تبليغاتX
نیلوفر های کبود

شنبه سی و یکم فروردین 1387

پرانتزها

 

 

(            )

 

سرخ ترین دقایق ام بود؛ در حاشیه ی سوختگی های زمین ؛ زیر بارش ِ هُرم ، و هیاهوی حبس شده ی نفس ها ، که انباشته بود دشتِ زردِ ذهن را ، از هراس ِ چشم اندازی موهوم.

می گذاشتم پنجه بر ردِ پاهایش ، لرزان ؛ بی اعتنا به  جویبارهای سوزان ِ پیکرم ؛ نه از شوق ، که از درد؛ دردِ دل کندن .  سخت بود ،  برای همه ، برای همیشه .

: مگر می شود ، بی اعتنا ، ازدل ِ کوچه های کودکی گذشت ، از جلوی بن بست ِ خاطره ها ، از لحظه های دلدادگی؟!

: دلدادگی ؟... کودکی ؟... خاطره ها ؟... حتما خاطره های شیرین هم؟

: شاید .

 : در کدام پستو پنهان شده اند  ، در کدام روزن ِ مسدود شده از زمان؟

 زمان را به پس رانده بودم من ؛ و حسرت را  به دوش می کشیدم در ویرانه ها ؛ زیر افق ِ آبی ِ خیال؛ در تلاش ِ بازگشت ِ نبض ِ زمان ، به لحظه های پیش از غبار؛ پیش از هلهله های زنجیر ؛   و اندیشه ی چرخ زدن های بیهوده ی پرنده ی تنهایی ، تنهایم نمی گذاشت یک آن .

 به دنبال گم شده هایم بودم ، دقایق ِ دوران ِ بی خبری ؛ خنده های تلخ ِ پدر ، از سر ِ درماندگی ؛ کوچه گردی های کودکانه ، طعم ِ گس ِ کونه ی خیارهای دزدکی ؛  حتا نفرین های نرم ِ بی مادری .

اما او ، می بُرد همراه ، با برهنگی اش؛ بی آن که خواهش ِ دل باشد ؛ یا بشارتی ، اشارتی به طراوتِ  سبزه ها ، طراوتِ  گرفتار در گردباد ِ فراموشی .

تراشه تراشه  جدا می شد از تن ، با هر قدم ، که به وادی گم گشتگی ام می کشاند ؛ باهر تپش  ، که کلنگی بود قلب ، خونین .

 دقایق ، نفس نفس می زدند ؛ رنگ ها ، مات ومات تر؛ گلوی هوا ،اسیر چنگال خدا حافظی ؛  ومن ، کشیده می شدم ، بُرده می شدم ، نا خواسته ، به ژرفنای تاریکی ، به ارتفاع ِ سرد ِ بی باورانه گی ، به... .

 اسماعیل زرعی

28 فروردین ماه 1387

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 9:11 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

زنبور

 

 

« زنبور »

 

« جادو .جادو .»

 كلمه ی جادو ، كاسه ی سرم را پًر كرده است . كسي نمي گوید . همه به دست هايم زل  زده اند ؛ با چشم هاي گشاد شده از تعجب ؛ تعجب و تحسين ؛ چه این هایی كه همسن و قد و قواره ی من اند و چه کوچکتر ها و بزرگتر ها ؛ حتا مردهاي بزرگ . شايد كسي می خندد ،  چيزي می گوید ، يا حتا از حسادت غر می زند ، مسخره ام می کند . اما من اعتنا نمي کنم . ساكت مي مانم ؛ در يك سكوتِ سنگين و پرغوغا ؛ آنقدر كه انگار صداي این همه آدم را از فاصله ی بسيار بسيار دوري مي شنوم كه يكصدا فرياد مي زنند : « جادو . جادو »

 و به دنبال ام كشيده مي شوند ؛ از اين طرفِ بازار به آن طرف ؛ با شوق و حسرتي كه در چشم هاي شان زبانه  مي كشد ؛ و پرسش هاي تمام نشدني شان . هر زنبوري را كه مي بینند ، مرا صدا مي كنند و چيزي مي پرسند تا از راز كارم آگاه بشوند . اما من دهان ام را محكم بسته ام . فقط سر تكان مي دهم ؛ پاسخ هايي گنگ ، با اشاره . و هر جا كه می گویند ، نمي روم . چون از دكاندارها حساب مي برم . مي ترسم به گفته ی خودشان مانع كسب شان بشوم . و آنها كه مدام از بازار پًر رونق ِ دستفروش ها خشمگين اند ، سرم داد بزنند : « گمشو !»

طبق دارها ،و این هايي كه بساطِ شان را زمين ، يا روي گاري دستي پهن می کنند ، مهربانترند . كاري به كارم ندارند . تازه ، بعضي وقت ها همانطور كه كنار جنس های شان چندك زده اند – البته در صورتي كه مشتري نداشته باشند- توجه شان به من جلب مي شود . جادوگري ام را كه مي بینند ، نه تنها اعتراض نمي كنند ، بلكه با نگاه شان توي صندوق هاي پًر از انگور و يا لا به لاي سبدهاي تركه اي ميوه ها را مي کاوند تا زنبوري را پيدا بكنند و نشان ام بدهند . و اين توجه ، به لذت و غرورم مي افزاید . خيال مي كنم جادوگر بزرگي هستم كه مي تواند نيش هر گزنده اي را مهار بكند . دل ام مي خواهد با « زنبوركافر* » ها هم آزمايش كنم . اما از جثه ی درشت و هيبتِ خشمگين شان مي ترس ام . دردِ نيش شان كشنده است . مي ترس ام جادوي من به آنها موثر نباشد و نيش ام بزنند و من از درد به گريه بيفتم . آبرويم مي رود . با زنبورعسل ها هم نه . يعني جرأتِ امتحان اش را ندارم . فقط كار به كار همين زنبورهاي زردِ كوچكي دارم كه درست به اندازه ی زنبورهاي عسل هستند ؛اما لاغرتر از آنها .

 كاش مي پرسيدم : « آقاي درويش ، اينجوري نيش ِ همه ی زنبورها طلسم مي شود يا فقط زنبور زردها ؟ »

اما نپرسيده بودم . در اصل به يادِ هيچ پرسشي نبودم . فقط سرشاراز شادي اين كشفِ بزرگ چشم به دهان اش دوخته بودم كه دركنارم نشسته بود . بي اعتنا به همهمه ی بازار و رفت و آمدِ مردم ، پاهايش را دراز كرده ، به جرز دكان تكيه داده بود . خسته بود انگار . با آن ريش بلند و موهاي فر ِ سرش كه از زير كلاهِ سفيدِ حاشيه دوزي شده بيرون زده ، روي شانه هايش ريخته بود ؛ و آن لباده ی تيره وكشكول و تبرزين . چشم به من دوخته بود . در نگاه اش مهربانی موج مي زد ؛ آنقدر كه پدري به پسرش نگاه بكند . و من با حسرت و احترام به او نگاه مي كردم ؛ هر لحظه و به هر بهانه اي . به او كه دنيايي از ابهت و وقار بود و لباس اش كه نو و تميز و بي وصله بود . از رخت هاي چرك و وصله دار خودم خجالت مي كشيدم . سعي مي كردم كبره ی پشتِ دست ها و سياهي زير ناخن هايم را از ديدرس اش دور نگهدارم . پرسيد : « توي اين چي مي فروشي ؟ »

و با انگشت به قابلمه ی دوده گرفته ی روبه رويم اشاره كرد . در آن را برداشتم تا سيب زميني ها را كه            توي آب ِ تيره رنگ ، روي هم تلنبار شده بود ، ببيند . گفتم : « سيب پخته آقا درويش . دو تا يك قران[1]. بدهم خدمت تان ؟»

لحظه اي مكث كرد . يك نگاه به قابلمه و يك نظر به جثه ی ريزه و سر ِتراشيده ی من . دست اش توي كشكول رفت . سكه اي را بيرون آورد و به طرف ام دراز كرد. گفت : « آره . خيلي گرسنه ام! »

به جنب و جوش افتادم . ناهار بازار بود . مشتري ها توي دكه ی جگري و دكان دو دهنه ی كبابي آن سمتِ بازار ازدحام كرده بودند . من هم مشتري خودم را پيدا كرده بودم . پس دقت كردم سيب هايي را بيرون بياورم كه درشت و بي لكه باشند . آب ِ قابلمه سرد شده بود . مشتي از همان آب را توي بشقاب ِ ملامين رنگ و رو رفته ريختم تا گرد و غبارش پاك شود . سيب ها و نمكدان را روبه رويش گذاشتم . نگاه از من نمي گرفت . در چشم هايش انگار باران مي باريد . پرسيد : « پدر و مادر چي ؛ داري ؟ »

   : « نه . مادر ندارم . فقط پدر دارم . اوناها! »

و به اندام جمع شده و پير پدر كه گوشه ی بازار، پشتِ چرخ خياطي كهنه اش كز كرده بود ، اشاره كردم . نگاه اش به طرف او چرخيد . مدتي ساكت ماند . بعد ، از درآمدِ پدر پرسيد ، و اين كه كي برايم غذا مي پزد و كي رخت هايم را مي شويد و چه مي خورم و چه مي كنم و چرا مدرسه نمي روم . رخت هايم را پدر مي شست و همين طور بي حوصله و ناشيانه غذايم را مي پخت و به خاطر اين كه كمك خرج زندگي مان باشم مدرسه نمي رفتم . اما اين سوال و جواب ها به دردم نمي خورد . دل ام مي خواست عوض پرسيدن ، برايم تعريف كند . از سفرهاي دور                  و درازش ، از سرزمين هاي ناشناخته ی پر از سحر و جادو ، از اين كه چطور سفر مي كند ، با چه . پرسيد :« مي خواهي چيزي يادت بدهم كه هيچكس بلد نيست ؟»

شوق و ذوق ام را كه ديد ، راز را گفت . برخاست و رفت ؛ هوحق كنان . داد زدم : « آقا درويش سيب زميني ها . سيب ها را نخورديد كه! »

اما او همچنان پشت اش به من بود . آنقدر بزرگ ، وسيع و سربلند كه انگار همه ی فضاي بازار را پر كرده بود . انگار هنوز مي رود ؛ اگر چه ديگر او را نمي بينم ؛ اگر چه روزهاست كه از رفتن اش مي گذرد ؛ اگر چه ....

يكي داد مي زند : « تصادف شده ، تصادف شده! »

پسر كي همقدِ خودم است . هراسان به آنطرفِ بازار اشاره مي كند و خودش قبل از همه رو به آن سمت مي دود . من و بچه هاي دور و برم زنبورها و سبدهاي انگور را جا می گذاریم . به سرعت سربالايي بازار را طي        مي كنيم . به رهگذران تنه مي زنيم و راه باز مي كنيم و پيش مي رويم . چشم غره ها و فحش ها و توپ و تشرها را پشت سرمي گذاريم و از ميان آن همه جمعيتِ درهم فشرده بيرون مي رويم . به ابتدای خيابان مي رسيم . دقيقاً وسطِ چهار راه مردم جمع شده اند . ديوار آدم ها را مي شكافيم و از لابه لاي دست و پاي آنها خودمان را به جلو مي كشيم . وسطِ دايره خلوتي كه ايجاد شده، ماشين بزرگ ِ قشنگي را مي بينم كه شيشه ی جلويش ريزريز شده و زني غرق در خون کنار چرخ هایش ، روي آسفالت خيابان افتاده است . زن ، زنبيل سبز رنگِ پلاستيكي اي در دست دارد كه يكي از دسته هاي آن از زير انگشت هاي لاغرش بيرون زده ، راست ايستاده است . دسته ی پاره را با پارچه ی سفيدِ چركمرده اي دوخته اند . كيفِ پارچه اي سياهرنگ ِكوچكي که زیپ اش باز شده ، گوشه ی زنبيل خالي افتاده ، قسمتي از يك اسكناس كهنه ی ده توماني از آن بيرون زده است .

وحشتزده به زن خيره مي شوم كه آخرين نفس هايش را مي كشد . نفسي كه با دست و پا زدن هاي خفيف و رعشه هاي گاه گاهي همراه است . رعشه هاي ريزي كه همه ی گوسفندها بعد از ذبح دچارش مي شوند . پسر بچه ی كوچك اش كنارش نشسته است . سه چهار سالي بيشتر ندارد . لنگه اي از كفش لاستيكي سياهرنگِ مادر را كه از پايش بيرون آمده ، در دست گرفته است و خود را به سينه ی جنازه مي فشارد . گاهي گريه كنان مادر را صدا مي زند و با دست هاي كوچك اش او را تكان مي دهد تا بلند شود و گاهي ترسيده و درمانده به تماشاگران نگاه            مي كند . حالت چشم ها و تركيب صورت اش دقيقاً شبيه چشم و صورت من است ؛ خصوصاً موهاي مجعد و سياهِ سرش . انگار هفت هشت سال كوچكتر شده ام ؛ به جنازه ی مادرم چسبيده ام ؛ زار مي زنم و او را صدا مي كنم . تعجب مي كنم . دل ام مي خواهد اسم اش را بدانم ؛ شايد هم اسم خودم باشد . اما همهمه ی مردم مانع مي شود . مردي مشتاقانه به ماشين دست مي كشد و با حسرت سر تكان مي دهد . رفيق اش از جلا و قشنگي رنگِ ماشين حرف  مي زند كه مثل آلبالوي بسيار بزرگِ رسيده اي مي ماند . صاحب ماشين ، زن جوان ِ شيكي است كه عينك آفتابي بزرگي به چشم زده و موهايش را رنگ كرده است . او ناراضي و عصبي به نظر مي رسد، سعي مي كند نگاه اش با نگاه ديگران تلاقي نكند ؛ خصوصاً با آن چند زني كه حسودانه خيره اش شده اند . اما مردها ، بخصوص جوانترها تلاش مي كنند تا به هر بهانه اي همكلام اش شوند . حتا يكي مي رود و برايش ليواني آب مي آورد . اما زن نمي خورد . فقط نگاه اش مي كند ؛ آنقدر با تحقير كه او پشيمان مي شود ؛ خجالت زده خودش را پس مي كشد و توي جمعيت گم مي شود .

پسر چهارده پانزده ساله اي شتابان مي آيد . صف را مي شكافد . خودش را به در ماشين مي رساند . خم مي شود . سرش را جلو مي برد و مي گويد : « خانم ، به آقاتان تلفن زدم . گفت هيچ ناراحت نباشين ، الان مي آم !»

گره ی ابروهاي زن باز مي شود اما همچنان از اين كه اين همه جمعيت دورش حلقه زده اند ، منزجر است . مرد بلند قدي كه سبيل هاي كلفتي دارد ، با صداي گرفته ی جاهلانه اش مي گويد : « چيز مهمي نيس که خانوم ؛ فداي يك تار موت! »

سه جوان كه كنار یکدیگر ايستاده اند و هر كدام كتاب هاي قطوري زير بغل گرفته اند ، مي خندند و به هم چشمك مي زنند . يكي زير گوش ام مي گويد : « زنبور »

برمي گردم و نگاه اش مي كنم . ناصر ، ترسوترين بچه ی محل است . چشم هايش برق مي زند . دست اش را دراز مي كند و مي گويد : « اوناها ، بگيرش . بگير تا اين همه آدم ببينند چه جادويي بلدي !»

و به جنازه اشاره مي كند . صورتِ گچي زن يك بر افتاده ، موهاي ژوليده ی سرش به خاك و خون آلوده شده است . خوني كه از دماغ و گوشه ی دهان نيمه بازش بيرون زده و روي آسفالت ريخته ، دلمه بسته است . زنبور زردي روي دماغ زن نشسته است و به كندي تيغه ی بيني را رو به پيشاني مرده طي مي كند . پاهاي زنبور خوني است و راه كه مي رود ، ردِ پاهايش مثل نقطه هاي ريز ِ قرمزي روي سفيدي يكدستِ پوستِ صورت او جا مي ماند . تحريك مي شوم . حالا موقع نشان دادن خودم است . كمي نوكِ زبان ام را جلو مي آورم و آن را زير دندان هايم مي گيرم و شروع مي كنم به گاز گرفتن . دهان ام را مي بندم تا كسي از رازم آگاه نشود . قدمي به جلوبرمي دارم . خم مي شوم . ژست مي گيرم و دست دراز مي كنم تا بال هاي زنبور را بگيرم . آرزو مي كنم خانم راننده هم مرا ببيند . اين خودش دهان كژي اي است به آن آقاي داش مشدي و آن جواني كه آب آورد و بقيه ؛ حتا به آن پسري كه خانم را شاد كرد . بايد برتري خودم را نشان بدهم . حتماً حالا ديگر همه تماشاچی من شده اند . بايد حواس ام جمع باشد كه حرف نزنم . همانطور محكم زبان ام را گاز مي گيرم و با سرانگشت هايم زنبور را تعقيب مي كنم . يك جا نمي ماند ؛ جلو مي رود . و من دقت مي كنم تا دست ام پوستِ مرده را لمس نكند . سرخی غروب روي صورتِ جنازه سايه انداخته است . جاي جايي از لخته هاي خون نور بي رمق خورشيد را باز می تاباند و چشم ام را مي آزارد . خيال مي كنم همه ساكت شده اند . هيچ صدايي را نمي شنوم؛ حتاگريه هاي بي امان اين بچه را . هر چه زنبور جلوتر مي رود ، من بيشتر خم مي شوم . حالا ديگر  صورت ام درست زير چانه ی مًرده قرار دارد . آنقدر نزديك كه حتا بوي تن اش را هم حس مي كنم ؛ يك بوي خوش و آشناي گم شده . بويي كه به نرمي مرا در خودش مي گيرد و مي پيچد و به قعر فرو مي برد . به زماني كه مادر خسته از كار و تلاش دراز مي شد . پلك هايش را روي هم مي گذاشت تا لحظه اي استراحت بكند . و من سر روي سينه اش مي گذاشتم و آنقدر جابه جا مي شدم و تقلا مي كردم و گوش به « آرام باش . آرام باش » هايش نمي دادم تا از آن لحظه ی فراغت دل مي كند و بلند مي شد و دوباره دوخت و دوزها و جنب و جوش هايش را از سر مي گرفت.

حالا زنبور زير دست ام است . با احتياط دو بال آن را مي گيرم . مشتاق ام هر چه زودتر جادويم را به نمايش بگذارم . دستِ ديگرم را از سر زانويم برمي دارم و جلو مي برم . زنبور خشمگين شده است . تند و تند نيش اش را بيرون مي آورد و به اطراف مي چرخاند . انگشت ام را نزديك مي برم و مي گذارم نيش به آن ساييده شود . رنگِ پيروزي بر لب هايم نقش بسته است . مي خواهم كمر راست كنم و مغرورانه در نگاهِ ديگران بخندم كه يكباره كسي از پشت هًل ام مي دهد . تعادل ام را از دست مي دهم . با صورت فرود مي آيم . دست و صورت ام درمايع سردِ لزجي فرو مي رود . همه چيز و همه جا سرخ مي شود . و من به اين فكر مي كنم كه يك مرده ، يك مرده مرا در آغوش گرفته است . مرده اي كه حالا ديگر مادرم نيست . دست اش دور گردن ام حلقه شده است . فشار نمي دهد اما گويا هنوز رعشه دارد . قلقلك ام مي دهد ؛ نه به قصدِ شوخي . شايد براي ترساندن ؛ كه بگويد مرده است ؛ كه سردي بيزار كننده اي دارد . شبيه شب هاي زمستاني خانه . شبيه وقت هايي كه پدر مريض مي شود و من بي نتيجه به اطراف نگاه مي كنم تا كسي را به كمك بطلب ام كه نيست . هراسان مي شوم . دست و پايم را گم مي كنم .              مي خواهم بلند شوم و فرار بكنم . اما دوباره روي او مي افتم . اين بار با شدتِ بيشتري . سرم توي سينه اش قرار مي گيرد و بعد كنار صورت اش مي غلتد . موهايش به دست و صورت ام پيچيده مي شود و روي تن ام مي لغزد . تماس آنها باعث چندش ام مي شود . مثل لباس چركِ پاره پاره اي مي ماند كه قرار است براي هميشه به تن ام بچسبد . با اوگره مي خورم . خيال مي كنم مي خواهد مرا هم با خودش به گور ببرد . چهره ی زشت و خشن مرگ را در برابرم مي بينم . بي طاقت مي شوم . دندان از روي زبان ام برمي دارم . دهان باز مي كنم و با تمام وجود فرياد مي زنم . نيش زنبور به دست ام فرو مي رود . درد به ترس اضافه مي شود . اما من ديگر به چيزي فكر نمي كنم . فقط سعي مي كنم هرچه سريعتر از اين مهلكه فرار كنم .

 

                        اسماعیل زرعی

تحرير اول : ش 18/6/81 – كرمانشاه

خ 15/7/71 – كرمانشاه

بازنويسي 1 : 11-9/5/72- كرمانشاه

بازنويسي 2 : 29/9/73 – كرمانشاه



[1] - قران : ریا ل

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 15:21 |  لینک ثابت   •