پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387
نقاشی
نقاشی
احتمالاً اگر خانم شوریده ، منشی موبور ِ سی و سه ساله ی اداره ، آن هم بر حسب اتفاق ، به موضوع اشاره نکرده بود، آقای مدالی هرگز نمی فهمید پسرش مریض است ؛ چون به قول خودش آنقدر درگیر کارهای اداری بود که فرصت دقت در رفتار و روحیه ی فرزندان اش که هیچ ، حتا اعتنایی به اعمال خودش هم نداشت . می گفت هر روز صبح که از خواب پا می شود ، فکر و ذکرش فقط و فقط متوجه ی چگونگی انجام کارهایش است ؛ حتا وقتی هم که مشغول شست و شوی دست و صورت و صرف صبحانه و رانندگی تا اداره است . تازه وقتی هم که مشغول کار می شود ، نیمی از حواس اش متوجه کارهایی است که می بایست انجام داده باشد و نداده است . نمی رسید . واقعاً به همه ی گرفتاری هایش نمی رسید؛ به همین خاطر مدام آه و ناله اش بلند بود و پیش کس و ناکس گلایه می کرد که : چه بکنم ؟ باید شب و روز سگ دو بزنم بلکم شکم بی صاحب مانده ی توله هایم را پر کنم و باز نمی توانم . دست خودم نیست که . خدا شاهد است چقدر تلاش می کنم اما کو ؟ نان ، همه اش سواره است و من پیاده ، باید بدوم دنبالش ، آن هم بی نتیجه !
اگرچه این حرف ها را با چنان سوزی می زد که در چشم شنونده اشک می نشاند اما فقط دو سه نفر از همکاران نزدیک اش می دانستند که این مظلوم نمایی ها چندان ربطی به پر کردن شکم زن و بچه اش ندارد ، بلکه این همه تلاش و به قول خودش سگ دو زدن ها فقط برای این است که بتواند بهانه های تمام نشدنی اقدس خانم ، نشمه ی بیست و پنج ساله اش را ببُرد .
اقدس خانم دقیقاً همسن ِ زهره ، دختر بزرگه ی آقای مدالی بود؛ همان دختری که هفت هشت سال پیش رفته بود خانه ی بخت و توی همین فاصله ی کوتاه سه بچه ی ریز و درشت پس انداخته بود . اما آقای مدالی به این چیزها توجه نداشت . او درست در سن پنجاه سالگی دل به عشق اقدس داده بود و برایش قسم خورده بود حاضر است از جان اش بگذرد اما از این خانم جوان که قد و قواره و رفتار و کردارش به قاعده بود نگذرد .
البته بین خودمان بماند، آقای مدالی از این قسم و قرآن ها زیاد می خورد . او ، گرگ باران دیده بود ؛ نه از این جوان های پیزری امروزی که تا عاشق خاله سکینه ای می شوند زودی از جان شان مایه می گذارند و دردِ هجران را با جرعه ای مرگ موش جبران می کنند. بهتر بگویم ، او آنقدر که به فکر تعویض نشمه هایش بود به آن اندازه پاپی عوض کردن لباس هاش نمی شد . گاهی می شد یک دست کت و شلوار را پنج شش سال پشت سر هم تن می کرد و هر قدر هم که بی رنگ و رو و نخ نما می شد اهمیت نمی داد اما حتماً باید نشمه هایش را یک سال ؛ گاهی هم کمتر از یک سال دست به سر می کرد و دنبال یکی دیگر می افتاد و تازه آنقدر هم کار کشته بود که زیادی گشاد ندهد و خودش را خاکستر نشین هوس هایش نکند . عاقلانه رفتار می کرد . یعنی حتا غالب اوقات طوری برنامه ریزی می کرد که عوض این که او برای زن ها خرج کند ، خانم ها برایش بریز و بپاش می کردند .
اشتباه نکنید . خیال نکنید او ، جوان رشید ِ خوش قیافه ی خوش قد و بالای ترکه و تازه ای بود که بقول معروف ننه اش عاشق اش بشود ؛ نه ، اتفاقاً از لحاظ ظاهر ، هیچِ ِ خدایی نداشت. نه خوشگل بود و نه جوان . مردی بود طاس ، شکم گنده ، با دست و پاهای خپل و پر مو ، قدِ کوتاه ، چشم های ته خروسی ، دماغ کوفته ای ، لب های کلفت ، صورتی سرخ ، گردنی لایه لایه از چربی و در مجموع قواره ای قورباغه مانند . حتا شایع بود دندان هایش هم مصنوعی است اگرچه هرگز حتا توی خانه هم این راز را از همه مخفی می کرد . حالا چطور بود که این همه نم کرده پیدا می کرد ، خودش که می گفت همه را از تصدق زبان چرب و نرم و دانستن راه و رسم اش دارد. می گفت براحتی می تواند هر ماری را که می خواهد از سوراخ بیرون بکشد و بعد هم با بهانه های واهی به خیر و خوشی دست به سرش کند ؛ طوری که آب از آب تکان نخورد.
اما با پیدا شدن سرو کله ی اقدس خانم وضع فرق کرد . یعنی این خانم جوان ترکه ی نیم وجبی ( به قول آقای مدالی ) که جز مویی حنایی رنگ و پوستی سفید ، عین ِ پنبه ، هیچ جاذبه ی جنسی دیگری نداشت ، کاری کرد که آن سی چهل زن و دختر قبلی روی هم رفته نتوانسته بودند بکنند. او طوری مهار دون ژوان پیر را به دست گرفته بود که ایشان بی اجازه ی او حتا نمی نتوانست آب بخورد . عجیب تر این که حالا دیگر آقای مدالی هر کاری می کرد تا خودش را از شر این زنیکه ( به قول خودش ) خلاص بکند نمی توانست . چون اقدس خانم هم پی به ترفند هایش برده بود و هم رگ خواب اش را می دانست کجاست ؛ طوری که تا ته خیار تلخ می شد ، تهدید می کرد : مِی آیم پیش رئیس ات می دهم از اداره بندازن ات بیرون ، ها!
یا این که: آبرویت را پیش همکارهایت می برم . جیک و پیک ات را جلو زن و بچه هات در می آورم . ها !
و آقای مدالی معنی این تهدیدها را خوب می فهمید . می دانست این زن چه آبی بخورد چه با عشوه و اشاره رئیس و همکارهایش را بر علیه او بشوراند و هیچ کاری هم برایش ندارد که هرچه می داند یک خروار دیگر هم بگذارد رویش و بیاید توی محله ای که یک عمر با عزت و آبرو زندگی کرده بود، قشقرق راه بیندازد و پاک انگشت نمایش بکند . به همین خاطر بود که این اواخر مدام فکر و ذکرش مشغول بود که چطور خودش را از شر او برهاند ؛ خصوصاً حالا که بیوه ی سی و سه ساله ی سرخ و سفیدِ تپل مپلی به نام خانم شوریده به تازه گی منشی اداره شده بود و او توانسته بود در مدتی کوتاه اعتمادش را جلب کند و ناگفته ، با هم عهد دوستی ببندند .
البته این حرف ها به آن معنا نیست که پیش از این، آقای مدالی توجه خاصی به زن و فرزندانش داشته است و ناگهان بر اثر اتفاقی خاص ، مثلاً نامهربانی ، بی وفایی یا هرچه ، از جانب اهل و عیال تصمیم به عیاشی گرفته باشد. نه . اتفاقاً درست سه ماه و ده روز پس از عروسی با فاطمه ، همین که حس کرد دیگر از او سیر شده است ؛ بلافاصله فیل اش یاد هندوستان کرد و به فکر ارضای هوس از راه های دوران مجردی افتاد . از آن زمان زن اش را هم مثل اسباب اثاثیه ی خانه محسوب کرد و کاری به کارش نداشت . هر روز مبلغی خرجی که از بیست و هفت سال پیش هیچ وقت رقابتی با تورم اقتصادی مملکت نمی کرد و همچنان ثابت مانده بود برای عیال جا می گذاشت و از خانه می زد بیرون . ماهی یک بار هم برای این که دین و گناهی گردن اش نباشد فاطمه خانم را واجب الحمام می کرد. همین .
بچه ها هم که آمدند ، اصلاً نفهمید کی آمدند و چطور بزرگ شدند ؛ چشم که باز کرد ، دید دختر بزرگ اش را شوهر داده ؛ پسر بزرگ اش به سربازی رفته ؛ بچه ی سوم اش شاگرد یکی از تجار توی بازارچه است چون هر کاری کرده بود نتوانسته بود دیپلم اش را بگیرد . دختر دیگرش دبیرستان می رود و احمدِ ته تغار ی اش ، تازه به کلاس سوم ابتدایی می رود .
در هر صورت ؛ وقوع ماجرا در غروب ِ روزی اتفاق افتاد که صبح همان روز خانم شوریده گفته بود تصمیم به تعویض منزل گرفته و علت اش هم چشم چرانی ها و موس موس کردن های صاحبخانه ی هیزش اش است که وقاحت را به جایی رسانیده که بی پروا جلویش را گرفته و با ایما و اشاره خواسته ی نامشروع اش را در میان گذاشته است .
آقای مدالی که از شنیدن این موضوع خون اش به جوش آمده و رگِ غیرت اش جنبیده بود ، بعد از بد و بیراه های زیادی که نثار جد و آباء صاحبخانه ی خانم شوریده کرده بود با او قرار گذاشته بود عصر همان روز ، پس از تعطیل شدن ِ اداره ، یکراست به یکی از بنگاه های معاملات ملکی محله ی خودشان که با او آشنایی هم دارد ، بروند تا هرچه زودتر کار را یکسره کند.
***
بعد از دیدن خانه ی مناسب و پسندیدن آن از جانب ِ خانم شوریده ، قبل از این که از هم جدا بشوند به پارکی در همان حوالی رفتند تا بستنی ای بخورند و خستگی ای در کنند و درباره ی روز و چگونگی اسباب کشی تصمیم بگیرند. اتفاقاً همین موقع بود که سروکله ی احمد با کیفی که مثل کوله به پشت اش آویزان بود ، پیدا شد و بعد از پرس و جوها ، تازه آقای مدالی متوجه شد مدرسه ی پسرش چسبیده به همین پارک است . اگرچه از این رویداد ، اخم آقای مدالی توی هم رفت ، در عوض ، خانم شوریده از دیدن بچه ی فسقلی و مودب ِ همکارش به هیجان آمد واو را کنار خودش نشاند و برایش بستنی سفارش داد و در حین گفتگو با آقای مدالی ، مرتب به سرو کله ی او دست کشید و کتاب و دفترش را ورق زد و از درس و مشق اش پرسید و در مجموع بیشتر حواس اش متوجه ی او شد . آقای مدالی که از این پیش آمد دلخور شده بود به بچه اش تشر زد که مزاحم خانم نشود ؛ اما خانم شوریده گفت : نه نه ، اجازه بدهید راحت باشد !
بعد، سر پیش آورد و با لحنی راز گونه ادامه داد : ببخشید آقای مدالی انگار آقا زاده ی شما از لحاظ روحی وضع روبه راهی ندارد، ها !
تعجب و ناباوری ایشان را که دید، دفتر نقاشی احمد راکه باز کرده بود، جلوی صورت او گرفت : از بکار گیری رنگ ها این را فهمیدم . خُب هر چه باشد من مدتی روانشناسی خوانده ام . می بینم آقا زاده ی شما فقط از رنگ های زرد و سیاه استفاده کرده . این ها علامت خوبی نیست . باید تا دیر نشد ه درمان اش کنید!
آقای مدالی از شنیدن این خبر جا خورد . قول داد در اسرع وقت به بهترین پزشکِ شهر مراجعه کند و هرچه زود تر به درمان بیماری فرزندش بپردازد؛ و سعی کرد خیلی زود قضیه را درز بگیرد .
اگرچه ادامه ی بحث دوباره به اسباب کشی و اداره و موضوعات دیگر کشیده شد و در مجموع تا لحظه ای که توی کافه بودند ، آقای مدالی ظاهری خوش و خندان به خودش گرفته بود، اما بمحض این که خانم شوریده خدا حافطی کرد و رفت ، گره به پیشانی اش افتاد ، دست بچه اش را گرفت و به خانه برد و اهل بیت را جمع کرد. اول، از ضرورتِ داشتن روحیه و نقش رنگ ها در بروز حالات انسانی سخن رانی مفصلی کرد و بعد ، احمد را پیش خواند و اولین سیلی آبدار را زیر گوش اش خواباند و غرید: پدر سوخته تو مریض بودی و ما نمی دانستیم . این گل و بوته ها را چرا با رنگ سیاه و زرد نقاشی کرده ای . چرا از رنگ های شاد استفاده نکرده ای؟
ناگهان مثل این که چیزی به خاطر آورده باشد ، لحظه ای مکث کرد و بعد دست اش را بالا برد خشمگین پرسید: تو واقعاً مریضی یا قصد داشتی آبروی مرا ببری؟
هر قدر احمد جلز و ولز کرد و زار زد : بابا جان تو را به خدا نزن . آخر تو که برایم مداد رنگی نخریدی . همه اش همین دو رنگ را دارم
او گوش نداد . با مشت و لگد به جان اش افتاد و مرتب نهیب زد: کره خر ندارم یعنی چه ؟ باید از همین وسایل موجود استفاده می کردی و نقاشی های شاد می کشیدی.
19/ 12/ 1374- کرمانشاه
اسماعیل زرعی
