تبليغاتX
نیلوفر های کبود

شنبه بیست و نهم دی 1386

نذری

توضیح مختصر درباره ی داستان  کوتاه ِ  ( نذری )

صبح بیست و نهم آبان ماه هزار و سیصد و هشتاد و چهار که ناگزیر به همراهی دوست صمیمی ام علیرضا شهسواری به بیمارستان شهید بهشتی ( راه ) ِ کرمانشاه مراجعه کردم ، پزشکان تشخیص دادند از شب ِ گذشته تا آن دقیقه ، دوبار دچار ایست قلبی شده ام . همان لحظه تا شش  روز بعد ، مرا در (آی سی یو) بستری کردند و پس از ترخیص ، درگیر معاینه هایی از قبیل ( اکو کاردیوگرافی ) ، ( اسکن ) ، (آنژیو گرافی) و... شدم  که نتیجه ی نهایی  اش مشخص شدن ِ  مسدود بودن ِ سه تا از « عروق کرونر »  و تنبل بودن ِ ماهیچه های قلب ام  بود که برای این آخری ، دوست نازنین ، دکتر بهروز نامداری به شوخی اصطلاح ( بزرگی قلب یا دریا دل ) را به کار می بُرد ؛ اما خودم تعبیر( شُل و ولِ ) را بیشتر مناسب می دیدم ؛ وعاقبت ، این که می بایست هرچه زودتر(عمل ِ باز ِ قلب) انجام بگیرد .

دوستِ  ارزشمندم ، جراح ماهر ، دکتر( فریدون سبزی) ، ساعت یک بعد از ظهر ِ نهم ِ  خرداد ماهِ  1385در بیمارستان ( امام علی ) قلب ام را عمل کرد. انگار تلاش هم کرده بود ماهیچه ها را جمع و جور کند اما بقدری تلنگ شان در رفته است  که به این آسانی ها جمع بشو نیستند .

به هرحال ، ده روز در بیمارستان بستری شدم . یک ماه هم ناگزیر توی خانه ، روی تخت دراز کشیدم و پس از آن ،همچنان تحت نظر جناب دکتر بهزاد حاجی مرادی هستم .

درآن روزهای بحرانی ، بسیاری از دوستان ، واقعاً نگران ام بودند و در تلاش تا هر کاری می توانند برایم انجام بدهند . در بین آن عزیزان ، دو تن ،  همه ی وجودشان را وقفِ خدمت به من و خانواده ام کردند. (کیومرث کریمی) نازنین، هربار که لازم بود به پزشک یا آزمایشگاهی مراجعه کنم ، کار و کسب ، یا دقیق تر بگویم تلاش برای معاش خود و خانواده اش را رها می کرد و حتا گاهی تا نیمه های شب همراه ام  می شد و تا خانه ، مراقب ام بود مبادا بین راه برایم اتفاقی بیفتد .

منصور یاقوتی  عزیز ، این داستان نویس شهیر ِ دل نازک  ، همراهِ همسر بزرگوار و دختر نازنین اش ، هرمرتبه که بستری می شدم ، به دلداری همسر و فرزندم می پرداختند ؛ آن ها را برای دیدن ام همراهی می کردند و در سایر اوقات نیز چه تلفنی یا حضوری ضمن مراقبت از من  ،  سعی می کردند روزهای دلتنگ  بیماری را برایم قابل تحمل کنند ، که حضورش واقعاً تسلی بخش و کلام گیرایش برایم لذت آور بود  . در یکی از همان روزها ، گفت :  طرح جالبی به نظرم رسیده که بیشتر برای نقاشی خوب است تا داستان !

و طرح اش را شرح داد : تکدرختی  روی تپه ای  و مردی روستایی که خروسی  زیر بغل دارد ، با همسر و بچه ی بیمارش می روند تا زیر درخت ، خروس را قربانی کنند !

از ایشان خواستم  آن را به صورت داستان بنویسد . جواب داد: از این طرح ها زیاد دارم اما بی اعتنا از کنارشان می گذرم !

: اگر نمی نویسی اش ، اجازه بده  من آن را بنویسم !

رخصت داده شد ، اما ناتوانی حاصل از بیماری نمی گذاشت قلم به دست بگیرم تابیست و هشتم مهر ماه 86 ، یعنی یک سال و یازده ماه بعد از عارضه ی قلبی  ، که آن طرح ، موضوع داستان ِ بسیار کوتاهِ  نذری شد ؛ درحقیقت ، اولین داستانی که پس از سکوتی طولانی نوشته شد  .

هنوز سه چهار روز از نوشتن نذری نگذشته بود ، که بطور اتفاقی سری به وبلاگ  آقای یاقوتی زدم . متوجه شدم ایشان هم یک روز قبل ، همان طرح را دستمایه  قرارداده و با نام « تابلو » نوشته است.

دل ام نیامد « نذری » را پاره کنم یا دور بیندازم ؛ خصوصاً برای این که بعد از دوسال ، ( دشت ) ِاول  ام بود. بنابراین  ، بمنظور رعایت امانت ، آن را همراه « تابلو » آقای یاقوتی در این مجموعه آورده ام .

 

«     تابلوهاي دوگانه   »                                                                                                                          

 

 منصور یاقوتی: بر يال تپه اي پوشيده از درختان بلوط، در آن نيمروز داغ تابستان، مردي روستايي با كت  و شلوار مشكي و پيراهن مندرس سرمه اي، خروسي را بغل گرفته بود و پيشاپيش همسرش به سوي  درخت مقدس مي رفت. پشت سر او زنش با پيراهن بلند محلي، سربند به سر، فرزند خردسال و بيمارش را بغل گرفته بود و در  دل برايش دعا مي كرد.

 آنها به نزد درخت مقدس مي رفتند به اين اميد كه در آنجا خروسي را قرباني كنند و فرزند خردسال بهبود  يابد.

 جز صداي زنجره ها كه در گندمزار مي خواندند صدايي ديگر نبود. گرما در هوا موج مي زد و حيوانات را به  سايه سارها و سوراخ هايشان كشانده بود .

 عرق گرمي از سينه‌ي مرد راه گرقته بود و خروس تقلا مي كرد كه رها شود و در دشت بدود به اين اميد  كه جفتي بيابد.

   از دورنماي تكدرخت مقدس به تدريج ديده مي شد كه بر يال كوهي بلند در باد مي جنبيد.

 مرد نگاهش را به درخت دوخت، آهي سينه اش را تكان داد و التماس كرد:

 خدايا خودت به داد اين بچه برس

  زن ناليد:

 -        خدايا پناه به تو مي بريم...

 زنجره ها همچنان مي خواندند و تكدرخت پيرمرد و زن جوان را به سوي خود فرا مي خواند.

 

27 مهر ماه 1386

 

 

 

 

 

 

نذری

( برای عزیزم ، منصور یاقوتی )

خروس را زیر بغل گرفته بود و با همان دست ، چاقوی تیزی را در جیب می فشرد. افسرده بود و خاک آلود . کتِ وصله دار ِ خاکستری ، پیراهن ِ سیاه ِ  یقه چرک  و شلوار گشادِ دودی رنگ ِ محلی به تن داشت . از جلو می رفت ؛  با قدم هایی بلند .  گیوه های سفیدِ چرکمرده اش ،  غبار نازکی به هوا بلند می کرد . نگاهِ نگران اش را دوخته بود به تپه ی بلندِ دور د ست ؛ به تکدرختِ روی آن ، که برگ های خزانی خاک آلودش ، از لابلای پارچه های اغلب  سپید وسبز ، و زنجیرها و قفل های زنگزده ،هر ازگاه ، با وزش نسیم ، پرتو بی رمق خورشید را بازمی تاباند .

حس می کرد هرچه جلوتر می رود، قلب ِ خروس ، تند تر تن به تن اش می کوبد . نمی دانست از ترس است ، یا دل اش تنگ شده است  برای مرغ هایی که حالا،  حتماً  ، توی تاریکی لانه ، به یاد ِ جفت شان  کز کرده  بودند .

به فاصله ی کمی پشتِ سر او ، زن ، بی اعتنا به نیش ِ  خارها و ناتوانی  گالش های سیاهِ کهنه ، می کوشید با برداشتن قدم های تند و ریز ،از مردش جا نماند. هیاهوی نفس هایش دشتِ زرد را پُرکرده بود و باد ، ماشته ی[1]  تیره رنگِ آویخته از دوش ، و دامن ِسورمه ای بلندش را به بازی گرفته بود.  

در حالی که یکریز زیر لب دعا می خواند ، گاهی به پشت پای مرد زل می زد و گاه خیره می ماند  به سینه اش . روی سینه اش انگار آتش گرفته بود . با هر حرکتِ او ، سر ِ طفل لق لق می خورد . چشم هایش بسته بود ، خوشه ای از موهای طلایی  بافته ی  بلندش با یک رشته نظر قربانی آویخته به آن ، چسبیده بود به پیشانی اش . خیس ِ عرق ؛ غرق ِ دردی که از گره ی ابروهای نازک ِ کوچک و تلاطم زیر پلک ها  پیدا بود؛   ولب هایی که مثل کویری سوزان ، ترک برداشته بود .

طفل نالید . نگاهِ  زن  پَر کشید به سمتِ  تکدرخت و از آنجا  سُر خورد  و روی خروس  ماند . رگه ای امید در چشم هایش درخشید . جنبش لب هایش  سرعتِ بیشتری گرفت .

نا گهان نُکِ  یکی ازگیوه ها گیر کرد   به شاخه ی خشکی که از زمین سر کشیده بود  . خروس غییر کشید . مرد  تپق زد .  رشته ی افکارش بُرید . می رفت روی زمین ولو شود . خودش را نگه داشت.  غرید: تند تر ، بجنب!

هردو به سرعت ِ قدم هایشان افزودند ، هردو به تکدرخت چشم دوختند  ؛هرچند دیگر رمقی برایشان باقی نمانده بود ؛ هرچند لحظه به لحظه هراسیده تر می شدند ؛ اما خورشید ، بی اعتنا به آن ها ، آرام آرام  پشتِ تپه ی روبرو ، پنهان می شد و از پشتِ سرشان ، شب ، سینه می خزید و پیش می آمد تا همه جا را پُر کند.

 28/7/1386- کرمانشاه

 

 

 

 

 



[1] - پارچه ی معمولاً تیره رنگی که زنان برخی از مناطق کرد نشین به دوش می اندازند ؛ شنل مانند

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 8:28 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم دی 1386

حجله

 

 

 

 

 

 

 

«حجله»

انگار همه ی روزهای گذشته ام را به امیدِ همین امشب سر کرده ام و حالا تمام آن رویاها و نقشه هایم رنگ حقیقت به خود گرفته اند . لباس سیاه دامادی تن ام است ، با پیراهن بی لکه ی سفید . بی صبرانه مشتاق ورود به حجله ام ؛ اما این ها خیال رفتن ندارند. جا خوش کرده اند ؛ خصوصاً جوانترها ؛ طوری به رقص و شادی مشغول اند که انگار عروسی آنهاست . کف اتاق پیدا نیست ؛ فقط گاه گاهی دراین گوشه یا آن گوشه ، از لابه لای پاهای کوچک و بزرگ ، قسمت هایی از قالی های خوشرنگ پیدا و پنهان می شود که شادمانه از زیر ضربه های این همه لگد می گریزند . دل ام می خواهد شرم وحیا را دور بریزم و جلو این همه چشم شوخ و کنجکاو داخل بشوم . می دانم به من می خندند . اما این ها که نمی دانند چه شوقی دارم من . نمی دانند همیشه آرزوی اینطور شبی را داشته ام و اگر آن همه دوندگی کردم تا در آن شرکت فکسنی کار بگیرم ، فقط برای این بود که اینطور لحظه ای در آستانه ی ورود به  مرحله ای جدید از زندگی ام قرار بگیرم . یک زندگی سرشار از عشق و لذت و راحتی . در یک کلام : سیراب شدن .

آخر تشنگی هم اندازه ای دارد . پدر و مادرم که به خواستگاری رفته بودند ، بارها جواب رد شنیده بودند و همین باعث شده بود تا هر مرتبه حریص تر از دفعه ی قبل پا پیش بگذارند .

بعد از موفقیتِ آنها تازه نوبت له له زدن من شد از تشنگی . پدر از سنگینی دختر می گفت و شر و شر عرق ِ خجالت ریختن و دستپاچه شدن اش وقتِ حرف زدن تا جایی که از شرم به نفس نفس می افتد؛ و مادر، با لوندی و شیطنتی مادرانه مدام از آب گرمکن و نمی دانم رختخواب گرمکن و چه و چه     می گفت . طوری که به شیفتگی ام دامن می زد و مرا به مرز جنون می رساند ؛ آنقدر که هروقت تنها می شدم، فقط فقط آن بدن ظریف و سرخی شرم و شکن ِ موها را می دیدم .

حالا آن شب رویایی است . شاید نطفه ی بچه ای هم بسته بشود ؛ کسی چه می داند : دختر یا پسر؟

 اگر پسر باشد ، برای خواهرش خوب است . نمی گذارد سر برهنه بیرون برود و یا کسی چیزی به او بگوید ؛ مدافع اش می شود ؛ اما او را هم اذیت می کند . مطمئناً نمی گذارد آب خوش از گلویش پایین برود . اما اگر دختر باشد ، کمک خوبی است برای مادرش . همیشه مثل کنیزک ریزه میزه ی کوچکی گو ش به فرمان است تا کارهای خرد و ریز خانه را انجام دهد و بزرگتر که بشود ، دیگر همه ی کارها را به عهده می گیرد . می گذارد مادرش فقط کنج اتاق بنشیند و استراحت بکند : اما وقتِ پیری ، کی به کمک من می آید ؟ مادرش که غیر از خانه داری کار دیگری ندارد !

یکی به من تبریک گفت ورفت . به خودم می آیم . جای تبریک هم دارد چون یکایک ، میهمان های غریبه یا آنها که کمتر آشنا هستند دارند می روند . به ساعت دیواری نگاه می کنم ؛ از دوازده هم گذشته است . انگار این همه سر و صدا و این همه چراغانی مانع شده بود تا تاریکی بیرون را ببینم که خیال می کردم هنوز زود است . حتا توجه ای به توفان نداشتم که تن به پنجره می کوبید .

این مرتبه حسابگرانه روی جمعیت چشم می چرخانم ؛ کم شده اند ؛ اما هنوز عده ای هستند که باید بروند . زن ها و مردها یا مشغول شکم چرانی اند یا در حال بگو و بخند .

حس می کنم چیزی روی صورت ام راه می رود . سر بر می گردانم ، خاتون خانم رامی بینم که حریصانه نگاه ام می کند ؛ مثل کسی که لقمه ی لذیذی را از دست داده باشد . با قدِ کوتاهِ خپله ش . ناگهان دل ام می لرزد . وحشت سراپایم را می گیرد . او را می بینم هفت هشت سال جوانتر از حالا ؛ و خودم  که جوان ِ نو بالغ ِ  نا آزموده ای هستم در شهری غریب . هر دو توی اتاق ، کنار چراغ علاالدین نشسته ایم . دو پسر او در اتاقی دیگر شطرنج بازی می کنند و دو دختر و یک پسر کوچکترش دور و بر ما دراز کشیده ، خوابیده اند . سر پسر روی زانوی مادر است .او ، خاتون خانم ،بچه هایش را برداشته ، آن همه راه را کوبیده است  تا به اینجا بیاید و سری به پسر ِ در غربت مانده اش بزند . من و حسین هر دو از خوابگاه دانشگاه دل کنده ایم و به این طبقه ی دو اتاقه پناه آورده ایم . من به کومه ی رختخواب ها تکیه داده ام و به گُل های رنگارنگِ قالی نگاه می کنم که زیر نور چراغ جلوه ی بیشتری دارند و با سر انگشت هایم پرزهای نرم شان را نوازش می کنم . به حرف های او گوش می دهم . روسری  را از سر انداخته و موهای بافته اش را به تماشا گذاشته است . پیراهن بی یقه ای به تن دارد که گردن و قسمتی از شانه هایش را به نمایش می گذارد . از خودش می گوید و از نامزدش و دوران جوانی واین که چه زندگی رویایی داشته اند:جوان بود ؛ آنهم چه جوانی ؟ خیلی قشنگ .دوران نامزدی مان کوتاه بود ؛اما تا دل ات بخواهد شیرین. آنقدر شیرین که حتا حالا هم بعد از بیست سال گاهی خواب آن روزها را می بینم . این شیرینی وقتی به اوج خودش  رسید که عروسی کردیم . مگر طاقت داشتیم از هم دور بمانیم ؟ خدا نکند ، حتا یک ساعت . نمی دانی چه زجری می کشیدم وقتی می رفت اداره . اما وقتی می آمد خانه ، سر از پا نمی شناختم . موقع خواب ، همیشه پاهایمان جفت هم بود ؛ اما حیف ....

همه اش آه می کشد و ازپا می گوید ومن می بینم چطور پایم در فشار قرار می گیرد؛ هر لحظه بیشتر و بیشتر . بعد ، از سیاه بختی اش می گوید و این که شوهر تازه دامادش فلج می شود و دو پایش را می برند و عاقبت هم می میرد . آن وقت  نوبت  به شوهر فعلی اش می رسد که پیر است و دندان مصنوعی دارد : من که نمی دانستم . آخر یک دختر بچه که بیشتر نبودم . زن همسایه گفت  «ببین موقعی که غذا می خورد ، دندان هایش صدا می کنند یا نه» ، می کرد . خدا برای پدر و مادرم نسازد که من ِ تازه رسیده را انداخته بودند توی بغل یک پیر مردِ پنجاه شصت ساله . از بد شانسی این یکی هم فلج شد .نمی دانم چه مرضی می افتاد به جان شوهر هایم . یک پایش را قطع کردند . اما نمرد، جان سخت است ، مثل سگ . حالا صبح  تا غروب عین یک غده ی چرکی می نشیند جلو چشم ام توی خانه و به پِر و پاچه ام می پیچد . خیلی سیاه بخت ام !

یکریز حرف می زند . هیچ توجه ای به آشوب درون من ندارد که با تردید و ترس به زانویم نگاه می کنم که انگار ماری تن سردش را به آن می ساید و می لغزد و رویش  چنبره می زند و دوباره باز می شود . پرسشی وسیع همه ی ذهن ام را پُر کرده است : یعنی من هم باید پاهایم را از دست بدهم ؟ می ارزد ؟ می ارزد ؟...

: به جنب دیگر . چرا معطلی ؟

کسی هل ام می دهد . دردِ شدیدی از سر زانو تا کشاله ی ران ام تیر می کشد. هجوم ناگهانی درد هراسان ام می کند و شوق وصال را پس و پیش می کند . دچار تردید می شوم . اشتیاق از طرفی و ترس از طرف دیگر محاصره ام می کنند . به این ها نفرین می کنم که آن موقع ِ اشتیاق ، با حضورشان مانع بودند و حالا هل ام می دهند به جلو . تلاش می کنم   لرزشی را در وجودم مهار کنم .خواسته یا ناخواسته پا پیش می گذارم .کسی را که نمی بینم . صدایی را هم نمی شنوم جز همهمه ای گنگ  . فقط نور تندِ چراغ هاست که چشم ام را آزار می دهد ،کلافه ام می کند .تعجب می کنم چطور به در و دیوار اصابت نمی کنم .

در را باز می کنم . کومه ای تور سفید رو به رویم است . سکوتِ حجله  جسارت می دهد تا در را ببندم وبه آن تکیه کنم وبه کومه ی تور خیره بشوم: همیشه که قرار نیست پا بُریده بشود. آدم ها با هم فرق دارند!

از این که زن ها خود را مجبور می کنند به خاطر مردها این همه لباس بپوشند و اذیت بشوند ، دل ام می سوزد .

اتاق با نور تندِ سرخی روشن شده است . همه چیز در هاله ای از سرخی قرار دارد ؛ از پرده های بلندِ شرابی رنگ گرفته تا قالی های قرمز ِ کف اتاق . روی دیوار قاب عکسی است با تصویر تختخواب ِ سیاهی  و زن  برهنه ی  نیم خیز شده ای که با چشم های خواب آلودش نگاه ام می کند. مژه هایش بیش از اندازه بلند است و دهان اش به افراط کوچک وسرخ . نمی دانم گوشه ی لب زیرین اش را جمع کرده است یا آن را با دندان های ریزش می گزد . حدس می زنم عکس خودش است ؛ خیلی زیباتر از آنچه خیال می کردم و آنچه می خواستم و آنچه دیده بودم و شنیده بودم : اما چرا اینقدر بی حجاب ؟!

هر چند همیشه فاصله اش را با من حفظ می کرد و قانع بود به نشان دادن خودش از فاصله ای دور و تعقیب و تلاش هایم را بی نتیجه می گذاشت ؛ اما کورکه نبودم . آن معصومیت و زیبایی شاعرانه کجا واین مجسمه ی وقاحت کجا ؟! نکند در حال غیر عادی  از او عکس گرفته باشند ؛ مثلاً در لحظه ی غفلت بین خواب و بیداری یا ....  پس چرا آن را آورده ، به دیوار اینجا کوبیده اند ؟ یعنی جزیی از جهیزیه اش است ؟ پس خودش کو ؟

چشم به هر طرف می چرخانم . خبری نیست . حدس می زنم از این که برهنه شده ، یا برهنه اش کرده اند، خجالت می کشد :خب خصلت دخترهای مانده در پس پرده همین است دیگر!

پا پیش می گذارم و جسورانه به این طرف و آن طرف سر می کشم . پشت پرده ها ، زیر تخت ، حتا پارچه ی سفید ی که سنجاق شده است . به همه جا دست می کشم و نگاه می کنم ؛ نیست : نکند آنقدر ریزه میزه است که توی گنجه ها مخفی شده ؟

سوالی ست از خودم که برایم عجیب نیست . چون می دانم پدر و مادر ها می روند و می گردند و دختری را که سن اش  خیلی کمتر است برای پسرشان انتخاب می کنند .

از جستجو خسته می شوم. عصبی هم شده ام .بغل باز می کنم تا تورسپید را بردارم ، روی تخت بگذارم که پایم به آن نخورد .

اصولا بايد اين كومه ي بزرگِ حرير جمع شود و در آغوش ام جا بگيرد؛ اما جمع نشد و جا نگرفت . اشتباه كرده بودم . تور نازك بود و كم ؛ اين عروس بود كه سر خم كرده ، نشسته بود و با این  حركت من سر بر می دارد و مي خندد.

همه ي حرکات ام را ديده ، حسابي خنديده و حالا ديگر نمي تواند قهقهه ي وقيح اش را مهار كند . دندان هاي زرد و سياه‏، صورتِ پُر آبله ، نگاهِ گستاخ و چشم های سرخ ِ سورمه كشيده ، لب هاي كلفتِ كبود ، دماغ پهن و ابروهايي كه بغايت نازك شده اند ،مثل رد پاي زالو بر پيشاني .

اين ها تصوير اوليه اي است زير لايه ي ضخيمي از سرخاب سفيداب كه در همان يك نگاه در ذهن ام حك شد . بوي گندِ دهان اش مشمئزم می کند . هنوز در حيرت ام ، كه مجال نمي دهد؛ مچ دست ام را مي گيرد و به طرف خودش مي كشد.  به جلو كشيده مي شوم.با سر فرود می آیم . صورت ام بغل گردن اش قرار می گیرد. حال ام به هم مي خورد . تصميم به فرار مي گيرم ؛اما مهلت نمي دهد ؛ به من می پیچید . چيزي نمي بينم جز هاله اي سرخ و دو تكه ابر سياهِ گنديده در زمينه ي آن ، كه از هم جدا مي شوند و به هم مي چسبند و جمع مي شوند و ناگهان لب هايم را فرو می برند ، می کشند؛ طوری که انگار به دنبال اش سر و صورت و همه ی بدن ام هم بلعیده خواهد شد  . 

 ناچار ،گلاويزش مي شوم . بايد به هر شکل ممكن خودم را خلاص كنم اما او هم حريص است و هم پُر زور . قصدِ رها كردن ام را ندارد . مي غلتيم . زير كه هستم، فكر مي كنم لحظه ، لحظه ي آخر است و رو كه مي آيم تلاش مي كنم تا از اين نفس های گنديده و لب هاي زالو وار دور بمانم . بدتر از همه زهر دندان هاي زردش است كه مايع لزج و زردي را همراه با گند و كثافت بر همه جاي صورت و گردن ام مي نشاند و زیر پوست ام فرو مي كند.

 دقایقی بعد، دیگر خبري از آن مكيدن ها نمي شود . فقط صورت ام خراشيده مي شود و باراني از مشت و سيلي به سر و رويم مي خورد و تن ام آماج لگد های نفس بُر می شود ؛ تا لحظاتی که ابدی می نماید.

عاقبت ،به خودم كه مي آيم سكوتِ اتاق بهت زده ام مي كند. صورت سياه شده اش را مي بينم و زبان كبودش را كه از دهان بزرگ اش بيرون زده است . حلقه ي انگشت هایم دور گردن قطورش خشك شده است . مدتي طول مي كشد تا مثل برق گرفته ها به يكباره دست ام را پس بكشم. سرانگشت هایم انگار سوخته اند . به دست هاي او نگاه مي كنم كه در حالت چنگ زدن خشك شده اند. زير ناخن هاي بلندِ  چرك گرفته اش ريزه هاي كوچكي از پوست و خون جمع شده و چند تار از سبيل ام به آنها چسبيده است . صورت ام می سوزد.

گذشتِ زمان ، کم کم بهت و سرگشتگی ام را مغلوب ترس می کند؛ ترسی که آرام آرام می آید و در وجودم رخنه می کند ، تن می گستراند ، هراسان ام می کند ، نگران ام می کند تا به فکر چاره باشم ، به فکر راهِ گریز .

 سر افكنده و شتابان بيرون مي آيم . موقع بیرون آمدن حواس ام نيست كه پاره اي از تور سفيد را در دست دارم و صورت ام از خشم سیاه شده است .

: خشم از کی ؟

به هر طرف نگاه می کنم تا مقصر اصلی را بیابم. نيست . شايد هست و خودش را مخفي كرده است.

جمعيتي كه منتظر بيرون آمدن من بودند، با ديدن ام شادمانه از جا مي جهند و هلهله كشان به طرف حجله مي روند . نگاه مي كنم تا پدر و مادرم را همراه شان ببينم . بروم از آنها توضيح بخواهم ؛ سركوفت شان بزنم؛علتِ نارو زدن شان را جویا بشوم ؛ اما نيستند. فقط يك عده زن و دختر و بچه هلهله كشان از كنارم مي گذرند و به داخل حجله مي دوند و يكباره در دام سكوت گرفتار مي شوند.

توي سالن عده ای پير و جوان نشسته اند كه هم می خورند و می خندند و هم نیم نگاه هایی به من می اندازند . در چشم پيرمردها حسرت است و ريشخند و در چشم جوانترها حرص و سوال. مي گردم تا آشنايي را ببينم اما همه غربيه اند، بيگانه . نمي توانم همين طور يقه ي كسي را بگيريم و با او حرف بزنم ، درد دل کنم ، دنبال علت بگردم. ناچار از در بيرون  مي روم و به طرف راه پله مي دوم . در حال پيمودن پله ها دلیل فرار يا مخفي شدن شان را از خودم جويا مي شوم : يعني متوجه خطاي خودشان شده اند و از   خجالت  قایم شده اند ؟... نکند از شلوغي به نفع خودشان استفاده كرده ، به خلوتي گريخته اند ؟

 توفان همچنان ادامه دارد . كفري شده ام . پشت در مي رسم . دستگيره را مي گيرم . محكم و ناگهاني در را باز مي كنم . دهان ام آماده بيرون ريختن هزار ناسزاست . اما كسي در اتاق نيست . نور کمی كه معلوم نيست از كجا به درون خزيده با سياهي اتاق آميخته است. شايد انعكاس آن همه چراغاني طبقه ي زير باشد ؛ شايد هم نور پريده رنگِ مهتابي است كه از لابه لاي چين پرده ها خود را به درون كشيده است . پرده هاي تيره ی بلند بي هيچ جنبشي طوری قد كشيده ، مانده اند كه انگار كسي را  پشت خودشان مخفي كرده اند ؛ يا حرفي براي گفتن دارند اما لب به دندان گزیده اند . توی رف ها و طاقچه ها قليان هاي برنجي و نقلدان هاي نقره و ظروف ورشو و مسي عتيقه طوری چیده شده اند كه انگار رو به هم ايستاده ، گرم گفتن بوده و حالا با حضور ِ مزاحم ، سكوت كرده اند. بوي گذشت زمان در اتاق مانده و لايه ي نازكِ گرد و خاك ، رنگ سورمه اي فرش هاي بزرگِ پهن شده را مات كرده است . در قسمت بالاي اتاق ‏، آنجا كه مخده های خوشرنگِ گل و بوته گلدوزي شده به رديف ، كنار هم قرار دارند ‏، قاب عكس گچي بزرگي به ديوار نصب است .

جلو مي روم و با كشيدن كفِ دست غبار شيشه اش را پاك مي كنم. توی آن عكس پدر و مادرم هست در لباس عروسي ؛ دست در دست هم و يك دسته گل كه بين پنجه هاي مادرم گير كرده است. هر دو رو به روي هم ايستاده ، ولی چشم به من دوخته اند. با لبخندِ گذرايي كه بر لب دارند . چقدر بلند جلوه مي كنند!

عكس در دل خطوطِ درشت و سياهي قرار دارد. دقت مي كنم . آگهي مجلس ترحيم است  با يك شعر كوتاه در آغازش:

به پُرسه ي كي

در ميهماني كفن پوشان

آنجا كه طبقي از غبار مي نهندت پيش

و ني مي نوازد باد

وقتِ  گذر

از روزن ِ تاريكِ استخوان ؟

حتما پدر و مادرم موقع عروسي مرده اند . اما من چطور متولد شده ام ؟ تاريخ برگزاري مجلس پاك شده و اين نمايانگر آن است كه زمان زيادي از مرگ شان گذشته. زماني به درازاي پاك شدن چند عدد .

:پس كی به خواستگاري رفته بود؟

دقت می کنم اين را از چهره ی بيروح آن ها كه تلاش کرده اند شاد جلوه کند ، بپرسم . اما خطوط صورت شان درهم است . چين هاي زيادي به پيشاني و گوشه ي چشم دارند . همه ي موهاي پدر ريخته و گيسوي مادر يكدست سفيد شده است. دست هاي پدر به زحمت ارتعاش خود را مهار مي كنند اما مادر توان نگهداري چانه لرزان اش را دیگر ندارد. لب اش را طوری جمع كرده كه انگار مي خواهد چيزي بگويد : سرزنش است يا دلداري ؟ چقدر چين و چروك دارد چانه ي مادر!

درمانده ، از خودم می پرسم: كي مرده اند؟

زمان مرگ شان آنقدر نزديك به ذهن ام مي رسد كه انگار همان موقعی كه سوار ماشين عروس شده ام مرده اند. دوباره ترس  به دل ام مي نشيند:    نکند من  زيرشان گرفته باشم ؟... اماعکس عروسی شان چه ؟ این خودش یک سند است ، یک مدرک . چرا آن را توی دل ِ آگهي مجلس ترحيم زده اند. يعني با هم مرده اند؛ در يك تصادف؟

يادم نيست. بايد شب را سر بكنم و منتظر بمانم صبح بشود شايد آشنايي، كسي بيايد و اين همه را برايم توضيح بدهد. 

به پنجره نزدیک می شوم .پرده را كنار مي زنم : در چه ساعتي از شب هستم ؛ بعد از نيمه شب يا قبل از آن ؟

نمي دانم . ساعت مچي ام مدت هاست روي دوازده و نيم خوابيده است اما شک ندارم که  شب است. پنجره را باز مي كنم تا هواي اتاق عوض شود. سياهي به درون مي خزد: چه سياهي غليظ و چسبناكي !

از ستاره ها خبري نيست . آسمان يكدست سياه است . سياه و براق . خم مي شوم و بيرون را نگاه مي كنم . آن پايين ، توفان هنوز خود را به در و ديوار مي كوبد و زوزه كشان از لابلاي شاخه و برگ درخت هایي كه اشباح مانند درون تاريكي خزیده اند مي گذرد و آويزه ها و چراغ هاي روشن را به نوسان وا مي دارد.

دايره ی نور محاصر شده ، به هر طرف  كه مي گريزد ، حلقه ي تاريكي دنبال اش مي رود و در اين جنگ و گريز صندلي هاي خالي و ميزهايي كه هنوز ته مانده ی غذا و ميوه رويشان هست ، آشكار و نهان مي شوند. حياط پُر از زباله است . دستمال كاغذي ، جلدِ سيگار مچاله شده ، پوست ميوه ، خرده های شیرینی ،جلدِ شکلات و در نوشابه كه به هر سمت رانده مي شوند .

 آن همهمه و شلوغي هنوز از پشتِ شيشه ي اتاقِ ِ پُرنور بيرون مي ريزد و به دست توفان تكه تكه مي شود . هر تكه با زوزه ي باد قاطي مي شود و بالا مي آید. گاهي صداي قهقهه ي خنده هاي وقيحانه مي آيد و رد مي شود و گاه صداي شيون  عده ای زن كه انگار صورت مي خراشند . نمي دانم متو جه شده اند يا نه . راست مي ايستم و به سكوتِ پشتِ سرم ، به سیاهی محزون ِاتاق گوش مي دهم . جيرجيرك ها يك پشت مشغول بافتن پارچه ي شب اند.

خسته می شوم . احساس مي كنم ديگر بايد بنشينم . پنجره را كه مي بندم ، نور كم سوي اتاق به شيشه مي تابد و در آن ، تصوير جواني را مي بينم با كت و شلواري سياه و پيراهني سفيد .جوانی  که اطرافيان اش او را به طرف حجله مي كشانند اما او با سماجت امتناع مي كند. نمي خواهد برود . نمي دانم من هستم يا پدرم . اما پدر و مادرم را كه هميشه با هم  ديده ام . دست به يقه ، كنار هم ، در كلانتري ، با كومه ي اسباب هاي خانه بر دوش شان .

يعني مرا هم به كلانتري مي برند ؟ ديگر رنگ روشنايي را نخواهم ديد ؟ محكوم ام ؟

محكوم به چه ؟

 

 

 

 

 

 

 

اسماعیل زرعی

 

 

 

 

تحرير اول 11 شب 24/6/71 كرمانشاه

                 30/6/71 كرمانشاه

تحرير دوم            13/7/71 - كرمانشاه

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 9:7 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم دی 1386

ما فقط یک نفریم

 

 ]

  ما فقط یک نفریم

 

           خشتک مان پاره شد و باز هم نتوانستیم  تفاوت مان را ثا بت کنیم . اصلا ً انگار این قضیه ثابت شدنی نیست . خب ، یک وقتی از روی حماقت که نه ، به حساب ِ خیرخواهی آمدیم کاری بکنیم کارستان ، که د ست ِ بر قضا زدیم آبروی خودمان را بردیم . حالا د یگر مگر ملت ول کن ِ معامله اند . در واقع ماجرا از روزی  شروع شد که اولین نفر پر سید : خودت نیستی؟... به  گمانم خودتی !

          درسته کمی جا خوردیم ، ولی خیلی جدی نگرفتیم . توضیح دادیم ، شوخی کردیم ؛ یواش یواش کار به قسم و قرآن هم کشید . قبول نکرد که نکرد . نگاه ِ معنی داری به پایین اندا خت و رفت . نفر ِ دوم و سوم هم که همین را پرسیدند ، دست زدیم رو ی دست : آخ آخ داریم آ لت ِ دست ِ مردم می شویم !

 زنگِ خطر به صدا در آمده بود. اینجور که بویش می آمد حرف ِ حساب هم حالی شان نبود . باید دنبا ل ِ چاره ی دیگری می گشتیم . بهترین راه این بود که موقع جواب دادن ، کمی مکث کنیم . به بهانه ی خاراندن ، جابه جایش کنیم و سند و مدرک ارایه بدهیم .

          شنیدیم  پشت ِ سرمان گفته بودند : این که کاری ندارد . دوتا باطری بزرگ را هم می شود به هم چسباند !

            این هم نگرفته بود ؛ اما کلک ِ بعدی ، کار دست مان داد ؛ یعنی حسابی انداخت مان توی زحمت . مجبور شدیم توی خانه نمانیم ؛ نه خانه ی خودمان و نه خانه ی هر کس ِ دیگر تا هر جور که شده ، طرف را با خودمان بکشانیم به کوچه ی تنگ ِ تُرشی ، خیابان ِ خلوتی ، محل ِ پرتی ؛ جایی که رفت و آمد ِ کمتر ی باشد . از قبل هم آمادگی کامل داشته باشیم . با لیوان که نه ، با پارچ . ویکریز عذر خواهی کنیم که : فلانی ! شرمنده ایم ، پیریست و هزار مصیبت . آدم ِ پیر حتا کنترل ِ باد ِ معده اش را هم ندارد چه برسد به این که اصلا ً نگهداری اش ضررو زیان دارد حتا برای _ندو آم ها

             و با لبخند شرمگینانه ای شانه بالا بیندازیم : چه بکنیم ؟!

           خیلی ها که از خدا می خواستند هر چیزی را با چشم ِ خودشان  ببینند . برای آن هایی هم که به محض ِ دیدن ِ خنده ی کمرنگ مان پشت  می کردند و فاصله می گرفتند ، حقه ی د یگری توی آستین داشتیم : وای وای چرا این ریختی شده ؛ این همه زرد !... ببین ، ببین . معذرت می خواهم زردی اش زیاد نیست ؟

            ولی مگر یک آدم چقدر می تواند ا ز ناراحتی کلیه و مثانه بنالد و پشت ِ سر ِ هم آ ب بخورد ؟ یکی- دوتا هم که نبودند . این می رفت ، آن می آمد . آن می رفت ، این می آمد ؛ تازه بدبختی اینجا بود که به چشم ِ خودشان هم اطمینان نداشتند . خیلی های شان یا به شوخی ( می خواهیم بگوییم شوخی های مان به این مرحله هم رسیده بود) یا به بهانه ی ا ین که تعادل شان به هم خورده و نزدیک است بیا فتند ( تورا به خدا می بینی! ا ز این هم به عنوا ن نقطه ی اتکا ء خودشان استفاده می کردند . در واقع شده بود رشته ی نجات ِ هرکس که سُر می خورد ) یا این که اصلاً ما را ندیده اند و همین طور اتفاقی می خواهند از کنارمان بگذرند ، یکهو می گرفتند و از بیخ می کشیدند ش.

          نه ا ین که بد مان بیاید ، ها؛ ولی خب ، د یگر شورش درآمده بود. بفهمی نفهمی زده شده بودیم . تا ا ین که یک روز دم ِ عصر رفته بودیم هوا خوری . همین جور داشتیم برای خودمان نرم نرمک قدم می زدیم و از خنکی هوا لذت می بردیم که یک مرتبه دست ِ یارویی که حتا نمی شناختیم اش هم از لای دگمه ها تو رفت و گیر کرد . آمد به خیال ِ خودش سرعت ِ عمل بخرج بدهد که ناگهان صدای جِر خوردن ِ پارچه توجه خیلی ها را جلب کرد ؛ آنهم کجا ؟ درست وسط ِ جمعیت ِ توی پیاده روی شلوغترین خیابان ِ شهر . زن و مرد ، کوچک وبزرگ سر کشیدند که ببینند چه خبر است . سه – چهاردختر و زن ِ جوان که از روبرو می آمدند ، بی آ ن که چشم بردارند ، دست جلوی دهان شان گرفتند ، ریز ریز خندیدند و از گوشه ای گریختند . پیرزن ِ کپ کپویی که دندان ِ عاریه اش نزدیک بود پرت بشود بیرون  چنان جیغی کشید که مردم ِ پیاده رو آن طرف ِ خیابان را هم به این طرف سرا زیر کرد .

            جوانِ گردن کلفتی با صدایی که همه بشنوند ، گفت : کراواتی هم برایش می بستی !

            رفیق اش جواب داد : کراوات می خواهد چکار ، خودش پاپیون دارد !

            پیرمردی همسن ِ خودم ، زیر ِ گوش ام غرید : آخرمردِ حسابی فقط با یک تا شلوا ر می آ یند بیرون ؟

            خیلی خوش مان آمد . پیش ِ خودمان گفتیم : اینجور ، اقلا ًنصفی از شهر شاهد ِ ماجراست !

          طولی نکشید که دوره شدیم چطوری . همه هر هر و کرکر به ریش مان خندیدند و متلک بارمان کردند . سه – چهار انگشت ِ یوا شکی هم به پشت مان دراز شد که اهمیت ندادیم . به خودمان دلداری دا دیم : باشد، مضحکه ی خاص و عام بشویم بهتر از نامردی است که !

            خوش بودیم و از جای مان جنب نمی خوردیم تا این که کسی پرسید : حالا چجور بادش کردی عمو ؟ 

-          بادش کردیم ؟! بادش کردیم ؟!... 

             این دیگر آتش مان زد . دیگر جایی برای صبر و تحمل نگذاشت . به آخر ِ خط رسیدیم ، به وادی جنون . معطل نکردیم . گرفتیم اش دست ، عین ِ تسبیح ، عین ِ شلاق ، چرخاندیم اش . بالا و پایین انداختیم اش . خودمان هم بالاو پایین پریدیم ، بالا و پایین دویدیم ، از سر ِ خیابان تا ته اش ؛ چند مرتبه . چند مرتبه هم کم مانده بود ماشین زیرمان بکند . چقدر آت و آشغال برای مان پرت شد . چقدر سنگ و کلوخ به سرو صورت مان خورد ؛ فحش شنیدیم ؛ لگد خوردیم ؛ انگولک شدیم ؛ درد کشیدیم و چقدر بچه ها دنبال مان دویدند و هو مان کردند . اهمیت که ندا دیم ؛ حرفی هم که نزدیم ؛ فقط ورد ِ زبان مان شده بود : بادش کردیم ؟ ...زرشک . بادش کردیم ؟...زرشک ....

            اینجا هم که شما دست از سرمان برنمی داری دکتر . هی آمپول می زنی ؛ هی قرص می دهی ؛ دوا درمان می کنی و یکبند می پرسی : خودت نیستی ؟... راست اش را بگو، خودت نیستی ؟...اگر نیستی پس کدام شان هستی . توی این همه عکس که کشیدی چطور این یکی  اینقدر شکیل از آ ب درآمده ؟ مطمئنم فقط همین یکی هستی . مگر نه ؟... بگو دیگر !

-              نه ، نه  نیستیم . به پیر ، به پیغمبرمافقط یک نفریم ؛ یک نفر ؛ آنهم اندازه ی نره خری . اصلا ً اگر ما هستیم ، پس اینی که هر روز برای مان غذا درست می کند  ، رخت و لباس مان را می شوید ، تر و خشک مان می کند و هر شب تا صبح توی خوابِ مان پرسه می زند مادر ِ کدام تان است

-                                                                                                           اسماعیل زرعی

  16/11/1378 – کرمانشاه

این داستان در گاهنامه ی ( نگاه ) شماره 4 ، سال اول ، تیرماه 1373 چاپ شد

                                       

 

 

 

        

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 8:42 |  لینک ثابت   •