چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
تبریک
تبریک
خجسته نوروز باستانی) آغاز سال 1387 شمسی )، یادگار دوران شکوه و اقتدار ِ ایرانیان راستین در سراسر گیتی را ، به هم وطنان عزیر شاد باش می گویم .
خرم و پایدار باشد
اسماعیل زرعی
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
ضرورتِ پاسخ
ضرورت ِ پاسخ
(استاد اسماعیل زرعی
منم با دوستتون که تو لاهه س موافقم داستاناتون واقعن شاهکاره ن. خیلیاشونو خوندم ولی تو این هاگیرواگیرچرا همه ش چسبیدین پروپای ملت .به قول شاملو که گفت جایی که جوونا پرپر می شن یه آقایی فقط بلده بگه آبو گل نکنین . شمام عوض ایکه یقه ی حکومتو بگیرین هی می پرونین به ملت بدبخت .)
سطرهایی که از نظر گذشت ، برداشتِ قابل تأمل و ارزشمندِ یکی از عزیزانی است که به نوشته های ناچیز این حقیر عنایت دارد. بعنوان توضیح به ایشان و خوبان ِ دیگری که همین باور را دارند عرض می کنم :
حکومت ها در هر جایی از تاریخ وهر نقطه از جهان ، فصل هایی از سال بوده اند ، یاهستند گویی؛ با ارمغان شان که برخی خرمی و شادابی و بعضی دیگر ؛ برگ ریزان و یخبندان بوده و هست ؛ و در نهایت ، گذران . تاکنون آنچه مانده است و می ماند ، سرزمینی است به نام وطن ، با رُستنی هایش که ملت نام دارد .
در شوره زارها و کویرهای بی حاصل، بهار ، هرقدر خرم تر و پُر توان تر ، تنها نسیمی است ناپایدار؛ در صورتی که یافتن و نشان دادن سیل گیرها ، گسل ها ، هرزه گیاهان و در اندک سخن ، هرگونه آفات ، در سرزمین های بارور ، تلاشی است بنیادی برای حفظ ، نگهداری و نیز تقویت بذر و بُن و آنچه هست ، آنقدر که گردش ِ ایام به هر شکل ، کمترین زیانی نه به خاک برساند و نه به خاکخیز.
پایدار باشید.
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
به دل آینه ها بشتابیم
به دل ِ آینه ها بشتابیم
دوباره نگاه اش به سمت ( چوپ پاها)[1] پَر کشید ؛ هیاهوی بیرون مجبورش می کرد . سایه شان می افتاد روی شیشه ی ماتِ پنجره و رد می شد ؛ از این طرف به آن طرف ، از آن طرف به این طرف . مشت به درها می زدند . صدا می کردند یکدیگر را ، به اسم ، حاجیه ملوک ، فاطی خانم ، پروانه جان ، خانم حسنی و....
بن بست سرسام گرفته بود از پچ پچه و تعجب ، تشویق و گاهی هم خنده های ریز ِ زنانه .
: خدا لعنت ات کند صغرا . خدا لعنت ات کند زن !
نگاهی به ساعت انداخت. ده و نیم بود . هر روز این موقع آشپزخانه لب پر می زد از شُرشُر آب ، بوی غذا و سروصدای ظرف ها .
: بجنبین دیگر ، دیر می شود ، ها !
صدای حاجیه ملوک بود و پشت بندش ، دو سه زن دیگر که عجول تر بودند ؛ اما پروانه خانم هنوز درگیر ِ پسرش بود که می خواست همراه شان برود و مادر نهیب می زد : نمی شود ذلیل مرده . این هزار دفعه . به گوش ات می رودیا نه پدرسگ ؟
: یک کم زودتر برگرد ؛ یک کم زودتر ، لاکردار!
گفته بود : کلید نمی برم تا مجبور شوی در را برایم باز بکنی . اینجوری اقلاً تکانی به خودت می دهی . آخر تا کی می خواهی کنج اتاق لنگ ات را هوا کنی ؟!
همیشه همین را می گفت ؛ اما امروز کار از تکان گذشته بود ؛ روز تماشا بود ؛ رفتن و دیدن . اگر صغرا می آمد ، حتا پا به پاش می دوید ، پیش تر از همسایه ها که آماده ی دویدن شده بودند .
: خاک به گورم . بابای بچه ها اگر بیاید ببیند هنوز ناهار درست نکرده ام دعوام ....
رعنا خانم بود که صداش توی هیاهو گم شد . زیر پنجره پُر بود از گفت و گو ، از تشویق و ترغیب و انتظار . لحظه به لحظه به تعدادشان هم اضافه می شد . سایه شان را می دید؛ رنگ ِچادر هاشان را خیلی مبهم ؛ و همین طور چرخشی که موقع سر کردن ِ چادر ، سایه می انداخت روی شیشه ؛ اما صداشان واضح بود ، با زیر و بم یکایک شان آشنا بود ؛ حتا اگر گوشه ی پنجره را کمی باز می گذاشت ، می توانست بگوید این عطر ِ کیست ، یا آن ادوکلن را کدام شان زده است .
چوب پا ها آمدند و برای هزارمین مرتبه حدقه ی چشم هاش را لگد کوب کردند . دل توی دل اش نبود . می خواست پر بکشد برود بیرون ؛ اما نمی دانست با صغرا چه بکند . اگر می آمد ، با آن همه بار ، با آن همه خستگی و درد و ناله پشتِ در می ماند چه ؛ چه جوابی داشت به او بدهد ؟
طاقت نیاورد . دست به لبه ی پنجره گرفت و تن سنگین اش را بالا کشید . دستگیره را عقب زد . پنجره باز شد . خودش را به نرده های پشت ِ آن آویخت . سرها به سمت او برگشت .
: آقا مظفر شما نمی آیید ؟
حاجیه ملوک بود که می پرسید .
آه کشید : نیست خانه . رفته پی یللی تللی اش ، خانم !
فتانه اعتراض کرد: یللی تللی چیه آقا مظفر؛ چطور دل ات می آید ؛ بد می کند صبح تا غروب می دود شما را جمع و جور کند آن بیچاره ؟
راست می گفت ، اگرچه گفته اش آمیخته بود به کینه و کنایه . صغرا رفته بود بازار ، نه پی یللی تللی اش به گفته ی آقا مظفر . کار هر روزش بود . زنبیل بزرگ را زیر چادرش می زد و می رفت تا دو- سه ساعتِ بعد ، که خیس ِ عرق ، هن هن کنان ، ناله کنان از دردِ پا ، از دردِ کمر ، می آمد . زنبیل پُر را به سختی ، با زحمت ، از روی شانه اش بر می داشت می گذاشت زمین . کفِ آشپزخانه پُوشیده می شد از نان ، گوشت ، مرغ ، سبزی و هرچه خریده بود . می نشست وسطِ آن ها ، با آه و ناله هاش .
لشگر زن ها و بچه ها و دو سه مردِ همسایه غریوه کشان رفتند روبه دهانه ی بن بست . به آنی کوچه ساکت شد ، خلوت . انگار از روز اول کسی توش زندگی نکرده بود .
دل اش تنگ شد . کفرش در آمد : عوضی نفهم ، نمی شد امروز نروی خرید ؟
خودش هم می دانست که نمی شود . شکم صاحب مرده غذا می خواست . مشکل ، فقط کلید در ِ خانه بود و بس .
: به جهنم . بگذار براش بشود درس عبرتی که از این به بعد با خودش ببرد . اصلاً زد و من سکته کردم ، مُردم ، کی می خواهد در را باز بکند ؟
از لای نرده ها تا اول ِ بن بست را سر کشید . پنجره را بست . روی زمین نشست و به سمت چوب پاها خزید . آن ها را زیر بغل زد : من هم آدم ام . دل دارم . پوسیدم تو خانه . اصلاً غلط می کند زر ِ زیادی بزند !
اگرچه می دانست متلک های صغرا خانم جان به لب اش می کند . از همین حالا صداش آوار شده بود توی گوش اش : تو که برای هر کاری باید بیل بیندازند زیرت ؛ چه شد یکهو هوایی شدی . برای تفریح و تماشا پا داری دیگر ، مگر نه ؟
از خانه بیرون زد . تق تق چوب ها سکوت بن بست را شکست . عجله داشت هرچه زودتر خودش را به خیابان اصلی برساند ؛ اگرچه درد می کشید ؛ زیر کتف اش زخم شده بود ؛ سخت بود تحمل سنگینی بدن اش که از بخت ِ بد هر روز چاق تر هم می شد. هر قدم که بر می داشت انگار کوهی را جابجا می کرد ؛ اما اهمیت نداد ؛ فقط غصه ی صغرا را داشت و نگران دیر رسیدن اش بود .
خیابان موج می زد از مسافر . پیر و جوان ، زن و مرد ، همه ریخته بودند بیرون . هر ماشینی که می آمد ، فرق نمی کرد چه شخصی یا مسافرکش ، جلوش را می گرفتند ، با خواهش ، با سماجت یا به زور ، سوار می شدند . همه عجله داشتند . هیچ کس به او و به چوب پا هاش اعتنا نمی کرد .
: آزادی . میدان آزادی !
بقیه هم داد می زدند : آزادی . میدان آزادی !
محکم تر از او ، بلند تر از او ، طوری که صداش گم می شد بین آن همه هیاهو .
: یک کم بروم بالاتر ، شاید خلوت تر باشد !
بالاتر هم خلوت نبود . ماندن دردی را درمان نمی کرد ، خصوصا ً این که وضع جسمی اش باعث می شد سوارش نکنند . کدام راننده حوصله داشت کُلی معطل بماند تا او نک و نال کنان تو ماشین جا بگیرد ؛ آن هم حالا که هر مسافری دوسه برابر کرایه می داد ؟
: به جهنم . پیاده هم که شده راه می افتم . نباید از دست اش بدهم !
راه افتاد ، عصا زنان ، تندو تند، درحالی که درد می کشید ، درحالی که نفس نفس می زد ، عرق می ریخت بدون خورشید ، بدون گرما ؛ زیر غباری که همه جا را پوشانده بود . هرچند هوا سوز داشت اما انگار خاک می بارید از آسمان، طوری که صدا به خس خس می افتاد ، چنگ می انداخت دور گلو .
به بولوار که رسید ، از خلوتی اش تعجب کرد . سابقه نداشت راه بندان نباشد هیچ وقت ؛ حتا تا نیمه های بعضی از شب ها . ولی امروز تک و توک ، ماشینی اگر رد می شد ، براش بوق می زد و متلکی ، شکلکی ، بسرعت . حتا پراید سفید رنگی کنارش ترمز کرد . جوان ِ ژله به مو کشیده ای سر کشید بیرون از پنجره : براووو عمو جان ، براووو ! یک کم دیگر که بجنبی ، نفر اول می شوی ، ها . بجنب ، آ بارک الله !
نفس اش بوی تنباکو می داد . سرنشین ها زدند زیر خنده . ماشین از جا کنده شد و رفت . صورت اش سرخ شد . نفرت به جان اش نیش زد . یکی از چوب ها را توی هوا حواله کرد اما فحش آبدارش توی جاده جا ماند . مصمم تر شد . تند تر چوب زد.
***
عاقبت به میدان آزادی رسید ؛ با شُرشُر ِ عرق اش ، با شوق و شتاب ِ وصف نا پزیرش ، با ولعی که برای دیدن داشت ؛ اما دیر رسیده بود . مراسم تمام شده بود ؛ اگرچه هنوز آدامس فروش ها ، پفک فروش ها ، آجیل فروش ها و میوه فروش های دستفروش تند وتند کالاشان را داد می زدند و می دویدند به هر سمت ؛ اما مردم متفرق می شدند ، گفتگو کنان ، خنده کنان ، خصوصاً وقتی زنی ، دختری می دید مردی ، پسری نگاه اش می کند ؛ یا مردی ، پسری که ازشوق ِ توجه دو چشم ریسه می رفت از خنده .
گوشه ای ، جرثقیلی پارک شده بود . چشم از رشته طناب ِ پاره ای که توی هوا تاب می خورد برداشت و به زمین نگاه کرد که پوشیده بود از پاکت ِ چیپس و پفک و پوست ِ تخمه .
حسرت به دل اش چنگ زد .
اسماعیل زرعی
15- 14/12/1386
[1] -( چوب پا ) چوب باریک و درازی که لنگان و پا بریدگان زیر بغل گیرند و بع کمک آن راه روند . و آن را چوب زیر بغل هم گویند .....لغتنامه ی دهخدا
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
سایه ها و آینه ها
سایه ها و آینه ها
( نگاهی به داستان ِ کوتاه ِ« به دل آینه ها بشتابیم » منتشر شده در سایت ( پرس لیت ) .
« به دل ِ آینه ها بشتابیم » ماجرای پیرمردی است که بعلت کهولت یا مریضی ، زمین گیر و یا به عبارتِ دیگر، خانه نشین شده و ارتباط اش با دنیای بیرون به سایه های تاریکِ پشت پنجره ای مات تقلیل یافته است. اواز نظر روحی و جسمی وابسته به ( صغرا ) ،همسرش است که برای خرید همیشگی بیرون رفته وهنوزبرنگشته است . عده ای از زن های کوچه برای تماشای مراسمی که گویا قبلاً هم بارها انجام شده و کودکان اجازه شرکت در آن را ندارند آماده می شوند.
از مکالمات آنها ( سایه های پشت پنجره) ، درمی یابد که باز خبری است ؛ و دوباره آن مراسم تماشایی . او هم می خواهد که به هر قیمتی برود و در لذت این تماشا سهیم شود. اما صغرا دیر کرده است ووقت آمدن کلید ندارد.
بالاخره چوب پاهایش را بر می دارد و به راه می افتد ، در میان تمسخر عابران ، لنگ لنگان جلو می رود. اما وقتی می رسد که مراسم پایان یافته و مردم توی میدان سرگرم کار و خریدشان هستند. انگار نه انگار که کسی این جا ، بالای دار رفته است.
به دل آینه ها بشتابیم
در نگاه اول داستانی است کلاسیک با پردازش و ساختاری قوی و حرفه ای ؛ که خواننده را تا آخر با خود می برد. تشبیهات و بکار بری وا ژه های سمبلیک مثل ( سایه هاشان می افتاد روی شیشه پنجره....) ، ( نمی شود ذلیل مرده این هزار مرتبه....) (من هم آدم ام . دل دارم . پوسیدم تو خانه .... ) و... آن را از کلاسیک بودن خارج و زبانی هرمنوتیک به آن داده است تا خواننده را در نوشتن سهیم کند و اورا به اندیشیدن و کشفِ معما و درک ِ معنا سوق دهد.
درپایان ، داستان نویس ، ضربه آخر را وارد می کند:
عاقبت به میدان آزادی رسید ؛ با شُرشُر ِ عرق اش ، با شوق و شتاب ِ وصف نا پزیرش ، با ولعی که برای دیدن داشت ؛ اما دیر رسیده بود . مراسم تمام شده بود ؛ اگرچه هنوز آدامس فروش ها ، پفک فروش ها ، آجیل فروش ها و میوه فروش های دستفروش تند وتند کالاشان را داد می زدند و می دویدند به هر سمت ؛ اما مردم متفرق می شدند ، گفتگو کنان ، خنده کنان ، خصوصاً وقتی زنی ، دختری می دید مردی ، پسری نگاه اش می کند ؛ یا مردی ، پسری که ازشوق ِ توجه دو چشم ریسه می رفت از خنده .
گوشه ای ، جرثقیلی پارک شده بود . چشم از رشته طناب ِ پاره ای که توی هوا تاب می خورد برداشت و به زمین نگاه کرد که پوشیده بود از پاکت ِ چیپس و پفک و پوست ِ تخمه .
حسرت به دل اش چنگ زد .
با همه ی زیبایی ، داستان ، حکایتی تآثرانگیز از وازدگی و مسخ شدگی انسانهایی است که ارزشهای انسانی شان را باد برده است.از آنها جز سایه هایی نمانده است و…
اسماعیل عزیز
به جرات می گویم که تا کنون داستانی به این قدرت و زیبایی نه از تو و نه از هیچ نویسنده ایرانی نخوانده ام. دست مریزاد. این نزدیک به دوسال ننوشتن ات اگرچه بظاهر علت اش عارضه ی قلبی ات و پیامدهای آن بوده ؛ اما به هدر نرفته است . در نهان ، شرابی که بار آورده ای ، ناب است.
از آنجا که ما همواره پیشنهاداتی می دهیم. اگر من بودم پیرمرد را در خانه بیکار نمی گذاشتم. مثلاً ازطرف صغرا زن اش قرار بوده که گل های باغچه را آب دهد اما آنها را رها می کند وبرای تماشا بیرون می رود. گل سمبل زندگی و… است .
فقط نظرم این است . بدون این هم داستان ات جاودانه خواهد بود.
روزگارت خوش
فرارسیدن سال نو هم فرخنده باد .
هژبرمیر تیموری
8 مارس 08
لاهه
