شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
و آن هنگام که لب به سخن ...
و آن هنگام که لب به سخن...
یک تار از آنهمه موی سفید از زیر روسری گُلدار ِ کهنه اش بیرون زده بود . مو ، روی نگاه اش سایه می انداخت . چشم هایش را رو به بالا لوچ کرد و با دو انگشت آن را گرفت . گفت : اما من پاک ماندم . پاکِ پاک ؛ درست مثل حضرتِ مریم !
مرد آه کشید . دست اش حرکتی نیم دایره ای کرد ؛ با سر انگشت قطره اشکی که به طرف گوش اش راه گرفته بود را پاک کرد ؛ دوباره همان مسیر را برگشت و روی تخت افتاد .
زن فکر کرد : می شد عوض این کار ، مگس ها را پراند !
بازوهای مرد لاغر بود ؛ فقط استخوان و پوست خشکیده ای بر آن . گفت : می گویند اینجور آدم ها بی حافظه اند ، فراموشکارند ؛ اما من که همه اش یادم هست . تو چه ؟ تو یادت می آید اولین نفر کی بود ؟
زن جواب داد : نه . یعنی خودم سعی کردم چیزی را به خاطر نسپارم . آخر ، قصدم این بود که پایه ی زندگی مشترک مان را رو گذشت بنا کنم!
و قاشق ِ شربت را با احتیاط جلو برد . دست زیر سر او گرفت تا کمی بلند شود . مرد دهان باز کرد . دندان نداشت . قاشق که توی دهان اش رفت ، لب هایش چروک شد . به ابروهایش گره افتاد . تلخی شربت را مزمزه کرد . زبان اش شلاقه زد .
گفت : یک موبور قد بلند. سینه ، این هوا . مثل رخش !
دست هایش را جلو سینه اش گرفت تا اندازه را نشان بدهد ؛ و به موهای بلند وسیاهِ زن نگاه کرد . اما او بی اعتنا ، سر به سمتِ پنجره چرخانده بود و بیرون را نگاه می کرد . روبروی هم نشسته بودند ، با فاصله ای بسیار کم . زن دو زانو ، روی زمین و مرد بالای صندلی ، پا روی پا انداخته بود . سرشار از لذت ، نگاه اش را روی تن ِ شاداب او گردش می داد : فقط کافی است لب باز کنم . هزار تا ریخته اند . قبول نداری ؟
زن پوزخند زد: یک سپور ِ لایق می خواهد تا این همه آشغال را جمع کند . کار ِ همه نیست که !
و زهر ِ خنده اش بیشتر شد . برخاست ، پشت کرد و به طرفِ تاقچه رفت . مرد هم بی آن که بلند شود همان مسیر را پیمود ؛ با این تفاوت که انگار بر بستری از پنبه رهسپار بود . نسیم وزید . درختِ پُر شکوفه سر شاخه هایش را آرام آرام به شیشه ی پنجره سایید . مرد به خش خش حرکتِ گوش داد و لحظه ای ساکت ماند تا زن جلو تاقچه برسد ؛ بعد گفت : تازه ، فقط این یکی نیست که !
و همانطور خیره به او ،آرزو کرد : کاش چشم ضمن ِ دیدن ، لمس هم می کرد !
صدای خودش را شنید که می گفت : دو تا هستند . هر دو با هم رقابت می کنند . یک رقابتِ شیرین بین سیاه و بور . آن که موهاش سیاه است ، قدش کوتاهتر است ، اما نه زیاد کوتاه ، ها . یک کم بلند تر از تو ؛ درست تا سر شانه ی من . طوری که جلو هم که می ایستیم ، یواشکی رو پنجه ی پاهاش بلند می شود تا موهاش زیر چانه ام را قلقلک بدهد ؛ ناقلا !
زن ،آرنج هایش را لبه ی تاقچه گذاشت و به جلو خم شد . چشم به آینه ی قاب نقره ای دوخت و با دقت به سرخی لب و سیاهی چشم هایش نگاه کرد . با احتیاط دست کشید تا یکی از مژه های فر شده اش را که شکسته بود ، صاف کند . پشت اش به مرد بود .
مرد که بر امواج ِ او شناور بود، با روزنامه خودش را باد زد :امروز صبح برام شیرینی آورده بودند . همکاریم دیگر ؛ هر سه نفرمان با هم . اگر بدانی چقدر خوشمزه بود !
زن ، تند چرخید و رو به او ایستاد : خب ، که چه ؟
مرد بلافاصله نگاه اش را دزدید . خودش را بی اعتنا نشان داد ؛ اما لذتِ این پرخاش مایع خنک و گوارایی بود که زیر پوست اش دوید . جواب داد : هیچی فقط می خواهم بگویم حواس ات جمع باشد که کسی مرا از دست ات نقاپد . داری رو شیشه راه می روی !
و برای این که زن برق ِ شیطنت را در چشم هایش نبیند ، سر به اطراف چرخاند . اتاق ، شسته روفته بود . همه چیز از نوی و تمیزی برق می زد . فرش سرخ رنگ ، پشتی ها با رویه های سفید ، پرده های گُل و بته دار ِ آبی ، قاب عکس ِ بزرگی که در آن هر دو کنار هم ایستاده بودند و لبخند می زدند ، حتا سقف و تاقچه ها همه گردگیری شده ، تمیز بود.
زن که نشسته بود ، چین ِ پتوی روی او را صاف کرد . گفت : آره . داشتم رو شیشه راه می رفتم . حسابی حرص ام گرفته بود . همیشه سعی می کردم خودم را خونسرد نشان بدهم تا خیال کنی حرف هات را باور نکرده ام ، شاید دست بکشی. اما مگر می شد؟ دل ام مثل سیر و سرکه می جوشید !
آه کشید . چین و چروکِ روی پیشانی و گونه هایش صورت اش را کوچکتر کرده بود . حرف که می زد ، تند و تند پلک هایش به هم می خورد . روی چانه هایش یک خال ِ درشتِ سیاه بود که چند تار موی بلند از آن روییده بود . مرد را دید که رو به رویش نشسته بود ؛ آنطرفِ اتاق ، روی صندلی ؛ با همان قدِ بلند و سینه ی پهن و اندام ورزیده .
از آنهمه سلامت و جوانی لج اش گرفت . آرزو کرد علیل بود ؛ یا آنقدر زشت و بد قواره که هیچکس نگاه اش نمی کرد . اما می دانست این فقط یک آرزوی محال است . به فکر یافتن ِ چاره افتاد .
مرد بشدت سرفه کرد . صورت اش کبود شد . زن لیوان آب را جلو بُرد اما او با اشاره ی سر و تکان سر انگشت ها ، آن را رد کرد . آرام که گرفت ، پرسید : کی اول شروع کرد ؟
: تو !
قاطع ؛ بی آن که معطل بکند . اما مرد نالید : نه ، قبول ندارم . اگر یادت باشد بعد از آن جنگ و مرافعه ها شروع شد . همان وقت هایی که من مدام غر می زدم : بیرون که می رویم ، چشم هات را درویش کن . یادت هست که ؟ همه اش مراقب بودم نکند سر و سینه ات باز باشد . همیشه خیال می کردم من قشنگ ترین زن ِ دنیا را دارم. باید با همه ی وجود مراقب اش باشم . اما لعنت به تو که آنقدر حرص ام می دادی . آخ که از حسادت کور می شدم !
زن خندید : حالا چی ؟ حالا هم مراقبی ؟
مرد به چین های روی پیشانی و گوشه ی لب های او نگاه کرد . دقت کرد تا نشانی از آنهمه زیبایی را به یاد بیاورد ؛ اما چشم هایش به طرف پنجره چرخید ، و خورشید که آرام آرام فرو می رفت . سرخی غروب و نقش برگ های زردِ خشکیده ی آویخته از شاخه ، روی شیشه منعکس شده بود . سر تکان داد . حسرتزده جواب داد : نه دیگر . حالا به یک زن ِ شصت ساله یا یک مردِ شصت و پنج ساله کسی نگاه نمی کند !
زن پرسید : نمی کند ؟
و خندید . لحظه ای سکوت شد . مرد به لکه ابر تیره ای که در گوشه ی افق بود خیره ماند و زن به او . پرنده ی کوچکِ سیاهی بال بال زد و از برابر ِ نگاه مرد گذشت . پرسید : کدام شان یادت هست ؟
: هیچکدام !
بکندی سر به طرف او چرخاند .آرام گفت : دروغ می گویی !
زن رنجید : تو این چهل سال زندگی مشترک مان کی دیدی بهت دروغ بگویم ؟
آه کشید. به نشانه ی تایید سر تکان داد: هیچ وقت . هیچ وقت !
ساکت شد . زن ، سر زیر انداخت و غرق ِ خیال با منگوله ی رو تختی بازی کرد . دست اش استخوانی و رگ های سبز رنگ از زیر ِ پوستِ خشکیده اش بیرون زده بود . مرد سعی کرد غلت بزند تا بهتر او را ببیند. سخت بود . فقط روسری ، قسمتی از موهای سفید ، خطی از پیشانی و نوک بینی اش را دید . حس کرد تیرگی اتاق باعث می شود یکدیگر را خیلی دور از هم ببینند . هوا دم کرده بود .
گفت : آن نامه ها یادت هست ؟ شب ها تا دیر وقت می نشستم رو سرت و جواب ِ نامه می نوشتم . تو خودت را می زدی به خواب ؛ اما من می دانستم زیر چشمی داری مرا می پایی . آخر مگر حسادت می گذارد آدم بخوابد ؟
زن کلافه شده بود . نور چراغ آزارش می داد . هر قدر تلاش می کرد پلک هایش روی هم قرار بگیرند، نمی شد . غلت زد. مرد به فاصله ی کوتاهی از او نشسته بود و نامه می نوشت . مشخص بود عمداً کاری می کند که کاغذ سر و صدای بیشتری داشته باشد . حتا می کوشد کلمات را با صدایی به ظاهر خفه ، اما بلند بخواند .
گفت : زور می زدم تا کلمه هایی مثل عشق و وفا و عزیزم را طوری زیر لب بگویم و بنویسیم که تو هم از مضمون نامه با خبر بشوی !
زن دوباره چرخید . به مرد پشت کرد. غرغرش بلند شد .
مرد نوازشگرانه روی سر او دست کشید . انگشت زیر چانه اش گذاشت ، صورت اش را بالا آورد . هر دو در نگاهِ هم خندیدند .
: خیلی ظلم کردم . مگر نه ؟
زن دستِ او را در دستهایش گرفت .آن را بوسید و به گونه اش فشرد : چرا این کارها را می کردی ؟ چرا به یک نفر ، دو نفر قانع نبودی ؟ هر دفعه یکی را به رُخ ام می کشیدی . سیر نمی شدی مگر ؟
مرد خندید . سرفه زد . صورت اش سیاه شد . بریده بریده گفت : کاش اقلاً یک بچه داشتیم . نیست ؟
: آره . خب ، نگفتی . نگفتی چند تا بودند !
شعله ی کم سویی در چشم هایش زبانه کشید ، اما زود خاموش شد . به جای آن ، حلقه کبودی زیر پلک هایش افتاد . صبر کرد تا مرد از اتاق بیرون برود و در را ببندد . بعد محکم خودش را زمین زد و موهای سرش را کشید . آنقدر ناراحت بود که حتا دل ِ گریه کردن هم نداشت . زانو به بغل ماند . صدای پاهای مردش را می شنید که دور می شد و دورتر . دل دل کرد داد و هوار راه بیندازد ؛ هر چه بد و بیراه می داند نثار او و کسان اش بکند ؛ اما خیال می کرد این کارها دردی را درمان نمی کند . مرد مدت ها بود که راه زجر دادن اش را یاد گرفته بود . روزها را شمرد .
مرد گفت : دقیقاً نودتا . نود تا ظرفِ چهل سال . درسته ؟ اولی اش همان ماه های اول و دوم ازدواج مان بود . مگر نه ؟
زن لحظه ای در خودش جمع شد و به فکر فرو رفت . نگاه اش روی صورتِ رنگ پریده ی او ثابت مانده بود. بعد گفت : آره . دقیقاً نودتا !
مرد سعی کرد بخندد اما درد در وجودش دوید . پوستِ چروکیده ی صورت اش جمع شد . کلمات را بسختی بیرون ریخت : ای کلک . خوب حساب شان را داشته ای ، ها . تو که می گفتی نمی دانم !
: یادم رفته بود . یعنی آن اولی ها را فراموش کرده بودم . آخر آنقدر زیاد بودند !
و از تخت دور شد. چرخی دور اتاق زد . مرد که توان ِ بلند شدن نداشت ، دنبال ِ او می رفت . حتا حس کرد باید بیشتر بشتابد. احساس خفگی می کرد . دل اش نیامد به او بگوید پرده ها را نیندازد ؛ حسرتزده به در و دیوار نگاه کرد . لایه ای از غبار همه جا را در خود پوشانده بود . اثاثه ی اتاق کهنه و فرسوده شده بود . فرش سوراخ سوراخ و ساییده ، پرده ها و رویه ی پشتی ها پاره و چرک ، روی زمین پُر از خرد و ریز و زباله ، پنجره ها بسته و پرده های تیره آویخته شده بود . هوای سنگین ِ سیاهی همه جا سایه انداخته بود . به رف ها و تاقچه ها خیره شد . نگاه اش روی تُنگِ خالی ماند : هر شب خواب می دیدم غبار آن تُنگِ شیشه ای را شسته ایم و پر از آب اش کرده ایم . یک جفت ماهی قرمز کوچک هم انداخته ایم توش . تو می گویی چرا همه اش خواب ِ سبزه و سفره و هفت سین و ماهی و آینه می دیدم ؟
زن جواب داد : اتفاقاً از این لحاظ خیلی به هم شبیه بودیم چون من هم مدام تو خواب سیب گاز می زدم ؛ ولی بیدار که می شدم ، حس می کردم دهانم خالی است . انگار لقمه ای را قبل از بلعیدن از توش بیرون کشیده باشند!
:ولی تو هیچ وقت خواب هات را برایم تعریف نکردی ، در صورتی که من هر چه می دیدم به تو می گفتم!
لحنی دلجویانه داشت . در چشم و کلام اش محبت، گذشت و عذرخواهی موج می زد ؛ طوری که زن ناتوان شد . به او پشت کرد . جواب داد :چه فایده ؟ می خواستم ناراحت ات نکنم !
و شروع به قدم زدن کرد . مرد لب بست . مدتی او را زیر نظر گرفت که بی هدف این طرف و آنطرف می رفت . وسایل توی تاقچه را بر می داشت و دوباره سر جایش می گذاشت . با کشیدن پرده ها ، درز ِ پنجره را می گرفت . به در و دیوار دست می کشید و همه ی تلاش اش را می کرد تا با مردش رو در رو نماند . کوتاهتر و لاغرتر از همیشه شده بود .
مرد خیال کرد گریه می کند . دل اش تنگ شد . بغض راهِ گلویش را گرفت . تلاش کرد با دستِ لرزان اش عرق پیشانی اش را پاک کند ؛ ضعف مانع شد . بزحمت نفس کشید . گفت : دارد دیر می شود . وقتِ رفتن است . هر چه بود ، گذشت . حالا من ماندم و یک اعتراف . تو چه؟ تو حرفی برای گفتن نداری ، این دم آخر ؟
از قدم زدن ایستاد . برگشت و رو به مرد ماند. پلک هایش خشک بود اما لب هایش را طوری محکم به هم می فشرد که انگار بسختی مانع بیرون آمدن کلمه ای از آن شده بود . مرد با خودش گفت : کاش بگوید . کاش این لحظه های آخر عقده ی همه ی آن سال ها را بیرون بریزد . فحش بدهد . داد بزند . حتا بیاید به سر و صورت ام چنگ بزند . شاید اقلاً سبک بشوم !
زن هیچ وقت چیزی نگفته بود . همیشه سرد و ساکت ، بِروبر ، نگاه اش کرده ، به حرف هایش گوش داده بود . و او در آن سال ها ، سال های تندرستی ، شب و روز از این و آن گفته بود . با حرارت ، با حرص ، موذیانه و دو پهلو از هر راهی که به ذهن اش رسیده بود ؛اما بیهوده ؛ طوری که می دید حالا چهل سال است که منتظر است شاید زن به جان بیاید ؛ عاصی از نیش ها و کنایه های او یقه اش را بگیرد ؛ محکم به دیوار بکوبدش و داد بزند : حق نداری دیگر . حق نداری از این حرف ها بزنی ، فهمیدی ؟
حالا هم ، زن ، مثل همیشه لب هایش را به هم دوخته بود و فقط نگاه اش می کرد . همان نگاهِ مبهم و مرموز که تن ِ بیننده را می لرزاند .
به التماس افتاد : ها ؟ چیزی نداری بگویی ؟
دست زن روی کلید برق رفت . دو دل بود آن را بزند ، یا نه . خیال می کرد هنوز اتاق به اندازه ی کافی تاریک نشده است . بی حوصله جواب داد : چه می توانم بگویم ؟ من که مدام با آن همه کارهات ساختم و سوختم . سعی کردم پاک بمانم . پاکِ پاک . تو هر کس را خواستی به رخ ام کشیدی . هر کاری خواستی ، کردی . اما من هم و غم ام را صرف این کردم که برای تو زن خوبی باشم !
قطره ی درشتِ اشک روی گونه ی مرد دوید و از کنار گوش اش ، روی بالش چکید . دماغ اش تیر کشید . حس کرد پوستِ صورت اش ، آنجا که بستر جریان اشک بود ، می خارد . آه کشید : راست می گویی . قبول دارم . هیچ شوهر خوبی نبودم برات اما اگر اعتراف ام را بشنوی ، راحت می شوی . سبک می شوی . می فهمی آنقدر ها هم بد نبوده ام !
: چه فایده ! حالا دیگر ؟ خودت را عذاب نده !
کلام ِ بی رمق ِ مرد سرشار از حسرت بود . دل اش می خواست به نشانه ی افسوس سر تکان بدهد اما فقط خیال کرد مویه کنان تن اش را به چپ و راست برده است : تو این چهل سال به من دروغی گفته ای ؟
زن جواب داد : نه . حتا یک کلمه .
با قاطعیت گفت و همانطور به او زل زد . درد در دل ِ مرد دوید . پوستِ صورت اش جمع شد : تو نگفتی . اما من ، چرا !
: چه دروغی ؟
حس کرد پرده ی تیره ی کشیده شده روی چشم هایش بسرعت تیره تر می شود ؛ دست و پایش به مور مور افتاده است . حالتی بین کرختی و سرما از نکِ پاهایش راه گرفته ، آرام آرام بالا می آید . پرسید : گفتیم چند تا بودند ؟
زن جواب داد : نودتا . خودت تک تک برام می شمردی . هر روز یا هرهفته ، یا ماه . چه می دانم ؛ هر از گاهی یک نفر . می آمدی ، با شور و علاقه از مشخصات و محسنات اش می گفتی . قد بلند ، قد کوتاه ، چاق ، لاغر ، مو زرد ، مو سیاه ، چشم سبز ، چشم آبی ، عسلی ، میشی ، سیاه و هزار جور ِ دیگر . آن وقت من به زحمت می افتادم . می بایست تلاش می کردم .
: چه زحمتی ؟
زن متوجه شد انگشت هایش کلید برق را می فشارند . دست اش را پس کشید: هیچی !
هر دو ساکت ماندند . زن ، خودش را دید که توی کوچه ها و خیابان ها سرگردان است ؛ جوان ؛ با سر و وضعیِ آراسته و لباسی که به دقت انتخاب کرده ، پوشیده است . به هر رهگذری که می رسد ، دقیق نگاه اش می کند . تپش قلب اش همراه با نفرت است . عجله دارد . از محلی به محل دیگر می رود . به داخل هر خانه ای که درش باز است ، سر می کشد .
اما مرد تحمل ِ سکوت نداشت . هوای اتاق روی قلب اش سنگینی می کرد. حس می کرد چیزی مثل آهِ سرد و سنگینی درون اش جمع شده ، بالا آمده و سینه اش را پر کرده است . با صدای شکسته و دوری سعی کرد سکوت را بشکند : اما نود تا نبودند !
رشته ی افکار ِ زن پاره شد . به خودش آمد : پس چی ؟
: هیچی . هیچ ِ هیچ . همه اش دروغ بود. همه اش . تمام آن مدت تلاش می کردم با آن حرف ها توجه تو را به خودم جلب کنم . باور می کنی ؟
و یکباره ساکت شد . اتاق در تاریکی فرو رفته بود . زن ، کلید را زد . نور ِ آزار دهنده ای هجوم آورد . همه ی زوایا روشن شد . آماده شد بخندد و بگوید : از همان اول ِ اول اش هم حدس می زدم دروغ بگویی ؛ اما مگر این دل ِ صاحب مرده آرام می گرفت ؟ آن قهر و آشتی هایم هم همه اش برای این بود که دست از آن مزخرفات بکشی . ولی ول کن نبودی که !
اما چشم های مرد را دید که به سقف دوخته شده و دهان اش که باز مانده بود ؛ طوری که انگار هنوز تلاش می کرد چیزی را بگوید که قدرتِ گفتن اش را نداشته است .
لحظه ای خیره به او ماند . بعد آرام آرام جلو رفت. دست دراز کرد ، گونه ها و پیشانی اش را لمس کرد . سرد بود . دست اش را جلوی صورتِ او تکان داد ؛ پلک هایش تکان نخورد .
مدت کوتاهی به آن صورتِ سردِ گچی زل زد . سیاهی عمیقی زیر پلک ها و توی دهان مردش را پُر کرده بود . دست کشید و چشم های او را بست . نفس اش را رها کرد . سینه اش یکباره خالی شد . خم شد و خیره به او نجوا کنان گفت : پس چه . سخت بود ؛ می فهمی ؟ تو یک صورت و قد و قواره و رنگ مو را می گفتی و من در به در دنبال نشانی های تو می گشتم . سخت نیست ؟ اما بروز ندادم که . می فهمی ؟ بروز ندادم . نه این که دوست ات نداشتم . داشتم ؛ خیلی هم داشتم . اما تو با همان حرف ها تحقیرم می کردی . کاری می کردی که از حسادت آتش بگیرم . اگرچه بعد از مدتی فهمیدم دروغ می گویی ؛ ولی چه فایده ؟ وقتی فهمیدم که کار از کار گذشته بود . دیگر راه برگشتی نبود . آتش ِ آن همه حسادت خاکسترم کرده بود ، نابودم کرده بود !
لحظه ای ساکت شد و چشم به پیرمرد دوخت که دهان تاریک اش بازمانده بود . انگشت روی لب های سردِ او گذاشت ؛ طوری که انگار می خواست ساکت اش کند . در نگاه اش هم تحقیر بود و هم مهر . گفت : مبارزه ای را شروع کرده بودیم . تو یا من ، فرق نمی کند کداممان اول شروع کردیم . اما من نمی توانستم جا بزنم . دوست ات داشتم ؛ دیوانه وار . به خاطر تو از همه ی خانواده ام بریده بودم ؛ همه را زیر پا گذاشته بودم تا به تو برسم؛ تو لعنتی ؛ تو جلب ، نامردِ روزگار . راه برگشتی باقی نمانده بود برام . همه ی پل های پشت سرم را خراب کرده بودم . تو هم که دست بر نمی داشتی ؛ هر روز یک جور ، یک حرف و هر دفعه حریص تر از دفعه ی قبل . بی فایده بود . همان دفعه ی اول که اشک هام را دیدی ، دیدم چطور حریص شدی و دفعه های بعد ، حریصتر . پس باید از راه دیگری داخل می شدم که شدم .
بعد صدایش را بلندتر کرد و با نفرت غرید : بیچاره ! فاصله ی خیال تا واقعیت زیاد است . تو مدام یک چیز را یادت می رفت بگویی ؛ آنهم آهنگِ صداشان بود یا نحوه ی حرف زدن شان . انگار نود نفر یکجا جمع شده باشند و با یک صدا و یک آهنگ و یک جور ، فقط یک کلمه را بگویند : رویا . خوشبختانه از این لحاظ دیگر من آزاد بودم . می توانستم هر نوع صدایی که هست را بشنوم . زیر ، زمخت ، ملایم ، خوش آهنگ یا تو دماغی . همیشه نگران بودم نکند این را هم در قالب تعریف هات بگنجانی !
دوبار ساکت شد . حس می کرد خسته شده است . صدایش می لرزید ، زانوهایش می لرزید ، بغض راه گلویش را گرفته بود . توجه ای به سکوتِ غبار آلودِ اتاق نداشت . دل اش می خواست همانطور که خم شده ، انگشت روی لب های یخ کرده ی مُرده گذاشته بود ، همه ی عقده های دل اش را یکجا خالی کند
: خب ، سخت می شد دیگر . چطور می شود مرد و زنی را پیدا کرد که دقیقاً یک شکل و یک اندازه باشند ؟ نمی شود که ؛ کلی اختلاف دارند . هر چند یکی از آن دو زاییده ی خیال باشد . خصوصاً تفاوتِ زیادی که یک مرد با یک زن دارد . واقعاً مسخره است . اما من پیدا می کردم ؛ به هر زحمتی که بود ؛ به هر قیمتی . دقیقاً نودتا . می فهمی ؟ نودتا !
اسماعیل زرعی
23-22/4/72- کرمانشاه


