ( زرعی )

                                               15/9/1386 - گرگان

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 11:51 |  لینک ثابت   •