چهارشنبه هشتم اسفند 1386
هفت هشت میلیون تومان پول نقد
هفت هشت ميليون تومان پول ِنقد
- هف هش مليون تمن مگه كم پوليه ؟ به عمر ِ بابام اينقده پول نديدم .... اصلاً از كجا معلوم بتونم دُرُس حسابي بشمارش ؟ ... اوووه . چه چيزايي كه نمي شه باهاش خريد . چه كارايي كه نمي شه باهاش كرد . چه زندگي اي . چه عشقي . شاهونه !...
صداي ترمز ماشين رشته ی افكارمو بُرید. پرت شدم جلو . مرد چاقه غرید: چه خبرته . مي خواي يكي ديگه بذاري رو دستمون ؟ حواستو جمع كن!
راننده جواب نداد . هنوز حالش جانیومده بود . رنگِ روش پريده بود. لب هاشو به هم فشار می داد. دوباره ماشینو راه انداخت . از تو آينه پيشوني ، چش و ابرو و كمي از دماغ اش پيدابود . تو پيشوني ش چين افتاده بود. ابروهاش گره خورده بود . چشم هاش بازبود اما انگار جايي رو نمي دید . حواسش جمع نبود . چاقه گفت : شكر خدا چيزي نشده که . يك زخم جزئيه . پانسمونش مي كنن زود خوب مي شه . چرا اينقد هول كردي ؟
جواب داد: آخه بچه س . نمي تونم ببينم بچه اي درد مي كشه ، هر چقدرم دردش كم باشه .
چاقه خندید : پس بيا اين ور تا من بشينم پشتِ فرمون .
: نه . حواس م هس .
راننده ساكت موند و دوباره رفت تو فکر. عبدالعلي رو صندلي عقب ، كنارم دراز شده ، سرشو گذاشته بود رو زانوم .یه بند عزوچز مي كرد. اشك مي ريخت و مي نالید : آي پام . آي بابا جون پام . پام درد مي كنه . درد مي كنه !
چنگ زده بود به كمرم . دساش كوچيك بود . نمي توونست دور ِ كمرم قلاب شه . اشكاش یه گُله از شلوارمو خيس كرده بود . هي خودشو پيچ و تاب مي داد . زار مي زد . دس كشیدم رو سرش . موهاش كوتاه بود ؛ زبر . موندم چيكار كنم . اين فكر هف هش مليون تمن از كله م بيرون نمي رفت كه نمي رفت . مدام يه خروار پول جلو چشام بود . يعني اول ش نبود . هيچ وقت نبود . كي مي تونستم حتي فكرشو بكنم يه روزي همچين ثروتي نصيبم مي شه . صبم كه از خونه زديم بيرون ، باز خيال نمي كردم مي رم تا به گنج برسم . اونم همچين گنج بزرگي كه كنارم افتاده بود و من فقط می باس بلندش می کردم و محكم می چسبوندمش به سينه م . همين . انگار يهو شانس رو كرده بود . يعني همين كه نشستيم تو ماشين و راه افتاديم به فكرم رسيد اين ثروتو صاحب شم . صاحب شم . معطل نكنم . شانس فقط يه مرتبه در ِ خونه ی آدمو مي زنه .
بعد دیدم صاحب شده م . اسكناسارو وسطِ اتاق كومه كرده م . مثِ كوه شده . بچه ها دورمو گرفته ن . ورجه ورجه مي كنن . از سر و كول هم بالا مي رن . ذوق زده ن . از خوشي آروم و قرار ندارن . رقيه م چش از پولا ور نمي داره . هي دساشو مي ماله به هم و هي اين پا و اون پا مي كنه . رماتيس و درد كمرشو فراموش كرده و كنار پولا سرپا واستاده ؛ بدون اون كه ناله بكنه يا چيزي بگه . خيال مي كنه خواب مي بينه . باورش نمي شه خوشبخت شديم که . جلو كومه زانو مي زنم . دس مي برم زير پولا . دسامو بالا مي آرم . باروني از اسكناس مي باره . مي گم : نجات پيدا كرديم . خوشبخت شديم . نداري و بدبختي مون مُرد ديگه . ديگه آرزو به دل نمي مونيم . هر چي مي خواين ، بخرين . بخرين و بريزين و بپاشين . خوش باشين !
اول از همه ، از رقيه مي پرسم : تو چي مي خواي بخرم واسه ت ؟
يهو شادي از چشاش مي پره . درد و بدبختي مي آد و باز رو صورتش سايه مي ندازه . مي ناله : من كه چيزي نمي خوام . تا حالام هر چي خواستم فقط واسه ی بچه هام بوده .
هميشه همينو مي گه . تو نداري و فقر و فلاكت . حالام كه پولدار شديم انگار آب از آب تكون نخورده . تازه حالا ديگه وقتي مي گه بچه هام ، چشاي درمونده و حسرتزده ش از رو صورتِ تك تكِ بچه ها رد مي شه و به يه گوشه ي خالي اتاق گير مي كنه . آه مي كشه . يه قطره اشك به مژه هاش آويزون مي شه . مي پرسم : اين پول حرومه ؟
مي گه : حرومه ، مثِ گوشت تن ِ مُرده .
بغض مي كنه : هق هق مي زنه زير گريه . مي گم : چاره اي نبود . بايس كلك مي زدم . خدا خودش ارحمه راحمينه . گناهِ بنده هاشو مي بخشه !
جواب نمي ده . بيشتر زار مي زنه . عصباني مي شم . داد مي زنم : خب چيكار كنم . بد كردم به فكر شماها بودم ؟ به فكر تو و اين توله سگاي لقمه حروم ؟
زانو مي زنه . يه كم مكث مي كنه . بعدش با مشت به سر وسينه ش مي كوبه . موهاشو چنگ مي زنه . مثِِ يه تيكه سيب زميني كه افتاده باشه تو روغن داغ ، جليز وليز مي كنه . مي خواد حرف بزنه . صداش در نمي آد . نمي تونه نفس بكشه . داره خفه مي شه . صورتش شده عين زغال . به خودش مي پيچه . تقلا مي كنه . يقه ی پيرهنشو جِر مي ده . يهو نفسش ول مي شه . با همه ی وجود داد مي زنه : خدااا .
ماشين واستاد. به چراغ قرمز رسيده بودیم ، سرچار راه . خيابون شلوغ بود . چه جمعيتي . چقده ماشين . چقده سر و صدا . اون همه رنگاي جور واجور چي بود كه داشتن به هم مي پيچيدن . رنگِ لباس آدمابود ؟ رنگِ جنس تو مغازه هابود ؟ می باس زود دس به كار می شدم . دس دس كه می کردم . پولا پر گرفته ، رفته بود . ولی مي ترسیدم . مي ترسیدم بفهمن چه جوري كلك زدم . انگار اون همه مردم كه مي اومدن و مي رفتن از نقشه م باخبربودن . مي دونستن چی تو كله م مي گذره . اما خودشونو زده بودن به نفهمي . هيشكي نيگام نمي كرد . ولی نه ، پس اون جوون چي بود ؟ همون كه كنج خيابون واستاده ، زل زده بود تو چشام . پيرهن سفيد تنش بودو شلوار آبي به پا . همون كه داشت گوشه ی سبيلاي سياهِ نازكشو زیردندونای سفیدش می جویید . چي مي خواس از جونم ؟ همون وقت پیش خودم گفتم: نكنه بياد جلو و همه ی نقشه هامو به هم بزنه !
:عاقبت زد ، مگه نه ؟ اون اومد گفت ؟
چه بويي مي اومد ! حتماً مال گند و كثافتِ تو جوب ِ كنار خيابون بود . بي شرف چش ازم ور نمي داشت .
ماشين راه افتاد . از جلوش رد شدیم . يواشكي سربر گردوندم ببينم دنبالمون مي آد يا نه . نه. همونجا مونده و به خيابون زل زده بود . راحت شدم . دوباره ياد هف هش مليون افتادم . عجيب بود ، وقتي به اون همه پول فكر مي كردم بدنم گرم مي شد . يه جور شادي و بي خودي بهم دس مي داد . تعجب می کردم تااون موقع چطور به فكر اين كار نبودم . قلبم تالاپ تالاپ مي زد . شوق و ترس تو سينه م جمع شده بود . تو مغزم هزار جور صدابود . قيافه ی هزار نفر جلوم ظاهر مي شد . تند و تند . قاطي پاتي ؛ از زن و بچه هاي خودم گرفته تا در و همسايه ها ؛ حتي غريبه ها . همه رو مي دیدم كه بهِم زل زدن . بعضيا با احترام . بعضيا از حسادت . بعضيام با نفرت و بيزاري
:اه ، چه آفتاب داغيه . چقد هوا گرمه ! كسي كه بيشتر از همه ازم بيزاره ، رقيه س . رقيه ی لعنتي با اون چشاي دريده ی خون گرفته ش . هر چن صب كه از خونه اومديم بيرون ، دريده و خون گرفته نبود . يعني هيچ وقت ديگه م نبوده . هميشه سربه زير . هميشه مظلوم، قانع و كم حرف . چه وقتايي كه داشتم و چه وقتايي كه نداشتم . اين نبوده كه مثِ زناي ديگه كه تا خرجي شون دير مي شه قشقرق راه مي ندازن ، سرم داد و هوار بكنه . اخم و تخم بكنه؛ يا چيزي بخواد يا اصلاً توقع چيزي رو داشته باشه ؛ از رخت و لباس گرفته تا خورد و خوراك . هيچ . خدا نكنه. تو اين هيجده نوزده سالي كه عروسي كرديم سابقه نداره تا حالا لب از لب باز كرده باشه و مثلاً چيزي ازم خواسته باشه . مثلاً بگه دلم فلان چيزو مي خواد ، حتي يه چيز خيلي ارزون مثِ جوراب . اين همه مدت با نداري هام ساخته . اگه چيزي بوده ، خورده ؛ اگه م نبوده ، حرفشو نزده . نگفته گشنمه . نگفته تشنمه ، تفريح مي خوام ، چي مي خوام و چي مي خوام . هيچ . ياد ندارم دُرُس حسابي شكمشو سير كرده باشم . ياد ندارم يه وقت يه دس لباس ِ نو واسه ش خريده باشم . هميشه كهنه پوش ِ غريبه و آشنا بوده . اگه خودم گاهي تو بازاري ، جايي يه سيخ كباب به نيش كشيدم ، او به همون آب زيپو يا نون خالي راضي بوده . تازه وقتيم كه موقع خوردن مي شه ، اينقده اين دس و اون دس مي كنه و الكي پا مي شه تا مثلاً آب بياره و نمكدون بياره و چه وچه تا بچه ها حسابي سير بشن . اونوقت از خرده ريزاي جلو اونا اگه چيزي مونده باشه ، مي خوره و اگه م نمونده باشه جيكش در نمي آد .
صداي مرد چاقه منو به خودم آورد . دیدم دس دور صندلي راننده انداخته ، سرشو به عقب چرخونده و مي پرسه : پدر جان ، چند سالشه ؟
سي و هف هش سالي بيشتر نداشت . سرحال بود . چاق و سفيد و سرحال . با پيرهن طوسي راه راهِ براق و نو . تكون كه مي خورد ، موجي از بو عطر و ادوكلن از تنش پا مي شد . منم با همون هف هش ميليون مي تونستم از همون لباسا بپوشم . از همون عطرا بزنم . اونجوري ريشمو سه تيغه بكنم . زلفامو شونه بزنم . راه كه برم ، به زمين و زمون فيس و افاده بفروشم
: مگه چن سال از اين خيكي بزرگترم ؟ شايد ده سال ، شايدم كمتر . اما برعكس او ، راننده، پژمرده س ؛ دُرُس عين خودم ، مردني ، لاغر و بلن . روزگار صورتشو زود شيار زده ، مثِ پيرمرادي شص هفتاد ساله می مونه . از منم پيرتر نشون مي ده ، هر چن موهاش مث مو من سفيد و سيا نيس . دماغ عقابي و دساي كت وكلفتي يم نداره ؛ نازك و تُرده . لباي باريك ، چشاي غمگين ، صداي آروم و دساي سفيدِ كوچولو و نرم . ولي خب جوونه . اونم بايس همسن رفيقش باشه . اما لباساش اونقدرا نو نيس . بوعطر و ادوكلنم گمون نكنم بده . عين اونم وراجي نمي كنه . همي جور چش دوخته روبه روش و لباشو به هم فشار مي ده . سعي مي كنه زودتر خودشو برسونه بيمارسون .
مرد چاقه دفعه ی دوم با كُردي دس و پا شكسته اي چيز ديگه اي پُرسید : فارسي بلدي قصه به كي؟*
رنجيده و اخم آلود زل زدم تو چشاش . به فارسي جواب دادم : چارسال و خرده يي ؛ عيد كه بياد مي شه پن سالش .
و تو دل خودم گفتم : حالا كو تا عيد .
خب آخر تابستون بود . يه ماه ديگه مدرسه ها باز مي شد . اونوقت من ِ بدبخت دوباره می باس می افتادم تك و دو . شهريه و پول دفتر و كتاب بچه ها رو جور می کردم . به فكر لباس مباسشون باشم . كيف و كفششونو چيكار می کردم ؟ چار توله ي شكم دريده ي هميشه گشنه . اون ته تغاري عزيز دردونه، یعنی عبدالعلی كه ديگه هيچي.به خودم گفتم: حالا خوبه طفلكيا عباس و قاسم پسرن . زياد مقيدِ سرووضعشون نيسن . همون كفش كهنه هاي پارسالي رو مي پوشن . رخت و مختِ شونم هر چي باشه مهم نيس . به جاي كيف هم دور كتاباشون كِش مي بندن . چه بكنم با اون دو تا گيس بريده ي ديگه كه مدام بهونه ی مانتو و شلوار نو مي گيرن و هي زار مي زنن جلو همكلاسيامون آبرومون مي ره و كفش و كيف و مقنعه و هزار جور زهرمار ديگه مي خوان ؟ اونم بايس همه ش نو باشه . انگاري سرگنج نشستم . مگه يه حمال ِ فلك زده بيشترم ؟ ... اقلاً پسر نيسن تا مثِ بقيه ، تابستونا آب انجير و آب آلو و خرده ريزاي ديگه بفروشن . يا برن شاگردي و پولي پس انداز بكنن تا خرج مدرسه شون درآد . طفلكيام عباس و قاسم هر چي درمي آرن دودستي تحويل مادرشون مي دن تا وصله ی خرج ِ خونه بشه . موقع مدرسه م كه توقع هيچي ندارن ، يعني مي دونن اگه داشته باشن ، با مشتاي گره كرده ي من طرفن .
مرد چاقه دس دراز کرد و سروگوش عبدالعلي رو نوازش کرد . گفت : خدا حفظش كنه . ماشاءاله بچه ی قشنگ و سالميه . چن تا ديگه از اين دسته گلها داري ؟
منظورش از دسته گل ، عبدالعلي بود . انگاري مي خواس هر جور شده خودشو تو دلم جا بكنه . سرمو كلاه بذاره . نمي دونس من جنس اين جونورا رو خوب مي شناسم . آدماي متقلبي ان . بهش جواب ندادم . به عبدالعلي نيگا کردم كه ديگه دس از آه و ناله كشيده ، همي جور كه سرشو گذاشته بود رو زانوم ، ساكت و مظلوم گريه مي كرد . قدش يه ذره بود . جثه ش ريزه و لاغر . دس و پاهاش باريك بود و از زور چرك ، سيا . سر ِتراشيده و صورتِ كوچيكِ زودنبو . گمون نكنم هف هش كيلويي بيشتر وزن داشت . قدِ يه گربه . اما عشق و علاقه ش به من حد و حساب نداشت.
كلافه م كرده بود . از اول امسال ديگه مدام دنبالم راه می افتاد . هر جا كه می خواستم برم می باس با خودم می بردمش وگرنه تا وقتي كه می رفتم و بر می گشتم ، عر مي زد . از گريه هلاك مي شد . مجبور بودم با خودم هي بكشونمش اين طرف و آن طرف . وقتايي كه بار نداشتم ، يا اگه كنار بارا جا می شد ، اونو مي نشوندم روگاري . وقتيم كه بارم زيادبود مي باس پابه پام يا پشت سرم سگ دو بزنه . دُرُسه هميشه سربارم بود اما خوبيش اين بود كه بودن همين بچه ی چار ساله باعث مي شد مردم بيشتر هوامو داشته باشن و باري اگه داشتن ، به من بدن تا بتونم خرج زندگيمو درآرم . فقط نمي دونستم زمستون و يخ بندون تكليفم چي مي شد باهاش . تو فصل برف و بارندگي بار كمه . بايس گاري دسي رو كنار می ذاشتم و تو قابلمه شلغم و باقلا پخته می فروختم ؛ کار ِ هر سالمه . نمي شد مدام اونو كنار خودم ، كنج ِ خيابون بنشونم که . يخ مي زد از سرما .
يواش ، جوري كه راننده و رفيقش نبينن دس دراز كردم و پاچه ی شلوار عبدالعلي روبالا زدم . سر ِ زانو و كمي از ساق ِ پاش خراشيده بود . يه لكه ی كبودم دُرُس زير تشتك زانوش بود . خوني كه از خراشيدگيا بيرون زده بود ، دلمه شده بود و كم كم داشت خشك مي شد . دس كه رو لكه كبودي كشیدم ، پاشو پس كشید . انگار دردش اومد. بدون اين كه سربرگردونه ، از گوشه ی چش نيگام كرد . چه چشاي درشت و معصومي داشت ، عين چشاي رقيه . اونوقت ديگه گريه م نمي كرد . ساكت و مظلوم ، مث يه بره كوچولو سرگذاشته بود رو زانوم و به گُل كمربندم زل زده بود . گاه گاهي دو سه تا نفس تند و پشت سر هم مي كشید مثِ سكسكه ؛ يا از زور گريه يا به خاطر اين بود كه ترسيده بود . راس راسيم كه خيلي ترسيده بود . چه مي دونسم اونجوري مي شه . خيال مي كردم دس به دسته گاري گرفته و داره پابه پام مي آد . هنوز از عرض خيابون نگذشته بودم كه يهو اول صداي بوق ِ بلن و بعد جيغ ِ ترمز ِ ماشينو شنيدم . سركه برگردوندم ديدم بچه م دو سه قدم پرت شد كناري و افتاد رو زمين . گاري رو ول كردم و دويدم . تو سر خودم زدم . راننده و رفيقش پياده شدن . رنگ هردوشون پريده بود . مردم دورمون حلقه زدن . بچه م زود پاشد سرپا . صورتش شده بود عين گچ . هاج و واج اطرافو نيگا مي كرد . هيچ نمي گفت : گيج بود . اصلاً نمي دونس چي شده . اما همي كه بغلش كردم و همي كه زخم پا و خوني رو كه راه گرفته بود ، ديد ، يهو زد زير گريه . بعدش كه سوار شديم ، دردِپاش شروع شد . چه عروبوقي راه انداخت ؛ اونقد كه پاك دس و پامو گم كردم . هول شدم . ولي خیلیم زود ساكت شد نسناس ، اونم به اون زودي كه هنوز چارپن دقه از ماجرا نگذشته بود . آروم ....
صداي راننده رو شنفتم كه به رفيقش جواب مي داد : درست مي گي تو اما من قلباً نسبت به بچه ها حساسم . نمي تونم ناراحتي هيچ بچه اي رو ببينم ، حالا مي خواد بچه ی هر كي باشه ، تو بگو كافر.
چاقه خندید . گفت : قبول دارم ولي وقتي اتفاق ِ مهمي نيفتاده نبايد بي خودي غصه بخوري كه ....
حرفاشون واسه م مهم نبود . مهم اين بود كه هر چه زودتر تكليف خودمو باخودم يه سره كنم . وقت داشت از دس مي رفت . اون پول كلون ِ لعنتيم ول كن ِ معامله نبود. هي خودشو به رخم مي كشید ؛ هي تو مغزم مي پيچید ؛ هي تو گوشم و زوز مي كرد و مدام جلو چشام بود . انگار گذاشته بودنش رو به روم ومی گفتن بفرما . منم زل زده بودم به اون همه اسكناس ِ نو و درشت . ولي جرأت نداشتم دس دراز كنم طرفش . مي ترسیدم همه از كلكم باخبر شن : جواب رقيه و بچه ها رو چي بدم . چه جور واستم روبه روشون و ماجرا رو واسه شون تعريف كنم . چي بگم ؟ بگم زن ، ديگه به تنگ اومده بودم از اين همه دوندگي . ديگه نمي خوام خر حمالي بكنم . نمي خوام سالي دوازده ماه يه گوشه ی دل خودم و بچه هام سير باشه و يه گوشه ی ديگه ش گشنه . نمي خوام مدام سركوفتِ صاحبخونه ها رو بشنفم و هر سال يكي دو دفه خرت و پرتا رو بزنم كول خودم و تو و بچه هام و آلاخون والا خون ِ درِ ِ خونه ها بشم . ها . ها . بگم چي؟ بگم بسمه ديگه رنگ زردي . بگم منم دلم مي خواد مث خدا لايق ديده ها زندگي كنم . منم مي خوام خورد و خوراكِ خوبي داشته باشم . خوب بپوشم . خوب بخوابم و كيف كنم . كي مي گه هف هش مليون تمن كمه ؟ هف هش مليون تمن پول نقد ! يه خونه ی كوچيك كه مي تونم باهاش بخرم . يه كاسبي دُرُس حسابي كه مي تونم باهاش راه بندازم . سرووضع تو و بچه هاتم كه خوب مي شه . پس ديگه چه مرگتونه ؟ ...
از جلو مسجد جامع رد شدیم . صداي اذان ظهر از بلن گوهاي تو گلدسه ها بلن شده بود . خورشيد وسطِ آسمون بود تند و تيز ، آدمو كباب مي كرد . خيابون شلوغ بود . شلوغتر از هر ساعتِ ديگه . ماشينا و آدما تندو تند مي آمدن و مي رفتن. پياده روا موج مي زد از جميعت . بو نان ، بو ساندويچ ، بو كباب هرازگاهي از شيشه مي آمد تو و دماغمو پُر مي كرد . نيگام به سرعت از رو ويترين مغازه ها رد مي شد : اول چي بخرم ؟ يه دس كت و شلوار قهوه اي راه راه . از همونا كه اوايل كه اومده بوديم شهر مُد بود ؟... نه ، حالا ديگه كسي از اونا نمي پوشه . يه رنگ ديگه مي خرم ؛ يه جور ديگه . چيزي كه خيلي شيك باشه ؛ اينقده كه وقتي راه مي رم ؛ در و همسايه ها به همديگه نشونم بدن و زير گوش هم پچ پچ كنن : اين همون صفدر حماله كه واسه خودش يه پارچه آقا شده ، ها . اون گاري كجا و اين دك و پوز كجا . خدا يه جو شانس بده !
بذار از حسودي بتركن . بذار هر غلطي مي كنن ، بكنن . من كه خوشم . اين خوشي نيس كه از هر جا رد مي شي زناي خوشگل خوشگل نيگات مي كنن ؟ اين خوشي نيس كه هر چي بخواي ، مي خري و هركاري مي خواي ، مي كني ؟ ... نه . از كجا مي فهمن چه كلكي زده م ؟ مگه مجبورم پيش اين و اون راز ِ دلمو بگم ، حتي پيش ِ رقيه ؟ اصلاً گور بابای رقيه م كرده ن . من كه ديگه فقير نيسم . اگه ببينم زياد زر مي زنه و بهونه مي گيره ، طلاقش مي دم تا خودش و توله هاش گورشونو گم كنن ، برن پي كارشون . يه زندگي تازه با زن ِ تازه . راحت . بي دغدغه . بي سرخر . من كه ندار نيسم .
ديگه معطل نکردم. داغ شده بودم . مغزم پُر شده بود از سروصدا . عبدالعلي رو از كنارم ور داشتم و چسبوندم به سينه م . دس انداخت دور گردنم . صورتشو چسبوند به صورتم . پيشانيشو بوسیدم . سرشو گذاشت رو شونه م . گويا خوابش مي اومد . ازسواري كه خوشش مي اومد ؛ مي دونم . هميشه آرزو داشت سوار ماشين بشه . اون دفعه ی اولی بود كه سوار مي شد . خوب بود به آرزوش رسيد بچه م . واسه ش حكم لالايي رو داشت . دس كشیدم رو سرش . دماغ و دهن كوچولوشو نوازش کردم . لباش سر انگشتمو غلغلك مي داد . انگار دسامو مي بوسید . بغل باز كردم تا خوب تو سينه م جا بگيره . چشاي درشت ِ سياهشو دوخت به چشام . نفس ِ گرمش خورد به سينه و گردنم : چقدر ساكت و معصومه طفلک !
يواشكي ، طوري كه راننده و رفيقش نبينن ، بهش لبخند زدم. چشمك زدم . سرخم کردم و نوكِ دماغ ريزه شو بوسیدم . صورتشو فشار دادم به سينه م . بغض تو گلوم جمع شد: آخ كه چقد بدبختم، چقد بدبختم !
راننده و رفيقش حواسشون به من نبود . مرد چاقه يه ريز مشغول وراجي بود . داشت حكايتِ گوريلي رو تعريف مي كرد كه بچه ی آدمي رو از مرگ نجات داده . مي گفت : بچه كوچيك بوده ، اندازه ی بچه ی همين بابا . از اون بالا كه مي افته تو قفس ، هر كي شاهد بوده ، همون لحظه فاتحه ی اونو خونده . چون يا بايد مغزش داغون مي شده يا گوريله پاره پاره ش مي كرده ....
باغ وحش نرفتم تا حالا . گوريلم نديدم . ولي بچه آدم ديده م : به درك . من كه ديگه فقير نيستم . يه مرد پولدارم . هف هش مليون تمن .هف هش میلیون تمن !
هف هش میلیون تمنو هی پیش خودم تکرار می کردم تا دلم قرص بشه . عبدالعلي مي خواست صورتشو از تو سينه م ور داره . نمي تونس . فشار مي داد . به مغز ِ منم فشار اومده بود؛ اونم چه فشاری .درسته همون موقع خيلي چيزا رو مي دیدم ، خيلي جاها رو مي دیدم ، اما همه چيز و هم جا در هم برهم شده بود . هيچي سرجاش نبود . هر چي كه مي اومد جلو چشام ، مي رقصید ، مي چرخید ، خودشو نشون مي داد و زود گم مي شد تو تاريكي ، تو تاريكي و زردي با هم . بعد دوباره از يه گوشه ی ديگه سر در مي آورد . صداي خودمو مي شنفتم كه داشتم مي گفتم : آروم . آروم بگير چن دقه !
با كي بودم ؟ صداها تو گوشم قاطي شده بود ؛ صداي بچه ها ؛ صداي رقيه ؛ صداي مردم ؛ صداي مرد چاقه كه با آب و تاب مي گفت : گوريله خودش بچه داشته . داشته بچه شو شير مي داده كه يك مرتبه متوجه خطر مي شه ....
انگار منم تو خطر افتاده بودم . داشتم التماس مي كردم : آروم ، آروم بگير . خفه شو . دندون روجيگر بذار. فقط يه دقه .
اما صدايي از گلوم بيرون نمي اومد . دندونامو محكم به هم چسبونده بودم . يه خروار پول جلوم بود . پولارو كومه كرده بودم . تو اسكناسا غلت مي زدم . بچه ها لباساي نو كرده بودن تن شون . رقيه كلي طلا آويزون كرده بود به خودش : رقيه س يا يه زن ِ ديگه ؟
گاري رو انداخته بودم دور . پُزم عالي شده بود . داشتم در خونه ی نقلي يي رو كه خريده بودم واز مي كردم . رقيه دسمو گرفت و پرسید : داري چكار مي كني ؟
دستشو پس زدم . داد زدم : مال خودمه . مال خودمه !
چشاي رقيه از حدقه بيرون اومد ، چشاي خون گرفته ش . مث يه ماده گرگ نيگام کرد. چنگ و دندون نشون داد . غرید : فقط مال تو . فقط مال تو ؟ ...
خيال مي كردم يه بچه گوريلو گرفتم بغل . مي خواد در ره . نمي ذارم . بازومو دور گردنش انداختم. اونو سفت چسبوندم به خودم . به تقلاهاش اعتنا نکردم. نه به تقلاها و نه به پنجولي كه به سينه و گردنم مي كشید : خدا كنه راننده و رفيقش برنگردن عقب و نبيين دارم پولاشونو جمع مي كنم . مال خودمه . اصلاً رقيه رو طلاق مي دم . يه زن خوشگلتر مي گيرم . مهم نيس . جوونم نبود كه نبود . فقط سفيد و تپل مپل باشه ، بسه ، بسمه ديگه مريض داري . تا كي آه و ناله ؟ رماتيس نداره به جهنم !
عبدالعلي ناراحت بود . بي قراربود . هي دس و پاشو تكون مي داد : چقد جم مي خوره اين بچه . مي ترسم عاقبت اين راننده و رفيقش آگاه شن . كسي از بيرون نيگام نمي كنه ؟...
مرد چاقه مي گفت : بچه رو مي گيره . صبر مي كنه تا مسئول باغ وحش بياد . بعد خيلي آروم اونو تحويل مي ده؛ عین یک انسان ....
عرق از سروصورتم راه گرفته بود . ديگه دُرِس حسابي جايي رو نمي دیدم . هر چي قوت داشتم همه رو جمع كرده بودم تو دسام . جلو چشام سياهي مي رفت . نه . من دیگه هيچ بويي رو نمي شنفتم ؛ حتي بو ادوكلن اون چاقه رو . فقط عبدالعلي رو داشتم . همه ی حواسم به اون بود . از آدما فقط صورتاشونو مي دیدم . صورتِ بچه ها رو . صورتِ رقيه رو . صورتايي كه از تو تاريكي سر كشيده بودن بيرون ، با چشاي خون گرفته ؛ با دندوناي به هم فشرده ؛ با قهر و غضب ، با تحقير و خنده . صورتايي كه تند وتند عوض مي شدن ؛ رنگ مي گرفتن ؛ رنگ مي باختن ؛ دور و نزديك مي شدن : گور پدرشون . گور پدرشون . من ديگه يه مردِ پولدارم!
به ضربه هاي ضعيفي كه به سينه و گردنم مي خورد ، هيچ اعتنا نمي كردم . مي خواستم پول پاور كنم : با هف هش مليون تمن خيلي چيزا مي شه خريد . اصلاً مي شه زندگي رو اين رو به اون روش كرد . زن ِ سالم و خوشگل داشت ؛ بچه هاي ترگل ورگل ؛ شغل ِ راحت ؛ غذاي خوب ، خوشي و تفريح . برو گمشو كثافتِ مردني . واسه ی خاطر تو و اين توله سگات بود .
رقيه زار مي زد : من كي خواستم ؟ چی خواستم ؟ هيچي . هيچي . تا حالا ديدي لب واز كنم ؟ اگه م چيزي خواستم فقط واسه ی بچه هام بوده .
و داد مي زد : نمي خوام . نمي خوام .
منم سرش داد مي زدم : به درك . به درك .
شر و شر عرق از تنم راه گرفته بود.هزار جور فکر وخیال زده بود به کله م : پول كلون به دس آوردن اين همه سخته ؟
همه ی نيرومو جمع كردم تو بازوام : زياد نباس طول بكشه . لباساي خوب . زندگي خوب . كلك از اين بهتر نمي شه . كي يه دفه ديگه اينجور شانسي سراغم مي آد ؟
مرد چاقه مي گفت : وقتي نگاه مي كنن مي بينن بچه صحيح و سالمه ؛ حتي خون هم از دماغش نيومده ....
خيال كردم منم گوريلم ؛ تو باغ وحشم . رقيه سرم داد مي زد : حيوون . حيوون وحشي .
:اين رقيه س اينجور داد مي زنه ؟! اون كه تا حالا از اين غلطا نكرده بود !
راننده گفت : عاطفه فقط مخصوص ِ انسانها نيس . حيوانها هم عاطفه دارن . عشق به همنوع ....
طوفاني كه رو سينه م غوغا مي كرد ، يهو آروم شد . باور نمي كردم به اين راحتي اون همه پولو به دس آورده باشم . ده پانزده ثانيه ديگه م به همون وضع موندم تا خيالم راحت شه . صداي رقيه و بچه ها رو مي شنفتم كه ازجاي خيلي خيلي دوري داشتن گريه و زاري مي كردن . انگار رفته بودن تو تاريكي ، سرقبري نشسته بودن و شيون راه انداخته بودن . ازشون پرسیدم : مگه من مُردم . مگه من مُردم ؟
كسي نبود جوابمو بده . همه جا خلوت بود . همه جا خالي بود . همه رفته بودن . فقط من مونده بودم و برهوتي داغ كه داشت زير سياهي خفه مي شد .
راننده گفت : حتي به موجودات ديگه هم كمك مي كنن . خب به قول تو اين ماده گوريل بچه خودشو زمين مي ذاره تا بچه ی يك آدمو نجات بده . اين چيز كمي نيس ....
منم مي خواستم خودمو نجات بدم . زن و بچه هامو نجات بدم . اما ديگه اونا رو نمي دیدم . جلو چشام سياهي مي رفت . هيچ چيزو نمي دیدم . صداها رو قاطي پاتي مي شنفتم . مرد چاقه گفت : رسيديم . بوق بزن !
ماشين واستاد . بوق زد . صداي باز شدن ِ در آهني رو شنفتم . ماشين راه افتاد ؛ يواشتر. دوباره ترمز کرد . راننده نهيب زد : پياده شيم !
شدیم . عبدالعلي تو بغلم بود . بي اراده جلو مي رفتم . نمي دونم پيش پاي خودمو مي دیدم يا نه . هر آن ممكن بود بيفتم زمين . سايه هاي سفيدي رو مي دیدم كه اينور اونور مي رفتن . صداهاي گنگ و نامفهومي رو مي شنفتم . انگار هزار نفر داشتن با هم حرف مي زدن . يا تو كندوي زنبورا افتاده بودم ؛ وزوزوزوزوز . پام به چيزي گير كرد . تپق زدم. خودمو نيگر داشتم . قلبم تاپ و تاپ صدا مي كرد . از اين اتاق به اون اتاق . از اين سالن به اون سالن : خدا كنه زودي تموم شه برم پي كارم!
مي ترسیدم . مي لرزیدم : می باس خوددار باشم .می باس خود دار باشم . می با....
تو راهرو دكترو پيداش کردیم . راننده تند و تند توضيح داد : تصادف كردم .... همين ده دقيقه پيش .... يك خراش جزئيه . شايد هم يك ضرب ديدگي ضعيف . معاينه ش بكنين لطفاً .
دكتر بردمون تو يه اتاق . گفت : بچه را بگذار روي تخت .
رفتم طرفِ تخت . سرد و ساكت بودم . مث آدمايي كه تو خواب راه مي رن . اما قلبم تند و تند خودشو به سينه م مي كوبید . مي ترسیدم صداشو بشنفن . دس و پاهاي عبدالعلي تو هوا لق لق مي خورد . سرش كژ افتاده بود . ريز و سبك بود ، اندازه ی جوجه كفتر . با احتياط خوابوندمش رو دشكِ سفيد . يه ور افتاد . مثِ بره كوچولويي كه رويه تیكه جا از بيابون بزرگِ برف گرفته اي افتاده باشه .حرف نمي زدم . حتماً رنگِ صورتم سياه شده بود . زبون تو دهنم نمي چرخید . گلوم خشكِ خشك بود . قلبم اتاقو گرفته بود روسر . زانوام مي لرزید . دكتر خم شد . گوشي گذاشت . معاينه کرد . دوباره . عبدالعلي رو قِل مي داد . از اونور به اين ور ؛ از اينور به او نور . هي معاينه مي كرد . هي گوشي مي ذاشت ؛ گوش مي داد . پاچه ی شلوار و بالا زد . به خراشيدگيا و خوناي خشكيده زل زد . خيلي كُندكار مي كرد : چقد طولش مي ده !
بعد راس ایستاد رو به روي راننده و زل زد تو چشاش : تو كه گفتي فقط پايش خراش ديده . اين كه مُرده !
رنگ از صورتِ راننده پرید . دسپاچه شد . جلو رفت : آقاي دكتر . آقاي دكتر من كه خيلي یواش بهش زدم . آخه چطور ممكنه . يك دفعه ديگه ....
دكتر خيلي آروم گفت : نه ، از تصادف نمرده . هيچ جاش نشكسته . ببينيد .
و عبدالعلي رو نشون داد كه با صورتِ كوچيكِ سيا شده ش ، با چشاي از حدقه دراومده ش ، با زبوني كه به رنگِ زغال بود رو تخت ولو شده بود .
بي طاقت شدم . خواستم بگم : آقاي دكتر ، تصادف كرده . ديه شم مي شه هف هش مليون !
امانتونستم. داشتم زير سنگيني نيگا اونا خم مي شدم . خرد مي شدم . از پا در مي اومدم .
7-4/6/75 – كرمانشاه
اسماعیل زرعی

