تبليغاتX
نیلوفر های کبود

شنبه هفدهم فروردین 1387

ضجه های آخرین امپراتور

 

ضجه های آخرين امپراتور

 

        به راستي كه ساعتي پيش از بسته شدن دايره ی آخر – دايره اي كه نمي دانستيم آخرين است – آنچه قرن ها نگران وقوع اش بوديم ، اتفاق افتاد .

منجمانِ عاليقدر هشدار داده بودند : نحوست در عدد دايره ايست ، از پنج بهراسيد .

و عدد ما پنج بود و كاستي نمي گرفت هرگز . به ناگزير در هر « پنجه » اتحادمان را تازه مي كرديم و براي پايداري آن ، قرباني مي داديم ؛ واگر چه در همه ی اوقات هشيار بوديم وگوش به زنگ ، اما در روزهاي پنجم و ماه هاي پنجم و سال ها وسده ها و هزاره هاي پنجم به دقت و مراقبت بيشتري مي پرداختيم، غافل از اين كه درست پنج هزار و پانصد و پنجاه و پنج سال و پنج روز پس از اعلام موجوديتِ فرقه ی منجر به استقرار امپراتوري جهانگيرمان ، آنچه هراسان اش بوديم ، رخ خواهد داد .

در آن روز نيز ما به رسم معمولِ هر « پنجه » بار عام داده ، همه ی بندگان را به حضور طلبيده بوديم تا شايسته ترين هاي شان را به منظور رفع ِ نحوست ، براي قرباني برگزينيم ؛ اما پيش از رفتن به جايگاه مي بايست متن اتحادمان را مي خوانديم . پس گردِ يكديگر حلقه زديم ؛ هر پنج تن؛ در اندازه هايي يكسان ؛ با تنپوش هايي همشكل : جامه ی زردِ چسبان ، چكمه ی سرخ ِ بلند ، نقاب و شولايي خاكستري ؛ بي آن كه ذره اي از تن مان پيدا باشد جز دست هاي كوچكِ پنبه اي و زبانه هاي آتش چشم ها . و سرودمان را آغاز كرديم . نخست به گونه اي بي صدا . فقط جنبشِ ریز ِ لب ها، آنهم در پس پارچه ی نازكِ خاكستري؛ تا دقايقي چند . چنان كه گويي مشتاقانه گوش سپرده ايم به زاري ها و فريادهاي هراسيده ی قربانيان ِ همه ی اعصار كه هنوز ما سيده بود در انتهاي سكوتِ و هم آلود و باشكوهِ مكان . بعد به تدريج حركت آرواره كُند شد و صداي مان اوج گرفت ؛ با آهنگي چون  وزوز ِ خرمگس هاي درشت وسبز ِ براقي كه انگار از دل سرخي زننده ی فرش هاي وسيع ِ زيرپاي مان سر مي كشيدند ، برمي خاستند ، جدا مي شدند و پرواز كنان هر دسته به سويي : ابتدا بال بال زنان روي نهرِ سرخِِ تهي از آب ِوسطِ تالار و بعد به طوافِ پنج تختِ بزرگِ آراسته به دُر و عقيق و ياقوت و فيروزه وطلا در پنج گوشه ی بارگاه ، با دشكچه ها و بالش ها ومخده هايي از مخملِ عنابي يا  ابريشم ِ سياه و پس از آن، فراز بخور دان ها و عبور از درون ِ بخار ِ معطر ِ كم رنگي كه نرم و سبك با پيچ و تابي اندك به هوا مي رفت و سپس بالا و پايين رفتني جسورانه، همراه با رقص ِ شعله هاي نارنجي رنگِ مشعل هاي نصب شده بر ديوارها ، و بعد ، لحظه اي سرگردان در فضاي نيمه تاريكِ مرموز ، و آنگاه آويختن به پرده هاي وسيع بسيار بلند سورمه اي و قهوه اي رنگ كه سدهاي نفوذناپذيري بود برابر نور و سرما : .... اي سياهي هاي مطلق ، اي مادرانِ وهم و بيم ، اي سرخي هاي توان  افزا ، اي شور ِ ستيز ، و اي آلايندگان همه ی پاكي ها، اكنون كه با قلبي آكنده از .... 

و همچنان كه گوش به سرودِ خويش سپرديم ، چشم از يكديگر بر نداشتيم . پلك هم نزديم ؛ نه فقط در آن هنگام ، كه در همه حال ؛ در همه سال . حتي به هنگام خواب كه پلكِ يك چشم باز مي ماند بي تكان ، از ترس ِ وسوسه ی پايان نا پذير ِ در دست گرفتنِ همه ی قدرت . از بيم آ ن همه توطئه و ترفندِ ناكام كه هر يك براي نابودي ديگران چيده بوديم . پنج مردِ بسيار كوتاه ِ يك شكل ويك  اندازه كه قرن ها در كمين ِ يكديگر بوديم .هر چند هنگام تشكيل فرقه ، پيش از آ ن كه امپراتوري مان پا بگيرد ، آن زمان كه هنوز نه نقابي بود ، نه حرص وحسد و انديشه اي خصمانه ، بارها و بارها پنهان از ديدِ حكمرانان ، گرد هم جمع شده بوديم وبا شور وشوقي جوانانه ، با چهره هايي ُترد وتازه ، زيبا ، ملتهب و معصوم و با دل هاي تپنده و مشتاق ، سرشار از بيم واميد و غم و خنده،   با بحث و جدل هاي صميمانه ، سوگند ياد كرده بوديم براي هميشه به انديشه وآرمان واتحادمان پايدار بمانيم و بكوشيم سايه ی زورمندان ، انحصارطلبان ، فرمانروايان، غارتگران و درمجموع ، همه ی اهريمنان را ازسر ِ مردم بزداييم وعشق و شادي و خير و بركت به سرزمين كوچك مان ارزاني داريم ؛ چندان كه شكم هيچ كودكي گرسنه نماند ؛  هيچ مظلومي ، درمانده اي ، بي كسي يافت نشود . به آرزوهاي همه گان جامه ی عمل بپوشانيم و ريشه ی اشك و آه ِ ستم ديدگان ، پيرزنان و بيوه گان بخشكانيم . و براي دستيابي به اين اهداف چه دغدغه ها كه از سر گذرانديم ، چه ترفندها ، چه تمهيدات ، چه دويدن ها ، سخنراني ها ، مردم را به ياري طلبيدن ها ، شور و شوقِ ِ دامن زدن به آتش ِ مبارزاتِ بي امان ، درگيري ها ، شبيخون ها ، خونريزي ها ، ويراني ها و آتش زدن به جسم و جان و يادِ پيشينيان .

 و پيروز كه شديم ، براي پيشگيري از وسوسه ی استبداد، هم راي شديم حكومتي همه گردان پي افكنيم ؛ غافل از اين كه از آن پس ، آنچه نبايد ، شكل مي گيرد : نخست ، جدا شدن ِ ياران . زيرا ما كه موسس ِ رژيم ِ نوين بوديم نيز براي به كرسي نشانیدن عقايدمان ناگزير به بحث و ارائه سند ومدرك و دليل  بوديم و در اين راه چندان عذاب كشيده بوديم كه چهره مان زشت شده بود : چشم هاي هميشه دودو زنِ ِ سرخٍِِ ِ فراخ ؛ صورتِ بر افروخته ؛ رگ هاي بيرون زده ی گردن ؛ كفِ سفيدِ گوشه ی لب ها . مدام در التهاب . مدام در پي تثبيتِ پندار . پس آنها را از خود رانديم زيرا هرازگاه به تمسخر نگاه مان مي كردند . بعد، اندك اندك لذتِ تن آسايي ، رفاه ، خوش خوردن و خوش خفتن ، ديدن كرنش هاي خاكسارانه ی چاپلوسان وگرمي و نرمي مادينه گان ِ ريز و درشتِ رنگارنگ را چشيديم . امر كرديم : ما لطيف تر ، زيباتر ، قوي تر ، معصوم و رشيدتر از مردم جهانيم . هر كه اين سخن نپذيرد ، از او برنجيم !

هنوز ما پنج تن ، يكديگر را به نام مي خوانديم و با هم مي گفتيم و مي خنديديم . مردم فرمان ما شنيدند. نگاه مان كردند و با چشم هايشان خنديدند زيرا خود نمي دانستيم ديگر آن جوانان رعنا و برومندِ روزگار پيشين نيستيم . چهره مان مسخ شده بود . قامت مان آب رفته بود و هر روز از برزي و راستي و استواري وشكيلي مان كاسته مي شد به علت پافشاري در عياشي ها . ريشه ی همه را كه نمي توانستيم بر كنيم . بناچار كمركش ِ بزرگترين كوهِ مشرف به جهان را پسنديديم و بارگاهِ خويش را در آنجا بنيان نهاديم تا هم در راس باشيم و هم دور از همه گان ؛ و هم در ديدگاهي مسلط بر مسير ِ پيشروي جنگاوران كه مدت ها بودگسيل شان داده بوديم و رو به هر سو گذاشته بودند و همچنان كه مي رفتند ، همه جا را ويران مي كردند و آ‌تش مي زدند و قلع و قمع مي كردند و وجب به وجب ، فرسنگ به فرسنگ ، سرزمين به سرزمين به تصرفات مان مي افزودند و دور مي شدند و دورتر ؛ با گرد وخاك و دود و غباري كه از پی خود بر مي خيزاندند .

آنگاه فرمان داديم خدمتكاران مان يا بسيار كوتاهتر از ما باشند و يا چنان جمع شده در خود بيايند و بروند كه گويي كودكاني بيش نيستند . سخت بود براي مان كه از لحاظِ قد و قواره در بين شان نمودي نداشتيم . و برآن شديم تا زشتي روز افزون ِ سيما را نيز زير نقاب بپوشانيم ؛ دور از اين احتمال كه نام و نشان ِ يكديگر را از ياد خواهيم برد با گذشتِ ايام . اگر چه در آغاز تا چندي صدا و بوي هم را تشخيص مي داديم اما همين كه بر اثر گفتار و كردار و پندار و عيش و نوش و خواب و خوراكِ يك شكل ، بو و صداي مان نيز همانند شد ، سرگردان مانديم كه كدام مان كدام يكي هستيم . به راستي كه ماندن ِ دائم در برابر آينه چه رنج آور است . آخر تا كي تماشاگر ِ تكرار خود در ديگران باشيم ؟

پس هر يك بر آن شديم تا چهار آينه ی ديگر را بشكنيم . كاري از دست گماشته گان و اطرافيان ساخته نبود . نمي دانستند دستور از كي مي گيرند و بايد كي را از پشت خنجر بزنند و يا در طعام كداميك زهر بريزند ، چون يكي كه نمي خورد ، چهار تن ديگر زورمندانه مي خوراندندش . و چنين بود كه هر توطئه اي پيش از عمل در نطفه خفه مي شد . تنها يك راه باقي بود : كشتن ِ ديگران در خواب با دشنه ی زهرآگيني كه زير شولا پنهان كرده بوديم . آنهم اگر پلك ها بسته شوند، که

بسته نمي شدند هرگز . نه پلك مي بستيم و نه پشت  مي كرديم و نه ديگري را در خلوت مي گذاشتيم ، در همه حال ؛ حتي به هنگام آميزش با كنيزكان ؛ يا وقتِ دفع فضولات . نيازي به شرم نبود . ما كه چهره ی يكديگر را نمي ديديم . آنچه  خورده بوديم هم يكي بود و دستگاه گوارش نيز يكجور پس مي داد . و بعدها كه خوراك مان فقط پياله اي خون شد و مشتي گوشتِ خام ، آخرين نشانه هاي بسيار ناچيز ِ شناختِ يكديگر هم پوشيده ماند و لگن هاي بوگندوي زرين از كار افتاد .

مشاوران در بار گفته بودند : براي پرهيز از خشم به ياران ، هر از گاه گوشتِ گرم بخوريد و پياله اي خون تازه !

و طبيبان ِ سر آمد ، چاره ی تجديد و تقويتِ نيرو را در گوشت و خون ديده بودند و گفته بودند : عصاره ی همه ی توانبخش هاست . هر گاه در زانوان خود لرزه ی ضعف ديديد ، افسرده بوديد ، كم اشتها مانديد به غذا و هوس، چاره اش فقط همين است و بس .

و ما كه از آغاز چندان حريصانه غرق در لذتِ كام جويي گشته بوديم ، به روزگاري رسيديم كه اندك اندك آنچه از مادينه گان متمايزمان مي ساخت از دست رفت . پزشكان ، پيران ، عالمان و آگاهان همه از اين سستي در شگفت شدند و بر يك راي كه : هر شمشيري كه بيشتر خون بريزد ، حريصتر و آبديده ترمي شود در كار زار . پس اين چه سري ست كه این پنج تيغ  تيز نمي گردد ديگر بار !

و ناتوان از درمان . ما نيز همچنان آزمندانه پياله پياله خون مي نوشیديم و لقمه لقمه گوشت مي خورديم اما گره از كار گشوده نمي شد و هر روز درمانده تر از روز ِ پيش ؛ چندان كه قرني نپاييد كه نه فقط از كامجويي مانديم ، از خورد و خورا ك نيز افتاديم ؛ تنها بسنده كرديم به تغذيه در هر ((پنجه)).

: اي مادر نا شناخته ها ، اي زاينده ی هراس و گناه . در اين هنگام كه گردِ هم آمده ايم از درگاه ات  مي خواهيم ما را از گزند و تفرقه و نيرنگ دور بدار . اي....

وزوزِ سرودِ اتحادمان همچنان در تالار سنگي شكوهمند مي پيچيد كه راه افتاده ايم ، در يك خط . در حالي كه پرده داران ، پنهان از چشم ِ ما پرده هاي سرِ راه مان را يكا يك كنار مي زدند و پيش مي رفتيم با وقار ، عطر آگين ؛ از دل دالان هاي پيچ در پيچِ ِ بسيار .

به درگاه رسيديم كه دهانه ی وسيع ِ غار بود . سوز ِ فرحبخش ِ سرما التهاب چشم هاي مان را اندكي فرو نشاند . دنيا يكپارچه سپيده بود ، با لكه لكه هاي سياه . فقط برفِ دامنه كوه ، از جايي كه منطقه ی قرق ناميده مي شد تا پيش پاي ما ، پاك و بكر مانده بود . پس از آن ، هر جا را كه مي نگريستي يا جاي پاهاي برهنه اي بود بر سينه ی چركِ برف و يا سياهي انبوه بنده گان . و بوي تند و تيز اما كم محسوس ِ ناله و نفرين و نفرت و فريادهاي پنهاني ، شامه مان را آزار مي داد .  در آن دور دست ها ، جايي كه زمين ِ برهوت و آسمان ِ پوشيده از ابر هاي خاكستري تيره به هم دوخته شده بود ديگر هيچ نشاني از جنگاوران مان ديده نمي شد . گويي قرن ها بود كه در دل مهِ زمان گم شده بودند . پس ما پنج مقتدران ِ تاريخ در آستانه ی بار گاه قد بر افراشتيم ؛ همچنان كه انگشت در حلقه ی زنجير طلايي كه به كمر بسته بوديم ، داشتيم ؛ با پاهايي گشاده از هم . از اين فراز به آن جمعيت بي شمار كه از سراسر گيتي گرد آمده بودند ، خيره شديم . بنده گان خالص و مخلص ِ بسياري كه از سراسر سرزمين پهناورمان به پيشگاه خدايان خود آمده بودند تا به رسم هر ((پنجه)) ازشان سان ببينيم . ما در اين فراز به يك نظر همه ی زمين و آسمان را مي نگريستيم و آنان در آن فرود ، خميده ، يك بر ، دزديده سر ، فقط پنجه ی پاهاي نا پايدار خود را مي ديدند .

اگر چه اكنون ديگر هزاران سال بود كه لب از لب نمي گشوديم ، همچنان خاموش و پرهيب و بي تكان مي مانديم و به آن سايه ها ي باريك ، خميده و كژومژ ِ لرزان چشم مي دوختيم اما انگار متن فرماني را كه چند ده قرنِ پيش با صدايي رسا ، يكنواخت و هماهنگ از همين جا براي نسل هاي پيشين خوانده بوديم ، هنوز با همان رسايي و آشكاري در سينه ی كوه و دشت مي پيچيد و برسر جماعت سايه مي انداخت : .... ما قانع ترين حكمرانان ِ تاريخ از بندگان خود هيچ توقعي نداريم جز اين  كه مطيع اوامر مان باشند ، تنها همين و بس .... ما مهربانترين فرمانروايان ... ما پدران ميهن ... ما ... ما ... پس سرفرو افكنيد . راست نايستيد . تا جايي كه توان داريد شانه ی چپ را بخمانيد . خميده ، كژ شده به پهلو بياييد و برويد . خشك نايستيد . گستاخ نباشيد ....

و بنده گان بدين سان شكل گرفته بودند ؛ حتي دور از چشم ما – بنا به گزارش جاسوسان – . شانه ی راست شان يك وجب بالاتر از شانه ی چپ بود . جز اين نمي خواستيم كه آن نيز از بيم كاسته شدن از شكوه مان بود . آخر مگر مي شود بنده اي خدايگان خويش را كوتاه تر از خود ببيند ؟! هرچند هرازگاهي ، به ويژه در هزاره ی نخستين ِ نضج گيري قدرت مان كساني بودند كه از اين كم اهميت ترين دستور سر باز مي زدند كه سزايشان شكنجه و مرگ بود در برابر جمع تا عبرت گيرند خلايق . و شگفت اين كه با همه ی ماموران و جاسوسان و آموزش و تهديد و ترغيب ها ، هرازچندي يكي خواه از سر ناآگاهي و يا خيره سرانه سينه سپر مي كرد و راست ، قامت مي افراشت كه موجبِ خشم مان مي شد ؛ اما به مرور از تعداد اين كسان كاسته شد و كاسته شد چندان كه ديگر ديرزماني بود چنان جسور بي پروايي يافت نمي شد و ما آرزومندانه مصمم بوديم از اين پس اين گونه افرادِ نادر را براي قرباني برگزينيم شايد شور و نشاطِ جواني به تنِ پوسيده و از ياد رفته مان باز گردد .

ساعاتي در هراس و سكوت و لذت سپري شد – هراس ِ بنده گان ، سكوتِ جهان به گونه اي كه حتي پرنده اي هم پر نمي زد و لذتِ ما از اقتدار خويش – بعد ، اراده كرديم بي آن كه راست بايستند يا ما را بنگرند ، سر بالا بگيرند . سرها بالا رفت و در ميان آن چهره هاي خسته ، تكيده ، هراسيده و كبود از سرما پي قربانيان گشتيم . اگر چه زنان جوان و دختركان نورس به ويژه آنان كه زيباترين ها بودند خود را از نگاهِ ما مي دزديدند اما چشم هاي ما چندان نافذ بود كه از اين سر جهان تا آن سر را مي ديديم ؛ پس نيازي به تلاش فراوان نبود . اولين دلخواه خود را يافتيم – دختركي ميانه قامت ؛ رعنا ؛ سپيد رو ؛ با موهاي بلندِ سبز به رنگِ برگِ حنا ؛ صورتي به غايت معصوم و دلنشين وسينه و سريني بسيار . دختري كه چون گوهر شبچراغ در آن ميان مي درخشيد – پس از او ، نوبت به انتخابِ چهار تن ديگر رسيد . رنگِ پوست و مو و كوتاهي و بلندي و يا لاغري و فربهي اندام اهميت نداشت ، زيبايي و دلبري ملاكِ پسند بود .

بعد از دختران ، به مردان پرداختيم . چهار جوان برومند خوش سيما را يافتيم و مي گشتيم تا پنجمي را نيز برگزينيم . در اين ميان ، گماشته گان ما كه لا به لاي جمعيت گوش به فرمان بودند ، بي آن كه نيازي حتي به اشاره اي باشد ، درخشش بيشتر ِ شعله ی سرخ چشم هاي مان را كه مي ديدند ، مسير نگاه مان را دنبال مي كردند و قربانيان را مي جستند و كشان كشان به قرقگاه مي آوردند . و اما ما در شگفت شديم اين بار كه كسي به جيغ هاي پياپي دختران ، اشك و آه و اصرار و التماس و ناله و نفرين مادران و دست و پا زدن ها و تقلاهاي بيهوده ی قربانيان اعتنا نمي كرد . نه كسي آهي مي كشيد و نه چشمي تر مي شد و نه دزدانه به اشتلم ها ، تهديدها ، ناسزاها ، زورآزمايي ها و قهقهه هاي خنده ی ماموران نگريسته مي شد . گويي هيچ اتفاقي نيفتاده بود . و ما ذهن و ظاهرِهمه گان را كاويديم و به يكباره برق ِ شور و اميد وترس و تحسين را در چشم هاي بنده گان ديديم . مسير نگاه شان را پي گرفتيم . در سمتِ شرق ، درست چسبيده به دامنه ی كوه ، جوان رشيدِ بسيار خوش قامتي قد بر افراشته بود ؛ چنان بلند و مغرور و استوار كه از اين فاصله چون تنديسِ ِ عظيم ِ بي همتاي زور و نور و جلال و جبروت جلوه مي كرد . چهار شانه ، سينه ستبر ، گره ها و پيچش ِ بازوها ، سياه مو ، فراخ چشم ، بالا بلند ، گستاخ وغيور ،  بي ذره اي خميده گي در پيكر .

به وجد آمديم . در شعف شديم . شادمان . به راستي كه پس از قرن ها حسرت ، شايسته ترين قرباني را به چنگ آورده بوديم . گماشته گان شوق ما را دريافتند . شتابان پيش دويدند تا او را در ميان گيرند و نزدِ ما بكشانند اما جوان در آني و به تكاني حلقه ی تنگِ محاصره شان را از هم گسست . هر يك را به سويي پرت كرد و خودبه تنهايي ، بي نياز و سرفراز قدم برداشت ؛ چنان كه انگار به رزمگاه مي رود . سربالايي كوه را در پيش گرفت ، بي اعتنا به ده ها تن هشيار و محتاط كه به فاصله اي اندك احاطه اش كرده بودند .

به مقصود رسيده بوديم . مراسم پايان يافت . خشنود پشت كرديم و به بارگاه برگشتيم . ماموران وظايف خويش را نيك مي دانستند . قربانيان را از منطقه ی قرق مي گذراندند و به درباريان مي سپردند .  درباريان ، نخست هر يك از دو نوع جنس را جداگانه به گرمخانه ی امپراتوري مي فرستادند تا در آنجا دلاكان ِ چيره دست آنان را بشويند و چرك و موي و عرق از تن شان بزدايند و بعد ، طباخان طعام هاي لذيذِ بي نظير به آنان بخورانند و سپس مشاطه گران مادينه گان را هفت قلم بيارايند و بياموزند خرامان و طناز به پيشگاه آيند . آنگاه پس از تيمار و دلجويي هاي بسيار و وعده و وعيدهاي عديده و استراحتِ به اندازه ، هر دسته را از دو در كه رو به هم باز مي شوند به درون رانند – و اين نيز از  رحمتِ ما بود بر بنده گان تا نخست يكديگر را ببينند و از چنان ديدار غريبي كه گويي هم اينك از مادرزاده شده اند ، به شعف شوند و حضورمان از ياد ببرند؛ اگر چه وجودِ ما ، در هستي شان حك شده بود، چندان كه در همه حال و همه وقت ، رنگ باخته مي لرزيدند – و پيش چشم ِ خدايان خود به هم آميزند و ما از نظاره ی آن همه عشقه هاي شاداب و شيرين ِ گوناگون و گردش ها و چرخش ها و اشك و آه و لرزه هاي سرخوشانه و جدايي و پيوندهاي پيايي به شوق آييم و نياز بر وجودمان آتش زند و پيش از آن كه ديگِ خواهش و نيازشان از ندو  بيفتد ، جلادان را فرا بخوانيم و امر كنيم جدايشان سازند از هم تا آن دسته غرق در التهاب و آرزو و عرق ، راست بمانند در يك صف ؛ و اين دسته آماج ضرباتِ تازيانه ها شوند ؛ به گونه اي بي امان كه انگار برگ هاي خشكي اند گرفتار توفان ، پرتاب شونده از اين سو به آنسو ، از آن سر به  اين سر ؛ همچنان كه غرش قهقهه هاي سرمستانه مان تالار را مي لرزاند . بعد ، فرمان دهيم بر كرسي هايي بنشانندشان پوشيده از تيغ ها و ميخ هاي خون خشكيده ی زنگ زده تا فريادشان گوش فلك كر كند . و ناخن هايشان بكشند و بياويزانندشان به بيضه . و هر بار كه از حال روند ، چاره اش مشتي آب باشد و استراحتي اندك بر تخت هایی گداخته . و آني هلهله و هراس كاستي نگيرد و ضجه و  التماس و زاري شان چنان با شور و شادي و نعره و خنده مان بياميزد كه پنداري جهان سراسر صداست و لرزه .

سپس سر خوشي مان به نهايت كه رسيد ، اراده كنيم هيمه بياورند و آتش برافروزند ودمي آنان را در شعله بنشانند تا خون شان خوب داغ شود و قلب شان بريان شود بي آن كه بسوزد يا دوده بگيرد كه ما بيزاريم از خام خواري درنده گان ؛ و همين جا ، وسطِ تالار ، كنار نهر ِ سرخِ ِ بي آبي كه از اين سمت تا آن سمت كشيده شده است ، تن هاي برهنه ی برشته را بر زمين بخوابانند و سينه شان بشكافند  وگردن شان بزنند و به هر يك از ما قلبي تپنده و پياله اي خون بدهند تا در برابر چشم هاي وحشت زده ی دختركان كه گويي از ترس قالب تهي كرده اند ، گوشت را بالا ببريم و از زير نقاب به دهان بگذاريم و با ولع بجويم و جرعه جرعه از پياله بنوشيم بي آن كه ذره اي از چانه مان آشكار شود و آنها فقط حركتِ آرواره هاي مان را ببينند و لكه هاي سرخي كه پارچه جلوي دهان مان را خيس مي كند . و آنگاه كه نيرو گرفتيم ، هر يك مادينه اي را پيش بخوانيم و حريص از حسِ ِ نياز و خشمگين از فقدان ِ ابزار چندان وجودش را بيهوده بماليم و بفشاريم تا دقايقي بعد ، از او چيزي برجا نماند جز جسمي سرد ، مشتي گوشت و استخوانِ ِ خرد شده ، لهيده .

اين بار نيز چون هميشه قربانيان در پيشگاه حاضر شدند و ما از ديدن ِ آن بدن هاي ترد ، جوان و آراسته اي كه در اين آخرين لحظات رخصتِ راست ايستادن يافته بودند ، غرقِ حسرت شديم . هر پنج تن در يك صف ماندند ؛ دو صف رو به هم . و چشم هاي ما پيكرشان را ليسيد ، خراشيد وتا اعماق وجودشان نفوذ كرد . تالار در سكوتِ سنگيني فرو رفته بود . صدايي شنيده نمي شد جز هن هن نفس هاي تب آلودِ مهار شده ی ما و خش و خش چرخش سريع و هراسان چشم هاي آنها در حدقه ها ؛ و بوي معطر ِ خون و بخور و هوس بارگاه را انباشته بود تا دقايقي به درازاي چند قرن . سپس بي طاقت كه شديم ، فرمان ِ آغاز عمليات داديم . هر جفت جدا . آن جوان رشيدِ بي همتا و دختركِ سبز موي رعنا را شايسته ی هم يافتيم . ديگران نخست ترسيده ورميده و شرمگين ناگريز سرگرم شدند تا لحظاتي بعد ما و بارگاه ما و همه ی هست و نيستِ دنيا را از ياد ببرند ؛ اما جوان بي تكان چون كوه در برابرمان قد برافراشته بود و برافروخته از خشم نگاه مان مي كرد و لب مي جوييد . در كنار او ، دخترك از شدتِ شرم و بيم ، لرزان به خود مي پيچيد و با چشم هايي اشكبار مي كوشيد همه ی وجودش را پشتِ دست هاي ظريف و كوچك اش پنهان كند و نه با صدا وآشكار ، كه با آه هاي پياپي كوتاه و نگاه هاي مضطرب و پا به پا شدن هاي بي قرارانه به حريف بقبولاند چاره اي نيست ، به تقدير تن بايد داد .

پرسيديم : ديگر چه مي خواهي ؟ آنهمه خوراكِ خوب و اين همه نعمتِ خوش .

و دخترك را نشان داديم و به قهقهه خنديديم .آهنگِ غريب و خاك آلوده ی كلام مان انگار از اعماق تاريخ سر مي كشيد . پاسخ نيامد . اين بار به لحني خشك و زنگدار گفتيم : درنگ جايز نيست . بشتاب !

كه نشنيده ماند . باردیگر و ديگر بار ؛ به كرار . بيهوده بود . سراپا قهر شديم . خشمگين نهيب زديم . نهيب مان چون تندر تالار را تكان داد . اما او همچنان گستاخ و بي باك ماند . ذره اي خم به ابرو نياورد . حال آن كه نه فقط همه ي اطرافيان ، درباريان ، كه حتي گويي همه ی جنبده گان و جانداران ِ جهان از جنب و جوش افتاده بودند و حيرت زده به ما زل زده بودند . نه  قهر وغضب ، نه جوش و خروش ونه خشم و هياهو هيچ سودي نداشت . پس اگر چه خلافِ قاعده بود اما به جلادان ِ سرخپوش ِ قوي قامت اشاره كرديم تا آن دو را به آميزش وادارند . و اين درست بزرگترين خطايي بود كه نبايست مرتكب مي شديم زيرا اولين جلاد كه نزديك شد ، جوان به يكباره آن پرده ی سكون و سكوت را دريد . پيش جهيد . نعره زد . برق آسا شمشير بلند ِتيغه پهن را از دستِ او قاپيد . حركات اش چندان تند و تيز بود كه مجال دقت و تفكر نداد . به يك چرخش ، سر پنج جلاد را از گردن پراند و تا به خود آييم چون گرگ گرسنه ی در رمه افتاده اي به جان مان افتاد . به آني چهارتن از ما را پاره پاره كرد و رو به من يورش آوردكه هراسان گريختيم ؛ از اين سو به آن سو ؛ از آن سر به اين سر ؛ گردِ تالار ؛ در پناه پنج تخت و كرسي هاي بي شمار ؛ به راهروها ؛ پشت پرده ها ؛ لابه لاي ستون ها؛ افتان و خيزان ؛ با اصابت هاي مكرر به در و ديوارها ؛ همچنان كه سايه ی بلندِ تيغ را روي سرم مي ديدم و جيغ مي كشيدم و ضجه و زاري ؛ و از خوفِ مرگ  قطره قطره آب مي شدم و به زمين مي چكيدم ؛ كوچك و كوچك و كوچكتر . تا به انتهاي غار رسيدم . توي تاريكي ، درز ِ باريكي در شكافِ تخته سنگ ها را ديدم كه در آن فقط سوسكِ نچندان درشتي مي توانست جا بگيرد . خودم را به داخل آن كشاندم . جوان ، عصيانگر و پر خروش كنج به كنج ، زاويه به زاويه ، همه جا را كاويد با نگاه و دست كشيد . مرا نديد . سرافراز و پيروز به بارگاه برگشت و من ماندم تا خستگي از تن بگيرم و در پي چاره باشم ، همچنان كه مي لرزيدم . و اما بعد ، ناخودآگاه ، آرام آرام ، با احتياط ردش را گرفتم تا به اين جا رسيدم كه اكنون درست روي سرش قرار دارم ، بي آن كه حس شوم و يا به ديده آيم . آنها را مي بينم ، جوانان ديگر را كه همچنان بي تنپوش و مبهوت ، ناباور و بي تكان ، با چشم هاي بيرون زده از حدقه به لاشه هاي خونين جلا دان ، درباريان و اجسادِ ريزه ی نقابداران مي نگرند و او كه لباس ِ يكايك امپراتوران را به تيغ دريده و ديده زير آن پارچه هاي پرزرق و برق ِ مهيب ، سراسر تنها استخوان هاي بي گوشتِ زردِ پوسيده اي است تا مُچِ ِ دست و زير نقاب هانه اثري از سري ، صورتي و يا حتي نه تكه اي استخوان هست .

و هنوز ، پس از سپري شدن چند روز، همچنان سكوت است و بهت و ناباوری؛ و ضجه هاي آخرينِ ِ من كه انگار زير پوستِ  سكوت مي خزد و مي پيچد و تالار را پُر مي كند ؛ و جوان در انتظار ِ شنيدن ِ هلهله و هياهوي شادمانه ی جماعتي است كه بيرون ، زير برف و بوران ، از سرما كز كرده اند.

 

                                                                                     اسماعیل زرعی

9 /6/76 – كرمانشاه

                                                                                    12 /7/76 – كرمانشاه

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 10:32 |  لینک ثابت   •