دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
فاصله
فاصله
هنوز هوا كاملا تاريك نشده بود كه خبر آورد : امروز عصر ، مُرد . حالا تو مرده شورخانه است !
چشم هايش سرخ شده بود. آن صورتِ تازه و جوان زير لايه اي از اندوه ، كمي پژمرده شده بود. طوري حرف مي زد و نگاه ام مي كرد كه انگار بايد براي گفتن اين خبر كتك اش بزنم ؛ يا سفارش كرده اند مانع داد و بيداد و گريه و زاري ام بشود .
هنوز حرف اش تمام نشده بود كه يكمرتبه دچار نگراني شدم . در يك آن ، هزار بار از خودم پرسيدم: چه بكنم ؟ چه بايد بكنم ؟
او مشغول توضيح دادن بود : وقتي دم مرگ بود ، آمدم در خانه . آخه يكريز بهانه ی شما را مي گرفت . دهن اش كه باز و بسته مي شد ، معلوم بود مي خواهد اسم شما را بياورد ، كه نمي توانست . اما زن دايي گفت : دايي ات هنوز نيامده . من هم هيچ نگفتم و برگشتم خانه ی خودمان . بابام گفت : تا دير نشده ببريم اش. آخه مُرده بود ديگر . براي همين منتظر شما نمانديم . وقت نداشتيم بمانيم .
گفتم : خيلي خب ، باشد . برو . برو .
انگار مادرم با عصاي دست اش ، زير چادر سياهِ كهنه اش قوز كرده ، در تاريك و روشن آن سمتِ كوچه ايستاده بود و آرزومندانه نگاه ام مي كرد . چانه ی پرچين و چروك اش به شدت مي لرزيد . در چشم هاي پير و كم سويش التماي موج مي زد . بي اعتنا به او در را بستم و به طرفِ اتاق دويدم تا بگويم آماده شوند . قبل از هر كاري بايد دنبال لباس سياه مي گشتيم .
همين كه ماجرا را گفتم ، بچه ها در حالي كه دور هم جمع شده بودند ، ناباورانه نگاه ام كردند . « اختر» گوشه اي چمباتمه نشست و گريه كرد . بغض بچه ها هم تركيد . داد زدم : حالا كه وقتِ گريه نيست . بايد عجله كرد !
بچه ها ساكت شدند، متعجب و كينه توزانه به من زل زدند . اختر هم بلند شد و كمك كرد تا رختخواب ها را به هم بريزيم و از زير آن ، لباس هاي مان را بيرون بياوريم . او ، اتو را به پريز برق زد و من قلم و كاغذي را جلويم گذاشتم تا اسم يكايك آنهايي را كه بايد بيايند ، بنويسم . خيلي بودند ، بعد نوبت به حدس زدن كساني رسيد كه مي شد از آنها پول قرض كرد . چيزي كه پرده ی تيره سكوتِ اتاق را مرتعش مي كرد ، خِت خِتِ خودكار من بود و غلغله ی ذهن ام .
نام نويسي كه تمام شد ، تازه متوجه شدم مدت هاست اختر همه ی لباس ها را اتوكرده ، يك گوشه روي هم گذاشته و كنارشان نشسته و چشم به من دوخته است . در نگاه اش چيزي بود بين بيگانگي و سرزنش . مجال دقت به آن را نداشتم . پلك بچه ها سنگين شده بود . جز همايون كه وسطِ اتاق ولو شده غرق خواب بود ، بقيه مثل چهار گربه ي بي مادر به هم گره خورده و به زحمت خود را بيدار نگهداشته بودند . گفتم : زود بخوابيم كه زود هم بلند بشويم !
رختخواب پهن شد . بچه ها توي آن خزيدند . هما و پروانه لحاف را روي سرشان كشيدند . اختر هم پشت به من و روبه بچه ها نشست تا ملافه ی دشك را كه پاره شده بود ، بدوزد . توي جايم دراز شدم و چشم هايم را بستم . اول پچ پچه شيرين و شادي را شنيدم كه معلوم نبود زير گوش هم چه مي گويند و بعد صداي خسته و خفه ی اختر را كه گفت : هيس . بابا عصباني مي شود ، بخوابيد .
آن وقت اشيا و آدم ها آمدند زير پلك ام شروع به رژه رفتن كردند . زير سيگاري ها جان گرفتند و به رديف از مقابل ام گذشتند . سيگارهاي زياد خود به خود دود شدند و كاسه ها و بشقاب ها وكارد و چنگال ها به جان هم افتادند . از همه مهمتر ، صورتك هاي غريبه و آشنا بود كه با اجزاء مسخ شده و همهمه شان كاسه ی سرم را به مرز انفجار كشاندند .
ندانستم خوابيدم يا نه . اما صبح هنوز غسال ها وبقیه ی كاركنان غسالخانه در محل هايشان جاگير نشده بودند كه آنجا حاضر شديم . گوشه اي نشستم و در حالي كه پشت سر هم سيگار دود مي كردم ، منتظر ماندم ببينم كِي مي آيد و كَي مي آيد .
چشم به در شيشه اي دوخته بودم . بيرون ، هوا سرد بود . گاه گاهي كسي که مي آمد ، دماغ ، لپ و گوش هايش از سرما سرخ شده بود . جلوي در پاهايش را محكم به زمين مي كوبيد تا گِل چسبناكِ كفش هايش را بتكاند . روي آسفالتِ خيس و سياه محوطه ی غسالخانه چند رد پاي گِلي ديده مي شد و مسافتي دورتر ، روي بلندي قبرستان ، درخت هاي كاج انگار اخم كرده بودند . چند كلاغ بزرگ قار قاركنان توي آسمان ابري مي چرخيدند و هزارگاهي پشتِ شاخه و برگِ درخت ها از نظر دور مي شدند و لحظه اي بعد ، از سمتي ديگر پيش مي آمدند .
خيلي طول كشيد تا آشناها آمدند و جمع شدند . در اين مدت من غرق در بوي كافور و دود سيگار ، چشم از در بر نمي داشتم و بي وقفه تعدادِ آمدگان را مي شمردم .
گفتند : بياييد كمك مرده را حاضر كنيد تا بشوريم !
رفتيم ؛ من و فاطمه وشوهرش و دو سه نفر از دخترعموها . او را از توي يخچال بيرون كشيديم . مثل چوب خشك شده بود . پاهايش را كه گرفتم تا بلندش كنيم ، خيال كردم پاي بدون پَر مرغ يخ زده اي را در دست گرفته ام ؛ سرد و سبك . فاطمه به سر و صورت خودش چنگ زد و شيون کنان جنازه را بغل گرفت . اما من يادِ دوران كودكي ام افتادم . ياد روزهايي كه مادر خوش وخندان ، سالم و تپل با زنبيل پُر از بازار برمي گشت و شروع مي كرد به پاك كردن مرغي كه براي شام يا ناهار خريده بود . هميشه خواسته ی پدر همين بود ؛ گوشت سفيد . مرغ يا ماهي .
و من پاي بريده ی مرغ را به دست مي گرفتم و با حركت دادن چنگال زردِ آن ، فاطمه را مي ترساندم . وقتي كه او از ترس جيغ مي كشيد ، من از خنده ريسه مي رفتم . ترغيب مي شدم هر چه مي توانم شيطنت بكنم ؛ آنقدر كه عاقبت فرياد اعتراض مادر بلند مي شد : آرام بگير ذليل مرده ، خواهرت را زهره ترك كردي !
قبل از آن كه غساله مشغول شستشو بشود ، بيرون آمدم و به جمعيت نگاه كردم . تعدادِ حاضران رضايت بخش بود . خصوصاً براي نماز ميت ، آنهايي هم كه جا مانده بودند ، رسيدند .
بعد از نماز ، مرده را روي دست بلند كردند . بيرون آمديم . طوري كه كسي متوجه نگراني ام نشود ، به هر طرف سر كشيدم ببينم آن ميني بوسی را كه كرايه كرده بودم ، آمده است يا نه . اگر نمي آمد ، حتماً آبروريزي مي شد .اگر چه براي بردن اين همه آدم تا خانه حداقل به دو دستگاه اتوبوس احتياج داشتيم ؛ اما كي شريك اين بار بشود ؟ فاطمه كه مرد نيست تا زحمات و خرج و مخارج را با او تقسيم كنم . شوهر قزميت اش هم كه هيچ كاري نمي كند ، فقط همين را مي داند كه با تاسف سر تكان بدهد و گاهي يك دو قطره آبغوره بگيرد .
فاصله ی غسالخانه تا گورستان را در دلهره گذراندم . مرده را كه توي قبر گذاشتند ، ميني بوس هم آمد اما هنوز كمبود داشتيم . روي گور را پوشاندند . نشستيم تا فاتحه بخوانيم . دست ام خاكِ نرم روي قبر را مي فشرد و سرم پايين بود و لب هايم مي جنبيد ؛ اما به جاي فاتحه همه اش به خودم بد و بيراه مي گفتم كه چرا خسيس بازي درآورده ام و عوض يكي ، چهارتا يا دست کم دو دستگاه ميني بوس كرايه نكرده ام : آخر مگر مي شودبه یان جماعت بگويي : شما برويد . من و فك و فاميل هاي نزديك پياده مي آييم ! ...خاك به سرم با كار و كردارم . اگر اينجور پيش برود ، نيمه هاي برنامه يا همه مي روند و يا علناً مسخره ام مي كنند .
همین اين لحظه بود كه دردِ يتيمي را با همه ی وجودم حس كردم . اگر پدر نمرده بود ، بار اين همه زحمت و هزينه به دوش من نمي افتاد . مجبور نبودم اينقدر نگران و درمانده باشم.
مردها فاتحه خواندند و كنار كشيدند . جرأت نداشتم سرم را بلند كنم . آرزو مي كردم مرا هم خاك مي كردند تا از اين اوضاع خلاص مي شدم . نوبت به زن ها رسيد كه بيايند شيون بكنند و به سروكله ی خودشان بزنند . فاطمه از ته دل جيغ كشيد و به شدت صورت اش را چنگ زد و موهاي سرش را كند و خودش را روي گور انداخت . يك مرتبه ذوق كردم ؛ آنقدر كه كم مانده بود از شادي قهقهه بزنم و به صداي بلند داد بزنم : نگاه كنيد !
يك اتوبوس ايستاد . همكاران ام از آن پياده شدند و جمع شدند تا بيايند تسليت بگويند . روبه رويم كه رسيدند ، ايستادند و فاتحه خواندند . در حالي كه بزرگوارانه سعي مي كردم نگاه ام رويشان مكث نكند، با نيم نگاهي تشكر آميز يكايك آن ها را از نظر گذراندم . حس كردم حالا يك سروگردن از بقيه ی فاميل بلندترم . يكي از همكاران پيش آمد و آهسته زير گوش ام گفت : گفتيم يك اتوبوس ديگر هم بيايد .
: پس ديگر براي برگشتن به خانه اصلاً در مضيقه نيستيم .
اين حرفي بود كه از دهان ام بيرون نيامد اما مثل آب ِ خنكِ گوارايي جگرم را جلا داد . سعي كردم كسي متوجه آسودگي خيال ام نشود . دستمال ام را جلوي صورت ام گرفتم و روي كومه خاك كنار گور ، چمباتمه نشستم و هاي هاي گريه كردم . ندانستم اين گريه ی غم بود يا شادي ؛ اما آرزو مي كردم به همين زودي يكي از نزديكان اين هايي كه آمده اند بميرد تا من هم زحمت شان را تلافي كنم .
توي خانه ، دوباره گرفتن آمار را از سر گرفتم . هر چه وقت بيشتري مي گذشت ، آمدن تازه واردها بيشتر نگران ام مي كرد و هر وقت كسي بلند مي شد تا برود ، با رغبتِ تمام از او سپاسگزاري مي كردم . اگر چه جلوي در نشسته بودم و با ورود يا خروج هر كس بلند مي شدم و كرنش مي كردم اما همچنان سفره ي گسترده ي ناهار مثل پرده ی توري حايل بين من و نشستگان ، جلو چشم هايم آويزان شده بود و خودم را مي ديدم كه نگران و عجول از اين طرف تا مسافت زياد آن طرف را مي دوم و مي كوشم نارسايي ها را برطرف كنم .
يكي دوبار شوهر فاطمه و دو سه مرتبه هم يكي از پسر عمه ها آمد زير گوش ام گفت : كمبود ممبودي اگر هست ، بگو !
اما من فقط سرم را به نشانه ی « نه » تكان دادم و توي دل ام گفتم : بي خود صابون به شكم صاحب مرده تان نزنيد كه بعداً خرج و مخارج را دولا پهنا حساب كنيد !
و با نفرت به فاطمه نگاه كردم كه گاه گاهي با آن صورتِ خراشيده از شيون و كمر خميده اش از اتاق زن ها بيرون مي آمد ؛ به آشپزخانه مي رفت و بي حساب كتاب دستور خريدن اين چيز و آن چيز را مي داد .
وقتي كابوس پهن شدن ِ سفره به واقعيت پيوست با ترس و تعجب شاهد خالي شدن سريع ظروف غذا و ناپديد شدن برنج و خورش و خرما وغيره شدم . بي انصاف ها يك مرتبه آن نقاب ِ ماتم و افسردگي را كنار گذاشته ، تند و تند مشغول بلعيدن هر چه توي سفره بود ، شده بودند ؛ به شكلي كه انگار سال هاست هيچ غذاي خوبي نخورده اند.
فكر تهيه ی هر چه بيشتر قهوه و قند و چاي و گلاب و غيره و غيره مثل خوره شروع به خوردن وجودم كرد . از بختِ بد ، هر يك از قوم و خويش ها هم به دلخواه خودش فرماني مي داد . از يك طرف اختر مي آمد مي گفت فلان و فلان و فلان چيز را نداريم ؛ از طرف ديگر فاطمه مي گفت بهمان و بهمان چيز را مي خواهيم . دختر عمه ها هم كه چپ و راست مي آمدند زار مي زدند : پسردايي آبرويمان نرود .... پسر دايي اگر غذا بد شد چه بكنيم ؟ ... پسر دايي مردم انتظار دارند . بايد سنگ تمام بگذاريم ... پسر دايي پول بده براي اين ، پول بده براي آن ... پسر دايي ... پسر دايي ....
از همه بدتر ، تنبلي و احساس مسئوليت نكردن بچه ها كه موقع خريدن اقلام ضروري هيچ چانه نمي زدند و دلسوزي نمي كردند ، پاك كلافه ام كرده بود . يكي دوبار تصميم گرفتم دور از چشم غريبه ها همه ی آنها را جمع كنم و مفصلاً برايشان سخنراني بكنم و با مشت بكوبم توي كله شان تا حواس شان را بيشتر جمع كنند اما از تلافي آنها مي ترسيدم . مي دانستم اگر فشار بياورم بدتر مي كنند . ناچار عقده هاي دل ام را سر اختر خالي مي كردم . منتظر بهانه اي مي ماندم تا او را به گوشه اي بكشانم ؛ اخم بكنم و غرغر بكنم و توپ و تشرش بزنم ؛ آنقدر كه عاصي مي شد و براي چند دقيقه به كنج خلوتي پناه مي برد تا يك دل سير گريه کند . بعد صورت اش را مي شست . مي آمد و دوباره به كارهايش مي رسيد. چاره اي نبود . بايد حساب ِ همه چيز را مي داشتم . حساب كساني كه مي آمدند ؛ كساني كه مي رفتند ؛ حساب نيازمندي ها ، كمبودهاي اساسي ، خرج و مخارج ، آبرو پيش در و همسايه و سر و همسر؛ حساب ِ روزها و شب ها ؛ حساب ِ اين همه بريز و بپاش و اسراف و غيره .
عاقبت سه شبانه روز تلاش و حرص خوردن و دوندگي و نشستن و بلند شدن جلوي پاي اين و آن و سركشي به آشپزخانه و نظارت در پذيرايي تمام شد و به دنبال آن مجلس ختم برگزار شد . كاملاً هوش و حواس ام را جمع كردم تا از همه ی كساني كه در اين مدت آمده بودند و زحمتي كشيده ،كاري كرده بودند ، تشكر كنم و كسي از قلم نيفتد تا باعثِ گلايه و رنجش نشود .
كار مسجد تمام شد . يكايك مردم رفتند . قال قضيه به خوبي كنده شد . به خانه برگشتيم . فاطمه و شوهر و بچه هايش بعد از همه ی اقوام خداحافظي كردند و رفتند . فقط ما مانديم . خرج و مخارج انجام شده را حساب كردم ؛ چند بار . حتي ريزترين خريدها را هم از قلم نینداختم .هزینه ی شب هفت را هم جداکردم. ضرر سنگين بود؛ خیلی سنگین. پس انداز خودم و اختر و حتا قلک بچه ها همه رفته بود ؛ اما مي شد با فروختن مقداري خرت و پرت و تنها فرش خانه بدهي ها ی باقی مانده را پرداخت .
پاهايم را دراز كردم و نفس راحتي كشيدم . غروب بود . بچه ها توي حياط ، سروصدا كنان مشغول بازي بودند . پرده ها افتاده بود . اتاق رو به تاريكي مي رفت . در تاريك و روشن آن ، فقط طرحي از قامتِ اختر پيدا بود كه در گوشه اي نشسته ، همايون دو ساله را روي زانوهايش نشانده بود و با او بازي مي كرد . صورت اش را نزديك مي برد و موچه *مي كشيد و او را قلقلك مي داد . همين كه قهقهه ی همايون اتاق را پُر مي كرد ، عاشقانه لب ها و سرو صورت ش را مي بوسيد و بازي را تكرار مي كرد . همايون به وجد آمده بود . دستِ كوچك اش را دراز كرد و گيسوي مادر را گرفت و كشيد . اختر از درد جيغ ريزي كشيد . سرش را جلو برد تا از كشيدگي بكاهد و در همانحال همان دستِ كوچكِ مشت شده را بوسيد . يكمرتبه احساس دلتنگي كردم . ياد دوران بچه گی ام افتادم. پلك هايم را روي هم گذاشتم و خيال كردم كوچك شده ام ؛ درست اندازه ی همايون ؛ با همين ذوق و شوق و نياز به ناز و نوازش . مادر مرا روي زانوهايش نشانده است و با من بازي مي كند . دست دراز كردم تا من هم گيس اش را چنگ بزنم و او به تلافي صورت ام را ببوسد . مشت ام هوا را در خود فشرد . چشم باز كردم . ديدم اتاق تاريك تاريك شده و مادر چند روزي است كه براي هميشه رفته است .
اسماعیل زرعی
23/11/71- كرمانشاه
12-8/2/72 – كرمانشاه
- موچه : غنچه كردن لب ها و هوا را با فشار و سروصدا به درون دهان كشيدن .
