پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
حکایت ها و متل ها
حکایتِ دستفروش وباربر
آورده اند در یکی از شهر های دور ، حکیمی زندگی می کرد که همه ی عمر و زندگی اش را صرفِ کسب علم و معرفت می کرد و برای اضافه کردن به دانش اش از هیچ سختی ای رو گردان نبود . اتفاقاً ، روزی با مسأله ی مشکلی مواجه شد که نه خودش جواب اش را می دانست و نه هیچ یک از همشهری هایش . ناچار ، بار و بندیل اش را بست و راهی سفر شد . به هر شهری که رسید ، سراغ ِ دانشمند هایش را گرفت . رفت پیش آنها و سوال اش را مطرح کرد ، اما هیچ یک نتوانستند کمک اش کنند . عاقبت کسی به او گفت : برو فلان شهر ، آنجا مردِ دستفروشی هست که خیلی چیزها می داند ، شاید او جواب ات را بدهد .
مرد ، عزم ِ آن شهر کرد . به آنجا که رسید ، پرسان پرسان ، سراغ ِ دستفروش رفت . کُنج ِ بازار، پیرمردِ ی را دید با سرو موی ژولیده ، لباسی پاره پور ، غرق ِ فکر و خیال ، که با حرکات سرو دست و جنباندن لب و ابرو ، با خودش حرف می زد. جلویش ، روی زمین ، مقداری خنزر پنزر بود که با فروش ِ آن ها کاسبی می کرد .
حکیم با دیدن ِ او ، خیلی غمگین شد . بعد از سلام وعلیک و احوال پرسی ، منظوراز سفرش را گفت .
پیرمرد بعد از شنیدن ِ مسأله ، کمی فکر کرد و عاقبت گفت : راست اش ، هرچه به خودم فشار می آورم ، نمی توانم جواب ِ درست حسابی ای به تو بدهم . بهتر است بروی نزد ِ برادر بزرگ ام ، شاید او کمک ات بکند !
حکیم ، نشانی برادر را گرفت . رفت وسط های بازار ، دکان کوچکی را دید و مردی تقریباً پنجاه شصت ساله که آدم بی حوصله و پرخاشگری به نظر می رسید . مساله اش را گفت . دکاندار، کمی ریش خاراند و کمی سر خاراند و معطل کرد و عاقبت جواب داد : عمو جان تو هم چه سوال هایی می کنی ، ها ؛ چه دل ِ خوشی داری! درهرصورت ، من که چیزی به عقل ام نرسید . برو پیش داداش ِ بزرگ مان شاید او جواب ات را بدهد . برو . برو !
مرد نشانی گرفت و رفت نزدِ برادر بزرگتر که توی چهار سوق ، تجارتخانه داشت . آنجا ، جوانی را دید سرحال و خندان که با مشتری ها و درو همسایه هایش مرتب شوخی می کرد و قهقهه می زد ؛ از حکیم با روی خوش استقبال کرد . خیلی زود هم جواب ِ سوال اش را داد ؛ اما مرد گفت : ای برادر ! خیلی ممنون از این که مسأله ام را حل کردی ، دست ات درد نکند ؛ ولی حالا با سوال دیگری روبرو شده ام . دل ام می خواهد اگر برایت میسر هست و آن را به حساب فضولی و بی ادبی ام نمی گذاری جواب ِ این یکی را هم بدهی !
جواب شنید : هرچه دل ات می خواهد بپرس . من از این که بتوانم گره از مشکل کسی باز بکنم ، خوشحال می شوم !
مرد گفت : راست اش شما سه برادر برای من شده ا ید یک مسأله ی عجیب و غریب . شما سه برادر هستید ، آن که از همه کوچکتر است ، هم پیرتر از شما دوتا ست و هم تنگدست و هم انگار غم دنیا را گذاشته اند روی کول اش . تو که از آن ها بزرگتری ، آنقدر جوانی که هر کس نداند خیال می کند پسر یکی از آن دو نفر هستی ؛ از مال دنیا هم الحمدالله این تجارتخانه و دارایی زیادی را داری ؛ سر و وضع و روحیه ی شادت هم که خبر از سر ضمیر می دهد به قول معروف . این ها همه برایم خیلی عجیب است . اگر می شود ، علتِ این ها را بگو!
تاجر خندید . جواب داد : باشد ، به شرطی که ناهار را میهمان من باشی و به خانه ی من بیایی !
مرد قبول کرد . توی حجره نشست و به شوخی های او خندید و با خوردن فندق و پسته و نخود و کشمش ، خوش گذراند .
ظهر که شد ، همراهِ تاجر به خانه ی او رفت . ناهار ِ مفصل و خوشمزه ای خورد و چرت بعد از ناهارش را هم زد . از خواب که بیدار شد ، گفت : ای برادر اگر چه به من خیلی خوش می گذرد و کاملاً سیر وپُر هستم ، از پذیرایی ات هم خیلی خیلی ممنون ام ، ولی تا ماجرای خودتان را برایم نگویی ، احساس آرامش نمی کنم . اگر ناراحت نمی شوی ، خواهش می کنم زودتر بگو و خلاص ام بکن !
تاجر گفت : ای به چشم . اجازه بده قاچی هندوانه بخوریم ، بعد همه چیز را برایت می گویم.
زن اش را صدا کرد و به او گفت : برو از توی سرداب یکی از آن هندوانه های رسیده را بیاور تا با میهمان مان بخوریم !
زن جواب داد: اطاعت می شود .
رفت و بعد از مدتی هندوانه ای را آورد . تاجر آن را گرفت ؛ در دست هایش فشرد ، تلنگر زد و کمی دست به دست اش کرد . عاقبت آن را پس داد و به زن گفت : نه . این نرسیده ، برو یکی از خوب هایش را بیاور!
زن ، دوباره چشمی گفت و رفت هندوانه ی دیگری آورد . تاجر هم همان حرکات را انجام داد و همان حرف های قبلی را گفت . القصه ، این هندوانه آوردن و بردن چهل مرتبه تکرار شد . مرتبه ی چهلم ، تاجر بعد از این که به هندوانه تلنگر زد ، گفت : ها ، این رسیده . خیلی ممنون !
چاقو برداشت ، هندوانه را برید ؛ قسمتی را برای خودش و میهمان اش گذاشت و نیمه ی دیگر را به زن داد . بعد از رفتن ِ او ، گفت : حالا گوش کن ببین چه می گویم و راز ِ ما سه برادر چیست . قبل از هر چیز باید بگویم پدر ما مال و املاکی اندازه ی حالای من داشت ؛ وقتی به رحمتِ خدا رفت ، ارثیه اش را به سه قسمتِ مساوی بین خودمان تقسیم کردیم . به کار و کسب پرداختیم و بعدش هم زن اختیار کردیم . از قضای روزگار زنی نصیب ِ برادر کوچتر ِ ما شد که به قول ِ معروف ، نصیب ِ گرگِ بیابان نشود؛ بد اخلاق ، دروغگو ، فحاش ، بریز و بپاش کن ؛ مال خراب کن ، چه بگویم برایت ، همانطور که دیدی ، برادرم را به خاک سیاه نشانده است . هرچه داشت ، همه را برایش به باد داد ؛ طوری که حالا ناچار است کنج بازار، مقداری خرد و ریز روی زمین بچیند و با پول ِ ناچیزی که عایدش بشود یا نشود ، روزگار بگذارند . حال و روزش را هم که دیدی ؛ پیر ، درب و داغان و همیشه غمگین و متفکر.
زن ِ برادر ِ دوم مان هم دستِ کمی از ( هم عروس ) اش ندارد اما برادر ِ وسطی خوشبختانه برخلافِ آن یکی که ( زن ذلیل ) است ، از پس ِ همسرش برمی آید . اگرچه برای مقابله با او مجبور است مدام دعوایش کند ، اخم بکند ، غر بزند وزندگی را به خودش تلخ بکند که اتفاقاً همین مشکل باعث شده است همانطور که دیدی همیشه سگرمه هایش درهم باشد و بی حوصله باشد و علاقه ی چندانی هم به کسب و کار نداشته باشد . بنابراین روز به روز از دارایی اش کم می شود . ازمن هم که خیلی پیرتر به نظر می رسد .
اما من ؛ بگذار ماجرای هندوانه را برایت بگویم ، خودت همه چیز دستگیرت می شود . جان ام برایت بگوید که ما توی خانه فقط یک هندوانه داشتیم که آن را برای آن که خنک شود داخل سرداب گذاشته بودیم . برای رسیدن به دل ِ سرداب باید چهل پله را طی بکنی . شاهد بودی که من چهل مرتبه همسرم را مجبور کردم که چهل بار از آن پله ها پایین برود و چهل مرتبه بالا بیاید . او این سختی را تحمل کرد ولی برای این که من جلوی توکه میهمان ما و غریبه هستی ، شرمنده نشوم یک کلمه اعتراض نکرد . در صورتی که هر زن ِ دیگری اگر بود ، همان دفعه ی اول یا دوم می گفت : آخر مرد حسابی ً! مگر ما یک هندوانه بیشتر داریم!
زندگی با اینطور زن ِ فهمیده ، کدبانو، خوش فکر و خوش رویی باعث می شود شوهر هیچ وقت غم و غصه ای نداشته باشد؛ اگر هم بیرون از خانه اوقات اش تلخ می شود ، همدمی با اینطور همسری کدورت از خاطرش پاک می کند . می بینی که من جوان مانده ام و چون به مونس ام علاقه دارم برای اضافه کردن به دارایی ام تلاش بیشتری می کنم . خدا هم که از راستی و درستی و شکر نعمت خوش اش می آید به عمر و ثروت ِ ما می افزاید.
حکیم آهی کشید و گفت : ای تاجر ِ خوش اقبال ! راست می گویی ؛ تو آدم خوشبختی هستی و برادرهایت بدبخت اند ؛ اما می دانی بدبخت تر از این دو نفر کیست ؟
تاجر جواب داد: نه ، تو اگر می دانی ، بگو !
حکیم گفت : بله . در شهر ِ ما حمالی است که با زنِ ابله ای زندگی می کند . خودت حتماً می دانی که حماقت و نادانی مادر ِ همه ی بدی هاست . هرکس که نادان باشد فرق بین بد و خوب ، زشت و زیبا ، درست و نادرست را تشخیص نمی دهد . به این علت می گویم آن حمال بدبخت تر از برادرهای توست ، چون برادران ات که مال و ثروت شان را از دست داده اند ، تلاشی برای بازگردانیدن آن نمی کنند و با همان نانِ ِ بخور نمیری که به دست می آورند ، روزگار می گذارنند ؛ اما حمال ِ شهر ِ ما با این که خوب می داند همسر ِ احمق اش هیچ قدر ِ تلاش و زحمات او را نمی داند و هرچه او به سختی دست می آورد ، این براحتی به بادِ فنا می دهد ؛ با این حال دست از تلاش برنمی دارد و از بامداد تا شام بارهای سنگین مردم را حمل می کند و جسماً و روحاً به خودش آسیب می زند ، در صورتی که زن اش روز بروز فربه تر می شود .
28/9/1386

