یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
رضا زاده ....
رضا زاده ، جهان پهلوان یا ... ؟!
هنگامی که اولین بار حسین رضا زاده در رشته وزنه برداری مقام نخست جهان را کسب کرد ، برای ملت ِ ایران به چهره ای محبوب و مردمی مبدل شد .
این محبوبیت زمانی به آوج خود رسید و عنوان ( جهان پهلوانی ) که تا امروز بحق ، شایسته ی و بایسته ی بزرگ مردِ فقید ، جهان پهلوان ( تختی ) بوده و هست را به او دادند که دهان به دهان نقل شد این جوان آذری ، پیشنهادِ چندین میلیونی کشور ِ همزبان اش ، ترکیه که از او خواسته است با ملیت ترکی در مسابقات جهانی وزنه برداری شرکت کند را ، با قاطعیت رد کرده ، حاضر نشده است برای آن کشور که انصافاً دارای پیشینه ، هویت و تمدن ِ تاریخی هست ، افتخار آفرین باشد .
حرکت ِ ارزنده ی رضا زاده که بیانگرعشق به وطن و بی اعتنایی او به ثروت ِناروا بود ، در دل ملت ایران حماسه آفرید ؛ اما مشخص نیست تازه گی ها دلاور حماسی ایران زمین را چه شده که به جایگاه ارزشمندِ بی نیازی و پهلوانی اش پشت پا زده است و به عنوان یکی از دلال های معاملات ملکی ، آن هم در( دُبی ) ، شهری تازه به خود آمده از یکی از جزایر شیخ نشین عربی ، ایفای نقش می کند .
علت یا انگیزه ی هرچه باشد ، متاسفانه شایسته ی جایگاه و شخصیت ِ رضا زاده نیست .
اسماعیل زرعی
نوزدهم اسفند ماه 1386
شنبه هجدهم اسفند 1386
ذهن قفس ، پرپر خیال
« ذهن ِ قفس ، پَرپَر ِ خيال »
بيرون ، درخت ها سايه داشتند و بوته ها غنچه . ديده بودشان . فكر كرد : اگر نمي آمدم ، حالا آواز مي خواندم !
روي بلندترين شاخه نشسته بود . شاخه آرام آرام خم و راست مي شد . گرماي آفتاب پرهايش را نوازش مي كرد . چشم اندازش باغ بود با گل هاي رنگارنگ ، پرنده هاي نغمه خوان ، پروانه هاي رقصان ، خانه ي خشتي اي در نزديكي ؛ و دشت وسيع ِ سبز در دوردست . عطر گل و سبزه فضا را آكنده بود . شاد و ايمن مي خواند ؛ و با هر مكث ، چشم به اطراف مي چرخاند . كومه ي دانه را كه ديد ، رشته ي تصاوير پاره شد .
با باز شدن گيره گوشتي ، كمي هوا به تن اش رسيد . مطمئن بود اگر مجالي داشته باشد ، تكاني به خودش بدهد ، پرها باز مي شوند ، پف مي كنند و بدن مچاله اش شكل مي گيرد . تپش قلب اش بيشتر شد ، اين بار از شادي ؛ از احساس نزديكي به رهايي ؛ اما بي درنگ گيره ي گوشتي ديگري او را در خود فشرد . نوميد شد . صاحب گيره گفت : مفت و مجاني كه نمي شه . منم خرج دارم . ديدين كه با كلي بدبختي گرفتمش .تازه اونهمه دانه م كه ريختم براش !
صدايي گفت : تو هم كه همه ش بلدي ديگرونو تيغ بزني .
- چكار كنم ؟ روزگارش اينجوريه . ديگه .
كس ديگري پرسيد : حالا باس چقد به سفليم ؟
- هر چه بيشتر پول بدين ، بيشتر آش مي خورين .
صاحب گيره بود كه جواب داد ؛ و به دوره افتاد . بعد از دقايقي گفت : بركت . حالا همونجور كه قول دادم نمايش مي بينين . يك نمايش بي نظير . خوب دقت كنين !
از خودش پرسيد : مي خواهد چكار كند ؟
و سعي كرد از بين گيره سر بكشد و اطراف را ببيند . اتاق نيمه تاريك بود و غبار گرفته ، بي هيچ اثاثه و تزئيني ؛ با پنجره ي زهوار دررفته اي كه به باغ باز مي شد . روي هره ي پنجره مشتي دانه ريخته شده بود . وسطِ اتاق ، روي زمين خاكفرش ، اجاق خاموشي بود پُر از خاكستر و تكه چوب هاي نيم سوخته .
- پس چي شد ديگه ؟ حوصله مون سر رفت .
- الان . صب كنين سيگارمو تا ته بكشم .
فشار گيره بيشتر شد . ديگر نتوانست همه جا و هم چيز را به وضوح ببيند . حالا فقط شبح سه هيولاي تيره را مي ديد كه نشسته بودند و مشتاقانه چشم دوخته بودند به هيولاي چهارم كه او را در مشت مي فشرد . دهان يكي از آن سه نفر كه نشسته بودند يكريز مي جنبيد و گاه تِق تِق صدا مي كرد .
- يعني راپ راپ قلب ام را مي شنود ، حس مي كند ؟ ... اگر حس كند كه دل اش مي سوزد ، ول ام مي كند بروم . شايد نمي داند چه حالي دارم . نمي داند جوجه هايم منتظرند . جوجه هاي معصوم تا چند دقيقه ديگر گرسنه مي شوند . صدايم مي كنند . بي نتيجه . بي نتيجه !
دو تا از جوجه ها سر روي شانه ي هم گذاشته ، خوابيده بودند . سومي پياپي جا به جا مي شد . غارغار كلاغي به گوش رسيد . هر سه آماده نشستند . سايه اي بسرعت از روي لانه گذشت . جوجه ها هراسان شدند . زيك كشيدند . صداي شان از پشتِ فاصله تا ذهن مادر امتداد يافت .
انگشتي زير پرهايش خزيد . نقطه اي از بدن اش را گرفت و كشيد . انگار خار به تن اش فرو كرده باشند . تكان خورد . در خودش جمع شد از درد . جيك كشيد ، كسي پق ، زيرخنده زد . كسي ساكت ماند و فقط نگاه كرد . سومي غريد : اين بود اونهمه نمايش نمايش كه مي گفتي ؛ گذاشتيدمون سر ِكار؟
- صبر كنين ، اين تازه اولشه . كجاشو ديدين !
همان كه خنديده بود گفت : ولش كن بره ، گناه داره حيووني !
درد را فراموش كرد . پر زد و رفت توي آسمان : ديگر به دام نمي افتم . ديگر بس ام است هول و تكان. مگر جا قحط است . مگر هيچ جاي ديگر آب و دانه نيست ؟ آنهم با اين همه ترس و لرز . فقط بايد مدت كوتاهي مراقب باشم . همين كه طفلكي هام جان گرفتند ، مي برم شان جايي كه دستِ هيچ هيولايي بهشان نرسد . نه اين ها ، نه آن گربه ي سياه كه پارسال يكي از جوجه هام را خورد و نه هيچ موجودِ ديگر !
آسمان آبي بود ، با گرمايي دلپذير . در دوردست ها فوجي از كبوتران روي شهر مي چرخيدند ، جمع مي شدند و باز مي شدند با هر دور . از مقابل خورشيد كه مي گذشتند ، كمرنگ مي شدند مثل لكه ابرهاي كوچكي كه به پرواز باشند . و دور كه مي شدند ، گاه گاهي بال هاي شان نور آفتاب را باز مي تاباند .
- بجنبيد بچه ها ، راه زيادي نمانده !
و كوه بلند رو به رو را نشان داد پوشيده از لكه هاي وسيع سبز ، با رگه هايي قهوه اي و قله اي خاكستري . سه جوجه بال هاي كوچك و نحيف شان را تند وتند به هم مي زدند . مي كوشيدند پابه پاي او بروند، ناشيانه ، به سختي . به نفس نفس افتاده بودند . زير پايشان مزرعه اي بود با خانه هاي روستايي ، مرداني گرم كار ؛ زناني مشغول پخت و پز ، شستشو ، گندم ها درو شده بود و از تنور كنج حياط ها دود بر مي خاست ....
دوباره جيك كشيد . درد درتن اش دويد : يك خار ديگر !
پرنده ي پندار پاره شد .هر سه لبخند زدند . چهارمي شروع به تعريف كرد : اينو از بابام ياد گرفتم . يعني نون ما از اين راه درمي آد . بابام نمايش نمي ده ، مي بره مي فروشه . هر چيه م در مي آره خرج دود و منقل مي كنه بي انصاف !
لحظه اي مكث كرد . پرنده يكبار ديگر جيك كشيد . ادامه داد : ولي دس ننه م درد نكنه كه هر شب چنگ مي ندازه گلوش ؛ جوري كه نزديكه چشاش درآد !
كسي گفت : اقلاً بذارش تو قفس ، اونجور كه بهتره .
دستِ نفرچهارم از حركت ماند : باشه . اگه شما قبول كنين حرفي نيس ، از خدامه .
و فكر كرد : مي ذارمش واسه تيغ زدن بچه محلاي ديگه !
هراسان شد : نه . نمي توانم بمانم توي قفس . سيم ها را پاره مي كنم . شبكه ي توري را مي درم ، هر قدر هم كه محكم باشد . نمي گذارم بچه هام تنها بمانند ؛گرسنه بمانند . پيش شان نباشم مي ميرند از گرسنگي . لقمه ي چپ گربه ها مي شوند !
همان كه آدامس مي جويد گفت : ولي باس پول مونو پس بدي .
آن كه از همه كوچكتر بود گفت : مامان من سردمه .
و نوك به او ساييد . زير پرهايش خزيد . خنديد : عزيزكم هوا كه سرد نيست .اين نسيم است ، نسيم بهاري ، ببين چقدر معطر است . بوي گل و گياه ، بوي علف تازه ، بوي شبنم . بازهم سردته ؟
او را زيرسينه ي خودش جا داد . بزرگترين شان غر زد : خودش را لوس مي كند دختره ي نُنُر . پس چرا من سردم نيست ؟
- نه ديگه اگه مي خواين پولا رو پس بگيرين ، خب بفرماين ...
جيك كشيد ؛ پياپي : اوخ يكي . آخ دو تا . سه تا . اوخ اوخ چند تا ، چند تا ....
حس كرد خون روي پوست اش راه گرفت . درد در همه ی وجودش دويد . قهقهه ی خنده ي يكي از آنها را شنيد ؛ اما نمي توانست او را ببيند . پلك هايش را محكم به هم فشرده بود . يكريز جيك مي كشيد . احساس ضعف كرد . فكر كرد اگر خودش را با ياد بچه هايش مشغول كند درد تسكين مي يابد . نتوانست . پياپي جيك مي كشيد . پياپي نقطه اي از تن اش گرفته مي شد و كشيده مي شد ؛ انگار آن كه او را در دست داشت بي وقفه خار به تن اش فرو مي كرد .
- بد مصب اونقد كوچيكه كه مي ترسم له ش كنم !
و فكر كرد : بعدش با همي چس مثقال م مي شه دلي از عزا درآورد .
آشكارا بوي كباب را حس كرد و مزه اش را چشيد . حركات دست اش كمي كند شد : لاكردار بي پير امروز افتاده تو خونه . ننه م مي گه از بس دور از چشم ما مي لمبوني . درسته وقتايي كه مي آد اينجا بساط ش رو به راه س .
به اجاق اشاره كرد : رو اين چه كبابايي كه مي خوره ، حالا دود و دم اش به جهنم ؛ ولي از لمبوندن نيس؛ ازخماريه . آخه خودش بهم گفت ديشب . گفت بد مصبا ديگه منو شناختن . انگار بومم حس مي كنن ، ديگه دور و برم نمي آن ، چند روزه ، حالا تو برو دانه بپاش ؛ ولي نصف نصف ، يادت باشه!
فاصله به فاصله جيك مي كشيد ، درد مي كشيد ، صدايش را مي شنيد ، صداي جوجه ها را هم ، كه منقارزرد كوچك شان را باز كرده بودند رو به هوا ، زيك زيك مي كردند با همه ي وجود ، بي خبر از همه جا : يواشتر عزيزكان ام ، يواشتر . مگر گربه سياهه را نديدن مدام مي پلكد دور و بر خرابه ؟ پيداي تان مي كند ، مي آيد سراغ تان ، ها !
همان كه گفته بود ، دوباره تكرار كرد : بجنب ديگه حوصله مونو سربردي .
حركاتِ دست تندتر شد ؛ نيشِ خارها هم . چندبار پياپي جيك كشيد . چندبار تقلا كرد . صداها را بريده شنيد . تصويرها را بريده بريده ديد . تصوير گربه ي سياه ، صداي جوجه ها ، شاخه ي درختي كه خم و راست مي شد . جيك كشيد . دانه ها روي ايوان ِ آجر فرش خانه ي كاهگلي هم ريخته شده بود . جيك كشيد . جيك كشيد و دام : دام را چرا نديدم ؟!
جيك كشيد . قهقهه ي بي وقفه ي خنده ها بعد از هر جيكِ او مثل توپ مي تركيد . آن كه او را در دست داشت گفت : تازه كجاشو ديدين ، صبر كنين ، از خنده روده بر مي شين !
دل اش ضعف رفت . جيك كشيد . براي لحظه ای از حال رفت . بهوش آمد . جيك كشيد . ديد گربه رو به خرابه مي رود ، جيك كشيد . دوباره از حال رفت . دوباره به هوش آمد : جيك . چكار مي كند بي انصاف . جيك جيك .
- آره ارواح دمب اش نصف به نصف .
گربه به خرابه رسيد . بو كشيد . جيك كشيد . سرش را بالا گرفت . ايوان را نگاه كرد كه هنوز سقف داشت اگر چه ديوار يك سمت اش فرو ريخته بود . زيك زيك ها را شنيد . دوباره جيك كشيد ، كشيده و پردرد ، پياپي . صداي خنده قطع نشد . بدن اش شل شد . سرش يك بر افتاد . اين بار بيهوشي به درازا كشيد . كسي متوجه نشد . همه مي خنديدند . اتاق پر از همهمه شده بود و انتظار . به هوش كه آمد ، ديگر دردي را حس نكرد؛ هر چند همچنان نقطه هايي از بدن اش گرفته مي شد و كشيده مي شد . گربه را ديد كه چنگ به ديوار مي كشيد . هراسان شد . تلاس كرد رها شود ، مانع شود ؛ نتوانست . كم كم قهقهه ها فرو نشست . چشم ها لبريز از انتظار شد؛ انتظار و اشتياق ؛ و دستي كه تند و تند در حركت بود ، شتابان به دست ديگر نزديك مي شد . نقطه اي را مي گرفت و مي كشيد. آن دستِ ديگر ، جثه را در خود مي چرخاند ؛ جثه اي گرم ، نرم و خون آلود .
گربه به ديوار چنگ مي زد . ردِ پنجه هايش روي گچ چركمرده باقي مي ماند . در تلاش بود خودش را بالا بكشد . جوجه ها بي خبر از حضور او هياهو راه انداخته بودند . منقارشان را باز كرده بودند ، با همه ی وجود مادرشان را صدا مي كردند : گرسنه شان است . گرسنه شان است طفلكي هاي برهنه ام . چقدر هم مي لرزند . خدا مرگ ام بدهد !
- اينم آخريش ، تمام . حالا خوب تماشا كنين .
- يعني مي خواهد ول ام كند ؟ دست از سرم برداشته !
هنوز گربه به لانه نرسيده بود : آخيش ، راحت شدم . عيب ندارد هر چه اذيت ام كرد ، حلال اش . بس نيست كه ول ام مي كند بروم به بچه هام برسم ؟
دست باز شد . معطل نكرد . جستي زد و پايين پريد . آماده ي پرواز : ممنون . زود برسم خانه . آمدم آمدم بچه ها .
خيز برداشت ، يك بار ، دوبار ، چند بار ؛ اما نتوانست بپرد . به خودش نگاه كرد . روي بال هایش ، روي دُم اش ، بدن اش ، هم جا ، حتا يك پر هم ديده نمي شد . لُخت بود از سرتاپا .
گربه به لانه رسيد . جوجه ها قواره ي سياه مهيب اش را ديدند ، دم اش را كه توي هوا تاب مي خورد ، زبان سرخ اش را كه به پوزه ي خيس اش كشيده مي شد . ترسيدند .
قهقهه ی هر چهار نفر اتاق را بشدت لرزاند . پرنده صدايي شبيه جيك ، شبيه جيغ ، شبيه جان از سينه بيرون داد و افتاد .
اسماعیل زرعی
13/3/77- كرمانشاه
23/7/77 – كرمانشاه

