دوشنبه دهم دی 1386
دیدگاه
« دیدگاه »
ترور ِ بی نظیر بوتو ، نمادی آشکار از ترور ِ اندیشه های ترقی خواهانه در کشورهای جهان ِ سوم است ؛ زیرا سیاستِ پلید ، یا بعبارتِ بهتر ، تروریسم جهانی رفاه ، آسایش و پیشرفتِ ملت های دیگر ، بویژه ملت هایی که رایحه ای هرچند اندک ، از رهایی را به مشام می کشند ، را برنمی تابد .
اسماعیل زرعی
شنبه هشتم دی 1386
حکایت ها، متل ها و...
حکایت ِ تخم ِ مرغ
می گویند شاه عباس به شبگردی عادت کرده بود . به همین خاطر ، شب ها همراهِ وزیرش لباس درویشی می پوشید و توی شهر به گردش می پرداخت . یکی از همین شب ها از کنار حمام خرابه ای می گذشت که صدای گفتگوی چند نفر را شنید . به وزیرش گفت : بهتر است برویم سر و گوشی آب بدهیم ، ببینیم این ها چه می گویند!
وزیر اطاعت کرد. یا الله ی گفتند و داخل خرابه شدند . سه مرد را دیدند که آتشی روشن کرده ، کنار آن نشسته بودند . آن ها جواب سلام ِ شاه عباس و وزیر را دادند و کنار آتش جایی برای شان باز کردند تا بنشینند .
شاه عباس بعد از هو هق گفتن و خوش و بش کردن با آن ها ، پرسید : مشغول چه بودید ، ما مزاحم نشده باشیم ؟
آن که از همه مسن تر بود ، جواب داد: چه مزاحمتی درویش ! میهمان حبیب ِ خداست . خوش آمدید و مزاحم هم نیستید . ما داشتیم از آرزوهای خودمان حرف می زدیم .
شاه عباس گفت : خّب ، بگویید تا ما هم بشنویم !
همان مرد پاسخ داد: راست اش من از خدا هیچ نمی خواهم جز یک اسب ِ راهوار و یک کیسه ی زر تا از این شهر بزنم بیرون . بروم گوشه و کنار مملکت را خوب سیاحت کنم !
مردِ دومی که چاق و خپل بود ، دستی روی شکم اش کشید و گفت : سیر و سفر به چه درد می خورد . من آرزو دارم بجای اسب و کیسه ی زر ، یک دیگ بزرگ حلیم می خوردم .
سومی که از همه جوانتر بود ، گفت : من دلم می خواهد زن ِ شاه عباس را داشتم . در آنصورت عشق ِ دنیا را می کردم !
بعد از آرزو ، به تعریف ِ خاطره ها و ماجراها پرداختند و آنقدر گرم ِ گفتگو شدند تا ستاره ی سحر ، توی آسمان پیدا شد . شاه عباس و وزیر خدا حافظی کردند وهر یک برای استراحت به حرمسرای خود رفتند .
آفتاب ِ عالم تاب که دمید . شاه عباس آمد ، روی تختِ پادشاهی نشست . دستور داد آن سه نفر را به بارگاه بیاورند.
گزمه ها نشانی گرفتند و طولی نکشید که هرسه را کشان کشان نزدِ سلطان آوردند.
شاه عباس دستور داد یک اسب ِ تیز پا از اسطبل ِ شاهی آوردند و همراه کیسه ای زر به مرد اول داد و گفت : تو مرد ِ عاقل و با هوشی هستی . این اسب و این پول ، برای خودت هرجا که دوست داری ، برو !
بعد از رفتن ِ او ، امر کرد دیگی بزرگ ، پر از حلیم آوردند و جلوی نفر دوم گذاشتند و گفت : ای آدم ِ شکمو بیا آنقدر بخور تا بترکی !
بعد ، از سومین نفر پرسید : زن داری یا نه ؟
جوان که فهمیده بود شاه ، همان درویش ِ دیشبی است ، از ترس ِ آنچه گفته بود ، زانوهایش می لرزید . هراسان ، با زبانی ا لکن جواب داد: بله قربان تان بشوم ، بله !
شاه عباس دستور داد دو عدد تخم مرغ بیاورند ، یکی ساده ، یکی رنگ آمیزی شده . آن ها را به جوان داد و امر کرد: هردو را بشکن !
مرد ، با دست هایی لرزان تخم ِ مرغ ها را شکست . شاه پرسید : داخل شان چه فرقی می کند با هم ؟
جواب شنید : هیچی قربان تان بشوم . داخل ِ هر دو یک شکل و یک جور است !
شاه عباس گفت : خب ، مردِ حسابی ! فرق بین ِ همسر ِ من با همسر ِ تو، همین رنگ و لعاب است . تو خیال کردی پشت ِ این رنگ و لعاب چه هست ؟
جوان سر به زیر انداخت و ساکت ماند .
شاه گفت : مطمئن باش چیزی نیست که زن ِ تو هم نداشته باشد . برو . برو عاقلانه فکر بکن تا به همسر خودت قناعت بکنی و با او خوش باشی !
6/10/1386
