تبليغاتX
نیلوفر های کبود

دوشنبه هفتم مرداد 1387

چاهی به ژرفای نیستی

 

 

چاهی  به  ژرفای  همه ی  نیستی

گره را امتحان می کنم ؛ محکم است . از چهار پایه می آیم پایین . زوایای اتاق از جلو چشم هایم می گذرند .  حالا کار دیگری ندارم جز این که منتظر بمانم . دست هایم را به هم می مالم و سیگاری از جیب بیرون می آورم . هنوز روشن اش نکرده ام که صدای پا می آید . سریع نقاب  را پایین می کشم . در ِ کوچک و باریک ِ آهنی طوسی رنگ باز می شود . قواره ی کوتاه و زمخت شماره ی هفت درگاه را پُر می کند . پلک هایش باد کرده و چشم هایش سرخ است : همه چیز رو براه است ؟

فقط سرم را تکان می دهم ؛ نکند صدایم را بشنود . خنده ی موذیانه ای صورت ِ پُر مویش را کژ و مژ می کند . خمیازه می کشد . سیگار لای انگشت هایم  را می بیند . از دو پله ی کوتاهِ  سنگی پایین می آید : خوش به حال ِ خمیرگیرها !

دوباره خمیازه می کشد . دهان من هم  بی اراده  باز و بسته می شود . راست می گوید ؛ گرمای خواب هنوز توی تن ام است . چیزی لذت بخش تر ازخواب ِ نوشین نیست ؛ اگر چه این لذت را به قیمت ِ خوبی فروخته باشیم .

دوشاخه ی محبت را دراز می کند . سعی می کنم  صدایم را تغییر بدهم : همین یکی را دارم . می خواهم خودم بکشم !

اخم می کند : حرام ات  باشد آن همه سیگاری که بهت دادم !

دروغ می گوید ، دستِ  بده  ندارد ؛ همه را تیغ می زند . نه این که حقوق اش کمتر باشد ، عادت اش این است .

می گوید : روشن کن اقلاً ما هم پُکی بزنیم .

پشت می کنم . می غرد:  شماره  سیزده !

از حرص اش است ، می دانم . اهمیت نمی دهم . من هم ده ها مرتبه  او را از زیر نقاب شناخته ام ؛ هم او و هم بقیه را . اصلاً مگر می شود همدیگر را نشناسیم ؟

در را باز می کند و می رود . می روم روی پله می نشینم ؛ پشت به در . اولین پُک ، رخوتِ لذتبخشی درتن ام می دواند . بوی توتون با بوی ترشیده و سردِ محیط قاطی می شود. از پشت دود به سقف ِ سربی رنگ نگاه می کنم که پوشیده از حلقه های آهنی و رشته طناب های پاره پاره است ؛ آنقدر که رنگ اش به سختی دیده می شود . صدها حلقه ی آهنی که به هر کدام ، گره ای از طناب های پاره شده باقی مانده  ؛ گره هایی که انتهایشان ریش ریش شده است ؛ و درست وسطِ آن ها ، نزدیک به لامپ ِ پُرنوری که آن وسط  پنهان شده ، نوترین طناب با گره ی بزرگِ  بیضی شکل اش  بلند تر و شاداب تراز بقیه  ؛ انگار خودش را کشیده است تا پا روی چهارپایه بگذارد.

در باز می شود. کسی می پرسد : هنوز نیاوردن اش ؟

صدای صد و نوزده است . نه سر بر می گردانم و نه جواب می دهم . داخل می شود . او هم نقاب به صورت دارد؛ با یونیفورمی  همرنگِ  لباس من ؛ بلوز و شلوار ِ زرد ، چکمه ی بلندِ سرخ ؛ آستین های بالا زده ، قدِ کوتاه ، خپل، پُر مو و قوی ؛ دقیقاً مثل خودم .

می پرسد : پس چه شد ؟  کار داریم  بابا !

دو سه قدم به این طرف و آن طرف می رود . نمی تواند یکجا بند بشود . مرتب پا به پا می شود : بروم مستراح الان بر می گردم .

هیچ وقت نمی تواند خودش را نگهدارد ؛ حتا برای یک ساعت . اسهال مزمن دارد. حالا می رود تا با صداهای مضحک اش ، سکوت توالت را بشکند ؛ تا کی کارش تمام بشود ، یک ساعت ، دو ساعت ، بعد از مراسم یا پیش از آن . برایش فرق  نمی کند .

 اینجا هم تفاوت چندانی با توالت ندارد ؛ همان سکوت  منتها بدون ِغوغا ؛ همان کاشی های سفید که دیوارها را پوشانده اند  و کف اتاق که با  سنگِ  سیاه فرش شده است . فقط کمی بزرگتر است و پنجره ی کوچکی هم آن بالا ، چسبیده  به  سقف دارد، با میله های قطور ِ زنگ زده ؛ دو سه صندلی شکسته هم گوشه ای روی هم کومه شده است. در عوض  نه از شیر آب خبری هست و نه از سیفون و دستشویی و آینه ؛ لُختِ لُخت . از پشت ِ میله های قطور پنجره ، تکه ای از آسمان ِ  سورمه ای رنگ پیداست .

: کو تا صبح؟!

صدای پای چند نفر را می شنوم که شتابان می آیند و از پشتِ  در می گذرند . خمیازه می کشم . سیگار به نیمه رسیده است . پلک هایم  سنگین شده اند . سرم را به دیوار تکیه می دهم و چشم هایم را می بند م . کمبودِ  خواب دارم . دیشب تا دیر وقت از میهمان ها پذیرایی کرده ام و امروز هم که ناچارم تا ظهر توی اداره بمانم و بعد ش هم باید بچه ها را بردارم  ببرم بازار برای خرید . جشن تولدِ  مادر ِ عیال است : دله سگِ پیر . دله سگِ پیر !

سگ پارس می کند . می غرد . دندان نشان می دهد و مرتب دور و برم می پلکد . پشم و پیله ریخته و پیر است ؛ با آب لزج زرد رنگی که مدام از کنار پوزه اش آویزان است .

 عیال می گوید : آرام بگیر . چقدر پاچه ی مردم را می گیری . انگار یادت رفته اگر آقا داداش ام نبود ، تو همان کون لخت ِ توسری خوری بودی که از ترس شلوارش را زرد کرده بود . چته ، به آلاف الوف رسیدی خودت را گم کردی ؟

یکریز غر می زند و بالا و پایین می رود . بچه ها برایش دست می زنند و تشویق اش  می کنند . لعنتی ها؛ شکل ِ مادرشان هستند ، شکل دایی شان ، هر سه ، بدون استثنا ؛ خپل ، چشم ته خروسی ، با پوستی که از سرخی انگار رویش خون راه گرفته است .

می پرسم : با کی هستی ؟

 پشتِ  چشم نازک می کند : با تو !

 و سگِ  پیر را نشان ام می دهد . سگ می خندد.

صدای همهمه می آید . کسی لگد به در می کوبد . چرت ام پاره می شود . از جا بلند می شوم . سیگار به فیلتر رسیده را زمین  می اندازم  و زیر پا له می کنم . در باز می شود . داخل می شوند . یکی می گوید : بجنب ، دیر شد !

او هم همراه شان  است ؛ مثل همه ی آن های دیگر ، با غل و زنجیر ، لهیده ، خون آلود . زیر بازو هایش را گرفته اند . پاهایش روی زمین کشیده می شود . سرش روی سینه اش افتاده است . قدی بلند دارد؛ لاغر ، چهل و هفت هشت ساله ، با موهای خاکستری .

او را به  وسطِ  اتاق می کشانند . سرش لق لق می خورد . صورت اش زخم و زیلی و پُر از لکه های سیاه و  کبود است .

صدایم را بم می کنم و می خواهم کمک کنند تا روی چهار پایه بایستد . خودم هم بالا می روم تا گره ی طناب را دور گردن اش بیندازم . چانه اش را بالا می گیرم . صورتِ پیر ، پُر چین و چروک و شکسته ای دارد . به سختی پلک های باد کرده اش را باز می کند تا در آخرین لحظات ، دست کم ، دژخیم اش را ببند ؛ هرچند جز دو چشمِ  پُر خواب ِ خونین که از پشت ِ پارچه ای سیاه به او زل زده است ، چیز دیگر ی نخواهد دید.

نگاه مان که تلاقی می کند ، ناگهان به عقب پرتاب می شوم، نه یک قدم ، نه  دو قدم ؛ خیلی ؛  به فاصله ای بیست ساله  . شروع می کنم به دوید ن . نه فقط  من  ، خیلی های دیگر هم  ؛ انگار همه باید بدوند . بگیر و ببند است . مثل مور و ملخ ریخته اند ؛ با کلت ، با تفنگ ، با باطوم و لباس های متحدالشکل شان . بی امان به هرکس و هر طرف یورش می برند . توی سرو کله ی بچه ها می کوبند . دانشگاه پُر شده است از ضجه و نعره و فریاد  .

یک قدم جلوتر از من می دود . سر که بر می گرداند ، مرا می بیند . می پرسد: ندیده ام ات تا حالا ، دانشجویی ؟ ترم چند ؟

می خواهم جواب بدهم . دست ام را می گیرد و به طرفی می کشاند : از این طرف . بگذار برای بعد . بدو!

***

روی نیمکت ، زیر چتر شاخه های سبز ِ بید مجنون نشسته ایم و دل داده ایم به آرامش دلپذیری که احاطه مان کرده است ؛ هرچند موقتی . دانشجوها  بی اعتنا به ما می آیند و می روند . آن طرف تر ، عده ای دختر دور هم جمع شده اند  و کرکر  می خندند . قد ِ بلند ، چشم های سیاه و درشت ، صورت ِ استخوانی و نگاهی مهربان دارد . می گویم : ترم اول ام . هنوز با محیط دانشگاه خوب اُخت نشده ام .

خودش را نزدیک می کشد . دست ام را در دست می گیرد .

 داد می زند : گُه سگ ! می گویی یا بگویم با اردنگ از دانشگاه بندازن ات بیرون ؟

 : چه دارم بگویم ؟

زل می زنم به هیکل ِ خپل ،  کله ی طاس ، صورت ِ پُرخون و چشم های ریزه اش . با مشت می کوبد توی صورت ام . پرت می شوم عقب و ولو می شوم روی زمین .

 دست می گذارد روی شانه ام : تو را هم اذیت کردند  . زیاد شکنجه شدی ؟

می خندم . شانه بالا می اندازم و چشم می دوزم به لکه های کبود و زخم های روی صورت اش . می گوید : مهم نیست . هر کار بزرگی که بخواهی انجام بدهی ، نیاز به تلاش و تحمل ِ سختی  دارد. بهت قول می دهم همین مشت های که توی  صورتِ  ما خورد، خیلی زود بر می گردد به صورت ِ خودشان .

چه شور و شوقی دارد ؛ گستاخ ، خستگی ناپذیر و پُر حرف . البته از پر حرفی اش لذت می برم . نه من ، خیلی های دیگر هم ؛ اصلاً نفوذ ِ کلام عجیبی دارد. همه را تحت تأثیر قرار می دهد . شده است سخنگوی ما ؛ بهترین سخنران ِ دانشگاه .

: چرا معطلی ؟ بجنب دیگر !

صدای شماره ی 21 است که همراه دو سه نفر دیگر آن پایین  منتظر اجرای درست و دقیق مراسم اند . پرده ی  بُهت  پاره می شود . چیزی در درونم  می شکند  و فرو می ریزد. دچار تردید می شوم ، دچار هیاهو : بگویم کی ام ؟... بگویم کی ا م ؟...

صدایم را کسی  نمی شنوند اما خیال می کنم اتاق را پُر کرده است .  طوری طناب را دور گردن اش می اندازم  که انگار می خواهم بغل اش کنم ؛ سرش را توی سینه ام بگیرم و بگویم : عذر می خواهم . عذر می خواهم !

هر قدر تلاش می کنم چیز دیگری به فکرم  نمی رسد  که بگویم . شرمنده ام ؛ از خودم ، از کارم ، از این لقمه ی آلوده به خون ؛ اما هیچ دل ام  نمی خواهد شادی آخرین دقایق را از او دریغ کنم؛ شادی دیدن ِ آشنایی قدیمی ، یک همرزم ، یک  مُرید ؛ کسی که دیوانه وار شیفته ی شجاعت و شهامت و بلند پروازی های او بود .

دور از چشم دیگران گوشه ی نقاب را بالا می زنم . آهسته می پرسم : یادت هست چه آرزوهایی داشتی ؟... یادت هست چطور می خواستی همه کس و همه چیز را تغییر بدهی ؟ یادت هست ....

بغض راه ِ گلویم را می بندد . لب از کلام  می بندم . برق ضعیفی در چشم هایش می درخشد . کمی بدن اش  راست می شود .

لب هایم می لرزد : می شناسی؟

سر به تأیید  تکان می دهد . دل ام می خواهد به پایش بیفتم . زار بزنم . صدا بسختی از گلویم بیرون می آید ؛ بغض آلود و گره دار، آهسته و پنهانی : آن همه شور و شوق ، آن همه داد و فریاد ، یقه چاک کردن ها ، سخنرانی ها ، مبارزاتِ  پُر  شر و شور ، چه شد ، کجا رفت ، مَرد؟ 

لب های داغمه بسته اش  می جنبد . انگار می خواهد بخندد . حس می کنم دوباره جوان شده ام . به هیجان آمده ام . صدایم سرشار از شور و شعف است . می پرسم : چه بکنم . چه می خواهی . بگو چکار بکنم برایت ؟

منتظرم بگوید : دست هایم را باز کن . همراه ام  بشو . کمک کن تا آرزوهای بزرگ را تحقق ببخشیم !

و از خواسته های تحسین  برانگیزش  بگوید .

لب هایش  بزحمت تکان می خورد . سرم را نزدیک می برم . گوش می دهم ، به دقت . صدای شکسته ، بریده  بریده  و بی رمق اش آمیخته به خشم است : هیچی ، هیچی ،  حالا که خودت را نشان دادی ، دیگر هیچی . کاش اینقدر خبیث نبودی . یک سیگار بده . فقط  یک نخ سیگار !

و دوباره خم شد . خمیده تر از قبل .

اسماعیل زرعی

22 دیماه 1372- کرمانشاه

11- 6 فروردین ماه 1377 - کرمانشاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 10:2 |  لینک ثابت   •