تبليغاتX
نیلوفر های کبود

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387

میرزا آقا خان خوشنوا

میرزا آقا خان ِ خوشنوا

 

اگرچه در هيچ يك از متون ِ تاريخی ،‌تذكره ها و آثار ِ وقايع نگاران ِ گذشته و حال ، هرگز نامی از « ميرزا آقاخان ِ خوشنوا » برده نشده و به سرگذشتِ شيرين و در عين حال دردناكِ او ‍، يا كسی چون او ،اشاره ای نشده است اما از آنجايی كه خودم به شخصه او را ديده ام ، آنهم نه يك بار ، سه مرتبه ی پياپی ، در سه نيمه شبی با آغازی خوش و پايانی خوفناك ، كه سه بار در رخوتِ سرخوشی ام فرو برده و سه بار سراسيمه از جايم جهانيده بود و در نهايت كه ديده به واقع گشوده بودم ، برای چهارمين مرتبه ياد و خاطره اش را بی كم و كاست در قاب ِ تابناك ِ چهاردهم ماه مرور كرده ، حتا در آن سكوتِ سنگين شبانگاهی كه زنجره ها از شدت اش به هيجان آمده بودند  ، نوای خوش اش را كه گويی به نجوا از دل ِ زوايای تيره ی زمان سر می كشيد ‍، آشكارا شنيده، همراه با عطر خنكِ رياحين به شامه ی جان كشيده بودم؛ پس به احتمال ِ قريب به يقين ، چنين شخصی بوده و در يكی از بلادِ ايران زمين مثلاَ « كاشمر » ، « كاشان » و يا « ری » می زيسته است ‌؛ و همانگونه كه از نام اش كه در اصل القابی بوده كه به آن منتسب اش كرده بودند پيداست وی علاوه بر ظرافتِ طبع، فصاحت و بلاغت در سخنوری ، ‌مهارت در كتابت و نكته دانی و نكته سنجی بسيار ، از چنان لحن خوشی نيز برخوردار بوده كه هرگاه لب به نغمه می گشوده است ، از سحر ِ صدايش پرنده گان از پرواز باز می مانده اند ، مرغان سر به قفس می كوبيده اند ، ‌برهوت به چمن می نشسته ، غنچه شكوفا می شده و حتا بر خشك خارها نیز گُل می روييده است ؛ و همين نعمتِ خداداده بوده كه او را شهره ی آفاق نموده ،‌در اندك زمانی از پستوی خانه در كوره دهی به دربار ِ سلطان كشانيده و به مدد زمينه ی قبلی و نبوغ ذاتی اش در فراگيری علم و ادب ، به مرور از سويی در جمع علما و ادبا نشانيده ، و از سوی ديگر سر حلقه ی رامشگران گردانيده بود .

گويند او با آن كه از لحاظِ حسن و جمال نيز يوسفِ دوران بود ، اما تن و بدن ِ چندان استواری نداشت . همچنين به علتِ اين كه در ايام طفوليت بر اثر غفلتی از مركب به زير افتاده بود ، تا پايان عمر از ناحيه ی پای چپ می لنگيده است ؛ در عوض ، ايشان را زوجه ای بود بغايت رشيد و جميل و خوش دل ، كه از زيبایی طعنه به زليخا می زد و از نثار عشق و وفا به شوی و مهر و محبت به همه گان ذره ای دريغ نداشت ، كه گويا « زرينه خاتون » ناميده می شد .

ميرزا ، جدا از حضور مداوم در مجالس ِ عيش و نوش ِ شاه و شركت در بزم های هميشگی شكارگاه ، در خانه و در كنار ِ خاتون ِ خود نيز دنيا به كام اش بود ، كه اين دو ، نه فقط زن و شوی ، بلكه رفيق و شفيق ، انيس و مونس ، يار و ياور ، مشير و مشاور و عاشق و معشوق يكديگر بودند ؛ چندان كه در محافل ِ زنان بويژه نقل می شد : خاتون اگر چنان رعنا و زيبا و سرشار از كرشمه و ناز است كه ماه ‍، خجل از سيما و سرو ، سرنگون از مقابله با قامت و گُل ، حيران از لطافت اش ، همه از ثمره ی عشقی ست كه به ميرزا دارد و ميرزا نيز همه ی نعمات را از بركت همدمی با چنان لعبت طنازيست !

اما از آنجايی كه آدمی هرگز به كمال نيست ، آنها نيز با آنهمه حسن و وفور تنعم و شهرت عالمگيری كه از مال دنيا بی نيازشان كرده بود ، نقيصه ای داشتند كه موجب می شد نگاهِ خاتون هميشه سرگشته باشد ؛ و وی در نهان آه از سينه بر آرد و هرازگاهی چند به خلوت گريزد و دور از چشم غير ، دلی سير بگريد .

اگر چه چند بار ميرزا او را در آن حال يافته بود و كوشيده بود با بر شمردن خدم و حشم و ملك و مال ، اصرار بر توكل و داشتن اميد و همچنين لوده گی و افزودن به طرب و نشاط ، نبودِ اولاد را بی اهميت قلمداد كند و هر مرتبه زن نيز بظاهر قانع شده ، تن به قسمت داده ، در حضور شوی به سرور پرداخته بود ،‌اما در خفا هيچگاه غبار ِ حزن از دل و چهره نمی زدود .

باری ، برغم اين خدشه ی اندك در احوال ، ساير دقايق بسان جويباران بهاری ، زلال و زمزمه گر در گذر بود و هر دم به مِلك و محبوبيت شان افزوده می گشت ؛ بقدری كه نه حساب احشام داشتند و نه آمار قصبات . بی اعتنا به كاسه ی عمر كه در كار ِ پُر شدن بود ، دمی از عيش و نوش و تفريح و تفرج غافل نمی ماندند تا كم كم به مرز كهولت رسيدند .

از آنسو، روزگار ِ غدار كه مدام در پی توطئه و ترفند بوده و هست ، زمينه ی دمار فراهم آورد تابيگانگان يورش آرند و مرز و متن و تخت و بخت از هم بپاشند و همه را ، ‌بويژه اعيان و اشراف ، از جمله ميرزا را به خاكِ مزلت نشانند .

در اين ايام كه از در و ديوار ِ شهر خون می باريد و مرگ ، ميرزای هراسيده ، دست از ملك و مال شست، به دهی پرت پناه بُرد تا در هيأتی ناشناس در به روی خود و خاتون ببندد و دور از هيولای جنگ برای آسودگی از دست رفته ماتم بگيرند .

از آن سو متجاوزان ِ بی شمار كه كمر به نابودی هر آنچه بود بسته بودند ، ‌شمشير آخته بر موجودات نهاده ، از كُشته پُشته می ساختند . به هر سو رو می نهادند با خود خون و مرگ و ويرانی به ارمغان می بردند . به هيچ كس و هيچ چيز ترحم شان نبود . نه فقط جوانان ، پيران ، درماندگان ، كودكان ، حتا چهارپايان را نيز از دَم ِ تيغ می گذرانيدند . نه به برج و باروی شهرها مجال استواری می دادند و نه به عمارات؛ حتا خانه های گلين را از بيخ و بُن بر می كندند . تا می توانستند به غارتِ اموال می پرداختند و از پی خود ويرانه های سوخته و ناله و نفرين و ضجه و زاری زخميانی بسيار بر جای می نهادند .

گزارش كه به ميرزا می رسيد، چاره ای نداشت جز اين كه هراسيده تر ، به قعر ِ انديشه شود و بی حاصل ، چاره بجويد . او كه به چشم خود از هم گسيختن ِ دربار و تار و مار شدن ِ شاه و اطرافيان را ديده ؛ به گوش ِ خود به خاك و خون غلتيدن ِ يكايك سران و سرداران را شنيده بود و هر روز از كشته شدن عده ی بسيار ديگری مطلع می شد ، چنان درمانده و نوميده شده بود كه كاری نداشت جز از بام تا شام دستِ دريغ به دست سودن و سر در لاك خود فرو بردن .

درست در چنين احوال ،‌در واپسين لحظاتِ نيم روزی داغ و خاك آلود كه ميرزا و خاتون هر دو سياه پوش ، در ايوان ِ خانه نشسته ، چشم به افق خونين و پاره ابرهای تيره دوخته بودند و پرواز جمعی كلاغان می نگريستند و متعجب از وفور ِ لاشخوران در هر گوشه ی آسمان ، هر يك به خلوتِ دل خويش پناه برده ، به مرور ياد و خاطره ی خوش ، يا ناخوش ِ آشنايان ِ فنا شده پرداخته بودند و تبادل كلام شان ، فقط آه های بلندی بود كه هر از گاه از سينه برون می آمد ، به يكباره برای دقايقی چند ، سكوتی مرگبار بر روستا سايه افكند؛ سكوتی كه گويی ناگهان همهمه ی رفت و آمدِ روستاييان و بع بع ِ گوسپندان و غير و غار ِ كلاغان و هر آنچه اندك صدايی داشت ، همه را روفت و بر زمين و زمان ، خاكِ مرده پاشيد ؛ به گونه ای كه ميرزا و خاتون ، ناگزير از دنيای درون بيرون آمدند و دلواپس ، گوش بزنگ ماندند .

بعد ، ابتدا در فاصله ای دور سگی پارس كرد ، چند بار پياپی ؛ در پی ، زوزه ای كشيد جانخراش ، وزود خاموش شد . از دل ِ تاريكِ طويله ، بُزی سُم به زمين كوبيد ، سرپيش آورد ، با چشمان سياهِ سرشار از وحشت ، صدا كرد ، ريش جنباند و به سمتی گريخت . آنگاه هياهوی قدم ها بر خاكفرش كوچه ، كوبيدن آغازيد ؛ به همراهِ ولوله ی هراس آور ِ ناپيدايی كه بتدريج پيش می آمد .

طولی نكشيد كه به دنبال خره ی اسبی ، دروازه باز شد ؛ خادم وفاداری كه عمری را به خدمتِ ميرزا گذرانيده بود ، سراسيمه و خاك آلوده داخل شد تا پيغام دهد : آخرين استحكاماتِ جنگی سراسر سرزمين نيز به تصرفِ دشمن در آمده است . هيچ سردار ِ سرشناسی را سر بر تن نيست . از لشگريان متعدد اگر چند سپاهی باقی ست عده ای متواری گشته و عده ی ديگر جان بر سر دست نهاده ، در دستجاتی كوچك ، آنهم پراكنده ، در نبردی نوميدانه به جنگ و گريزاند . در كوی و برزن ، جويبارهای خون جاريست . برای عبرتِ خلايق بر هر گذر و بر هر چهار سوق پيكر دلير مردان ِ جنگجويی را آويخته اند . از ويرانه ها همچنان آتش و دود زبانه می كشد . قتل و غارت بیداد می كند و خبر ِ ناگوارتر آن كه متجاوزان شمار بسياری از دختر كان ِ نورس و زنان جوانی را كه در نقطه ای بظاهر امن ، دور از شهر پنهان بوده اند ، يافته ، همه را به شنيع ترين اعمال واداشته ، جمعی را با خود برده و متمردان را به خاك و خون كشانيده اند . نو عروس ِ سيه پوش ، دختركِ خادم ، که هنوز داغ  ِشوی جوانمرگ اش را بر چهره داشت ، جزو كشته گان بوده است !

خبر كه می داد ، همچنان با همه ی توان قبضه ی شمشير در مشت می فشرد و از ديده خون می فشاند .

بعد ، گفت : دريغ از جوانان ، ديگر گمان نمی كنم جز تنی چند ، در پهنه ی شهر ، جوانی يافت شود . پيران داغديده به نبرد برخاسته اند؛ كی توان شان هست ؟ چه كنيم ، ميرزا ، كمبودِ جوانان را چه كنيم . اگر آتش مبارزه خاموش گردد كه بدين منوالی كه در پيش است حتماًَ هم خاموش خواهد شد ، آن وقت چه خاكی بر سر بريزيم ميرزا ؟

می گفت و می گريست ؛ بی آن كه پاسخی بگيرد؛ كه خود نيز در پی پاسخ نبود ؛ مايوس بود و اخباری كه می داد ، اگر چه به علتِ فجايع مكرر ، چندان شگفت نبود ، اما يكی از ديگری ، دهشتناك تر ؛ و اين يكی ، به خاطر خاطراتِ خوشی كه خاتون از تولد و رشد دخترك داشت ، از همه دردناك تر ؛ چندان كه صبر و قرار از دست داد و در حضور آنان به زاری و شيون نشست و ميرزا كه اغلب خاموش بود ، اشك در ديده غلتانید و خاموش تر به قدم زدن پرداخت ؛ تاساعاتی بسیار.

هوا که تاريك شد ، خادم آذوقه ی خود و ياران گرفت و رفت تا به پيكار و جمع آوری اخبار ادامه دهد . خاتون به اتاق شد و گريان به سمتِ چراغ رفت . چراغ افروخته شد . شب ، استوار دامن گسترد و شام مهيا شد ؛ اما ميرزا از قدم زدن نايستاد ؛ چندان كه به جان ِ خاتون هراس افتاد . به تاريكی حياط رفت و به دلداری پرداخت ، روان در كنار شوی . نتيجه نداد.

پاسی از شب گذشت . به امر ِ ميرزا، زن ، تنها به بستر رفت و گرسنه سر بر بالش نهاد . هر چند خيلی دير خواب راه به ديده اش گشود ؛ اما ديدار شور و شادابی از دست رفته ، غبار ِ سوگ از دل اش روفت . اينك به اوج جوانی بازگشته بود و نهايتِ وجاهت . در تالار با شكوهِ سابق اش به هر سو می خراميد ؛ غرقه در رايحه ی مُشك و عنبر ؛ با لباسی الوان از حرير و مخمل . گاه به كنيزكی فرمانی می داد ، گاه از ظرفِ نقره ای روی کرسی حبه ای انگور می چيد و بر دهان می گذاشت ؛ و گاهی مقابل آينه می نشست به مشاطه ی خود و مشایعتِ رفت وآمدِ کنیزکان  ؛ همچنان كه گوش به زمزمه ی خوشی داشت كه از گوشه ی ناپيدايی سرمی كشيد.

اگر چه قصر مالامال از رنگ و عطر و هياهوی زندگانی بود و همه ی اسباب ِ سرور مهيا ، با اين حال وی مرتب درون خويش می كاويد تا علتِ حزن دور و گنگی كه در كنجی گم از وجودش پنهان گشته بود را بيابد و مكرر از خویش می پرسيد : چه می خواهم ؟ چه گم كرده ام ؟ چه مرگ ام شده است آخر ؟!

به يكباره پرده پس رفت . از دل آينه ، ميرزای شادمان پا پيش گذاشت ؛ ميرزای جوان ، ميرزای با نشاط ؛بی کمترین نقص در قدم برداشتن .

نزديك كه رسيد ، ‌مجال لب به شكوه گشايی به وی نداد. فرمود : آمده ام برای هميشه غم از دل ات  بزدايم ؛ همين امشب . بگو چه می خواهی ؟

ناگهان خاتون دليل ِ غم پنهان اش را يافت . بی درنگ پاسخ داد : تا پيش پای شما دنبال اش می گشتم ؛ همه ی گوشه و کنار ِ وجودم را سر می کشیدم. نمی یافتم اش . کوچولویم ، عزیزک ام را می گویم ؛ دخترکِ ملوسک ِ شیرین زبان ام را ، که هر جا می روم ، هر جا می نشینم ، در همه حال ، حتا به گاهِ خواب ، به دامن ام بیاویزد؛ به آغوش ام بشتابد ؛ در سینه ام بخزد ، آرام بگیرد. آرامش ِّ جسم و جان ام باشد . هان؟... مگر چيزی  كم و كاست داریم جز  فرزند  ؟

:دختر ؟

:آری دختر . ميرزا جان ، درد و بلايت بخورد طوق ِ سرم ، دختر می خواهم . تو چه می دانی چقدر برای داشتن ِ فرزند هلاك ام ‍‌. اگر دختر باشد كه چه بهتر . آخر من كه هرگز خواهر نداشته ام تا همدم و هم رازم باشد . از همان كودكی عقده ی بی خواهری بر دل ام مانده است . حالا كه می خواهم خودم داشته باشم ، چه بهتر از دختر . می توانی به من بدهی ؟ ... می توانی ... می توانی....

ده بار ، بيست بار « می توانی » را تكرار كرد و پُر آرزو ديده به ديده ی شوی دوخت ، زير خيمه ی آواز ِ سوزناكی كه اكنون شدت گرفته بود ؛ اما شوی بجای پاسخ ،  پس رفت ؛ به عقب كشيده شد ؛عقب و عقب تر ؛ چندان كه در دل ِ سياهی محو شد و بی درنگ از سويی ديگر سر كشيد ؛ سوار بر اسبی سپيد ؛ مهميز زنان ؛ تازيانه چرخان ، همچنان كه شمشير ِ آخته ای را سر ِ دست داشت ؛ رو به دشتی سبز ، رو به باغی خرم تاختن آغازيد .

در نيمه ی راه چرخيد . بازگشت و از كنار زن گذشت . خنده كنان ، هلهله كشان ، رو به آبی آسمان ، رو به لكه ابرهای سپيدی كه با تراكم خود تپه ماهورهای متعددی ايجاد كرده بودند در ميان دريايی آرام ؛ سرزمينی پاك ، رويايی و مه گرفته.

سپس از اسب فرود آمد ؛ در هيأتی با شكوه ؛ پاهايی استوار ؛ سينه ای فراخ ؛ بازوانی ستبر ؛ ريشی انبوه ؛ موهای بلندِ شبق گون ؛ با گره ی پندار بر ابرو . پيل تنی پُر صلابت .اسطوره ای حيات بخش . زانو زد . تير برچله نهاد . زهِ كمان را كشيد ، با همه ی توان ، با همه ی وجود .

خاتون هراسان از جا پريد ، گويی كسی او را تكان داده بود ؛ يا صفير ِ پرواز ِ بلندِ تير ، سينه اش از دل تهی كرده بود . خود را بر بستر تنها يافت ، خيس ِ عرق ؛ تب آلوده و پَکَر .

قرص ِ كامل ماه ، آنسوی پنجره ايستاده بود به تماشا . از دور صدا می آمد ؛ صدای آوازی بسيار محزون .

 از خود پرسيد : ميرزاست می خواند ؟ او كه از يورش بيگانگان به اين سو ، دريچه ی حنجره اش را بسته بود !

بی تاب شد . برخاست . بيرون رفت ، در جامه ی نازكِ خواب . نور ِ سيمگون ِ مهتاب ، سياهی ها را به زوايا رانده بود. نسيم خنكی می وزيد . دقت كرد . صدا از پُشتِ بام می آمد . چنگ به نردبان زد . در دور دست گله ای سگ به جان هم افتاده بودند .

بالا كه رسید ، ميرزا را ديد ، زانو زده رو به شهر ، تن به چپ و راست می بَرَد ، می خواند و‌ می مويد . قطره های براق اشك بر پهنه ی صورت اش جاری است .

نزديك شد . مقابل شوی ايستاد ؛ با قامتی افراشته ؛ و نسيم ، در دامن ِ بلند و سپيدش می پيچيد ، طره ای از گيسويش را به بازی گرفته بود و خود و موی را به چشم و ابرويش می ساييد .

بغض آلوده صبر كرد تا تحرير تمام شود ‍، بپرسد علتِ شكستن ِ قفل ِ صدا را ؛ علتِ اين انزواگزينی سرشار از غم و انگیزه ی بی قراری پايان ناپذير امشب را .

ميرزا در پاسخ درنگ كرد ؛ همچنان كه بی صدا سيلاب ِ اشك از ديده روان داشت و تن ِ تكيده به چپ و راست می بُرد .

سكوت به درازا كشيد ، پنداری به قرنی انجاميد . بعد ،  به يكبار ، هق هق كرد و چنگ زد ، دامن ِ زن گرفت : خاتون جان ، عزيزك ام ، مونس ِ با وفايم ، ديگر طاقت ندارم ....

گريه ،امان ِ ادامه نداد . زن ، سراسيمه دست به زلفِ شوی كشيد . نوازش اش داد . سرش را در بغل گرفت . به نجوا پرداخت : تاج ِ سرم ، همه ی كَس ام ، آتش به جان ام نزن . بی قراری نكن . خاتون بلا گردان ات شود، چه ات شده ؛ چرا گریه می کنی ؛ چرا نمی خوابی امشب ؟

شانه های لاغر مرد می لرزيد : خاتون جان  حلال ام كن ، حلال ام كن . ديگر جان به لب شده ام . ديگر نمی خواهم بمانم . با اين همه مرگ و مير ، با اين همه ويرانی ، قتل و غارت و تجاوز ، بمانم كه چه كنم . فقط زجر بكشم ؟ آخر به چه درد می خورم من . ‌منی كه مردِ جنگ نيستم. منی كه جز راه رفتن و دست بر دست سودن كاری نمی توانم بكنم ، بمانم كه چه . آه و درد و دريغ چه فايده دارد ؟ گيرم چند صباح ديگر هم زنده ماندم . چه بهتر همین امشب كار را يكسره كنم . مثل قو ، آنقدر بخوانم در انزوا ، آنقدر بخوانم ، تا در آوازم محو شوم . بميرم ، هلاک شوم ، در تنهایی !

خاتون ، آشفته حال تر از قبل به دلداری پرداخت : چه حرف ها می زنی مرد ! در كه هميشه به يك پاشنه نمی چرخد . دنیا که آخر نشده است . فردايی هست . همه چيز دوباره درست می شود. نباید خود را ببازی که !

: چطور درست می شود . كی درست می شود . حالا كه ديگر تك و توك جوانی بيش باقی نمانده است ؛ حالا كه ديگر مردانی حتا بسيار پيرتر از من شمشير به دست گرفته اند ‍، يكی پس از ديگری بر زمين می غلتند ؟

: من خواب ديده ام میرزا ؛ همين حالا . خواب ِ ِ اسب ، خواب ِ دختر . می دانی كه دختر ، مراد است . تو می خواستی مرادِ مرا بدهی . خودت هم بر اسبی سپيد سوار بودی ، اسب ِ مراد !

و پُر شور رويايش را شرح داد ؛ همچنان كه تلخ خندی بر لب ِ ميرزا نشسته بود .

کلام که به انتها رسید ، دقایقی زیر سایه ی سکوت ماندند ، گوش به وزش ِ نرم ِ نسیم ؛ صدای سایش ِ مهتاب بر  کاهگل ِ پشت ِ بام ها وعوعوی  سگی در دور دست . بعد ،  مرد آه كشيد ، سر تكان داد : حكايتِ دل ما گفتی جانا ، چه خوب ....

ناگهان سخن را ناتمام گذاشت . لب بست . سر در پيش افكند و به فكر فرو رفت ؛ بی خبر از غوغای دل ِ همسر ، که نظاره ی ضعف و زبونی مردش را طلیعه ی  به پایان رسیدن ِدنیا می پنداشت ؛و نقاب ِ خاک بر چهره کشیدن را خوشتر داشت تا مشاهده ی این لحظه .  

پرده ی سکوت که به درازا کشید ، در نهایت باصدای بغض آلوده ی مرد پاره گشت : آری ، اسب سواری و شمشير بازی و نمايش ِ زور ِ بازو از آرزوهای ديرين من است ؛ اگر چه زمانی اين آرزو صورتِ تفنن داشت ؛اما امروزه روز ضرورتی حياتی می نمايد . افسوس و صد افسوس كه والدين ام عوض آموختن ِ علم و ادب و تقويتِ حنجره ام برای ترنم ِ خوش و ايجادِ ايام ِ خوشگذرانی ، مرا طراری و عياری و جنگاوری نياموختند كه در اين روزگار آنچه از همه كاراتر و پسنديده تر است  ، ترفند و تردستی و زور ِ بازوست و چابك پايی !

و درپی آهی که از سینه برآمد ، افزود: به جان ِّ خاتون ، همه ی ته مانده ی عمرم را به دمی توانمندی می فروش ام !

و اما درباره ی فرزند ؛ نگفتم .هرگز به تو نگفتم ، نه آن وقت ها كه جوان بوديم و تو برای داشتن اش بی قراری می كردی و نه تا كنون كه ديگر به آخر ِ خط رسيده ايم ، كه من ، بمراتب بسيار بسيار بيشتر از تو طالب اش بودم . اگر چه هميشه نقاب ِ بی اعتنايی به چهره می زدم و به لوده گی می پرداختم ؛ اما با همه ی وجود در آتش داشتن فرزندی ، البته پسر ، می سوختم . پسری كه اگر می آمد ، نام ِ واقعی ام را بر او می نهادم؛ همان نام با صلابتی كه به مرور زير القاب ِ تزيينی و اشرافی از ياد رفت . او را اسب سواری و شمشير زنی و جنگاوری می آموختم ، توسطِ بهترين جنگاوران و شجاعترين دلاوران . همه ی هست و نيست ام را به پايش می ريختم . از او چنان پيلتن ِ پُر آوازه ای می ساختم كه لحظه ای ديدن اش ، عقده ی ساليان دراز از خاطرم بشويد و به هنگام نياز ....

خاتون مجال ادامه ی سخن نداد . سرشار از حزن شده بود . سر و روی شوی بوسيدن گرفت . اشكريزان گفت : چه آرزوهايی ، چه آرزوهايی ! پس تو هم اين غم به دل داشتی و نگفتی ؛ چرا ، چرا تا حالا دم نزدی ؟ چرا نگذاشتی آگاه از اندوهِ هم ، به باز گشایی عقده ی دل بپردازیم. به جای این که پنهان از دیگری افسوس خوریم و غم بر غم بیفزاییم ، رو در رو ننشینیم وبه دلجویی از یکدیگر بپردازیم؟     

پس از درنگی کوتاه ،افزود: بگو ، هنوز هم دیر نشده است . باز هم بگو ، شايد سبك شوی ؛ هم تو و هم من . جان ِ خاتون بگو !

: می گويم . می گويم . اتفاقاَ‌ مصمم به فرو ريختن ِ ديوار سكوت ام . از همه ی آرزوهايم ، از هر آنچه عذاب ام می دهد و هر آنچه دوست دارم . از تو ،‌ از خودم ،‌از جوانی از دست رفته و ملكِ ويران ، همه را خواهم گفت ؛ یعنی در واقع ، همه را به تصنيف در آورده ام. تصنيفی گاه عاشقانه ، گاه غريبانه ، لحظه ای بزمی و لحظه ای رزمی؛ لبالب از اسطوره و افسانه و حماسه . حتابرای فرزندِ به دنیا نیامده مان ، که چه آرزوهایی برایش داشته ام . همه را به هم پیوسته ام . سكوتِ امشب ام بی جهت نبوده است كه . آن قدم زدن های بی پايان ؛ آن در خود فرورفتن ها،دست بر دست سودن ها ، اشک ریختن ها ، بی حاصل نبوده است که ؛ راه را نشان ام داده اند ؛ مرا واداشته اند تا آنچه می بایست بتدریج ، با گذشتِ عمر می گفتم ، یک شبه ، همه را در کاسه ای بریزم ، بگویم . امشب قو ، زمان مرگ را نزديك ديده است ؛ ناگزیر آواز ِ رفتن را سرخواهد داد !

خاتون اعتراض كرد : ديگر از مرگ نگو ، از رفتن نگو . اين حرف ها را نزن . اگر ديگران با شمشير و زور بازو مرگ می آفرينند ، تو با داروی صدايت غم و اندوه را كه مرگ اند ، می تارانی ؛ پس چرا از مرگ می گويی ، می خواهی دل مرا بشكنی، دق مرگ ام كنی ؟

غم خند بر لبان ميرزا نقش بسته بود . سر به نشانه ی تسليم تكان داد ؛ خاتون را کنار ِ خود نشاند . مُهر ِ سکوت بر لبان او گذاشت . و سپس ، دست در دست و زانو به زانويش ، همچنان كه چشم به بركه ی مهتاب داشت ، شروع به خواند كرد ؛ با چنان شور و لحنی كه بر سر كوه و دشت و روستای خفته ، گاه شكوفه می باريد و گاه غبار می نشست .

***

عاقبت عرصه بر امير ِ متجاوزان تنگ شد . اگر چه ساليان ِ درازی گذشت تا آوازه ی رشادت ها و دلاوری های دلير مردی به نام « آرش »‌ ، كوه و دشت را پيمود و شهر به شهر دهان به دهان گشت تا سراسر ِ ملك در نورديد و لرزه بر پيكر امير افكند .

بنا بر توصیفِ مردم ،آرش ‍، جوانی بود خوش سيما ، ‌بلند بالا ، كوه پيكر ، باسینه ای ستبر ، بازوانی پُر توان و دل ِ شير كه به یکباره از ناکجا آبادی سر بر آورده بود و در آغاز با كمين های گاه گاهی شبانه در كوره راه های پرت ، در مناطقی دور افتاده ، تنی چند از سپاهِ خصم را زخم زده بود و اندك اندك جرأت یافته ، پیش آمده ، به شهرهای کوچک و سپس بزرگ و بزرگ تر رخنه كرده ، در سياهی شب به دل ِ شبگردان زده ،  عده ای را گوش تا گوش سر بُريده و برخی را بی بینی و گوش  ، چون بختکِ هراس  ، بینِ لشگریان ِ متجاوز رها نموده بود و بدین شکل از سویی دل ِ دشمنان تهی کرده و از سوی دیگر ، اقبال ِ عامه یافته بود ؛ چندان که به مرور ِ ایام بر توان اشِ افزوده و با جمعی از ياران ِ ناپيدا که از سراسر ِ ملک به وی پیوسته بودند ، به ياری مظلومان برخاسته بود ؛ به گونه ای كه  بتدریج برای بيگانگان چه در كوه و دشت و گردنه ها و چه در كوچه و چهار سوق و پشتِ بام ، حتا در خانه هايشان هم ، جايی امن نمانده بود . كافی بود آهی از سينه ی مظلومی برآيد تا وی پستو به پستو بكاود و ظالم بيابد و چون هيولای مرگ بر او فرود آيد .

بعد ، كار به جايی رسانيده بود كه گاه و بیگاه ، بی واهمه ازکثرتِ دشمن ، به قلب ِ اردوگاه ها شبيخون زده ، چنان قلع و قمع  كرده كه در اندك زمانی دلهره ای دائم بر جان ِلشگريان افتاده بود .

وصف شمشير زنی ها و چابك سواری های آرش ، بازوی شمشير زنان و مهميز اسب سواران بيگانه را سست ، چشم هايشان را نگران كرده ؛ در عوض ، به مردم ، از خُرد و کلان جرأت و جسارت بخشیده بود ؛ به شکلی که نام ِ او آمیخته با شادی انتقام و لذتِ امید ، در گوش ها زمزمه می شد.  

اگر چه توسطِ سران سپاه و طراحان جنگی طرح ها و ترفندهای بسياری برای بدام افكندن وی تدارك ديده شده بود اما شگفت آن كه او سايه آسا بی آن كه دیده شود ، یا به تله های بسیار که سر ِ راه اش گسترده می شد ، گرفتار آيد ، به هر جا كه می خواست رخنه می كرد ؛ ضربه می زد ؛ می كشت و می بُرد . و همين دست نيافتنی نمودن اش موجب شده بود چنان بيمی بر جان بيگانگان عارض گردد که همصدا با مردم ، برایش حماسه ها وافسانه ها بسازند و شب و روز در ترس و عذاب سپری كنند و حتا از سايه ی خود نيز برمند .

اوضاع كه بدين منوال می گذشت ، از سويی مردم كوچه و بازار ، که بتدريج دل يافته بودند ، به سركشی و مقابله و نيز خون خواهی از دشمن پرداختند و از سويی ديگر ، بیم از مرگ چنان تزلزلی در اركان حكومت انداخت كه می رفت در آتیه ای  نزدیک ، شيرازه ی زمامداری از هم بگسلد .

سرانجام امير كه عرصه بر خود و ياران تنگ ديد ، در آخرين ايام ِ سروری به انديشه ی یافتن ِ چاره ی کار ، پیران و کارآزمودگان به شور طلبید و رأی  پرسید و بنا بر سفارش ِ آنان ، بازماندگان گرد آورد و فرمود : هر چند زبده ترين جاسوسان ما در ردگيری و يافتن ِ خصم توفيق نيافته اند ، اما مرا اراده بر اين است که به هر شکل ِ ممکن و به هر بهایی هرچند گزاف ، مرگ وی را پيش از مرگ خود اندازم !

بعد ، با وعده و وعيدهای بسيار از جمله به نکاح در آوردن ِ جمیل دخترِ ِ خویش و تفویض فلان و بهمان  امارت به یابنده و رجز خوانی ها و حماسه سرايی های بسیار ، همه را همدل كرد تا به هر بهايی نشان ِ آرش بجويند و ردش بگيرند ؛ كه آنان نيز به شوق آن همه تنعم ِ موعود ، تلفاتِ فراوان دادند و زمان ِ بسیار صرف کردند ،و نیز با تکیه به حدس و گمان ها و کاوش در پستو به پستوی افسانه ها و به هم پیوستن ِ نشانه ها از هر سو ؛و همچنین ، افزودن به شکنجه و آزار ِ مظنونان ، عاقبت ردش بگرفتند و شهر به شهر گشتند تا به ده كوره رسيدند و به خانه ی ميرزا ،  كه اكنون ديگر ميرزايی نبود . خاتون ِ خميده ی سپيد موی ای را يافتند ، پيرزنی پير و پوسيده ؛ با سر و دستی لرزان  و گوشی سنگین ، که نه از نهیب های مکرر می هراسید و نه از خشم و خروش های آتش فشان گونه ی ِ بیگانگان .

به تازيانه اش گرفتند و شكنجه ی بسيار دادند كه پناهگاهِ آرش باز گويد . نخست ، آشنایی  را حاشا کرد و از بیخ وبن منکر وجودِ چنین شخصی گشت و بعد که اصرارشان دید ، به پرخاش پرداخت و چندان در امتناع پايداری كرد كه امير ناگريز قدم پيش گذاشت و امر فرمود گيسوی وی به دُم قاطر بندند اگر لب نگشايد كه اين تهديد نيز افاقه نكرد . لاجرم تمهيدی انديشيد . بانگ زد پير زال را برهنه كرده بر كوی و برزن بگردانند .

اين فرمان رعشه بر تن ِ خاتون نشاند كه او مرگ را خوشتر داشت از بی آبرويی. به زاری پرداخت كه نتيجه نداد . ناگزير امير را سوگند داد چنانچه مأمن آرش بازگويد وی را بيرون نيارند و نسوزانند ؛ كه همه ی هراس اش از آن بود .

امير سوگند خورد . روانه شدند ؛ جمعی شادمان و خروشان و زنی سر در گريبان ، افتان و خيزان که به کُندی  و بسیار سخت قدم بر می داشت ؛ و در پی ، اندک اهالی ده ، به همراه گروهی کثیر از مردمانی نگران و خاک آلوده که از گوشه گوشه ی سرزمین ، به شوق دیدن چهره ی افسانه ای آرش پا به پا ،اما پنهان از دیدِ دشمنان ، مسافت های بسیاری را پیموده بودند  .

کوچه های پست و بلندِ خاک آلوده ی روستا ، و پارس ِ سگان ِ هراسیده ی گریخته به پشتِ در و بام ها را پس ِ سر نهادند و پیشاپیش ِ ابری  از غبار از دشتِ زرد گذشتند تا به گورستان رسيدند .

خاتون ِ پير توان از دست داد و در هم شكست . باتنی خونين بر مزاری افتاد و شرمگين مويه كرد : جان جانان ام می بينی آخر ِ عمری به چه كاری واداشتن ام؟ می بینی این از خدا بی خبران چگونه حرمتِ تو و مرا شکسته اند ؟ به خدا اگر بند از بندم جدا می كردند ، اگر گوشتِ تن ام را تکه تکه می کندند و به خوردم می دادند ، لب نمی گشودم که ؛ ولی چه كنم با ترس از رسوايی . اين كافران را هيچ شرم و حيايی نيست . می دانم ، می دانم عزيز جان  ، تو نيز اگر زنده بودی هرگز روا نداشتی آن كه نام تو را تا ابد بر سر دارد ، به ذلتِ بی آبرويی بيفتد . با اين حال شرمنده ام میرزا جان . شرمنده ام . می بینی که ، کشان کشان مرا آورده اند تا آرش مان را نشان شان  دهم ؛ فرزندمان را می خواهند ؛ در حقیقت دلاور پسر ِ تو را ؛ پهلوان اسطوره هایت ، شاهزاده ی رویاهایت . می خواهند به خیال خودشان ، لابلای ترانه هایت را بکاوند ، اورا بیابند ؛ میان ِ آرزوهایت . می یابندش میرزا جان ، او را می یابند ؟...

*** 

با آن كه سرِ خونين و خاك آلوده ی خاتون ، چون گوی جهنده ای ، به الواح قبرها می خورد و غلتان بر خار و خاشاك در پی قاطری چموش ، دور و دور تر می شد از اجساد ِ به خون غلتیده ی دشمنان ؛ اما امير ِ تنها مانده را با آن كه از هر سوی پیدا وناپيدا سنگی بر سر و دشنامی در گوش مي نشست ، دل بر گرفتن چشم از نام ِ نبشته برگور نبود .

اسماعیل زرعی

3/3/1383 - كرمانشاه

16/3/1383 - کرمانشاه

 

 

 

 Click for Full Size View

 

 

 

 

                          

 

 

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 9:47 |  لینک ثابت   •