یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
تپه ی رتیل ها
تپه ی رتيل ها
گفته بود : بكُشيد . بكُشيد !
انگار فرياد هم زده بود . همانطور كه توی طارمی ايوان اش ، روی نرده های خراطی شده ی خوشرنگ خم شده ، نهيب زده بود : غيرت تان كجا رفته ، اهالی ؟!
و روستاييان ، زن و مرد ، گرداگردِ خانه حلقه زده ، گوش به سخنان شازده داده بودند كه از آن بالا ، از زيبايی دختركِ چوپان گفته بود و اين كه : او را بی سيرت كرده اند !
و : او را كه داناترين و بهترين دختر ِ ده بود ، برده اند !
آنقدر گفته بود تا همه باهم فرياد زده بودند : باید كُشت . بايد كُشت . هجوم آورده اند !
و هجوم آوردند . چماق را به دست ام دادند . بايد می كشتم . فرمان ، انگار فرمان ِ شخص ِ شاهِ قجر بود . كوله را روی دوش ام گذاشتند . بی آن كه سپيده ی صبح را ببينم . راه افتاديم . روستا زیر سایه ی هياهو ، هراسیده بود در آن تاريكی . در هر كوچه و بين هر لنگه ی در ، حرف از هجوم بود و غارت و كشتار و اين كه چطور خرمن ها را آتش زده اند. چهار پایان را کشته اند و دخترک چوپان را چه کرده اند و چه کرده اند. و هیچ چشم، چشم را نمی دید. انگار همه گوش به پشتِ سر داشتند كه فرمان می رسيد و چشم به جلو كه طلايه ی غارتگران را ببينند .
گفته بود : ردِ پاها را بگيريد . تا كمین گاه تعقيب شان كنيد !
گفتند : شبانه هجوم آورده اند ؛ همان موقع كه ما خواب بوديم . همه ی گندم های ده را برده اند. كندوها را شكسته ا ند . چه كشتاری ! چه كشتاری !
ردپايی بر خاكفرش ِ راه ديد نمی شد ، جز سم چاله های گوسفندان .
كسی گفت : حتماَ پاهاشان را نمد پيچ كرده اند .
و پاهايم که روی زمين كشيده می شود ؛ می بينم باهر قدم ، بريده بريده خطی روی خاك جا می ماند ، قاطی نشانه ی سُم ِ گوسفندان .
روبه رو بيابان است و تپه های كوچك و بزرگ و خار و سنگلاخ كه در هر حفره يا زير هر بوته ، ماری چنبره زده به كمين است ؛ و پشتِ سر ، همهمه ای كه در تاريكی و بُعدِ مسافت جا مانده است . ياران همه هلهله و هياهو می كنند ؛ اما من به خودم خیره شده ام و به پشت سرم و اين كه حالا ديگر چقدر خانه ام تاريك و خالی است . كسی نيست تا مادر زمينگيرم را تر و خشك كند . لقمه ای نان به او بخوراند . جرعه ای آب به او بنوشاند . جابجایش کند . برایش حرف بزند ، حتا اگر فقط غرغری باشد کوتاه . تا کی كاسه ی صبرش لبريز شود . بكوشد صدایم كند ؛ بيهوده دهان اش را باز و بسته کند . چون هرگز صدا از گلويش بيرون نمی آيد .
ناچار خسته از تلاش ، چشم های كم سوی منتظرش را بر در بدوزد ، شاید تا ابد ؛و گوش به هياهوی هراسناكی دهد كه از پس ديوارهای كوتاه و بلندِ كاهگلی اوج می گيرد و بالا می رود و در آن ، هيچ ردی از آشنايی نيست .
« رازان » ، ايستاده بر قله ی غيرت ، از غارتِ ناموس دم می زند و اين كه در صورتِ درنگ ، پس از پاكترين و معصومترين دختر ده – دختركِ چوپان – نوبتِ زن ها و كودكان و نامزدِ جوانان خواهد رسيد. و چوب دستی را گِرد سر می چرخاند و نعره می زند و خستگی ناپذير از دره ها بالا می رود ؛ بر قله ها می ايستد و ديده بانی می كند.
او تشنه ی يافتن ِ دشمن است . اما من گويا همچنان در دالان ِ تاريك ، بين حياط و كوچه ايستاده ام و يكريز می پرسم : بروم يا نروم ؟ بروم يا نروم ؟
هيچ فرمانی از درون ام سر بر نمی كشد . يك چشم به سياهی روی روستا دارم و يك نگاه به نور بی رمق فانوسی كه توی تاقچه ، روی سر ِ مادر به پت پت افتاده است. كدخدا مشت بر در می كوبد و نهيب می زند :اگر نروی ، ديگر محصولی نداری ، ها. های ، با توام بی غيرت !
صدای سياه اش از شكافِ تخته های در به درون می آيد . هيچگاه هيچ محصولی نداشته ام . من بوده ام و خانه ای خرابه و مادری پير . سهمم كول كشی مدام ِ مادر بوده است ، يا ريختن ِ عرق و چرخش ِ پا و تيز كردن تيغه ی داس ؛ يا تراشيدن دسته ای برای كلنگ يا بيل . اما او به كوبش ادامه می دهد و می غرد : غارت مان می كنند . محصول هامان را می برند ،ها !
دقت می كنم ؛ فحش كه می دهد ، انگار برادر ِ شازده است كه دهان به ليچار گشوده ؛ و تهديد به تحريم از مال و جان كه می كند ، ديگر دقيقاً شخص ِ شازده است سوار بر اسب ، فراز پیکرهای خمیده ی خوشه چينان .
چشم می گردانم تا او را ببينم . خبری نيست . اين سو و آنسوی دشت ، خفه از خرمن های بزرگ شاهی ست. گويا او و پسرش خلوتِ ده را غنيمت شمرده ، دوباره سراغ آن دختر و مادر بی كس و غريب رفته اند . گوش می دهم تا بشنوم رازشان فاش شده است .
كسی می گويد : امان شان نمی دهيم!
ديگری می گويد : ننگ را با رنگ بايد شست !
و یکی ديگر می گويد : غيرتِ ما را ، كه شازده با آن كهولتِ سن ، پيشتر از ماست . ببينيد !
به رو به رو اشاره می كند . در چشم انداز راه هيچ نيست جز گردبادی سهمگين . خورشيد در پس غبار پنهان است . عرق آغشته به ذرات خاك از چهره ها راه گرفته ، به زير چانه و دور گردن و سپس درون سينه ها می خزد . همه مصمم و خشمگين اند . چشم ها پُر از خون . صدای نفس های تند و عصبی شان همهمه ايجاد كرده است. از اينی كه شانه به شانه ام می آيد ، مي پرسم : پس كدخدا ، كد خدا كه آن همه بسوز بسوز داشت حالا فقط شده خيمه ی بانو ؟
خشمگين نگاه ام می كند و تند می گذرد . پيش می رود. « ياور » فاصله ی دو قدمی را می برد ؛ می آيد ، زير گوش ام نجوا می كند : حالا كه موقع اين حرف ها نيست . خب روزی بانو را هم خدا رسانده !
به شدت می خندد و به شوخی کمی می گريزد .
« گاروش » سر بر می گرداند ،غضبناک ما را می نگرد . قد بلندی دارد ، چهار شانه ، سينه ای ستبر و بازوهايی به ضخامتِ تنه ی درخت. نهيب اش در دره می پيچد : حالا كه وقتِ لودگی نيست !
راست می گويد . دشمن در پيش است و راه، سخت . آنها انگار به تفنگ مسلح اند و ما جز داس و شن كش و چماق چيزی نداريم . كدخدا گفته بود : هر چه هست ، برداريد . غفلت نكنيد كه در تاريكی می دانند چطور ضربه بزنند . ماهرند . شب كه شد ، هر سايه ای را كه ديديد ، بزنيد . امان ندهيد !
اما « ياور »نهيب او را به دل می گيرد . بور مي شود . مدت هاست كه نگاه نفرت زده اش « گاروش » را مشايعت می كند . به ظاهر چيزی كم از او ندارد . با همان اندام و همان صورتِ پهن و سبيل سياه ؛ فقط چشم های اين يكی زاغ است . می غرد : نترس .هنوز كه سراغ ِ خاتون ِ تو نيامده اند ، خودت را باخته ای !
كلام آلوده به زهری ست كه از كينه ای فرو خورده نشأت می گيرد . انگار او نيز پشت سر ما نشسته است . من و گاروش و صفدر ، بيرون از ده ،در حاشيه ی چنارستان . هر يك به تنه ی درختی تكيه داده ، پاهای مان را دراز كرده ايم . مجمعه ی سرخ خورشيد رو بروی ماست ؛ مثل تشتی كه راست روی دشت ايستاده باشد . و گنجشك ها با هياهو شان چنارستان را روی سر گذاشته اند . در چشم انداز ما ، دختران روستا از چشمه باز می گردند ؛ با موهايی خيس و گاه لباس هايی چسبيده به تن . تك تك يا چند نفری با هم . باغی ست سرشار از ميوه های رسيده ی آبدار ؛ زمينی بارور .
« زينت » نيز مشك بر پهلو می فشارد . سه جفت نگاهِ تشنه دره ها و تپه های گرم ونرم را می كاود .
« گاروش » پا از رفتن می كشد . می ايستد . منتظر می ماند تا ما برسيم :آخرين بار باشد كه اسم نامزدم را می بری ، ها ، مردك !
چشم های پُر خون اش را به ما می دوزد و کمی مكث می كند . بعد، برافروخته ، پشت می كند تا برود كه « ياور » مجال نمی دهد : های صبر كن ببينم . آن روز چه غلطی كرده ای پشتِ سر زينت ؟
او بر مي گردد .
« گاروش »زمزمه می كند : حيف از ماديانی كه سواركارش ناشی باشد .
از پشت پيراهن پيداست كه رعشه ی اندكی بر تن زينت می دود . می ايستد . آهسته می چرخد و چشم به چشم او می دوزد . شعله ی خشم نگاه اش آنقدر زياد است كه چشم هر سه نفر ما را می سوزاند . مشك را جا به جا می كند و چون ماده پلنگ می غرد : به ياور بگويم تا خونت را بريزد ؛ ها ؟ اگر خيلي مردي ، مراقب خاتونت باش كه گاو ديگری شاخ اش نزند !
در چشم های « گاروش » خون است و خجالت . گويا زينتِ دل نازك تاب تحمل آن كلام كوتاه را نداشته است . اما حالا هنگام پس نشستن نيست ؛ پای مردانگی و غرور در ميان است . با غرشی مهار شده می پرسد : چه گفته ام ؟
و فريادِ ياور دشت را پر می كند : خاتون كه از همه خوش ركاب تر است !
آنچنان می گويد كه انگار به عمد می كوشد صدايش به گوش همه برسد . ياور راست می گويد . اما نه فقط « گلاره » و « گلابتون » و «زينت » و « خاتون » كه همه ی دختران نو رسيده ی روستا زيبايند . حيف كه دختر به آدم ِ ناچيز نمی دهند ؛ چه در آنصورت در اين فصل كه فصل يارگيری است من هم يك نازك تن ِ شوخ چشمی را اسير حلقه ی انگشتری می كردم و مثل اين ها ، دل ِ آن داشتم كه در عزايم ، عزيزی اشك می ريزد و آه می كشد و مويه می كند .
گاروش » سر از پا نمی شناسد . به سمتِ ما خيز بر می دارد و نهيب به « ياور » : حرامزاده ی بی ناموس !
دست به يقه می شود . از زينت به زشتی نام می برد . ياور هم كه ناموس خود را بر باد رفته می پندارد ، طوری گلاويز می شود كه انگار افعی ای است كه شكار را در حلقوم می فشارد . «رازان » به جانبداری از «گاروش» می آید و « آرش » كه « ياور » را تنها می بيند ، به مقابله می پردازد. جنگ مغلوبه می شود . به آنی روستايی ها به دو دسته تقسيم می شوند ؛ هر دسته به نبرد با دسته ای ديگر . در اين بین سنگ و چماق است كه به سر و كله ی اين و آن كوبيده می شود و دامن دختركان ده با كلام پاره می شود . انگار رستاخيز نامزدهاست . اسم ِ هر دختری كه جار زده می شود چنان قشقرقی به دنبال دارد كه گويی او همين جا ، در ميانه ی نبرد بر زمين زده شده و گوینده به پاره كردن تن و تنپوش اش پرداخته است . خون جاريست . سنگ های كوچك و بزرگ فراز ميدان در پروازند . نعره و ناله و فرياد آمیخته است به هم .
گوشه ای ، روی تخته سنگی می نشينم به تماشا . دو چشم انداز پيش رو دارم : اينان كه به پاره كردن ِ يكديگر پرداخته اند ، پيچيده در غبار ، دور و كم پيدا ؛ مثل سايه هايی رنگ پريده در دور دست ؛ و اين سمت ، پيشتر ، روستا و چهره ی روشن و پر رنگِ دختركان دلداده را می بينم كه آنهمه شيطنت و شادابی زير لايه ای از اندوه پنهان است . هر يك در وضعيتی گرفتار . يا جلوی درگاهِ كوتاه خانه های كوچك شان چندك زده ، آرزومندانه چشم به راه دوخته اند ؛ يا در سكوتِ اتاق های دلتنگ ، دور از چشم مادران ِ عبوس ،اشك می ريزند . همه سعی دارند آه سرد را در سينه خفه كنند و لحظه های بی انتهای دلنگرانی را بكشند . مطمئنم سرانجام گوش تيزی مويه های فرو خورده شان را خواهد شنيد .
كلوخی به شانه ام می خورد . به خودم می آيم . از آنهمه جنگ و گريز فقط گرد و خاكی باقی است و جنازه هايی كه دراز به دراز روی زمين افتاده اند . زخمی ها ناله می كنند . آنها كه كمتر آسيب ديده اند ، بغض آلود و گرفته به كمك مجروحان مشغولند . نتیجه ی نبرد دو كشته است و تعدادی زخمی . كشته ها را خاك كرده اند ؛ بی آن كه كسی بر مزارشان اشك بريزد .
پيشروی از سر گرفته می شود . اين مرتبه دو دسته شده ايم ، يك دسته از آنطرف و دسته ای ديگر از اين سمتِ دشت . هر يك با زخمی هايی كه هنوزاز تن شان خون جاريست . راه پر فراز و نشيب است . ياران همه خاموش. شكم ها گرسنه . پاها خسته. نگاه ها دوخته شده به جلو : چقدر سخت می گذرد امروز !
آفتاب که غروب می كند ، به تپه ی بلندی می رسيم كه در دل آن فرورفتگی بزرگی است . آنجا را برای استراحت مناسب می بینيم . چادر سياه را سقف فرورفتگی تپه می كنيم و كوله های مان را كناری می گذاريم . شب را بايد همين جا اطراق كنيم . تپه های پست و بلندِ اطراف در سكوت فرو رفته اند . خسته ايم . زخمی ها در گوشه ای آرام ناله می كنند و ما در پی ايجاد نور و تهيه ی چای و شام .
كم كم دهان ها به سخن باز می شوند . خستگي راه كه از تن برود ، همه شاداب می شوند . من هم بايد همرنگ بشوم .
تخته نرد ،جلو می آيد . : چرا فقط من يكی به قهقهه نمی خندم ؟
اما ديدن جنگ خونينی كه حالا ديگر تبدیل به خاطره شده است ؛ آنهم خاطره ای که در دل ها کینه نشانده است و اين لكه های خون و این همه مجروح ، بعلاوه ی كابوس نبرد با دشمن طوری مرا در خود فشرده است كه اگر به اين حالت بمانم ، بدون شک عبوس و ترسو و نارفيق می خوانندم . پس بايد جلوتر بخزم .
نرد می زنيم . فانوس را وسطِ تخته گذاشته ایم و دورش جمع شده ایم . همه خيره به غلتيدن تاس ها و مهره ها كه جابه جا می شوند . رتيلی انگار چند بار دور ما چرخیده است . شاید سدِ راه اش شده باشيم . يكباره مصمم از بين ما می گذرد . شتابان و هراسیده . پاهای كژ و كوله اش مهره ها را به هم می ریزد . همه وحشتزده از جا می پرند . هر کس به طرف لنگه كفشی ، چوبی ، چيزی یورش می برد .
زیر خنده می زنم : چكارش داريد بيچاره را. از تنهايی کلافه شده ؛ شاید از بازی بی فايده ی ما حوصله اش سر رفته !
بعد از آنهمه دلگيری ، عاقبت حرفی از دهان ام بیرون پرید . همه هراسيده می خندند . دست های مسلح پایین می آیند. رتيل به سلامت می گريزد . بازی از سر گرفته می شود . حالا ديگر در هر فرصتِ كوتاه ، كسی سر می چرخاند و با دقت اطراف را می پاید . آسمان سياه است . شب آمده ، جلوی چادر چندك زده ؛ انگار به ما زل زده است .
نوبتِ شام می رسد . صدای ملچ ملچ مان و قهقهه ها و حرف های ركيكی که ردو بدل می شود ، بيابان را پُر می كند . بعد از شام ، دوباره چای و سيگار و شوخی و نرد از سر گرفته می شود . دشمن و آن دسته ياران جدا شده را فراموش می كنيم .
به ديواره ی تپه تكيه داده ام . برد و باخت رانگاه می كنم که بی گمان بازنده دارد. نرمه خاكی به پشت یقه ام فرو می ریزد . دست به سر و گردن ام می کشم و دوباره حواس ام را به بازی می دهم . ريزش خاك تكرار می شود . مرتبه ی سوم خاك بيشتر می شود . سر بر می گردانم .از دل ِ روزنه ی كوچكی ، پای دراز رتيلی بيرون آمده است و به اطراف می چرخد . مثل دستی كه در تاريكی برای يافتن چيزی هر طرف را بكاود . با اين حركت ، دهانه ی روزنه بتدريج فراختر می شود . پا يكی است ؛ بعد ، دو تا می شود ؛ كرك دار و چندش آور ؛ بيش از اندازه بلند . انگار هيولايی است كه كم كم قد می كشد . همه هراسان به آن چشم می دوزیم . آرزو می كنم بجای ديدن اين پاهای وحشتناك ، جيك جيكِ گنجشكی را از داخل سوراخ می شنيدم ؛ که در آنصورت با چنگ و ناخن ، تپه را می شكافتم . آن را بيرون مي آوردم و آب و دانه می دادم .
يكي از ياران تصميم به شيطنت می گيرد . گاز فندك اش را تا آخر باز می كند . نفر دیگر با تكه ای چوب پاهای رتيل را می گيرد تا آنها را پس نكشد . سعی می کنم مانع بشوم : ما كه برای كشتن رتيل نيامده ايم !
اما کو گوش ِ شنوا ؟ شعله با قدرتِ هر چه بيشتر پاها و سوراخ را در بر می گيرد . طولی نمی كشد كه پاها جزغاله می شوند و لبه ی روزنه ، سياه . چوب كه كنار می رود ، بقايای پاهای سوخته به درون سوراخ كشيده می شود . چشم ها به كار می افتند تا عمق روزنه را بكاوند . تكه تكه از ديوار كنده می شود . همه هيجانزده ايم . تلاش برای از پا انداختن ِ خصم .
سرانجام رتيل درشتی را می بينيم كه نيم سوخته ، در انتهای مأمن اش كز كرده است . قهقهه های خنده از سر گرفته می شود و متلك ها : مجروح شده!
:بايد درمان اش كنيم !
رتيل از آزار و ريشخند به تنگ می آيد . بقدری خودش را پس می كشد تا در دل ِ تپه گم شود . ساعت ها از شب می گذرد و در اين مدت رتيل و تخته و فردا همه موجب ِ خنده است .
بعد ، هر يك در گوشه ای دراز می شويم . كابوس روی من خيمه می زند . رتيل ِ سوخته بزرگ می شود ؛ درست به قامتِ انسان . قصدِ درگيری ندارد اما انتقامجويانه خودش را به رُخ می كشد تا دست و پای سوخته که وبال اش شده است را سير ببينم . از خجالت نمی دانم چکار بکنم . دور خودم می چرخم ، آنقدر که صبح می شود .
می گويند : چماق ها را برداريم . دست ام انگار ماری را لمس می كند . چماق بيش از اندازه سنگين است . نمی توانم حمل اش كنم . ناچار رهایش می كنم و دستِ خالی همراه می شوم . از اين كه سالم ام اصلاً لذت نمی برم .
راه می افتيم . هر طرف را نگاه می كنيم . هيچ اثری از غارتگران نيست . خرمن های حقيرمان ، پراكنده با فاصله های بسيار زیاد ؛ درست مثل سرهای گَر . خورشيدِ غبار آلود به وسطِ آسمان رسيده كه دختركِ چوپان را می بينيم . توده استخوانی است جمع شده در گوشه ای . شپش هایش را می كُشد.
جلوتر که می رسیم ، می پرسيم : كجا هستند ؟
چماق ها و خشم و خروش مان را كه می بيند ، می ترسد . با پشت دست مُف اش را پاك می كند . پشت دست ها و روی گونه هايش كبره بسته است . چشم های لوچ اش را به ما می دوزد و رميده نگاه مان می كند . لابلای موهای زردِ وز كرده ی سرش پر از خاك و شپش است . دقایقی طول می كشد تا هراس اش تبديل به خنده ای چندش آور بشود . دهان بی دندان اش باز می شود به قهقهه ای جنون آميز .
کسی می گويد : چه می پرسيم از اين خل و چل ؟ اين كه زبان ندارد جواب بدهد !
منتظر اشاره می مانيم . او تمسخرآمیز و ترسيده نگاه مان می كند . اميدِ جواب از او نداریم . ناچار دنبال ردِ پا می گرديم . اين سمت و آنسمت ؛ نشانه يا خبری . دوازده جای پا در راه است و كپه كپه های مدفوع و لكه های شاش .
ردِ پاها را می گيريم . سر فرو انداخته تا به خطا نرويم . هيچ توجه ای به پيش رو نداريم . هر کس به فکر این است که چطور بجنگد. زمان خیلی کند می گذرد . آفتاب غروب می كند . خسته ، گرسنه و تشنه با تنی كه هیچ رمقی در آن نيست به روستا می رسيم . ديگر خبری از آن همه همهمه و هياهو نيست . روستا در بهت و اندوهی سنگين گرفتار است . كوچه ها خالی . خانه ها بی در و پيكر . گذرنده ای نیست تااز گوشه ای سر بکشد . از هر خانه ی نيمه ويران ، زنجمور فرو خورده ی مادری بلند است . اولين خانه ، خانه ی زينت است . ياور را می بينيم كه در بهت و ناباوری به پنجره ی بسته ی اتاق نامزدش زل زده است . بعداز آن ، خانه ی خاتون كه گاروش جلوی درش چندك زده است و بعدتر خانه ی « زيور » و ناله ی آرش .
هر قدر كه پيش می رويم ،از تعدادمان كاسته می شود . هر يك از ياران جلو خانه ی نامزدش كه می رسد ، گيج و گنگ در عظمتِ فاجعه غرق می شود . همه ی خانه ها در سكوت و سياهي فرو رفته اند . هيچ انسان يا حتا حيوانی در كوچه پس كوچه ها ديده نمی شود .
عاقبت من می مانم و كوچه های باريك . از فاصله ای دور صدای سم اسب هايی نا آرام به گوش می رسد . به خانه می رسم . در اتاق را باز می کنم . فتيله ی فانوس سوخته است . كبريت می زنم . جنازه ی مچاله شده ی مادر در گوشه ی اتاق افتاده است : چقدر با مرگ در چنگ و ستیز بوده است ؛ پيرزن !
شعله خاموش می شود . مانده ام چكار بكنم . در سياهی ، گوش به سكوتِ ده می سپارم . گاه گاهی وزش ِ آهی سرد يا جيغ فرو خورده ی پيرزنی از سر درد. اما در آن دوردورها ، در خانه ی شازده ، صدای ساز و دهل و قهقهه ی خنده و شيهه ی اسب ها بلند است ، همراه با جيغ ِ دلخراش دختر هایی كه انگار هراسان از طرفی به طرفِ ديگر فرار می کنند . به دنبال ِ هر فرياد ، خنده وقيحانه ی شازده به گوش می رسد كه سرشار از مستی است .
دقت می كنم . می شود هر يك از دخترها را از صدای هراسيده شان شناخت .
اسماعیل زرعی
13/6/72- کرمانشاه
28/10/72 - کرمانشاه

