تبليغاتX
نیلوفر های کبود

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387

گنج

 

 

 

گنج

: حالا حتما بيخ ِ گوش آن دختر بی حياش پچ پچ می كنه كه اين گدا گشنه ها را باش . از كجا معلوم دور از چشم ما علی را دوره نكردن و هی ازش چيزی نمی پرسن و مسخره ش نمی كنن ؟ خاك تو سرم واسه شوهری كه كرده م . ميمون ِ مردنی !

محكم خودش را توی چادر ِ سياه اش پيچيده ، اين طرفِ اتاق ‍، روبروی مرد نشسته بود . ظاهراَ به آلبالوهای زرد و سرخ و صورتی ای نگاه می كرد كه مثل گوشواره های رنگارنگ از لابلای شاخه و برگ های درختی كه سر به پنجره ساييده بود ، آويزان بودند .

بلند قد و کمی چاق بود . گاه گاهی سربرمی گرداند ، مردش را نگاه می كرد كه آن سمت به پشتی تكيه داده ، يك پا را دراز کرده ، پای دیگرش را ستون آرنج كرده بود و سيگار می كشيد ،  اما هراسان از تلاقی نگاه ، بی درنگ دوباره چشم به پنجره می دوخت . نقش برگ های سياهِ روی چادرش با هر حركت برق می زد . كفِ اتاق ، فرش خوشرنگِ ريز بافتِ بزرگی پهن بود و هر طرف اش را پشتی هايی چيده بودند با رويه هایی سفيد . صدای ثانيه شمار ِ ساعتِ ديواری ، نقطه نقطه پرده ی سكوت را پاره می كرد . مرد ، متفكرانه به گُل ِ قالی خيره شده بود اما زن نمی توانست ساكت بماند . زجر می كشيد . هر بار عصبی و مصمم رو به مرد می كرد و لب می گشود اما بی آن كه چيزی بگويد دوباره به پنجره چشم می دوخت و در قاب آن ، قواره ی مردش را می ديد كه مقابل اش  قرار دارد ؛ با همان صورتِ باريكِ لاغر و شيارهای متعدد ؛ ته ريش و سبيل ِ كم پشت خرمايی رنگِ آویزان و جثه ی لاغر و ريزه اش .

:انگار خلق شده تا فقط مرا دس بندازه ، کوفتی !

تحمل اش تمام شد . بی آن كه به مرد نگاه كند با صدای آهسته ی غیض آلودی گفت : من كه جرأت نمی كنم لقمه بردارم ، دس ِ خالی ! خجالت م حدی داره . تو  كه گوش نمی دی چی می گم ؛ بی خود زر می زنم !

رشته ی افكار مرد پاره شد . سربرداشت و لحظه ای خيره به نيم رخ ِ او ماند . پُكِ عميقی به سيگار زد و بعد ، آن را توی زير سيگاری له كرد . غريد : كسی كه حرف حاليش نشه چرا گوش بهش  بدی ، می گی چی ؟ تو كه حاليت نيس ندارم يعنی چه ؟

زن امان نداد حرفِ مرد تمام بشود . تند سر چرخاند و نگاهِ شماتت بارش را به صورتِ او كوبيد : پس بی خود آمديم . واسه چی قبول كردی ؟

مرد شانه بالا انداخت . لاقيدانه جواب داد :  اصرار كرد !

موقع ِ گفتن ، سعی کرد به چشم های زن نگاه نكند . صدای كركر ِ دمپايی توی ايوان پيچيد . هر دو ساكت شدند . طولی نكشيد كه سايه ی صاحبخانه آستانه ی در را پُر كرد .

مرد ، لبخند زد : افتادين زحمت آقا اشرف .

: ای بابا ، تو كه اهل تعارف نبودی !

اشرف خنديد و نگاهی به زن انداخت . داخل شد . كنار مرد نشست . بيشتر از چهل و پنج سال داشت ؛ قد بلند ، با موهای جو گندمی فر . گوشه ی چشم راست اش مدام قطره ای اشك ، بی آن كه بچكد زق می زد .

برای سومين مرتبه به ميهمان ها خوش آمد گفت . زن با سگرمه های درهم بلند شد و بيرون رفت .

اشرف گفت : شنيدم داشتين جر و بحث می كردين .

مرد شرمگين خنديد : هميشه كارمان همينه ، چكارش كنم ؟

 اشرف دست به زانوی او كوبيد . مهربانانه گفت : زن ها همی طورن . خبر از صميميتِ مردا ندارن که . تو فكرش نرو . اينجا خوبه يا حياط ؟ 

: همی جا بد نيس . سيگاری می كشيم و يه دس بازی مي كنيم تا حاضر شن !

 سيگار روشن كردند و صفحه ی شطرنج را جلو كشيدند . مهره ها را چيدند . مرد گفت : لاکردارا فكر می كنن پول علف خرسه . مگه چقد حقوق می گيريم ! حالی شان م نيس كه كمتر اين و آن را به رخ مان بكشن . ما كه از خودمان خدا زده توسرمان ، اينام يه مشت ديگه می کوبانن روش !

اشرف گفت : اهميت نده ، خودت را از بين می بری . به من نگاه كن . چی ازم مانده . با آن همه دوندگی كه كردم ، چه دارم ؟ اين خانه هنوز چار دانگ اش گروه . وسايل خانه م كه بيشترش قسطيه . ما داريم و پول اجاره ی باغ ؛ آن م مگه چقده . سالی چنده ؟

هردو ساکت ماندند و گرم بازی شدند . دومين سيگار را تازه روشن كرده بودند كه زنی از داخل حياط صدا زد : اشرف ! بچه ها منتظرن . بياين پايين ديگه .

اشرف داد زد :آمديم !

روی پای ميهمان كوبيد . مهره ها را جمع كردند . صفحه ی شطرنج را برداشتند و بلند شدند . توی حياط ، زن ها و بچه ها هر كدام با وسيله ای در دست جمع شده بودند . راه پيمايی برای پيمودن مسافتِ كوتاهِ خانه تا باغ با شوخی و خنده آغاز شد . بچه ها كه قابلمه ی غذا ، كُلمن ِ آب و ساير خرت و پرت ها را برداشته بودند ، پُر سر و صدا يكديگر را دنبال می كردند . دو زن و يك دختر جوان با فاصله ی كمی از مردها ، گفت و گو كنان قدم بر می داشتند و گاه گاهی سر بچه ها داد می زدند .

مردها كه يكی زيلو و ديگری سبدِ ظرف ها را در دست داشت جلوتر از آنها می رفتند .

اشرف پا سست كرد تا زن ها برسند . بعد به آن ها گفت : بهترين فصل ِ گردش و تفريحه . اقلاَ بايد هر هفته يا یه هفته در ميان بيايم باغ !

زن ِ ميهمان كه صورت اش سرخ شده بود ، جواب داد : گناه كردين مگه ؟ يا اين هفته تشریف می آرین خانه ی ما ، يا اجازه می دين ما غذا بپزيم بیاریم !

و در همان حال ، نگاهِ رنجیده اش را از مرد دريغ كرد . اشرف خنديد . سبد ظرف ها را دست به دست كرد : چه حرفا می زنی افسانه خانم ؛ مگه ما و شما داريم . می دانی چند ساله من و برزو با هم رفيقيم ؟ بيس سال خودش يه عمره . آنقدر با هم بوديم كه شكل هم شديم !

همه خنديدند . به راه پيمايی ادامه دادند .

گوشه ای از باغ ، زير درختِ سيب ، بساط پهن كردند. اشرف سعی می کرد با شوخی و خنده ، بدون آن كه مستقيماً دخالت كرده باشد ، زن و شوهر را آشتی بدهد ؛ اما زن ، زیر بار نمی رفت .

طولی نكشيد كه وزوز ِ سماور بلند شد . سفره را گستردند . صرفِ نهار با هیاهوی بچه ها به پايان رسيد . بچه ها بلند شدند ، ورجه ورجه كنان بين درخت ها از نظر ناپديد شدند . زن ها سفره را جمع كردند . ظرف های غذا را بر داشتند و به سمت چشمه رفتند . اشرف صفحه ی شطرنج را پيش كشيد . نور آفتاب از لابلای شاخه و برگِ درخت عبور كرده ، جاجايی از زيلو را روشن تر كرده بود . گنجشك ها با پروازهايی كوتاه شاخه به شاخه می پريدند ؛ يكديگر را دنبال می كردند و با جار و جنجال شان باغ را روی سر گرفته بودند .

مهره های برزو در وضعيت بدی قرار داشتند. وزيرش آچمز شده بود و به دنبال آن يكي از رُخ هايش هم می رفت . كلافه ، دست دراز كرد تا بسته ی سيگار را بردارد كه علی را ديد با صورتی خيس ِ عرق كه نفس زنان می آمد .

نزديك كه رسيد ، دست روی شانه ی پدر گذاشت ؛ خم شد و زير گوش اش نجوا كرد . برزو لحظه ای ساکت ماند و لب به دندان گزيد. بعد ، سری تكان داد و به اشرف گفت : حالا بر می گردم !

بلند شد . به دنبال علی كه دست او را می كشيد روانه شد . اشرف ، نگران و كنجكاو آن ها را زیر نظر گرفت . وقتی دور شدند ، قوری چينی را از روی سماور كه غلغل می كرد برداشت و برای خودش چای ريخت .

زن ها پُر سر و صدا و شادمان ، كنار ِ چشمه ، خوش خوشک ظرف ها را می شستند .

علی داد زد : مامان ! مامان بيا .

زن ، چشم غره ای به او رفت ؛ رو برگرداند و دوباره مشغول شد ، اما علی دست بردار نبود . مرد سعی كرد دور از چشم ِ زن ها جلوی دهان او را بگيرد . حتا دست اش را كشيد و بشدت تكان داد . اما او دوباره مادرش را صدا کرد .

افسانه ، متعجب از رفتار ِ مرد ، ناراضی بلند شد . با گوشه ی چادر دست اش را خشك كرد و جلو آمد . علی خودش را از دست پدر خلاص کرد . پيش دويد . هیجانزده گفت : مامان گنج ، گنج ، خودم پيداش كردم به خدا . داشتم بازی می كردم . سر يه چوب را كرده بودم تو سوراخی و زمين را می كندم كه پيداش شد ؛ يه خمره ی پُر از جواهره . مال ِ خودمه ها !

گره ی ابروهای زن باز شد . پشتِ سرش را نگاه كرد تا واكنش زن و دختر را ببيند . آنها دور بودند و گرم ِ گفتگو. پرسشگرانه به مردش چشم دوخت .

برزو هشدار داد : خيلی خُب ، صداش را در نيارين . هول نزنين . آرام . آرام . انگار داريم می ريم گردش .

 اما علی نمی توانست ساكت بماند ؛ یکریز گنج گنج می گفت و دور پدر و مادرش می چرخید . صورت اش گُل انداخته بود . هر سه پا تند كردند .

برزو گفت : زياد نزديكش نشيم . از همان دور نشمان مان بده !

علی قبول كرد : باشه ، باشه ، ولی همه ش مال خودمه ها ، خُب ؟

برزو سر تكان داد . مادر سقلمه ای به پهلوی او كوبيد و تشر زد : خوبه تو هم . يه کم زبان به دهن بگير !

هر سه به نفس نفس افتاده بودند كه علی گفت : رسيديم . اوناهاش !

و با انگشت ، گوشه ای از باغ را نشان داد . برزو ، هراسان دستِ او را پس كشيد : اشاره نکن ، یابو !

ايستادند . آن دور ، جایی كه علی نشان می داد ، كنار ديوار گِلی نیمه ویران ِ باغ ، نهر باریکی بود كه آب سياه رنگِ بويناكي در آن جاری بود . كنار نهر، بين مقداری خاكِ تازه ، سر خمره ی آبی رنگی دیده می شد .

دقايقي خيره به آن ماندند . عاقبت برزو در حالی كه بسختی صدا از گلويش بيرون می آمد ،‌آهسته گفت : يعنی می شه ، ممکنه گنج باشه؟

علی دستِ او را كشيد كه جلو بروند : پُره به خدا . اگه بدانی چقد سنگينه . بيا تا نشان ات بدم !

مرد هيجان زده گفت : خيلی خُب علی جان ، هيچ هول نزن . نجات پيدا كرديم . تو فقط يه كاری بكن بابا جان . يواشكی برو ، بدون آنكه كسی بفهمه دوباره بكنش زير خاك . بعد می آيم درش می آريم !

علی گفت : خُب درش بياريم ديگه . چرا حالا نه ؟ مگه مال من نيس ؟

زن محكم به پشت او كوبيد . غريد : خودت را لوس نكن . هر چی بابات می گه گوش بگير . می خوای همه بفهمن ؟

و مرد تاكيد كرد : علی جان ! مال ِ توعه می دانم ولی اگه كسی بفهمه كه ديگه به ما نمی دنش كه ، باشه ؟

علی راضی شد . زن و مرد ، كنار ِ هم ، در حالی كه وانمود می كردند گرم گفت و گو هستند مراجعت كردند ؛ اما هر چند قدمی كه جلو می رفتند ، می ماندند و به نوبت ، به بهانه ای  پشتِ سرشان را نگاه می كردند تا از كار علي مطمئن شوند .

هنوز به چشمه نرسيده بودند كه او دوان دوان آمد و داد زد : تمام .

مادر لب به دندان گزيد . انگشت اش را به نشانه ی سكوت روی لب هايش گذاشت و غضب آلود به او خيره شد . مرد خم شد و صورت اش را بوسيد . گفت : آفرين پسرم . حالا برو بازی . حرف ش را پيش هيچكی نزن . باشه ؟ اصلاً به فكرش نباش تا بعد . بدو پسرم . بدو عزیز جان !

كنار چشمه ، هر سه از هم جدا شدند . زن و دختر رفته بودند . افسانه ماند تا صورت اش را بشويد و بعد بيايد .

اشرف زير سايه ی درخت  دراز كشيده ، دستمال ابريشمی سرخ و زيتونی رنگِ راه راهی را روی صورت اش انداخته بود . زن و دختر کنج ِ زيلو نشسته بودند . مرد كه از راه رسيد ، اشرف با شنیدن ِ صدای او دستمال را كنار زد و نشست : ها ، خير بود ؟

برزو زیر خنده زد : امان از دس ِ اين بچه ها ، نقشه كشيده بود من و مادرش را آشتی بده كه داد .

زن ميزبان پرسيد : مگه قهر بودين با هم ؟

برزو جواب داد : ای همچين .

اشرف ، خندان دستی به گوشه ی چشم اش كشيد و گفت : زن و شوهر دعوا كنن ، ابلهان باور كنن . خُب الحمداله . ما كه داشتيم نگران می شديم . حالا بيا بشين يه چای تازه دم بخور ، بعدش باختِ نيمه كاره ت را تمام كن . پس افسانه كو ؟

برزو اعتراض كرد : كدام باخت ؟ حداكثر وزيرم را می زدی ، حركتِ بعدش وزير دُرُس می كردم  . پس آن سرباز چه بود ؟

افسانه آمد . صورت اش گُل انداخته بود . سلامی كرد . كنار ِ مرد نشست و توی صورتِ زن و دختر خنديد .

بعد از چای ، بازی شطرنج دوباره برقرار شد ؛اما طولی نكشيد كه قهقهه ی اشرف زنها و دخترش را متوجه ی او كرد . او در حالی كه به مهره ها اشاره می كرد ریسه کنان گفت : چار حركت ، فقط با چار حركت مات شد !

بعد ، از برزو كه بی اعتنا به صفحه نگاه می كرد، پرسید : چته ؟ سابقه نداشته اينقد بی حواس باشی . نكنه آشتی برات آمد نداشت ؟

همه خنديدند . نگاهِ افسانه ، نوازشگرانه صورت و همه ی بدن ِ ريزه ی مردش را طی کرد و روی دست های لاغرش ماند .

دور ِ دوم بازی به آخر نرسيد . برزو گفت  بی حوصله است و از افسانه خواست بچه ها را صدا کند . اشرف ، متعجب از تغيير حالتِ او پرسيد : با بچه ها چيكار داری ؟

برزو كه نگاه اش را از او می دزدید ، جواب داد: فردا شنبه س ديگه ؛ مگه نمی خوای بيای اداره؟ زود بريم كه به كارهامان برسيم !

زن ِ ميزبان ، ناراحت و نگران پرسید: يعنی چه ، هنوز كه خيلی مانده تا شب . تازه مردم تا آخر شب بيرون می مانن . به اين زودی می خواين برين خانه چیكار ؟

بچه ها آمدند . زن ميزبان سبدِ ميوه و ظرفِ آجيل را وسط گذاشت . علی و دو پسر ِ اشرف به ظرف ها يورش بردند . برزو با عجله دست به طرفِ ميوه ها دراز كرد و با اشاره ی چشم و ابرو به افساند فهماند زودتر قال ِ قضيه را بكند . اما اشرف با صورتی در هم ، دنبال ِ علتِ اين تغيير ناگهانی بود . آهسته از برزو پرسيد : طوری شده ؟

برزو انزجار و بی حوصلگی اش را از آن همه اصرار پنهان كرد . جواب داد : نه . فقط افسانه دلش شور مي زنه . خودم هم يه كم سرم درد می كنه . بريم بهتره !

هنوز غروب نشده بود كه بلند شدند ، وسايل را جمع كردند و روانه ی خانه شدند . اصرار اشرف و زن اش برای ماندن آنها تا بعد از شام ، نتیجه نداشت. سركوچه رسيدند . عجولانه خداحافظی كرده ، جدا شدند و راه شان را كژ كردند .

میهمان ها كه دور شدند ، زن ميزبان پرسيد : چی شد يهو، چرا اين جور شدن . خبری شد ؟

اشرف متفكرانه جواب داد : نمی دانم چی شد اما فردا همه را از زير زبان اش می كشم بيرون !

دختر گفت : مامان ، افسانه خانم وقتی داشت ظرفا را جمع می كرد آنقد دستپاچه بود كه زد و يكی از بشقابای چينی مان را شكست !

اشرف ، سخاوتمندانه سری تكان داد و گفت : عيب نداره بابا . فدای سرشان .

***

توی كوچه پيچيدند . برزو كه دستِ علی را گرفته بود ، گفت :‌ علی جان ، يواشكی نگاهی بنداز پشت سرمان ، ببين رفتن يا نه !

رفته بودند . هيجان زده راه شان را به طرف باغ كژ كردند . مرد گفت : می ريم يه گوشه جايی می شينيم تا شب بشه ، بعد شروع می كنيم .

اما افسانه اعتراض كرد : تو تاريكی كی جرأت داره ؛ اگه ريختن سرمان چی ؟ حالا خوبه .

: راست ش خودمم طاقت ندارم تا آن وقت صبر كنم . تو می گی بو بردن ؟

زن ، نگاهی به پشت سرش انداخت و جواب داد : فكر نمی كنم . ولی تو هم چه زود دس و پات را گم می كنی ها!

هر دو خنديدند . برزو گفت : چكار كنم . یه عمر خواب ِ همچين چيزی را می ديدم .

به محل كه رسيدند ، با دقت هر طرف را نگاه كردند . كسی نبود . مرد زانو زد و با چنگ شروع به كندن ِ زمين كرد . زن و بچه اش دو طرف او ، طوری ايستادند كه از دور كسی متوجه ی حرکات اش نشود .

افسانه پرسید : می خوای چادرم را پهن كنم روت تا هر كی از دور ديد ، نفهمه چی می كنی ؟ 

: مگه می خوام از آن كارا بکنم كه شما زن ها می كنين  ؟

افسانه پنجه اش را باز کرد ، به  به سر او (اِم) كرد و رنجيده اما خندان پرسيد : تا حالا چن دفعه ديدی من از آن كارا بكنم ؟

زمين بوی لجن می داد . خاكِ سياه به دست های مرد می چسبيد . هر سه ، چشم به خمره دوخته بودند . زن گفت : واسه م طلا می خری ديگه ، مگه نه ؟

برزو به صدای بلند خنديد . با انگشت های گلی به خمره اشاره كرد : چرا بخرم ؟ هر چی می خوای از همينا آويزان بكن به خودت . آنقد كه از سنگينی ش نتوانی راه بری !

علی دستپاچه شد : پس من چی . دوچرخه ی من چی می شه ؟

مرد با پُشتِ دست عرق اش را پاك كرد : ‌دو تا برات می خرم ، خوبه ؟

:كفش ِ فوتبالی م می خوام ؛ با يه توپ .

مادر نهيب زد : بابا را اذيت نكن . بذار كارش را بكنه !

و به مرد گفت : اگه خسته شدی بذار من بكَنم .

برزو سر بلند كرد . در حالی كه با حرکاتِ سر و صورت قربان صدقه ی زن اش می رفت ، جواب داد : نه خانم جان . نابرده رنج ، گنج ميسر نمی شود !

افسانه گفت : حالا ديگه نوبتِ ماست كه عوض باغ ، خانه ی ويلايی و ماشين ِ شيكِ مان را به رخ مليحه خانم اينا بكشيم . بجای هر هفته ، هر روز ميهمانی می ديم . آن هم نه با رشته پلوی بدون مرغ ، با كوفته تبريزی ، فسنجان ، بوقلمون . تازه ، اگه ديديم دارایی مان زياده ، آشپز می گيريم . نوكر و كلفت می آريم خانه . مگه چی مان از آن خدا لايق ديده ها كمتره كه خودشان دس به سيا و سفيد نمی زنن ؟ اصلاً چرا با مليحه خانم اينا ؟ می ريم با عیان اشراف دوست می شيم كه چيزی م ازشان ياد بگيريم !

خمره تا نيمه از خاك بيرون آمد . برزو ، آن را گرفت ، آرام و با احتياط تكان داد . سبك بود . خيلی زود و راحت از جا كنده شد . نيمه ی تغار سفالين شكسته ای بود كه دمر به خاك فرو شده بود . زمين ِ زيرش نمناك و سياه بود و داخل تغار ، لايه ای كپك مثل تارهای عنكبوت جمع شده بود .

هر سه يكباره ساکت ماندند و ناباورانه به آن خیره شدند.

لابه لای ترك های لزج گِلی كه تا دقایقی پيش زير نيمه ی تغار پنهان بود ، كرمی خاكی رنگ با رگه های سرخ ، سر كشيد و بيرون خزيد .

برزو ، سفال را بلند كرد و محکم به زمين كوبيد . چند پاره شد . تكه ای از آن روی زمين دويد و توی جوی آب افتاد . صدای قُلُپ خفه ای به گوش رسید .

لحظاتی به افسانه و علی نگاه كرد و بعد يكباره زیر ِ خنده زد . آنقدر خندید كه اشك از چشم هایش جاری شد .

كودك ، مبهوت ايستاده بود و به لجن سياهِ مقابل اش نگاه می كرد . ابروهای زن به هم گره خورد و دوباره از تلاقی نگاه اش با مرد اجتناب کرد .

                                                                                اسماعیل زرعی

9 شب 1/9/71- کرمانشاه

                                                                                     8 /9/71 کرمانشاه

 

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 9:34 |  لینک ثابت   •