چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
بهار آلوده
بهارِ آلوده
بعد از یورش سرمای شدیدِ غافلگیر کننده در زمستان سالی که گذشت و چاره یابی مسئولین مربوطه ، ناگهان بوی گاز درهر کوی وبرزن پیچید و به خانه ها سر کشید؛ به شکلی آزار دهنده که گاه موجب هراس از ایجاد مسمومیت می شد ، که این بیم البته برای گل های حساس خانگی بی جا نبود ، زیرا چندی بعد گلدان های بسیاری به سوگِ نازنین های شان دیده پُرخاک کردند.
شنیده شد علت انتشار آن، تزریق گاز پالایش نشده است ؛ که علت هرچه بود ، یا هست ، انتظار می رفت با سپری شدن ِ زمستان ، ناپاکی هوا نیز ازبین برود . در طول این زمان عذاب آور برخی از جمله نگارنده بنا به توصیه ی پرسنل امدادِ گاز برای کنترل و یا کاستن از شدتِ بو لایه ی غلیظِ رنگ به کنتورهای گاز کشیدند که چاره ساز نشد .
عاقبت زمستان رفت و برای مدتی کوتاه هوای آلوده را هم با خود برد ؛ اما متأسفانه چند روزی است که بوی ناپاک دوباره سرکشیده است تا طراوت ِ آغاز بهار را در تعفن خود بمیراند .
14 فروردین 1387
جمعه نهم فروردین 1387
نیزه های نور
روي دشتِ شب بود ؛ و سوسوي ستاره ها كه ستون هاي لرزان ِ باريك و بي شماري بود به زمين فرو شده . و هنوز زني مي ناليد .
پرسيد : چه كسي معلق مانده در هوا ؟!
پرسش اش انديشه ي بي صدايي بود كه به سرعت در تاريكي تحليل رفت . به آسمان نگریست كه انتهايش سورمه اي بود بارگه هايي به رنگِ آبي و فيروزه ؛ ژرف ، وسيع و مخوف ؛ چون اقيانوسي از سايه . دست به نيزه هاي نور گرفت و تاريكي لابه لايشان را كاويد ؛ همچنان كه سبزه هاي بلند و سياهِ زير پايش سر مي خماندند ؛ كمانه مي كردند و آرام و محتاط او را روي دوش يكديگر مي گذاشتند . و رايحه ی معطر ِ زنانه گي ، همراه اش منتشر مي شد . پيش رفت . بر پهنه ی چشم اندازش هيچ نبود جز سكوت و سياهي و ناله اي به نرمي نسيم كه هرازگاه از سمتي مي وزيد .
پرسيد : تا كجا مي روم تنها ؟!
شهابي شتابان از برابرش گذشت و تنه ی نهال هاي نوراني را بريد ؛ آنچه از مسيرش به جا ماند ، جاده ی باريك و تاريكِ بي آغاز و پاياني بود كه هق هق ِ شكسته اي گاهي از دل اش سر مي كشيد و پيش مي آمد و گاه مي رفت و در انتهايش گم مي شد . و قامتِ تُرد و بلندِ او ، سايه ی خيالي بود كه در پي صدا مي رفت ، قدم به قدم ، نقطه به نقطه ؛از هر جايي به جاي ديگر ؛ چندان كه خسته شد ، از پا در آمد . زانو زد و پيشاني به باريكه اي از نور ساييد . صدا از درون آن مي آمد . دقت كرد . خودش را ديد در آن استوانه ي تا به آسمان رسيده ي ناپايدار ؛ پنج سال ، ده سال جوانتر . با همان موهاي بافته ي بلند و پيشاني صافِ پهن و صورتِ گردِ مهتابگون و گونه هاي شاداب و خم ِ ابروهاي كشيده ي نازك و دهان ِ سرخِ ِ تنگ ؛ و چشم هايي درشت و درخشان از بسياري اميد و آرزو كه مشتاقانه به روبه رو دوخته شده بود . دختركي نورس ، مشتاق سفر به دنياي تابناكِ روزگار آتي .
آهنگِ يكنواختِ ناله خاموش شد . چهچهه ی شادِ قناري به گوش رسيد . نرمي تن از سفتي خاك كند . پرشور به سوي ستون ِ ديگر دويد ؛ بر جاده آن دو چشم ِ اميدوار . در آن ، او را ديد ؛ در قالبِ رويايي ، رشيد ، مطمئن ، گرم ، نيرومند و استوار ؛ به شكوهِ تنديس ِ شكيل ِ بسيار بزرگي از سنگ ؛ سوار بر اسبي سپيد ؛ بي نقص . صدايش كرد . نفس اش انباشته از شوق و تمنا بود . پاسخي نشيند . ديد حتي برنگشت به عقب اما با اشاره ی دست او را به پيش خواند و همچنان كه دستمال ِ سپيدش را بيرق مانند در هوا مي تكاند ، با همان دست كه تازيانه ي كوچكِ چند سر ِ چرمي را در مشت مي فشارد ، نقطه ی زريني را در دوردست نشان مي دهد و مي تازد .
پُرشوق به سمتِ ستون بعدي شتافت . در آن نيز جوان همچنان مي رفت ؛ با همان هيأت . و او درنگ نكرد ؛ در پي اش روان شد ، كه طلبيده بودش ؛ ستون به ستون . و هر ستون كه نخست سرد بود و اندك اندك گرم مي شد و گرمتر . در يكي ، كسان خود را ديد كه بازو به بازو گردش حلقه زده اند ، با اجزاء مسخ شده ي صورت شان ؛ شكلك ها وهشدارهاي گوشخراش شان ؛ و خودش كه مي كوشد زنجير ِ سختِ گوشتي را بگسلد . و در ديگري ، رها شده از حصار ِ نزديكان ، شتابان در پي سوارِ زره پوش ؛ همچنان كه نگاهِ خشمگين ِ پدر و ضجه ونفرين ِ مادر را به دنبال دارد . در يكي ، در تلاشي سخت براي عبور از موا نع بسيار؛ و در ديگري ، خسته، عرقريزان اما اميدوار . و چشم اندازش همچنان تابناك است : آسمان ِآبي ، آفتابِ طلايي ، زمين سبز ، درختان پُر بار ، جويبار زمزمه گر، مرغان به پرواز ، گل هاي خندان و كوهِ خيسي در آن دور دست كه تاجي از برف بر سر و تور سپيدي از مه به تن دارد . و سوار گويي ، مي تازد تا هر چه سريعترپرده ی بلندِ آرزو را پس بزند ؛ و در پشتِ آن ، به نمايش بگذارد قصر ِ رفيع بنا شده بر بلنداي تپه را ؛ و آن باغ و گلستان و دروازه ی چوبي قطور ِ سنگين و سردرهاي پُر نقش و نگار و طاقنما هاي آكنده از نقوش ِ برجسته ي شير و ببر و آهو و كودك و كوزه و پري و پرنده ؛ و آن ستون هاي شكوهمندِ پيچ در پيچِ ِ بلندِ مرمري ؛ و آن تالار افسانه اي با همه ی تزئينات اش؛ و آن اتاق هاي تودرتوي وسيع ِ مفروش و آن كثرتِ كنيز و كنيزك و غلام و غلام بچه و باغبان و دربان و آشپز و خدمه و نديمه ي ايستاده دست به سينه ، گوش تا گوش ؛ و آن وفور ِ نفس گير ِ زيبايي و استخر آبي مواج و ماهي هاي شلاقه زن ِ رنگارنگ و گُل و كتاب و جشن و سرور و نقش و نگار و آهنگ را و....
صداي ونگِ نوزادي شنيد . دست اش را پس كشيد ، كه حرارتِ نيزه ي نور پوست اش را سوزانده بود . به خود آمد . راهِ درازي پيموده بود . و آهنگِ ضعيفِ ناله ، بار ديگر از زواياي ذهن اش پنهاني سر مي كشيد .
نفس نفس زنان گفت : كودك ام . كودك ام !
كسي صدايش را نشنيد . نگران شد . كودك اش را خواند ؛ بار ديگر و بار ديگر ؛ هر بار بلند تر از دفعه ی پيش . به سوي ستون بعدي دويد كه راهِ بسياري بود تا آن . و كودك اش را ديد ؛ پسركي لاغر ، رنجور ؛ گرفتار به كمندِ اسب سواركه ناگزير پا به پاي اسب مي دويد .
هراسان جيغ زد : نه . نه . نه !
و به يكباره ديد نه نشاني از طراوت باقي ست و نه اثري از آنچه در دور نما مصور بود . بيابان است . زمين ِ قاچ قاچِ ِ تشنه با خارهاي خشكِ خاك گرفته و آسماني كه در پس ِ غبار پنهان است . و سوار همچنان مي رود ، بر اسبي سياه و وحشي ، با جامه اي سرخ و ژنده ، بي هيچ اشاره اي ؛ حتي اين كه سر بر گرداند . از ردِ راه اش كومه كومه غبار برمي خيزد.
فرياد زد : نرو . نرو . به كجا مي كشاني مرا ؟
و كوشيد تا خبر ِ پاهاي برهنه ي خون چكان اش را و پيكر زخمي در هم كوفته ي خاك آلودش را وهن هن ِ نفس ها و هياهوي قلب و شُرشُر آبشار عرقي كه از تن اش راه گرفته بود ، همه را به گوش او برساند . اما او دور مي شد و دور و دورتر . و هر چه بيشتر مي رفت ، به همان ميزان هيأتِ تيره ي زن و كودكي كه به دنبال اش كشيده مي شدند ، كوچكتر ، كم رنگتر و کهنه تر مي شد ؛ و ناله اوج مي گرفت و تن مي گستراند و همه ی دشت را پُر مي كرد .
حس كرد رمق ِ پيشروي ندارد . باقيمانده ی توان اش را در قالبِ نهيبي ريخت كه چون بمب تركيد : آهاي ي ي ي ....
اسب ناگهان ايستاد . رَم كرد . روي دو پا بلند شد . دور ِ خودش چرخيد . شیهه كشيد . سوار برگشت ، روبه او ، نزديكِ نزديك ، خشمگين و متعجب ، پرسشگرانه به او نگريست . زن به يكباره از جوش و خروش افتاد . بر جا ماند . ناباورانه از ترس لرزيد . آنچه مي ديد نه آن سيماي دلفريبِ مردانه بود و نه آن قامتِ گرم و رشيد و استوار و نه آن عشق و مهر و غرور ِ پنداشته درچشم ها و نه اسبي و نه اسب سوار ؛ كه در برابرش بوزينه اي بود گوژ پشت ، پير ، كوتاه و كوچك باگوش هاي سرخ ِ بزرگ و چشم هاي گردِ ريز و دهاني بي اندازه فراخ ؛ پشم و پيله ريخته و پوزه و بيني سرخِ ِ پُر چروكِ لرزان .
بوزينه لحظه اي ساكت به او زل زد . بعد دست هايش را شادمانه به هم كوبيد . قهقهه ی جيغ مانندي زد و به هوا پريد . شاخه ی درختي را گرفت . شوخ و شيطان خود را بالا كشيد . توله ی كوچك و خواب آلوده اش را به پشت آويخته بود . ورجه ورجه كنان ، جيغ زنان شاخه به شاخه ، درخت به درخت تا دل ِ تاريكِ جنگل جهيد . آنچه به جا ماند ، سكوت بود و سياهي و سوسوي ستارگان كه ستون هاي باريكِ لرزان و بي شماري بود به زمين فروشده . وزن ِ تنها كه به راه ادامه مي داد ؛ به سختي ؛ از پا افتاده ، ناتوان ؛ همچنان كه دست به نيزه هاي گداخته ي نور مي گرفت و نوميد ، تاريكي لابه لاي شان را مي كاويد . و هرازگاه ناله ي نسيم را مي شنيد . و قطراتِ درشتِ براق بر مژه هاي بلندش مي نشست و دردمندانه مي رقصيد و مي درخشيد و يكي پس از ديگري بر گونه اش راه مي گرفت و از چانه اش برخاك مي چكيد ؛ و آه هاي تيره اش كه فاصله به فاصله از دهان بيرون مي زد و تا آسمان سرمی كشيد .
آنگاه به درياي آرام ِ مهتاب رسيد ؛ و ماه كه در آن ميان كُند و ساكت و تنها به شنا بود . بوي زهم ماهي مي آمد ؛ و نسيمي كه التهابِ پوست را نوازش مي داد . لبِ مهتاب نشست . گوش به يورش امواج و سپر ِ سينه ی صخره ها سپرد كه گويي هر موج سكوت و تنهايي را مي آورد و به سنگ ها مي ساييد. بعد به سياهي غوطه ور در آن ژرفنا چشم دوخت و به بازتابِ نقش ِ ستاره ها؛ هزاران ستون ِ نوراني كه در حاشيه جمع شده ، پا در آن فرو برده بودند . و سايه ي كسي كه زير ِ پرده ی نقره اي نشسته و تن ِ تاريك اش را خمانده بود و همراه با تلاطمي نرم بالا و پايين مي شد ؛ كش و قوس برمي داشت ؛ تن مي گستراند ، يا نازك مي شد .
دست هاي سفيدِ كوچك اش را دراز كرد . مشتي مهتاب برداشت و به صورت پاشيد . صداي ريزش ِ قطراتِ سيمگون با هق هق ِ بغض اش همراه شد . از پس ِ پرده ی مواج به سايه ي پيچان و شكننده اش زل زد كه به عمق فرو مي رفت و بالا مي آمد ؛ مي رقصيد و مي لرزيد . و بعد ، به پيشتر ، به جايي كه فقط ماه بود ، ساكت و آرام و منتظر ؛ و مهتابِ بي كران كه هر چه دورتر مي رفت ، صاف تر ، سپيدتر و ساكت تر مي شد ؛ چندان آرام ، مهربان و مطمئن كه انگار فرزندش را به خود مي خواند .
نگاه اش به سمتِ ساحل چرخيد . از ديدن آن همه نيزه هاي نور كه بيرحمانه به زمين فروشده بود ، دل اش به درد آمد . خيره به آنها ماند و به تصاوير لرزاني كه توي شان بود ، انديشيد . اختاپوس ِ خشم اندك اندك وجودش را در برگرفت . برخاست . گوشه اي از چادر ِ سياه اش را در مشت فشرد . مكثي كوتاه كرد و به يكباره دامن ِ چادر باز شد و نيم دايره اي به سرعت در هوا چرخيد . چادر ، داس ِ بزرگ و پهني بود كه به يك چرخش ، ستون ها را درو كرد . ناگهان همه جا تاريك شد . هيچ نماند . نه ستاره و نه مهتاب ؛ فقط سياهي بود ؛ سياهي و سكوت .
لحظه اي بعد ، قُُلُُپ ، صداي سقوطِ جسمي سنگين در آب .
اسماعیل زرعی
13/5/76- كرمانشاه
26/6/76 – كرمانشاه

