جمعه هشتم شهریور 1387
نویسنده
نویسنده
سومین عطسه ی پیاپی را که زد ، فهمید کار از کار گذشته است ؛ اما هنوز دل از نوشتن نمی کند . گفته بود: هر طور هست باید بنویسم ، حتا اگر بمیرم !
ذهن اش انباشته از مطلب بود ؛ طرح های گسترده ی چند رمان ، تعدادِ بسیاری داستان ِ بلند و کوتاه ، نقدِ چند کتابِ تازه ، اظهارِ نظر در باره ی تشکل های ادبی شهر و مقاله هایی دیگر ؛ اما برای نوشتن مجالی نداشت . از سپیده ی صبح تا ساعاتی گذشته از شب ناگزیر به تلاش بود . شب ها هم که به خانه بر می گشت ، خستگی بیش از اندازه ، فکر و خیال ِ آینده ی مبهم ِ خانواده ، نگرانی دیر کِردِ پرداخت ِ اقساط ، آثار ِباقی مانده از جنگِ اعصاب های روز ِ سپری شده و دغدغه ی بیماری ای که اخیرا ً به جان اش افتاده بود ؛ به علاوه ی سرو صدا ، جنگ و دعواها و شیطنت های پایان ناپذ یر ِ بچه ها ، خصوصا ً اشک و آه و گلایه های همسرش که مدام یا از غرولند ها و ایراد و بهانه گرفتن های صاحب خانه به جان آمده بود و یا از کمبود و نارسایی های خوراک و پوشاک ِ بچه ها و ضرورت ِ تهیه ی جهیزیه برای دختر ِ بزرگتر می نالید ، همه مانع می شد تا او در همان یک اتاق ِ اجاره ای که آشپزخانه و نشیمن و خواب و پذیرایی شان محسوب می شد ، قلم به دست بگیرد و ساعتی فارغ از هیاهو بنویسد .
حالا که سوزِ سرما تا اعماق ِ وجودش نفوذ می کرد ، ناخواسته به والور ِ روشن ِ توی خانه فکر می کرد و لذت ِ در کنار آن بودن .
اگر چه می دانست در طول روز می تواند به کتابخانه های عمومی یا قهوه خانه ها برود و برای نوشتن جای دنجی گیر بیاورد ، اما می دید چرخه ی زندگی و ضرورت ِ تلاش برای معاش آنقدر تند می چرخد که اگر فقط یک ساعت دست از آن بردارد ، یک روز ِ تمام نیمی از شکم ِ بچه های معصوم و همیشه حسرتزده اش گرسنه می ماند . با این همه تصمیم گرفته بود بنویسد ، حتا اگر دیروقت ِ شب باشد و توی کوچه باشد و هیچ رهگذری هم دیده نشود و زیر نور ِ چراغ برق ِ آویخته به تیر ِ سیمانی ، آماج ِ ضربه های بی رحم ِ تازیانه های سرما ، زیر بارش ِ یکنواختِ برف باشد و روی زمین ِ خیس هم نشسته باشد . دست کم کوتاهترین داستان اش را که می توانست بنویسد .
دست هایش کرخت شده بود . زانوهایش می لرزید . دندان هایش به هم می خورد . بدن اش جمع شده بود . از همه مهمتر نور کم بود اما آنچه بیشتر آزارش می داد ، بلورهای برف بود که کم کم درشت و درشت تر می شد و آرام و چرخ زنان می آمدند و روی صفحه ی کاغذِ روی زانوهایش می نشستند که همراه با رعشه های زانو ها می لرزید .
مانده بود چه بکند ؛ بگذارد کاغذ خیس شود یا سر و شانه هایش را سایبان کند ؟ اگر با بدن اش سایبان می ساخت ، از همان نور ِ بی رمق ِ رنگ پریده ی مهتاب گونه هم محروم می ماند .
عاقبت ، نقطه ی پایان را گذاشت . اما دیگر نمی توانست کمر ، گردن و یا پاهایش را تکان بدهد . بدن اش خشک شده بود . مثل آدم برفی ای که نیمه جانی گرفته باشد ، سعی کرد خودش را به خانه برساند . خوشحال از این که سرانجام توانسته بود یکی از صد ها موضوع ِ متراکم در ذهن اش را بیرون بریزد. توش و توان ِ تعویض ِ لباس را نداشت ؛ همانطور توی رختخواب خزید .
فردای آن شب و حتا سه روز بعد از آن هم نتوانست از رختخواب بیرون بیاید . در آتش ِ تب سوخت و هذ یان آلود از نوشته هایش حرف زد . در این مدت زن و بچه های بی کس ، درمانده و نگران اش چشم به او دوخته بودند .
روز ِ چهارم ، ضعیف و لرزان ، همین که به هوش آمد ، دست نوشته اش را دید که بر اثر رطوبت ِ برف و عرق ، مثل کهنه ی خیسی که چلا نده باشندش توی دست اش مانده بود ؛ طوری که نه قابل خواندن بود و نه ....
- می نویسم . از نو می نویسم اش ، حتا اگر بمیرم !
صدای دردمند و دریغ آلودش انگار از ته چاه بالا می آمد .
اسماعیل زرعی
2/6/76- کرمانشاه

