یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
مرگ شاعر
اشخاص ، اماكن و ماجراهاي اين داستان واقعي است .
مرگِ شاعر
« افســانه است
مـــــرگِ شاعر
که در پس ِ هر پرواز
پرستووار
باز می گردد
با حضوري گسترده
برپهنه ي ذهن»
زنگِ تلفن بيدارم كرد . ساعت دوازده و پنج دقيقه بود . هر چند سه ربع – نيم ساعتي مي شد كه خوابيده بودم ، اما انگار تازه چشم هايم گرم شده بود . عيال گفت : آقا ماشاء اله[1] ست ؛ آقاي عبدالملكي !
و كليد برق را زد . گوشي را گرفتم . غريدم : بله ؟
سلام كرد ؛ حال و احوالي و عذرخواهي ، كه تاثيري نداشت ؛ در هر صورت بي موقع مزاحم شده بود ؛ درست مثل عبدالرضا و فرامرز[2] كه دو – سه ماه پيش ، ساعت يكِ صبح زنگ زده بودند حال ام را بپرسند ؛ اما در لحن اين يكي اثري از شيطنت نبود ؛ نه فقط هشیار ، غم گرفته هم بود . آماده ي اعتراض بودم كه گفت : اسماعيل جان ، محمد ، محمدرفت !
و بغض اش تركيد . هاي هاي گريه كرد . هراسان شدم : محمد كيه ، كدام محمد ؟
- محمد شكري[3] خدا ، محمد شكري . رفت . رفت از دست مان .
- رفت ؟!
فقط همين را توانستم بگويم . بعد ، سكوتِ مرگبار ِ من بود و هق هق گريه ي شمع كه بي اغراق طفل ِ مادر مرده اي را مي مانست اسير ِ حصار ِ بي كسي ؛ آنهم در دقايقي درد آلود . دقايقي كه نه تنها براي او ، براي من هم هر يك گويي به درازاي قرني بود . قرني سرشار از بُهت و ناباوري ؛ كه هضم ِ چنين خبري مشكل بود برايم ؛ كه باور نداشتم روزي ، شبي شاهدِ كوچ ِ آرش باشم ؛ شاهدِ پروازش به ديار نيستي ؛ كه فنا ناپذير بود برايم ؛ اگر چه هميشه سياهي مرگ را ديده ام ، مي بينم ، نشسته در سايه ي هردرگاهي .
- اسماعيل ، چيزي بگو . ساكت نمان . ساكت نمان كه طاقت ندارم !
- آخر چه بگويم. بگو ببينم كي مُرد . كجا مُرد ؟
- نمي دانم. نمي دانم به خدا . مثل اين كه چند روز است . مجلس ختم اش هم برگزار شده !
- چه مي گويي ماشاء اله ، مرگِ چه ، مجلس ختمِ ِ چه . مگر ديروز قرار نگذاشتيم فردا عصر برويم سر بزنيم بهش ؟
- چرا باباي بابام . چرا دردت به جان ام .
صدايش همچنان خيس بود ؛ خيس و دردمند . پرسيدم : پس چه . پس چطور حالا خبردار شدي ، نصفِ شب ؟!
- يكي ، يكي از همكارهام غروب زنگ زده خانه . خانه نبودم گردن ِ شكسته م . پسرم گوشي را برداشته . گفته : « به بابات تسليت بگو از جانبِ ِ من . اعلاميه ي فلاني راجلوی در ِ هنرستان ديده ام . مي دانم چقدر عزيز بوده براي بابات » عزيز بوده ، فقط به حرف ؟!
دوباره هق هق ِ بي امان او . دوباره سكوتِ من و عجب عجب گفتن هاي گاه گاهي ام كه بي اراده بود . محمد شكري ، آرش ، مُرده بود . نويسنده ي ژرف انديش ؛ غزلسراي مقتدر شهر ؛ آزاد مردي كه در همه ي عمرش پيش فلك هم گردن خم نكرده بود، مُرده بود ؛ آنهم چه مرگي ؟ غريبانه ؛ بي تشريفات ؛ بي سرو صدا ؛ آنقدر كه حتا من و شمع هم كه از ياران نزديك اش بوديم آگاه نشده بوديم ؛ نه فقط ما ، فرشيد يوسفي[4] هم كه دو روز قبل ديده بودم اش ، نزديكي هاي شهرداري سابق . خوش و بشي هم كرده بوديم . سوگوار نبود كه هيچ ، با حرارت هم حرف زد ، از برپايي مسابقه ي داستان نويسي در كرمانشاه ؛ از اين كه دوست داشت داور مسابقه باشم. شماره تلفن هم كه گرفت : او ديگر چرا خبر نداشت ؟
- چه مي دانم اسماعيل جان . دارم مي ميرم . دارم دق مي كنم . چه بكنم . بگو چه بكنم ؟
چه مي توانستم بگويم ؛ چه كاري مي توانستم بكنم جز سكوت ؛ سكوتي همراه با بغض كه دنيا يكباره تهي شده بود از آرش . آرشي كه همان اتاق كوچكِ هفت هشت متری اش كه پنجره اش رو به زاگرس باز مي شد ، دنياي وسیعی بود سرشار از شعر و مهر و ادب .
- فردا مي آيي برويم سر خاك اش ؛ يا خانه اش ؟
- حتماً ؛ ولي بايد مرخصي بگيرم .
- نمي شود نروي اداره اسماعیل جان ؟
- زود بر مي گردم . تا نُه ، نُه و نيم برمي گردم .
- پس از خانه تكان نمي خورم . منتظرت مي مانم . حتماً بيايي ها ، خب ؟
مي دانست كله ي سحر بايد بيدار بشوم . مهربانانه افزود : حالا برو بخواب !
كدام خواب ؟ خواب، پرنده اي شده بود ، پر زده بود ، گم شده بود در سياهي شب ؛ نه فقط براي من ، براي عيال هم ؛ كه او هم چندك زده بودكنار كومه ي رختخواب ها و نگاه ام مي كرد . افسوس مي خورد . سرزنش ام مي كرد : ديدي نرفتي سربزني بهش . ديدي اينقدر امروز و فردا كردي تا مُرد ؟ حالا داغ اش به دل ات مي ماند !
راست مي گفت : چند ماهي بود كه نرفته بودم ديدن آرش ؛ هر چند مي دانستم سخت بيمار است ؛ در بستر افتاده است ؛ بيشتر از هر وقتِ ديگري به همكلام نياز دارد ؛ اما گرفتار بودم ، درگير ِ مشكلاتِ پايان ناپذيرم كه اوج گرفته بود . روحيه ي خوبي نداشتم . مي ترسيدم بروم غصه دارش كنم . بايد منتظر فرصت مناسبي مي ماندم ؛ فرصتي كه هرگز دست نداد .
- اقلاً زنگ هم بهش نزدي ، پيرمرد آن همه دوست ات داشت !
اين را هم راست مي گفت . با اين راست گفتن هاش بدجوري دل ام را مي سوزاند . چشم از او چرخاندم و به لامپِ ِ سقف خيره شدم . چه پُرنور شده بود ! نوري كه برغم همه ي تابش اش بيشتر تاريكي را تداعي مي كرد ؛ تاريكي دلگير ِ مرموزي كه دنياي كوچك مان را احاطه كرده بود ؛ و از حاشيه ي روشنايي سقف ؛ روي جاده ي ناپيداي نيمه تاريك ، سايه اي را ديدم كه آمد و آهسته به جمع ما پيوست . شديم چهار نفر . نيما[5] كه غرق خواب بود ، با پيشاني به عرق نشسته و جا كليدي جايزه ي يكي از همين پفك نمکی هاي صد توماني توي دست اش . عيال هم كه پياپي آه مي كشيد و منتظر بود به محض ريزش اشك ام دلداري ام بدهد ؛ و آرش ، آرش هم آمده بود كنج اتاق نشسته بود ؛ با آن بدن ِ پوست واستخواني اش ؛ با آن صورتِ لاغر ِ مهربان اش ؛ با سبيل بلند ، عينكِ شيشه ضخيم و موهاي سياهِ براق سرش . ريش اش را هم كه طبق معمول دو تيغه كرده بود پيرمرد . از روي عينك ، رنجيده نگاه ام مي كرد .
لحظه اي چشم هايم سياهي رفت . حس كردم گيج شده ام ، نه گيج ِ خواب ، گيج زنگي كه نابهنگام به صدا درآمده بود ؛ گيج ِ اتفاق نامنتظري كه افتاده بود . اطلاعاتِ ناقص شمع هم مزيد بر علت شده بود . فقط گفته بود : رفت ، محمد رفت !
نگفته بود چرا ، كي و پرسش هاي بي شمار ديگري كه اگر پاسخ مي داشت شايد كمي آرام ام می کرد. تحمل ام تمام شد . شماره اش را گرفتم . دخترش گوشي را برداشت . از آنطرف صداي زن و بچه مي آمد . خانواده ي او هم انگار بيدار مانده بودند . پرسيدم : بابا خوابه ؟
- نه ، توي راه پله نشسته گريه مي كند .
صدايش كرد . آمد.
- نخوابيدي ماشاء اله؟
- چطور مي توانم بخوابم اسماعيل جان ؟ دارم ديوانه مي شوم . دارم مي ميرم ، مي تَرَك ام از غصه .
عيال زاري اش را شنيد . زمزمه كرد : اينجوري تا صبح دوام نمي آورد . دق مرگ مي شود بيچاره!
هشدار بموقع اي بود .
- ببين چه مي گويم ماشاءاله . اگر خواب ات نمي برد پاشو بيا اين جا . مي آيي ؟
انگار فقط منتظر همين دعوت بود . تعارفكي هم كرد : مزاحم بچه ها نباشم ؟
ساعت دوازده و نيم بود . از شهركِ تعاون تا حافظيه اگر با ماشين مي آمد ، هفت هشت دقيقه اي در راه بود . عيال بلند شد . كتري را آب كرد . اجاق گاز را روشن كرد .سري هم به اتاق من زد كه آماده بود ؛ فقط بايد كليد برق اش را مي زد . پس تا جوش آمدن آب و دم شدن چاي ، كاري نداشتيم جز اين كه او بنشيند و با بافتني اش ور برود و من سيگار بكشم و گاه گاهي نيم نگاهي به ساعت بيندازم .
گفت : حواس ات باشد تو حياط گريه زاري راه نياندازيد همسايه ها بريزند بيرون !
تذكر بجايي بود . دو خانه پايين تر ، همه ي خانواده پشتِ بام مي خوابيدند و پسر همسايه ي بغلي توي حياط مي ماند . پنجره ي اغلب خانه ها هم كه باز بود .
ده دقيقه گذشت . نيامد .
گفت : كاش تا زنگ نزده در را باز كني ، نيما را بيدار نكند !
رفتم . در را باز كردم . بيرون ، پرنده پر نمي زد . سيگار ديگري آتش زدم و گوشه ي حياط نشستم به تماشاي ماه كه در درياي هاله ي خود ، شناور ، آرام پيش مي رفت ؛ و ستاره هاي اطراف كه بهت زده نگران اش بودند ؛ تا هفت هشت دقيقه بعد كه سوتِ شبگرد را شنيدم كه در كوچه هاي اطراف گشت مي زد ؛ و عبور ماشين سنگيني كه شيشه هاي پنجره ي اتاق ام را لرزان : پس چرا نيامد ؟!
خبر نداشتم كه ماشين برايش نيست ؛ كه پياده راه افتاده است نيمه ی بيشتر ِ راه را . مي آيد ؛ اما دقیقاً ُ ساعتِ يك . درست وقتي كه براي پنجمين بار در را گشودم ، ديدم آن دوردورها ، در تاريك روشن ِ پياده رو ، سايه مانند ، شبح مانند ، در خودش جمع شده است . بالا تنه اش را به سمتِ خانه ها چرخانده است . انگار از آسفالتِ خيابان خجالت مي كشد ؛ پيش مي آيد ؛ با پاهايي كه هرچند قدم به هم مي پيچند .
نزديك كه شد ، جلو رفتم . دست انداختيم گردن ِ هم . ريش سفيدش خيس بود . هق هق اش بيشتر شد. دعوت اش كردم بيايد داخل . مثل يك بچه ي مطيع گوش بفرمان بود ؛ فقط خجالت مي كشيد از گريه ي بي امان اش ؛ از اين كه مزاحم استراحتِ خانواده ام شده بود . كنار قفسه ي كتاب ها نشست. چاي ، سيگار و گريه . به پهناي صورت اش اشك مي ريخت . گذاشتم كمي سبك بشود ؛ اگر چه خودم هم از درون آتش گرفته بودم . كم كم خاكستر مي شدم ؛اما اشك، راهِ ديده ام را گم كرده بود .
سري به آن يكي اتاق زدم . عيال دست دور زانو ، ماتمزده ، به هق هق شمع گوش مي داد . چشم هايش سرخ شده بود . برگشتم . شمع بي قرار بود : اسماعيل جان بپوش برويم سر خاك . لباس ات را بپوش !
- اين وقتِ شب ؟ ما كه نمي دانيم كجا خاك اش كرده اند . سنگِ قبر هم كه معمولاً به اين زودي ها حاضر نمي شود . برويم سر ِ قبر ِ كي . برويم روي كدام كومه ي خاك گريه بكنيم .تازه از كجا معلوم بجرم آلومينيوم دزدي نگيرندمان ؟!
شوخي بي اراده اي بود ؛ اما بجا . براي لحظه اي خنده ي كمرنگي روي لب اش نشاند . بعد شروع كرد: اين مزدك[6]ِ نامرد ، اين بي معرفت نكرد اقلاً يك زنگي به توبزند . حالا من هيچ !
- زنگ بزند كه چه ؟ خيلي دوست هاي خوبي بوديم براي پدرش . نديدي تا زنده بود هر روز رفتيم سر زديم بهش !
داغ اش بيشتر شد . او هم چند ماهي نرفته بود ديدن اش ؛ به بهانه هاي جزئي ؛ اما اين كوتاهي ، اين سر نزدن ها نمي تواست دليل قاطعي باشد براي مزدك : آخر اين مرد به اين بزرگي ، به اين سرشناسي بايد اينطور بميرد ؛ غريب و بي كس ؛ آنهم هيچ كس ِ ديگر نه ، آرش ؟ كم به فرهنگ و ادب ِ اين شهر خدمت كرد . كم دوست و آشنا داشت . آنوقت از لج هم كه شده اين بچه بايد اينطور غريبانه خاك اش كند . طوري بي سروصدا كه هيچ كس باخبر نشود؛ حتا يكي از اهل قلم ِ اين شهر ؟!
بند كرده بود به مزدك . يكريز از عزت و اقتدار آرش مي گفت و ترجيع بندش شده بود سرزنش ِ مزدك . كلمات را با اشك بيرون مي ريخت و پياپي سيگار مي كشيد . دود و بوي سيگار اتاق را انباشته بود . پنجره را باز كردم تا هوا عوض شود . نسيم خنك از التهاب ام كاست . گويا روي شمع هم تاثير گذاشت كه دست از سرزنش برداشت . اصرار كرد به خانه ي آرش تلفن كنيم . مانع شدم : حالا ، اين وقتِ شب ، بگوييم چه .بگوييم امشب باخبر شديم ؛ مسخره نيست ؟ پس تا حالا كجا بوديم ؟
سرش را روي زانو گذاشت . شانه هايش لرزيد . لرزشي كه ده دقيقه – يكربع طول كشيد ؛ در سكوت . سكوتي كه روي سرم سنگيني مي كرد ؛ خفه ام مي كرد ؛ هراسان ؛ آنقدر كه وسوسه مي شدم بلند شوم ؛ از خانه بزنم بيرون ؛ يكه و تنها؛ در خلوتِ خيابان ها ؛ زير سايه ي سنگين شب ؛ كنار زمزمه ی جاري مرگ . بروم ، قدم زنان تا جلو هنرستان شايد اعلاميه را ببينم كه حتماً با شعري از خودش شروع شده . شعري سرشار از تركيب هاي تازه ، قوي : « شيهه ي خورشيد . شب شكن » و عكس اش ، كه بي گمان همان عكس سياه و سفيدِ بزرگي باید باشد كه هميشه به ديوار اتاق اش نصب بود . آرش ، اما جوانتر ، با سبيل و موهاي پُرپشت تر و عينكِ شيشه بزرگي كه چشم هاي مغرور ِ پرسش گرش را قاب گرفته بود .
بي آن كه چشم از اعلاميه بر دارم نجوا كردم : يك شب زنگ زد . عجيب است كه بيشتر حوادثِ ناگوار در شب اتفاق مي افتد . انگار سرنوشت ما را شب رقم مي زند . حول و حوش ده و نيم – يازده بود . صدايش را نشناختم . گفت : « اسماعيل جان ، منم ، محمد »
- محمد ؟
از خودم پرسيدم . اول خيال كردم خواهرزاده ام[7] است ، از تهران تماس مي گيرد . ولي صدا عجيب شكسته بود ؛ شكسته و بي رمق ؛ در عين حال لبريز از مهر . گفت « بچه هات خوب اند ؟ خودت خوبي ؟»
- خوب اند !
هنوز از خودم مي پرسيدم : كدام محمد ؟ .... چرا اينقدر دلسوز ، اينقدر مهربان ، بزرگوار ؟!
گفت : « اسماعيل جان ، خسرو[8] را ديدم . تعريف كرد چند وقتي است گرفته به نظر مي رسي ؛ پريشاني . چته . چه مشكلي داري عزيزم . چرا بروز نمي دهي ؟ »
- خسرو ؟ ... نكند خسرو خوشرفتار را مي گويد ، همكارم!... چه ربطي دارند با هم محمد و خسرو؟!...
غلغله ي ذهن ام اوج گرفت . دقايقي ساكت ماندم و به رابطه ي اين دو فكر كردم . ناگهان ارتباط برقرار شد . صاحب ِ صدا را شناختم : آقا محمد شماييد ؟ نشناختم . صدات چقدر فرق كرده . ضعيف شده !
- اي داد . نفرين بر اين روزگار كجمدار كه حتا دوستان يكرنگ هم صداي يكديگر را تشخيص نمي دهند !
و آرام آرام ، خيلي خونسرد ، بي تفاوت از وخامتِ بيماري اش گفت و از تشخیص ِ نهايي پزشك .
بعد ، نوبتِ شمع شد خاطره ي جگركي پاركينگ شهرداري را بگويد ؛ تعريفي طولاني همراه با اشك و درد و دريغ .
ساعتِ ديواري سه و سي و پنج دقيقه را نشان مي داد كه بلند شدم رختخواب را بياورم از آن اتاق . عيال هنوز بيدار بود . كمك ام كرد .
گفتم : ماشاء اله ، يك چرتي بزنيم !
بي چون و چرا پذيرفت . چراغ خواب را روشن كردم . دراز شديم و چشم به سقف دوختيم ؛ فقط چند دقيقه . بعد سرش را كرد زير پتو كه مزاحم خواب ِ من نشود ؛ به خيال اين كه كنار ِ هق هق گريه هم مي شود خُفت.
مدتي صبر كردم شايد خودش آرام بگيرد . آرام پذير نبود . بايد از كوهِ غصه اش مي كاستم . دلداري اش مي دادم نكند اين هم برود از دست مان ؛ هر چند خودم هم دست كمي از او نداشتم . به مغزم فشار آوردم موضوع مناسبي را بيابم كه حسابی سرش را گرم كند . چيزي به ذهن ام نرسيد جز ماجراي حمله ي گسترده ي ارتش عراق در بيست و يكم تير ماهِ شصت و چهار .
آن كه تمام شد ، از دوران جواني ام برايش گفتم ؛ از مرگِ پدر كه تا سه ماه بعدش اطلاع نداشتم . شيراز بودم . نه اهل نامه نوشتن و نه دادن ِ آدرس . وقتي آمدم كه كار از كار گذشته بود . فقط قبرش را نشان ام دادند . شمع هم از شيدا[9] گفت و پرواز ِ او و كار ِ پسنديده ي خانم صادقي پور سردبيرهفته نامه ی صفير غرب كه يك صفحه ي كامل را اختصاص داده بود به يادبودِ شيدا و آورده بود توي مجلس ترحيم ، رايگان پخش كرده بود .
بايد براي آرش هم همين كار را مي كرديم ؛ حتا حالا كه مجلس ختم اش هم برگزار شده بود .دستِ كم مي توانستيم صفحه ي يكي از نشريات را به يادش منتشر كنيم : اما كدام نشريه . نه شماره تلفن ناصر[10] را دارم و نه پويا[11] . به پويا مگر از طريق ملكشاهي[12] دست بيابيم !
شمع گفت : خانم صادقپور حرفي ندارد . كافي ست بشنود ، خودش پيشقدم مي شود .
براي برپايي بزرگداشت بايد به ديگران هم اطلاع مي داديم . كساني كه من آدرس شان را داشتم ، ابراهيمپور[13] ، منصور[14] ، كازروني[15] ، رادفر[16] و رشيدي [17]بودند . شمع هم از رختخواب بيرون آمد . چراغ را روشن كرد و قلم به دست گرفت شروع به نوشتن طوماري از صورت اسامي كرد. زمان به كندي مي گذشت و ماغرق آه و اشك و طرح و برنامه بوديم .
كم كم هوا روشن شد . ساعت شيش به خسرو زنگ زدم اطلاع بدهد يك روز مرخصي برايم رد كنند . عيال هم صبحانه را مهيا كرد ؛ نيمرو . از گلوي مان پايين نرفت . فقط چاي نوشيديم . شيش و نيم، شماره ي خانه ي رادفر را گرفتم . او هم مشغول صبحانه بود . حال و احوالي و عذرخواهي از تماس بي موقع . بعد ، پرسش: از آقاي شكري خبر داري ؟
بي خبر بود . شمع گوشي را گرفت : عبدالرضا خودت را برسان !
و ماجرا را گفت . رادفر بايد به دانشگاه مي رفت . قرار شد بعدازظهر به اتفاق برويم خانه ي مرحوم شكري .
- خب ، ماشاءاله حالا ديگر خواه ناخواه همه بيدار شده اند . موقع اش رسيده زنگ بزني خانه ي آقا محمد سروگوشي آب بدهيم ببينيم كي مِرده ، كجا خاك اش كرده اند !
ناگهان از تب و تاب افتاد . گره به ابرو انداخت . چشم به تلفن دوخت و به فكر فرو رفت . پرسيدم : ها ، چه شد . چرا معطلي ؟
من و من كرد : اسماعيل خجالت مي كشم . با چه رويي ، بگويم چه آخر . اصلاً چطوري بپرسم ؟
- پس چه ؟ نمي شود همين طور دست بگذاريم روي دست كه !
خواست من تماس بگيرم . من هم جرأت نداشتم . خجالت مي كشيدم . اصرار كردم : تو كه بيشتر با خانواده اش رفت و آمد داشته اي ، اياق تري . بجنب . بايد از يك جايي شروع كنيم !
سيگاري آتش زد . ريش اش را خاراند . سرش را خاراند . سعي كرد با گذراندن وقت شانه از زير بار خالي كند ؛ اما عاقبت مجبور شد . شماره را برايش گرفتم . گوشي را دست اش دادم . رنگ اش پريد . تند و تند پلك زد . ارتباط كه برقرار شد به لكنت افتاد . دهان اش هم انگار خشك شد : زززن داداش س سلام . خ خوبي .... مزدك خوبه .... زززن داداش ، داداش ، داداش چه ؟ ...
لحظه اي ساكت ماند . پلك هايش را به هم نزديك كرد . به دقت گوش داد . يكمرتبه حدقه چشم هايش گشاد شد : چه ! توي اتاق خودش خوابيده ؟!
بعد، ديگر گريه امان نداد . از آنطرف گويا اصرار مي شد بگويد چه خبر است . مدتي طول كشيد تا هق هق كنان جواب داد : هيچي زن داداش . نمي توانم حرف بزنم . خانه ي آقاي زرعي هستم . بايد بيايم آنجا !
و غرق ِ بغض و اشك گوشي را گذاشت . خنده ی من و گريه ي او قاطي شد . رو به آن اتاق داد زدم : زنده است . آقا محمد زنده است !
و نهيب به شمع : پاشو . پاشو مردِ حسابي از ديشب تا حالا كُشتي مان !
اگر چه می دانستیم آقا محمد سکوتِ راز آلودِ شب ها را برای خواندن و نوشتن دوست تر دارد، تا نزدیکی های صبح ؛در عوض ساعت های اولیه روز را می خوابد ؛ اما جاي درنگ نبود . از خانه زديم بيرون . دم به دم خنده مان مثل توپ در خيابان ِ خلوت مي تركيد . سوار ماشين شديم . راننده خيال كرد ما دو ريش سفيد اول صبح بنگ كشيده ايم . متعجب نگاه مان مي كرد . گفتم : داداش از تشيع جنازه ي يك زنده مي آييم !
و توضيح دادم برايش . به (كارمندان )[18]رسيديم . زنگ زديم . پنجره ي بالاخانه باز شد ؛ انتظار نداشتیم، اما آرش ، خودش سر كشيد بيرون . مرا كه ديد ، يكه خورد . لحظه اي ناباورانه نگاه ام كرد . چشم هايش سرخ بود ، بدون عينك . از پنجره دور شد . پايين آمد . خيلي زودتر از هر وقتِ ديگر كه به ديدارش آمده بودم ؛ انگار همه ی پله ها را دویده بود . در باز شد : اسماعيل جان سالمي !
مجال پاسخ نداد . در آغوش ام گرفت . صورت ام را بوسيد ؛سرم را بوسید ، چند بار . اشك روي گونه هاي چروكيده اش غلتيد : اسماعيل جان ، دردت به جان ام خوبي ، سالمي عزيز ؟
و دوباره بوسه . دوباره اشك . تعجب كردم : چرا گريه مي كني آقا محمد ؟
- اشكِ شوق است . اشكِ شادي . همه ی كس .
- اشكِ شوق ؟!
جواب ام را بعد داد . بعد از اين كه داخل شديم ؛ توي اتاق خودش نشستيم ؛چاي خورديم ؛ گفت : غرقِ خواب بودم كه مادرِ ِ مزدك آمد هراسان بيدارم كرد . گفت محمد پاشو . پاشو خانه ات خراب شود. پاشو كه وقتِ خواب نيست . ماشااله زنگ زد . چه گريه اي مي كرد . همه جمع شده اند خانه ي زرعي . گمانم زرعي مُرده ، پاشو .
اسماعیل زرعی
29-21/8/1381-کرمانشاه
[1] - ماشااله عبدالملکی متخلص به( شمع) ، شاعر
[2] - روانشاد فرامرز ویسی، شاعر ، داستان نویس و مترجم. ازترجمه های اوست: « شبانه هندی » ، « سستو » و...
[3] - محمد شکری باتخلص شاعرانه ی ( آرش ) داستان نویس و شاعر .با آثارداستانی به نام های : « برزخ » ، « دوزخ نشینان » و « زیرصفر ».
[4] - فرشید یوسفی ،متخلص به ( پیام ).شاعر . برای معرفی شاعران کرمانشاهی و ارایه ی اشعارشان همیشه کوشا بوده است . در همین زمینه کتاب های متعددی منتشر نموده است از جمله « خاک نشینان راه عشق » ، « باغ هزار گل » ، « آگر واران » و...
[5] - نیما زرعی : فرزندم
[6] - مزدک ،فرزندِ ارشدِ جناب شکری
[7] - محمد علی مرآتی .موسیقی دان . مدرس ِ کمانچه .
[8] - خسرو خوشرفتار ، ار همکاران اداری
[9] - روانشاد یداله لُرنژاد متخلص به ( شیدا) شاعر وترانه سرا
[10] - ناصر گلستانی فر ( دریا) شاعر و روزنامه نگار.از کارهای ارزشمند ایشان انتشار 6 شماره دفتر « گل ِ صد برگ » است که به معرفی تعدادی شعر از شعرای کرمانشاهی اختصاص دارد.
[11] - ابراهیم پویا (پایا ) شاعر وروز نامه نگار
[12] - دکتر راد ملکشاهی ، از فرهیخته گان کرمانشاه است
[13] - استاد فریبرز ابراهیمپور ( ف – الف: نگاه ) شاعر و داستان نویس پیشکسوت ِ کرمانشاهی . با آثار ی از جمله : مجموعه داستان ِ « رستم ، نه رستم شاهنامه » و دفتر شعر ِ« روستای قرمز محدود »
[14] - منصور یاقوتی ، شاعر و نویسنده ی سرشناس کرمانشاهی که از آثار داستانی اوست : «چراغی بر فراز مادیان کوه » ، « سال کورپه » ، « پا جوش » و...
[15] - جعفر کازرونی ،محقق و داستان نویس .از آثار اوست :« بوی نان » ، « آدمک ها»،« تاریخ پهلوانی کرمانشاه در دو قرن اخیر » و...
[16] - عبدالرضا رادفر ، شاعر و مدرس ادبیات . « منظومه ی گم بودگی » دفتر شعری است از ایشان .
[17] - اسفندیار رشیدی ، شاعر .
[18] - حافظیه ، کارمندان و تعاون ، هر سه ، از شهرک های کرمانشاه هستند

