تبليغاتX
نیلوفر های کبود

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387

داستان

 

 

روز گم شده

 

: حالا حتماً بايد راه بيفتم ؛ آنهم روز تعطيل ؟ ... شوخی  می كنی . يعنی آقای طنابدوست حتا روزهای جمعه هم كارش را تعطيل نمی كند ؟ ... فقط شب های جمعه كه اموات آزادند! ... كاش تا سحرگاهِ دو سه هفته ديگر هم صبر می كردند .... خب راست می گويی ، شايد هم اصلاً پيدايش نشود . كسی چه می داند . من كه هفت هفته ی تمام منتظرش ماندم و نيامد . هر جمعه بعدازظهر می رفتم همان جايی كه ديده بودم اش . اما چه فايده . به قول تو بفرض دو سه هفته ی ديگر هم صبر كنم ؛ من كه اينجا هستم ؛ نمی توانم بروم . پس بی فايده است .... چشم ، چشم . عجله می كنم. خب ، رفقا ما رفتيم ؛ خداحافظ ....

شما هم چقدر سحرخيزيد ، ها ! هنوز هوا تاريك است .... از اين راه برويم ؟ ... باشد . پس بگذار توی اين مسافتِ كوتاه ، ماجرا را برای تو هم تعريف كنم . هرچند تا حالا صد مرتبه هم بيشتر برای اين و آن تعريف اش كرده ام ؛ اما كو گوش ِ شنوا ؟ البته همه می شنوند ولی باور نمی كنند . خيال می كنند دروغ می گويم يا خودم را زده ام به خُل بازی . دكتر می گفت : تو ديوانه نيستی . ولی ممكن است ضربه ی محكمی به سرت خورده باشد ، يا لطمه ی شديدِ روحی خورده باشی . يك دفعه ديگه تعريف كن ببينم . از اول !

 بی فايده بود . هزار مرتبه ديگر هم برايش می گفتم ، باز همان حرف را می زد ؛ با آن دك و پوز ِ قناس اش . اما برای تو يكی ، قسم می خورم كه حقيقت را می گويم . من که  چيزی  نشنيدم . نه صدای نفسی ، نه جيغ ِ كسی . هيچ . تازه اين هم دروغ است اگر بگويم يكی را ديدم كه پُشتِ بوته های گُل سرخ كمين كرده بود . هيچ كس آنجا نبود ؛ يا اگر بود ، من  نمی ديدم ؛ چون سرم توی كتاب بود . بعدازظهر آخر هر هفته می رفتم آنجا برای مطالعه . اينطور ، خستگی يك هفته كار نجاری از تن ام در می رفت . خب تازه كار بودم ، به قول معروف : بچه ننه . هر محصلی كه درس و مشق اش را رها بكند و برای امرار معاش يك مرتبه به كار بچسبد مسلماً تا عادت بكند ، كلی وقت می خواهد . اما كتابِ ِ جالبی داشتم . يك رمان ِ پُر ماجرای عشقی جنايی . فصل های اول و سوم اش را ، هر كدام يكبار خواندم ؛ فصل دوم اش را هفت بار . حيف كه فصل چهارم ، يعنی آخر ِ كتاب ناخوانده ماند . نمی دانم چكارش كردند . آن را گرفتند . زير و بالا كردند . ورق زدند . دقيق به لكه های رويش و تكه پارچه ای كه تويش بود نگاه كردند . هيچ نگفتند ؛ فقط سری تكان دادند و آن را بردند . ديگر پس اش ندادند . خيلی دل ام می خواهد تمام اش بكنم ؛ ببينم آخر عاقبتِ شخصيت هايش به كجا می رسد . می خواهی خلاصه ی آن سه فصل را كه خوانده ام برايت تعريف كنم ؟ يعنی تا همان جايی كه كتاب را بستم و كناری گذاشتم ؟... ببين ، ماجرا با عشق های دبيرستانی شروع می شود . يك جوان ِ هفده هيجده ساله ی خوش بَر و رو عاشق دختر جوانی می شود كه گويا او هم محصل است . پسر ، چاق و چله ، سرخ و سفيد و خوش قيافه است اما شهامتِ اظهار عشق ندارد ؛ چون چند روز همين طور دور و بر ِ دختر می پلكد و مثل هر عاشق ِ نو بالغ ديگری ، با ديدن معشوق دست و پايش را گُم می كند ؛ به لكنت زبان می افتد و آنقدر توی اين حالت می ماند تا دلبر با موهای  طلايی ، صورتِ مهتابی و اندام كشيده اش  بيايد ، با ادا و اطوار از روبرويش بگذرد ؛ زير چشمی به او نگاه بكند ؛ دست جلوی دهان غنچه ای اش بگيرد ، ريزريز بخندند و برود . همين . عاقبت حوصله ی دختر سر می رود . يك روز می آيد نگاهِ تحقير آميزی به عاشق دلخسته می اندازد و رد می شود . اما همين كه دو سه قدم دور شد ، می ايستد . سر بر می گرداند و می پرسد : های هالو ، زبان ات را گربه خورده ؟

 می خندد و می رود . همين . اما اين يك جمله بس است تا جوان ِ بيچاره را شب تا صبح بيدار نگهدارد كه نقشه بكشد و فكر بكند كه دفعه ی ديگر چه بگويد و چه بكند و چه و چه های ديگر . تا فردا كه دوباره دختر پيدايش می شود . جوان كه جلوی چشم هايش سياه شده است و سرش گيج می رود و زانوهايش می لرزد و مرتب پاهايش به هم می پيچند و تپق می زند، دو سه قدم پيش می رود ، كناری می ايستد و تند و تند آب ِ دهان اش را فرو می دهد تا خشكی گلويش را برطرف كند . همين كه دختر نزديك می شود ، می گويد :  س س سلام .

 اگرچه اين سلام ِ خشك و خالی دختر را شدیداً به خنده می اندازد و كاری می كند تا او متلكِ آبداری به ريش ِ نداشته ی جوان ببندد ، اما همين كلمه آنها را به هم پيوند می دهد ؛ طوری كه دو سه روز بعد ، جوان مثل بلبل چهچه می زند و‌آنقدر با فصاحت و بلاغت از برازندگی ها ، شجاعت ها و محاسن خودش توی گوش دختر می گويد كه راست راستی خودش هم حرف های خودش را باور می كند . توی خانه هم هر وقت مجالی دارد ، دور از چشم پدر ، می رود جلوی آينه به خودش نگاه می كند و با سر و زلف اش ور می رود ؛ آنقدر كه گاهی صدای مادرش را در می آورد كه : عزيز جان ، مگر عاشق خودت شدی ؟ عوض اين كارها ، بنشين درس ات را بخوان !

 اما او گوش اش به اين حرف ها بدهكار نيست ؛ تا در يك روز ِ خوش ِ بهاري ، بنا به پيشنهادِ دختر ، دست يكديگر را می گيرند و برای سير و سياحت به خارج از شهر می روند .

آفتاب ِ ملايم و لذت بخشی به همه جا می تابد . زمين  پوشيده از گُل و گياه است . درخت های پُر شاخه و برگ با وزش گاه گاهی نسيم خش خش ِ خوش آهنگی را سر می دهند . پرنده ها هياهو كنان از اين شاخه به آن شاخه می پرند . جوی آب زلالی به آرامی از وسطِ دو رديف درخت می گذرد و دور می شود . بوی عطر بهاری مشام را نوازش می دهد . آنها كه دستِ يكديگر را گرفته اند- پسر ، اين طرفِ جوی و دختر ، آنطرف - به راه شان ادامه می دهند . گاهی به هم نگاه می كنند و می خندند . گاهی به آواز پرنده ها گوش می دهند و حسرتزده به آسمان آبی و درخت ها و گُل ها نگاه می كنند و از دوران سختِ هجران ياد می كنند و آه می كشند . يا با ديدن منظره ی تازه ای به وجد می آيند و مشتاقانه از آينده ی مشترکِ درخشان شان حرف می زنند .

كتاب های درسی شان را زيربغل زده اند . پسر ، دو ساندويچ برای عصرانه خريده ، توی كيفِ دختر گذاشته است . او متوجه ی خميازه های طولانی دختر می شود. دقت می كند ؛ می بيند رنگ پريدگی صورت اش هم بيشتر شده و انگار بی حوصله است . از خودش بدش می آيد. پيش خودش می گويد : حتا عرضه ی سرگرم كردن يك دختر را هم ندارم.

 برای اين كه شور و شوق ِ بيشتری به وجود بياورد ، دست او را به نرمی می فشارد و می گويد : عجب سليقه ای داری ، ها! چه جای خوبی انتخاب كردی كه بياييم !

 دختر نگاهی به او می اندازد . می خندد و می پرسد : تا حالا آمده بودی اينجا ؟

: نه

: اما من پنج شنبه ی هر هفته می آيم . البته بعضی جمعه ها هم می آيم ؛ آنهم به ندرت ؛ فقط برای اين كه ببينم كسی پناهگاه ام را كشف كرده يا نه . ولی عصر ِ پنج شنبه ها حتماً بايد بيايم چون آنقدر به اينجا عادت كرده ام كه اگر يک هفته نيايم ، می ميرم !

حس حسادتِ پسر تحريك می شود . رندانه می پرسد : تنهايي نمی ترسي ؟

دختر خميازه می كشد . دست جلوی دهان اش می گيرد و جواب می دهد:ای كلك . منظورت چيه؟

پسر دستپاچه می شود . به لكنت می افتد : هيچی . فقط خواستم بدانم با كی می آيی . با كی ؟

دختر چرخی به كمرش می دهد . می خندد و می گويد : ای حسود . می خواهی با كی بيايم ؟ با خواهرهايم ديگر . ما پنج خواهريم كه يا با هم می آييم  اينجا ، يا تك تك . چطور مگر؟

پسر نفس راحتی می كشد : هيچ . شوخی كردم!

به بوته ی بسيار بزرگِ گل سرخی می رسند . دختر از جوی آب فاصله می گيرد . می رود تا درشت ترين گل را بچپيند كه تيغ به دست اش فرو می رود . از ته دل «اوخ» می گويد . جوان هراسان می شود . می دود انگشتِ او را می گيرد . از محل خراشيده گی قطره ای خون بيرون می زند . جوان انگشت را به دهان فرو می برد و خون را می مكد . دختر راحت می شود . می خندد . بعد هر دو كنار بوته ی گُل ، روی فرش ِ سبزه ها می نشينند و ساندويچ می خورند . پسر می پرسد :  چته ؟ انگار زياد سرحال نيستی ؟

: هيچ ام نيست فقط يك كم سرم درد می كند .

دختر خميازه می كشد و پيشانی اش را می مالد . پسر به چشم های گود رفته ی محزون اش نگاه می كند . دل اش می گيرد . می خواهد كاری كند كه او را سر حال بياورد . اما نمی داند چه بگويد يا چه بكند . ناچار همانطور بِِر و بِر نگاه اش می كند . دختر سعی می كند حالتِ كرختی را از خودش دور كند . جابجا می شود . تلاش می كند خميازه نكشد . می گويد : اوف . امروز هوا چقدر گرم است !

 روسری را از سرش باز می كند و با آن خودش را باد می زند . پسر خوشحال جواب می دهد : آره .

و دگمه های پيراهن اش را باز می كند و ادامه می دهد : آدم می پزد .

 دختر می گويد : دل ام برای يك آب تنی درست حسابی لك زده ، آخر ما هر سال ، تابستان می رويم لبِ دريا . تا حالا رفتی ؟

پسر می ماند چه بگويد . نگاهی به اطراف می اندازد . چشم اش به آب ِ زلال جوی می افتد . می گويد : گر آب دريا جملگی نتوان بركشيد ، هم بقدر تشنگی بايد از آن چشيد !

يا همچنين حرفی . بعد مثل همه ی آنهايی كه لبِ دريا می روند ، اين ها هم كنار جوی می روند به هم آب می پاشند و بازی می كنند . نسيم خنكی كه می وزد ، موهای بدن شان را سيخ می كند . جوان گرما و سرما حالی اش نيست؛ اما دختر سردش است . دندان هايش به هم می خورد و صدا می دهد . خيلی زود از بازی خسته می شود . گوشه جايی می نشيند و در خودش جمع می شود . با چشم هايی كه در آن حالتِ ترس و انتظار موج می زند ، اطراف را می پايد . پسر متوجه ی نگرانی دختر شده است . از خودش می پرسد : چرا اينقدر طول اش می دهم ؟

و به آب نگاه می كند . خيال می كند دو خرچنگِ كوچك را می بيند كه به هم پيچيده اند وهمراه با آب ، آرام می آيند و رد می شوند . گرم اش می شود . به طرف دختر كه از سرما می لرزد ، می خزد و می گويد : كاش ما هم خرچنگ بوديم !

و ادامه می دهد : با يك دست نمی شود دو هندوانه برداشت ، مگر نه؟

دختر بی حوصله می خندد : اما با دو دست می شود يك هندوانه برداشت . مگر نه ؟

و او هم جلو می خزد . همين .

در اين لحظه ناگهان از پشتِ بوته ی گل سرخ ، مردِ بلند قدِ تنومندی بيرون می پرد و بطرف پسر يورش می برد . او ، نقاب سياهی به صورت دارد كه از شكافِ آن ، چشم های سرخِ ِ بيرون زده از حدقه ، و از زير آن ، پوستِ تيره ی صورت اش پيداست . طناب بلندی به دست دارد . دست و پايش بسيار بزرگ و نيرومند است . پسر از ترس و تعجب خشك اش می زند . حالتِ انتظار از نگاهِ دختر رنگ می بازد . مرد مثل عقابی كه موشی را شكار كرده باشد ، در يك آن پسر را اسير می كند . يك دست جلوی دهان اش می گذارد و با دست ديگر طناب پيچ اش می كند .دست های نقابدار زبر و خشن است ؛ آنقدر كه تماس ِ آنها پوستِ صورتِ پسر را می خراشد . چربی حيوانی ای كه به دست هايش ماليده ، هيچ از زبری شان نكاسته است . پسر ، حال اش به هم می خورد . عق می زند . نقابدار دست به جيب شلوارش فرو می برد ، هفت بسته ی كوچكِ سفيد رنگ را بيرون می آورد و می گويد : اين هم سهميه ی يك هفته ات !

و دست به طرف كمربندش می برد . چشم های دختر برق می زند . بسته ها را توی هوا می قاپد و در حالی كه مي لرزد ، يكی شان را باز می كند ، زيربينی اش می گيرد . چشم هايش را می بندد . رعشه دارد . بسختی كيف اش را باز می كند ؛ كبريت ، شمع و يك لوله ی كاغذی نقره ای رنگ از آن بيرون می آورد . پسر از درد فرياد می كشد . دختر طوری روز زمين خيمه می زند كه بدن اش سدی باشد برابر نسيم تا شمع خاموش نشود .پسر با تمام وجود تلاش می كند تا خودش را از ميان بازوهاي مرد برهاند . اما دست ها و پاهای نقابدار مثل چنكگِ آهنی او را در خود گرفته اند . كار دختر تمام می شود . لحظه ای طاقباز روی سبزه ها می خوابد و چشم هايش را می بندد . بعد بلند می شود . كناری می خزد . به آرامی ، در حالی كه خنده ی كمرنگی به لب دارد شروع به پوشيدن لباس هايش می كند . گاه گاهی نيم نگاهی به اين طرف می اندازد. می بيند دو خرچنگِ به هم پيچيده ، دست و پازنان و پُرتلاطم همراه با آب می آيند و می روند ؛ يكی بسيار بزرگ  و ديگری ، خيلي كوچك .

 عاقبت نقابدار سرخوش و خيس ِ عرق بلند می شود. طناب را باز می كند . دستِ دختر را می گيرد و همراه با او دور می شود ؛ آنقدر به تأنی كه انگار از تفريح لذت بخشی برمی گردند . پسر كه روی زمين افتاده ، از درد جمع شده است ؛  كينه  توزانه رفتن شان را نگاه می كند . حس عجیبی دارد . خیال می کند تفاوتی باآن دختر ، یا با هیچ زن و دختر دیگری ندارد . بغض اش می تركد و های های گريه می كند . همين .

اين فصل اول اش بود كه آن را فقط يك مرتبه خواندم اما فصل دوم را هفت بار خواندم . فصل جالبی است . يعنی اگرچه ظاهراً فقط در آن يك حادثه اتفاق می افتد ، اما هر دفعه كه می خواندم اش  همان حادثه به نظرم تازه و بكر می آمد ؛ طوری كه انگار اصلاً اين قسمت را نخوانده ام . فصل دوم از پشتِ همان بوته ی گل شروع می شود . يعنی كل ماجرا آنجا اتفاق می افتد . آن هم داستان زوج جوانی است كه می آيند و ديگر بر نمی گردند . با شباهت زيادی نسبت به فصل اول . مثلا : دختر و پسر جوانی می آيند . كنار بوته ی بزرگِ گل سرخ می نشينند . دختر ، عاشقانه به اطراف نگاه می كند و ذوق زده می گويد :اينجا قشنگ ترين نقطه ی دنياست !

پسر جواب می دهد : آره . و ساكت ترين جا .آدم وقتی اينجا می رسد ، خيال می كند آمده بهشت . خلوت و خالی از سررو صدای انسان ها !

دختر می گويد : تو برای من از همه ی انسان های ديگر عزيزتری . وقتی هستی ، هيچ چيز ديگری از خدا نمی خواهم !

پسر می خندد . او را نوازش می كند . بعد كنار هم دراز می كشند و زير گوش يكديگر پچ پچ می كنند . دختر می پرسد : به نظر تو عجيب نيست روز جمعه يی اينجا اينقدر سوت و كور باشد ؟

پسر می خندد : چه بهتر

و ادامه می دهد : شايد هنوز متوجه ی اينجا نشده اند وگرنه مثل تاتارها هجوم می آوردند !

 بعد ، روسری دختر می لغزد . پسر دست می برد تا دگمه های پيراهن اش را باز كند كه يكمرتبه كسی از پشتِ بوته های گُل بيرون می پرد و به طرف دختر يورش می برد . دختر از ترس پابه فرار می گذارد . نقابدار او را تعقيب می كند . پسر بلند می شود دنبال نقابدار می دود . با او گلاويز می شود . هر دو به هم می پيچند . نقابدار نگران دختر است كه دور و دورتر می شود . سعی می كند خودش را از چنگِ پسر برهاند و به  او برسد . نمی شود . پس با چكش محكم به جمجمه ی حریف اش می كوبد . خون فوران می زند . پسر روی سبزه ها می غلتد . نقابدار خودش را به دختر می رساند . از پشت ، چكش را حواله ی گردن او می كند . دختر به زمين می افتد . نقابدار امان نمی دهد ؛ با چكش و مشت و لگد به جان او می افتد و مرتب داد می زند : مرا فروختی . مرا فروختی كثافت ؟

 از خود بی خود شده است . ديوانه وار دختر را می زند . موقعی به خودش می آيد كه می بيند دو جنازه روی دست اش مانده است . يكمرتبه از جوش و خروش می افتد . ترسیده و متعجب  به كاری كه كرده است زل می زند . از كرده اش پشيمان می شود . لحظه ای نمی داند بايد چكار بكند . به فكر چاره است . می خواهد فرار بكند اما چيزی در درون اش مانع اين كار می شود . با نگاه اش اطراف را می كاود . زير يكی از درخت های قطور ، حفره ی بزرگی است . تصميم می گيرد حفره را گشادتر بكند . به طرف آن می رود . زانو می زند و با دست ، خاك های نرم را بيرون می ريزد . ريشه های باريكِ درخت به دست هايش می پيچيند .عاقبت موفق می شود دو جنازه را بسختی توی حفره جا بدهد و رويشان را با خاك بپوشاند . بعد دست و صورت اش را می شويد . گرد و خاك را از سر و تن اش پاك می كند . مراقب است هيچ اثری از زد و خورد روی بدن اش نماند . بعد ، راه می افتد .

يا اين كه : آن دو نفر همين كه نزديكِ بوته ی گُل می رسند ، دختر پا از رفتن می كشد . محكم روی زمين می نشيند و داد می زند : خسته شدم ديگر !

پسر از رفتن می ماند . اخمگين می پرسد : خب ، می گويی چكار كنم ؟

دختر لجوجانه غر می زند : روز جمعه جوان ها همه توی سينما و كافه تريا ولوند ؛ آن وقت تو مرا آورده ای اين جهنم دره ی سوت و كور .

پسر زهر خندی می زند و جواب می دهد : اين هم از سرت زياد است . تازه ، حيفِ اينجا كه تو بيايی توش ! 

دختر گريه اش می گيرد. با صدای بغض آلودی می گويد : زن جماعت ، بازنده است .

پسر می خندد : اعه ، راستی ؟! ببينم تا حالا دقت كرده ای چرا زن های فروشنده هيچ وقت ضرر نمی كنند ؟

و خودش جواب خودش را می دهد : چون می دانند چطور مشتری را خر بكنند ، جنس دستِ دوم يا دستِ چندم را به عنوان نو بهش قالب بكنند . مگر نه ؛ دروغ می گویم ؟

دختر لحظه ای بر و بر نگاه اش می كند . بعد راست راستی به گريه می افتد و می گويد : مردها خيلی بی رحم اند . حتا از خطاهای خیلی کوچک هم نمی گذرند !

پسر بور می شود: خطای کوچک ؟ به نظر تو خیلی کوچک است . نکند اصلاً خطا نیست ؛ صفاست ، ها بهتر نیست اسم اش را بگذاریم صفا ؟

بعد می غرد :هرچند  متأسفانه مردها هم از شكم زن ها بيرون می آيند!

از همين جا دعوای شان بالا می گيرد . گاهی به هم متلك می گويند . گاهی زخم زبان و توپ و تشر . دختر كه يكريز اشك می ريزد ، می گويد : بميرم برای آن روزهای اول ات كه حتا جرأتِ حرف زدن هم نداشتی !

: همه كه مثل تو دوره ديده نيستند . چه می دانستم طوق ننگی هستی كه به گردن ام می افتی !

دختر داد می زند : خب ، خلاص ام كن بدبخت . چه می خواهی از جان ام ؟

پسر خونسردانه سر تكان می دهد : اتفاقاً به فكرش هستم . درخواست  فرستاده ام دادگاه !

دختر بی طاقت می شود . از جا می پرد . به طرفِ پسر يورش می برد و با مشت به سر و سينه ی او می كوبد . همين لحظه مردِ نقابدار از پشت بوته بيرون می دود و به دختر حمله می كند . امان نمی دهد . با چكش محكم به وسطِ پيشانی او می كوبد . دختر به عقب پرت می شود . روی زمين می افتد . خون از پيشانی اش بیرون می جهد . پسر لحظه ای حيرتزده به اين صحنه نگاه می كند . بعد يكمرتبه به طرفِ نقابدار می دود . فرياد می زند : چكارش داری ديوانه ؟

نقابدار شانه بالا می اندازد . لبخند می زند و با لذت به دختر كه از درد می نالد ، نگاه می كند . جوان با او گلاويز می شود . هر دو قدشان متوسط است . اما جوان لاغر و كم بنيه است . خيلی زود از پا در می آيد . زير تن ِ پُر گوشتِ نقابدار دست و پا می زند . همین موقع ضربه محكمی به پشتِ نقابدار می خورد . سربر می دارد دختر را می بيند كه با صورتِ پوشيده از خون به او حمله كرده است . در يك دست كيف و در دست ديگرش لنگه ای از كفش ِ پاشنه بلندش را دارد . پاشنه ی كفش روی صورتِ نقابدار فرود می آيد و گوشه ای از گونه اش را جِر می دهد . جوان تلاش می كند تا خود را از زير جثه ی او بيرون بكشد . دختر با يورش های پياپی اش به پسر كمك می كند . نقابدار حس می كند قدرتِ مقابله با دو تن را ندارد . خصوصاً اين كه دختر از يك طرف با چنگ و دندان و كفش و كيف به جان اش افتاده است و پسر با شاخه ی قطور و گره دار درختی مسلح شده است . ناچار چكش را به كار می اندازد . با سه ضربه جوان را ناكار می كند و به دختر يورش می برد . دختر ديوانه وار به مقابله می پردازد . ضربه های پیاپی چكش به سر و سينه اش می خورد اما او مثل پلنگِ ماده ای ، هر بار كه نگاه اش به جنازه می افتد ، با حرص ِ بيشتری حمله می كند . عاقبت دختر هم از پا در می آيد . نقابدار سراپا خون آلود ، نفس نفس می زند ؛ اما حس می كند هنوز عقده ی دل اش خالی نشده است . دست می برد حریصانه همه ی لباس های دختر را پاره می كند . كمی آرام می شود . جنازه ها را كشان كشان به پشتِ بوته ی گُل سرخ می برد . خاكِ تازه را پس می زند . طولی نمی كشد كه تنه های بريده ی درختی پيدا می شود . بوی تعفن منطقه را پُر می كند . تنه ها را برمی دارد . زير آنها حفره ايست كه توی آن شش جسد افتاده است . سه زن و سه مرد . همه به هم پيچيده و خون آلود . بوی تعفن شديدتر شده است ؛ آنقدر كه تنفس مشکل می شود . حفره پُر شده است . ديگر جايی برای جسدِ بعدی نيست . نقابدار تنه های درخت را گوشه ای می اندازد و لاشه ی پسر را جای آنها قرار می دهد . هر قدر تلاش می كند تا دختر را هم كنار او جا بدهد ، ميسر نمی شود . می داند بر آمدگی زمين باعث لو رفتن ِ محل ِ اجساد می شود . خصوصاً اگر باران ببارد و خاك ها را بشويد . ناچار با دقت روی حفره را می پوشاند . بعد، كنار جسدِ برهنه ی دختر می نشيند و فكر می كند او را كجا دفن كند . هيچ پستی و بلندی مناسبی در اطراف اش نيست . تصميم می گيرد فعلاً او را جايی پنهان كند تا روز بعد دوباره بيل بياورد با خيال راحت ، چاله ی بزرگِ ديگری بكند . بلند می شود . جنازه ی دختر را به طرفِ بوته ی گل سرخ می كشاند . دست ها ، سر و گردن و موهای بلندِ بلوطی رنگِ دختر روی زمين كشيده می شود . هر بار كه دستِ جسد پيچ و تابی می خورد ، يا پايين و بالا می پرد ، نور سرخ غروب روی حلقه ی طلايی كه دختر به انگشت دارد منعكس می شود و چشم ِ نقابدار را می آزارد. تيغ ِ گل ها بدن ِ مُرده را می خراشد . دست و صورتِ نقابدار هم خراشيده می شود . محل خراشيدگی می سوزد ، اما او اعتنا نمی كند . بعد از اين كه كاملاً لاشه را زير بوته پنهان كرد ، خودش را می تكاند . نقاب را از صورت بر می دارد . نقاب پوشيده از لكه های خون و خاك است . خاك ها را می تكاند و سعی می كند با كشيدن ِ دست  لكه های خون را هم پاك كند . كنار جوی می رود . دست و صورت اش را می شويد . تماس ِ آب باعث می شود تا سوزش ِ پوستِ صورت اش بيشتر شود . روی جوی خم می شود و دقیق خودش را نگاه می كند. سايه ی تيره ای از اندام اش در آب منعكس می شود . بسختی می تواند شيارهای باريك و كژومژ ِ خراشيدگی ها را روی پيشانی و گونه ها و كنار لب اش ببيند ؛ اما اثر ضربه های چوب و كفش بشکل لكه های كبودِ باد كرده به خوبی قابل تشخيص است . اهميت نمی دهد . می رود آنطرفِ بوته ، كنار سنگِ بزرگی ، نزديكِ گور دسته جمعی ، كتاب ِ قطور باز شده ای كه دمر روی سبزه گذاشته شده است را بر می دارد . نگاهی به آن می اندازد . چند سطر بيشتر به پايان فصل نمانده است . همانطور سرپا آن چند سطر را هم می خواند . بعد نقاب را تا می كند لای صفحه ها می گذارد و كتاب را می بندد . به طرفِ شهر راه می افتد . از كنار بوته كه می گذرد ، دوباره برق ِ حلقه ی طلای دختر چشم اش را می آزارد . به آن سمت نگاه می كند . از جنازه چيزی پيدا نيست اما حلقه از زير آنهمه شاخه و برگ ، ته مانده ی نور خورشيد را باز می تاباند . به خودش می گويد : كاريش نمی شود كرد !

و راه می افتد .

يا اين كه ، همانجا ، پشتِ بوته به انتظار می نشيند . كم كم هوا تاريك می شود . كسل و بی حوصله است . به خودش می گويد : اين دفعه كه آمدم ، يك كتاب با خودم می آورم تا سرگرم بشوم !

و شروع به شمارش می كند . يك بار پيرمردی عصا زنان آمده و رفته است . صدای دو پسر بچه را شنيده است كه آن دور دورها دنبال يكديگر می دويده اند و بازی می كرده اند . بيشتر از سی مرتبه تا صد شمرده ولی كسی نيامده است . پنج دفعه بلند شده گشتی در اطراف زده و دوباره به جای اول اش برگشته است . همين .

هوا كه كاملاً تاريك می شود ، خسته و ناراضی بلند می شود می رود .  موقع رفتن غر می زند :اين هفته هم دشت نكردم !

يا اين كه گوش می خواباند تا صدای شان را كه نزديك می شوند ، بشنود . به وجد می آيد . می بيند هر دو جوان اند . خودش را پشتِ بوته پنهان می كند . آن ها می آيند . يكديگر را قلقلك می دهند . می خندند . دختر می گويد : تا غروب نشده بايد برگرديم ، ها !

پسر جواب می دهد : خيلی خب ، چه عجله ای داری تو هم !

بعد از كنار بوته می گذرند . هنوز دور نشده اند كه بی طاقت می شود . از مخفی گاه اش بيرون می پرد و به دختر نهيب می زند . آنها فرار می كنند . پای دختر می پيچد . به زمين می افتد  با چكش به او يورش می برد . دو سه ضربه ی جانانه بس است تا دختر را از نفس بيندازد . بعد دنبال ِ پسر می گذارد كه فرياد زنان می دود . به او می رسد . با چكش به جان اش می افتد . به نوبت جنازه ها را روی زمين می كشد . خاكِ روی گودال را پس می زند . شاخه ی درخت ها را بر می دارد . جسدِ آن دو را كشان كشان كنار چاله می آورد روی چهار جنازه ی ديگر می اندازد . بوی تعفن آزارش می دهد ؛ اما تحمل می كند . با دقت روی گودال را می پوشاند . سرخوش و سبك رو به خانه راه می افتد .

يا اين كه ، تازه از راه رسيده است . پيچه را باز می كند تا ناهارش را بخورد . شدیداً گرسنه است . چند ساعتی از ظهر گذشته اما او تا اين لحظه مجالی برای سير كردن ِ شكم اش نداشته است . همه اش عجله داشته تا زودتر برسد . بين راه يكريز به استادش فحش داده كه نيمی از روز جمعه اش را به هدر داده است . هنوز لقمه توی دهان اش است كه دختری دوان دوان نزديك می شود . دختر می خندد و تند و تند به پشت سرش نگاه می كند؛ اما همين كه پُشتِ بوته می رسد ، با ديدن او جا می خورد . يكباره از خنديدن و دويدن می ماند . لحظه ای با بدگمانی او را نگاه می كند . تصميم به بازگشت می گيرد كه او مجال نمی دهد . از جا می پرد . چكش ِ ميخ كش را به كار می اندازد . كارش كه تمام می شود ، می بيند پسر جوانی بهت زده كناری ايستاده است و او را نگاه می كند . از ديدن صورتِ ساده و معصومانه ی جوان چيزی به دل اش چنگ می زند . دچار ترديد می شود. می خواهد رهايش كند اما می ترسد اين ترحم باعث دستگيری اش شود . پس ناچار می شود يك مرتبه ی ديگر روی حفره را باز كند و آن دو را كنار دو جسد ديگر بيندازند . لحظه ای به چهار جنازه كه روی هم غلتيده اند نگاه می كند . اشك از چشم هايش راه می گيرد . از خودش بيزار می شود . گريه كنان روی گودال را می پوشاند و با ذهنی مشغول به راه می افتد .

يا اين كه ، خاك نرم  است . راحت كنده می شود . اما او به نفس نفس افتاده است . لايه ی نازكی از غبار روی سر و صورت اش نشسته است . بعد از هر دو سه بيلی كه می زند ، نگاهی به دو جسد كه زير بوته پنهان كرده است می اندازد . گوشه ای از روسری دختر از لابلای برگ ها پيداست ؛ اما آنقدر نيست كه توجه كسی را جلب كند . تندتر خاك ها را بيرون می ريزد . حالا خودش تا سينه توی چاله است . با حوصله وارسی اش می کند . بعد بيرون می آيد . جنازه ها را به طرف چاله مي كشاند . آنها را توی آن می اندازد و با شاخه ها و تنه ی درختی كه قطعه قطعه كرده است ، روی شان را می پوشاند . روی چوب ها خاك می ريزد . كارش كه تمام می شود، نگاهی به دور و برش می اندازد . جز همان يك تكه زمين ، بقيه ی جاها طبيعی و دست نخورده به نظر می رسد . با بی قيدی از خودش می پرسد : حالا كی می آيد ببيند زير اين كومه چه هست ؟

اره و چكش را بر می دارد و راه می افتد .

يا اين كه ، سعی مي كند چشم از آن نقطه بر دارد ؛ اما به هر طرف كه نگاه می كند ، باز سرش به سمتِ درخت بر می گردد . ترسی گنگ به دل اش چنگ انداخته است . خيال می كند هر آن ممكن است آن خاكِ نرم پس زده شود و از زير درخت ، از لابلای آنهمه ريشه های سفيدِ تنيده در هم ، آن زوج های جوان با سر و تنی خون آلود بيرون بخزند . بلند شوند . خاك ها را از بدن شان بتكانند و با چهره ای عبوس به طرف اش بيايند . ترس مثل حبابی از بغض توی گلويش گير كرده است . دل اش می خواهد يك مرتبه از جا بجهد و پا به فرار بگذارد ؛ اما حسی قويتر او را به ماندن ترغيب می كند  . خودش را جابجا می كند . متوجه می شود  پاهايش خواب رفته اند . با سن اش كرخت  شده است . از ذهن اش می گذرد : تا كی بايد بمانم ؟

سرك می كشد تا مسافتی دورتر را ببيند . در چشم هايش ترس و انتظار موج می زند . زیر لب زمزمه می کند  : واقعا كه غروب ِ جمعه غمگين است .

به آسمان نگاه می كند. رنگِ آبی آن بتدريج رو به تيرگی می رود . در آن دور دورها ، خورشيد مثل توپ بسيار بزرگِ سرخرنگی روی زمين نشسته است . ابرهای  سرخ و سفيد و نارنجی ، لايه لايه روی هم سوار شده اند  . پرنده ی خاكستری رنگی بال بال زنان توی آسمان می چرخد. گنجشك ها لابلای شاخه و برگ درخت ها اجتماع كرده ، هياهو به راه انداخته اند . دوباره جابجا می شود و بی صبرانه به اطراف نگاه می كند : نخير . هيچ خبری نيست !

بلند می شود . خاك های احتمالی پشت اش را می تكاند . رطوبتِ سبزه هابه شلوارش نفوذ كرده است . راه می افتد . 

اين جا فصل دوم تمام می شود . فصل سوم وقتی شروع می شود كه او روانه ی شهر است . بين راه چشم اش به زوج جوانی می افتد كه دستِ يك ديگر را گرفته اند و از رو برو می آيند ؛ يكی آن طرفِ جوی و يكی ، اين طرف . دل دل می كند برگردد به كمين بنشيند . به خودش می گويد :اين هفته دو دفعه دشت می كنم !

از رفتن می ماند تا تصميم بگيرد . كبودی كنار چشم ها ، روی نگاه اش سايه انداخته است . استخوان های پشتِ اش و جمجمه اش زق زق می كند . خراش ِ تيغ ها هنوز پوستِ صورت اش را می سوزاند . احساس خستگی و كوفتگی می كند . خيال می كند همه ی نيروی بازوهايش  تحليل رفته است . توانايی مبارزه ی ديگری را ندارد . خودش را دلداری می دهد : برای امروز بس است . ديگر زيادی ام می شود!

به راه اش ادامه می دهد . سعی می كند خودش را از چشم ِ آنها پنهان كند. اما گويا آنها او را ديده اند ؛ چون يكمرتبه از خنده و شوخی باز می مانند و به سمتی كه از آنجا می گذرد ، نگاه می كنند . سرش را پايين می اندازد و به سرعتِ قدم هايش می افزايد. هنوز از كنارشان نگذشته است كه هوس می كند نيم نگاهی به آنها بياندازد. می بيند پسر  دلسوزانه و متعجب به او خيره شده است . دستپاچه می شود . می خواهد رويش را برگرداند اما برق ِ شيطنت و تمسخری كه در چشم های دختر است ، نگاهِ او را به خود می كشد . از ديدن دختر خشك اش می زند . خيال می كند يك خرچنگِ خيلی كوچك و يك خرچنگِ بسيار بزرگ را می بيند كه پُر تلاطم به هم پيچيده اند . خرچنگِ كوچك مذبوحانه  دست و پا می زند تا خودش را برهاند . خرچنگِ بزرگ او را كاملاً اسير كرده است . چنگال های قوی و جثه ی درشت و سنگين اش مجال رهايی نمی دهد . وجودش لبريز  از نفرت می شود . پيش از اين كه به خودش بيايد ، دختر ، دستِ پسر را می كشد و شتابزده از آنجا دور می شوند . دنبال شان می دود . اما آنها از نظر گم شده اند . هراسان خودش را به بوته ی گل سرخ می رساند . كسی آنجا نيست . اين طرف و آنطرف می رود. پشتِ هر درخت ، پشتِ تخته سنگ های بزرگ ، توی شيارهای زمين ، همه جا را سر می كشد . بی فايده است . به نفس نفس می افتد . خيس ِ عرق ، در حالی كه از غفلتِ خودش منزجر شده است ، دست از جستجو بر می دارد . غرولند كنان به شهر می رسد . به خانه اش می رود . اتاق ِ سوت و كور ِ خلوتی دارد . آن را از پيرزنیِ تنها و مفلوك اجاره كرده است . پيرزن پرسيده بود: پسر جان ، چرا پيش بابا ننه ات زندگی نمی كنی ؟

گفته بود : غريب ام . برای درس آمده ام اينجا . شب ها درس می خوانم و روزها كار می كنم !

دنبال كار دويده بود . مرد ، چهل و پنج - شيش سال سن داشت . پرسيده بود : سابقه ی كاری ، چيزی ؟

جواب داده بود : هيچ .

با وجودِ اين ، اجازه داده بود توی كارگاه بماند . فقط سفارش كرده بود : حواس ات جمع باشد پسر جان ، اره برقی شوخی بردار نيست ، ها! 

توی اتاق كه می رود ، لخت می شود و جلوی آينه ی كوچكی كه توی تاقچه است ، می ايستد . خراشيدگی ها صورت اش را از ريخت انداخته اند . روی بدن اش لكه های كبود نقش بسته است . اهميت نمی دهد . توی تختخواب سفری ای كه گوشه ی اتاق است ، دراز می كشد . يك فصل ديگر از كتاب را می خواند . چشم هايش گرم می شود . پلك هايش را روی هم می گذارد . طولی نمی كشد كه نفير نفس هايش اتاق را پُر می كند . همين .

اين همه ی ماجرا بود . من كه در اين داستان نقشی نداشتم . اما يك مرتبه ريختند ، دستگيرم كردند ؛ بدون هيچ اِرس و پُرسی . خسته بودم ، آنقدر كه اگر می گذاشتند ، شايد تا لنگِ ظهر ِ روز بعد می خوابيدم . نگذاشتند . اول ، گويا آرام دو سه تقه به در زده بودند . خبری نشده بود . محكمتر زده بودند . چشم هايم را باز كردم . صدای لرزان زنی را شنيدم كه معترضانه می پرسيد : چكارش داريد ، بچه ام را ؟

كسی به او جواب نداد . محكمتر به در كوفتند . بلند شدم . در را باز كردم . ريختند تو . هر قدر پيرزن التماس كرد ول ام نكردند . كشان كشان مرا با خود بردند . رئيس پليس تا چشم اش به من افتاد ، لحظه ای مكث كرد . اخم كرد . كشوی ميزش را كاويد . عكسی را بيرون آورد و نگاه اش كرد . بعد به صورتِ من دقيق شد . پرسيد : تو كه گُم شده بودی . كجا بودی اين همه مدت ؟

چه می توانستم بگويم ؟ شب ، همانجا ماندم . صبح ، اول يك دختر و پسر جوان آمدند و نگاه ام كردند . دختر ، موهای طلايی و صورتِ مهتابی رنگی داشت ، با اندامی كشيده . پسر ، چاق ، سرخ و سفيد و خوش ريخت بود. بی آن كه چيزی بگويند ، فقط به من زل زدند . بعد سری تكان دادند و رفتند ؛ اماطولی نكشيد كه دوباره درباز شد . دختر تنها تو آمد . با صدای بلند پرسيد : كو نديديش ؟ كيف ام اينجا بود !

چشمكی زد . جلوتر كه رسيد ، آهسته غريد : احمق تا كی می خواستی ادامه بدهی ؟ باعثِ لو رفتن ما می شدی . مگر چکارت کرده بود. اگر جای ما زن ها بودی چه می کردی ؟ 

دوباره صدايش را بلند كرد : همين جا بود!

خنديد وآرام زمزمه كرد : بدبخت ما مراقبت بوديم . جای تو را هم من لو دادم . آنقدر احمقی كه يك روز از هفته را اشتباه كرده بودی .

 و قبل از اين كه برود بیرون ، افزود : من خواهر ندارم . آنجا را تو به گند كشيدی . ديروز دنبال جای مناسب دیگری می گشتم برای پنج شنبه ی بعد.

در را باز كرد و به كسی كه توی راهرو بود ، گفت : نيست . نمی دانم چكارش كردم . عيب ندارد . برويم !

 و رفت ، بی آنكه از حرف هايش يك كلمه سر در آورده باشم . حرف های رئيس پليس هم گيج كننده بود . می گفت : برق ِ همان حلقه ی طلا باعثِ كشفِ جنازه شده است .

گويا دختر می پرسد : آن چه هست ، آنجا ؟

و بوته ی گُل را به پسر نشان می دهد . بعد كه پليس را خبر می كنند ، دختر می گويد : من می دانم كجا زندگی می كند !

هيچ كس از او نمی پرسد : چطوری می دانی ؟ 

آن وقت مرا به جرم ِ ده قتل محاكمه و محكوم كردند . حكم اعدام را صادر كردند . پدر و مادرم به ديدن ام آمدند ، همين ديروز . پدر ، حسابی پير شده بود . با وجودی كه بيشتر از پنجاه سال ندارد ، همه ی موهای سر و ريش اش يكمرتبه سفيد شده بود . كمرش تا شده بود . نای حرف زدن نداشت . فقط نگاه ام می كرد و بی صدا اشك می ريخت . اما مادر به عز و چز افتاده بود . مرا توی بغل اش می فشرد . چپ و راست سر و صورت و دست و پا و گردن ام را می بوسيد . قربان صدقه ام می رفت و يكريز اشك می ريخت . مي گفت : بلاگردان ات شوم چه شد كه يكدفعه رفتی . چكارت كرده بوديم ، دردت به جان ام ؟

چه می توانستم بگويم ؟ لب از لب باز نكردم او مرتب مرا می بوسيد و با مشت به سر و سينه ی خودش می كوبيد و ضجه می زد : كی پسر ِ گُلِ من قاتل است ، قاتل ها ؟!

با كی بود ؟ جز ما و يك مامور لاغر و پژمرده كه گوشه ای ايستاده بود و متفكرانه سيگار مي كشيد ، كسی توی آن اتاقك نبود كه ! ... ها ، رسيديم ؟ ... اينجاست ؟ ... چه جای دلگيرِ ِ سوت و كوری ! مثل قبرستان می ماند . چه چوبه ی زشتی ؛ توی اين هوای تاريك و روشن مثل اسكلت می ماند .... نمی شود چشم هايم را نبنديد ؟ ... نه ؟ ... باشد ، چه فرق می كند . خدانگهدارت ....سلام. تویی ، آقای طنابدوست ؟ ببخش كه اين طور صدايت می كنم . همه تو را به همين اسم می شناسند .... اه ، چه دست های زبری داری . مثل تيغ می مانند .... يواشتر طناب را بينداز دور گردن ام ، چه خبرت است ؟ ... اه حال ام به همه می خورد . دنبه چرا ماليدی به دست هايت ؟ ... ها ؟ مي شناسم ...از این بو؟آره آره راست می گویی ای مادر ق ، آخ ....

 

ش : 7/7/73- كرمانشاه

خ : 5/11/73 كرمانشاه

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 14:30 |  لینک ثابت   •