تبليغاتX
نیلوفر های کبود

پنجشنبه چهارم مهر 1387

ٍسراب

 

 

 

« سراب »

 

آخ كه دارم هلاك مي شوم . دارم مي ميرم ، از تشنگي . خدا كند كور نشوم ، نميرم ، آنهم اينجا . مرگ حق است مي دانم . همه بايد بميرند . اما نحوه ی مردن فرق مي كند؛ حتا محل اش هم . دو قدم ، دو سه قدم ديگر اگر بردارم شايد برسم ؛ به باغي ، بيشه اي ، كه اگر رسيدم ، اگر به يكي از همان چشمه هاي زلال ِ گوارا رسيدم ، همه ی آب اش را يك نفس مي نوشم . مثل فيلي كه خرطوم اش را توي سطل آب فرو مي كند و هلف هلف ته اش را در مي آورد ؛ من هم سر و صورت ام را در توی چشمه فرو مي برم و همه ي آب اش را مي خورم .

كاش بشمارم ؛ تا صد بشمارم ؛ صد قدم ؛ هر قدم يك شماره . هر چه تا حالا شمرده ام ، هيچ . از حالا شروع مي كنم . اين دو سه قدم را هم بردارم ، بعد . نه ، تا كنار آن سنگِ براق بروم ، بعد . اميد بايد داشت . نااميدي يعني زبان ام لال مرگ . نبايد از پا در بيايم . بايد خوددار باشم . رنج و گنج . مرد و مردانه . حالا ديگر بايد بشمارم : « اين سنگِ براق ، چخماق است انگار ! »

 الهي به اميدِ تو . يك ، دو ، سه . كاش مي شد با صداي بلند بشمارم . حيف كه صدا از گلويم بيرون نمي آيد . انگار حفره هايش پر از خاك است ، يا دهان ام را دوخته اند ؛ با همين كفِ سفيدِ خشكیده دور لب هايم . « بزاق دهان چسبناك است ؟... آنهم اين همه ؟! »

باشد، توي دل ام مي شمارم . حواس ام جمع باشد . تا صدتا حتماً مي رسم . بايد فكر بكنم تا ديرتر خسته بشوم . هر چند از فكر كردن هم خسته شده ام . مگر آدم به چند موضوع مي تواند بپردازد ؟ چقدر مي تواند به خيالات اش پروبال بدهد ؟ هر خيالي چه خوش ، چه ناخوش عاقبت به بن بست مي رسد . يا تمام مي شود  يا به جايي مي رسد كه نمي داني چكارش كني . بايد از خيرش بگذري ؛ يا اين كه مغزت را داغان بكني . تازه هيچ نتيجه اي هم نمي گيري . « كاش مي شد وقتي مغز حسابي داغ شد ، قسمتي از كاسه ي سر را برداشت تا هوا بخورد ؛ خنك بشود. »

 چند تا شمردم ؟... فكر كه مي كنم ، بايد حساب ِ قدم هايم را با خم كردن انگشت هايم نگهدارم . اينطور هم محاسبه را اشتباه نمي كنم و هم مي توانم با خيال راحت به چيزهاي خوب فكر كنم . از يك شروع مي كنم . دو ، سه .... حالا ده انگشتِ دست تمام شد . اين ده تا را به حسابِ ِ يكي از انگشت هاي پايم مي گذارم . ده تا ، ده تا . هر ده تا را كه شمردم ، يك انگشت ام را خم مي كنم . اما انگشتِ پايم كه خم نمي شود !... بهتر است بعداز هر ده تا ريگي ، چيزي بردارم و در دست ام نگهدارم يا توي جيب ام بياندازم . اين شُرشُر لعنتي آب ِ بدن ام است كه روي زمين داغ مي ريزد . بدبختي نيست ؟! خودم مُرده ي يك قطره ي آبم ، آنوقت يكريز قطراتِ درشتِ آب ِ بدن ام ، روي اين زمين خشك و بي حاصل مي ريزد .... اگر عرق نمي كردم ديرتر تشنه مي شدم . « اما در آن صورت تكليف ام با اين گرماي خشك چه بود؟»

    دويدن هم بد نيست .آدم وقتي مي دود ، خيال مي كند همين حالا مي رسد . اگر هوا خوب بود ، مي دويدم . هواي خنك نعمت بزرگي  است ، اما حيف . « اين سه تا »

 حيف اگر بدوم ، خيلي زود از پا در مي آيم . از پا در آمدن يعني هلاك شدن ، مردن .نبايد مُرد . خيلي چيزهاي خوب در اين دنيا هست . اين كوير را در نظر نگير ، نگيرم . آنطرفتر بهشت است . آسايش است . بايد سختي كشيد تا به آسايش رسيد . حيف كه ناتوان شده ام ؛ كه رمق ندارم . دارم مي افتم ؛ مي ميرم . آخر مگر جان آدميزاد چه هست ؟ چقدر ؟ آدم ، يعني چیزی که به يك دم بند است . دمي كه فرو مي رود ، شايد ديگر بيرون نيايد ؛ آ ، دم .

 آخ پايم . پاهايم . انگار تاول زده اند . چقدر درد مي كنند . « چند تا شد ؟ »

بشمارم ؟... نه ، بعد . بگذار بيشتر بشود . كاش از همان اول ِ اول مي شمردم . شايد حالا از مرز ميليون هم گذشته بود . چه بهتر كه نشمردم . مغزم مي تركيد . همين صدتاصدتا بهتر است . راحت ترم . شايد پيش از صدتاي ديگر به آخر رسيده باشم . كسي چه مي داند . « جيب ام دارد سنگين مي شود . »

 از خودم حال راه رفتن ندارم ، اين همه سنگ را چرا با خودم مي كشم ؟ «مگر چند تا شد؟»

 يكي ، دوتا ، سه تا ، ... دوازده تا . اين كه شد صد و بيست قدم . چه زود ! « كاش به همين زودي هم اين كوير تمام مي شد . »

آن دوردورها ، روبه رويم ، زمين و آسمان انگار دو پارچه ي نسبتاً همرنگ هستند كه بهم دوخته شده اند . زردِ چركي و آبي چركين كه بيشتر زرد است تا آبي . چه خوب بود اگر مي فهميدم پشتِ اين درز دوخته شده ، چه هست . « چون حواس ام نبوده و از صدتا گذشته ، پس قبول نيست . از نو مي شمارم »

اين چند قدم را هم بر دارم . « از كجا شروع كنم ؟ »

از آنجا كه برآمدگي كوچكي هست . « تل خاك است ، يا شن ِ روان ؟ »

 اگر بزرگتر بود ، شايد پشت اش آخر ِ كوير بود .چقدر خوب است كه سينه ي كوهي را بگيري بالا بروي و بعد ببيني آنطرف اش آباداني است . باغ وگلزار است . سختي را فراموش مي كني . به عشق ِ رسيدن به مقصد نمي فهمي باقيمانده ي راه را چطور و به چه شتابي طي مي كني . همين كه رسيدي ، قبل از هر كاري ، كنار جوي آبِ ِ ساكت و آرامي مي نشيني . اول دست و پاي خاك آلوده ات را توي آن فرو كني و شفافيت چهره اش را به هم می زني ؛ اما تشنه اي ؛ هوس سيراب شدن امان ات را بریده است . پس هجوم مي بري ، با همه ی وجود . طوری غرق معاشقه با آب مي شوي كه لحظه اي بعد در همه ي اندام ات نه نشان از تشنگي ست و نه گرد وغبار ونه شوره هاي عرق .... اما اين كه عرق نيست ! خون است . خون ِ پاهايم كه زخم شده اند . شيشه كه نبوده اين جا ، حتماً تاول ها تركيده اند . خرده سنگ ها و خار و خاشاك هم برا بوده اند . « نكند همه ي خون ِ تن ام بيرون بيايد و بميريم ؟! »

 آخ زانوهايم . پاهايم . ديگر حس ندارم . دارم مي افتم . اي خدا پس چه شد ؟ چرا تمام نمي شود . پس كي مي رسم ، كي ؟ دارم كور مي شوم . هلاك مي شوم . دم ِ مرگ ام . اين دو سه قدم ديگر ، دو قدم ، دو قدم ِ ديگر ، يك كم ، شايد .... آه صورت ام . پيشاني ام . كاش روي سبزه مي افتادم . حالا كي مي آيد  بلندم  كند ؟ خدايا كمك . توي اين برهوت غير از خارهاي خشكيده ي غبار گرفته و اين مارمولك هاي بزرگِ سبز و نارنجي رنگ كه اينطور گردن مي كشند و هراسناك نگاه ام مي كنند ، كي پيدا مي شودكه به كمك بيايد ! پاهايم كه خشك شده اند ؛ مثل چوب . اصلاً نمي شود تكان شان داد . چطور مي توانم بلندشوم و دوباره راه بروم . آنهم تا كجا ، تا كي؟ مگر آدم دلسوزي بيايد مرا كول بگيرد و ببرد . اماتواين گرماي وحشتناك كه نمي تواند . اقلاً زيربغل ام را بگيرد . كشان كشان مرا به دنبال خودش بكشاند . گِل ! صورت ام گِلي شده . سوراخ هاي دماغ ام كيپ شده  اند . بايد فين كنم . « اين همه شن و خاك چطور توي دماغ ام رفته . يعني به اين شدت خورده م زمین ؟ »

اگر يك جرعه آب بود و مي خوردم ، حتماً جان مي گرفتم . مي توانستم خودم را به جلو بكشانم ، اما كو آب ؟ اين حرارتِ سوزان هم كه انگار تصميم به جزغاله كردن من گرفته  است . « تا كي مي توانم زير اين آتش دوام بياورم ؟ »

 حتا لاشخوري هم در هوا نيست . مي دانند كي پرواز كنند . شايد گوشه جايي خودشان راقایم كرده اند . منتظر فرصت مناسبي هستند تا اين حرارت به آنها آسيبي نرساند . بايد خودم را به جلو بكشانم ؛ حتا اگر زمين را چنگ بزنم ؛ اگر ناخن هايم بيفتند ؛ دست هايم خونين بشوند . يك خيز يك خيز . يك خيزِ ِ ديگر .... نمي شود . نمي شود . « عاقبتم چه ؟ چه بلايي به سرم مي آيد ؟ »

 لعنت بر تو . اما نه ، حرف ام را پس مي گيرم . زبان ام را گاز مي گيرم . مي آيد . حتماً مي آيد و از اين مهلكه نجات ام مي دهد . بايد صبر كنم . مگر يونس پيغمبر چهل سال در شكم ماهي نماند؟ مگر يعقوب بوي يوسف را حس نكرد و او را نديد ؟ اميد بايد داشت . اگر اميد نبود كه پا به اين كوير نمي گذاشتم ؛ خودم را به زحمت نمي انداختم و محروميت نمي كشيدم . بايد زجر كشيد تا به سعادت رسيد . سعادت در دو قدمي است . كافي است دست دراز بكني و آن را بگيري . فقط ديدن آن بصيرت مي خواهد . همه كس كه نمي تواند بدو خوبِ ِ خودش را تشخيص بدهد . دل ام را خوش كرده بودم به آن مغازه و تماشاي آمد و رفت مردم و خيال مي كردم خوشبختي يعني همين ؛ يعني اين كه راحت بنشيني ، در رفاه ، شادي كني و خوش باشي . خوب شد آمد . او كيست ؟ چقدر دور است ، مثل يك نقطه می ماند . نجات يافتم . انتظار كشيدن ام بي خود نبود . مي آيد و كمك ام مي كند . يك نقطه ي سياهِ لرزان . اما انگار دو نقطه است . دو نفر هستند . شكر خدا . دو نفر بهتر است ، چون راحت تر حمل ام مي كنند . خب ، اين هم از سختي هايم « ديدي كه پايان شب سيه ، سفيد است ؟ »

آمدند . بياييد. تندتر . آها . حالا مي شود   تشخيص شان داد . آدم اند . جلو كه رسيدند ، اولين برخوردمان چطور بايد باشد . به روي شان بخندم يا قيافه ي مظلوم و زجر كشيده به خودم بگيرم ؟... خنده كه نه . درست است كه نشانه ي صميميت است اما شايد به بي ادبي هم تلقي شود . من كه زجر كشيده ام ، چاشني اش را يك كم بيشتر مي كنم تا هم آنها بيشتر به من برسند و هم بدانند كه چه سختي اي در اين راه كشيده ام . چطور اين قدر راحت راه مي روند ! انگار نه در بيابان ، كه در گلستان قدم مي زنند . حتا تشنه هم به نظر نمي رسند . شايد قمقمه اي ، چيزي همراه دارند . به من هم آب مي دهند . آب كه بخورم ، جان مي گيرم و مي توانم حرف بزنم . كاش زياد داشته باشند كه صورت ام را هم تر بكنم . دارند نزديك مي شوند . بهتر است خودم را جمع و جور كنم . اين يكي ، جوان مؤدبي است كه متفكرانه به حرف هاي رفيق اش گوش مي دهد . حتماً رفيق اش سخنور خوبي است كه اينطور او را مجذوب خودش كرده . شايد هم برايش قصه مي گويد : « داستان خيروشر ، آخرش چه شد ؟ »

 خير پيروز و شر به شرارت خودش دچار شد . « چرا مرا نگاه نمي كنند ؟ »

آن يكي ، گرم ِ گفتن است و اين يكي ، محو او ؛ آنقدر كه جز او ، كس ديگر يا جايي ديگر را نمي بيند . اما عيب ندارد ، نزديكتر كه برسند ، مرا خواهند ديد . « چهره ي اين جوان چقدر آشناست ! او را كجا ديده ام ؟ »

حالا صداي شان به گوش ام مي رسد . اين كه حرف نمي زند ، فقط با بيرون دادن اصواتي از دهان خودش ، حرف هاي گوينده را تأييد مي كند . و آن يكي مدام مي گويد ؛از باغ و بيشه ؛ از زمين و آسمان ؛ چشمه ها و زن های زيبايي كه نيمه ی تن شان ماهي است و برهنه در آب شنا مي كنند ؛ از جزيره اي در دوردست و معادن ياقوت و فيروزه و زبرجد؛ جايي كه پر از ثروت است ، از سود : « نكند او هم هوس رفتن به آنجا را دارد ؟ »

طوری شيفته ي قصه است كه ديگر اينجا نيست ؛ نه خودش و نه نگاه اش ؛ در عالم ملكوت سير مي كند . هر چند چشم هايش را كه برق مي زنند ، ظاهراً به دهان صاحب زبان دوخته است اما مي دانم كه او را نمي بيند . همين حالا در گلزاريست ، در جنگلي با درخت هاي هميشه سبز ؛ كنار چشمه . آب حيات را خورده و گرم كلامبازي با زن های سپيد تن ِ نيمه انسان، نيمه ماهي است . حريصانه چشم به دل آب درانده تا آن نيمه ي ديگر تن آنها را هم ببيند . اما آنها با زرنگي خاصی که دارند، بي آن كه وانمود كنند عمدي در كار است ، در حين گفتن و به قهقهه خنديدن هايشان ، همانطور كه گوشه ي ساحل لميده اند ، با دُم هاي فلس دار ِ براق شان ، نرم نرمك آب را به هم مي زنند تا اين نگاهِ تشنه سيراب نشود .

    -آهاي ، من هم به همانجا مي روم . بياييد  مرا هم با خود ببريد . با شما هستم . چرا نگا ه ام نمي كنيد ؟ مگر مرا نمي بينيد . هاي ، صدايم را مي شنويد ؟ اين جا افتاده ام . اين جا . كور شده ايد مگر ؟ كر هستيد ؟ نمي بينيد روي اين شن هاي داغ كسي افتاده است ؟ دارم نفسهاي آخر را مي كشم . نرويد . نرويد . تو را به خدا نرويد . تو . با تو هستم مردكِ ابله ، موذي . آن جوان را كجا مي بري . چرا مي بري ؟ او ، من هستم . من . مني كه اينجا افتاده ام !

    گفتم ، يا صدا هنوز از گلويم خارج نشده است ؟ اين همه كلمه را بيرون ريختم يا هنوز لب   نگشوده ام ؟! چه خشمگين نگاه ام مي كند ؛ چه با نفرت ! چكارش كرده ام ؟... اي لعنتي . خودش را حايل نگاهِ جوان كرد تا او مرا نبيند . « مي توانم خودم را ببينم ؟ »

    دارد مي خورد ؛ مشت مشت . دست به جيب جوان مي كند و كشمش هاي مرا مي خورد . از قمقمه ام آب مي نوشد و مدام مي گويد ؛ از سودي كه خواهيم بُرد .از اين تجارت .كوله بارش را روي دوش ام گذاشته وخودش آزادانه قدم بر مي دارد . حتا عرق هم نكرده است ، سرخ و سفيد و تازه.  انگار حالا از حمام آمده . موذيانه خودش را به آن راه مي زند ، يعني مرا نديده است . جوان هم آنقدر شيفته ي سخن اوست كه انگار اگر او نگويد ، هيچ وقت جايي را نمي بيند . رفتند . دور شدند . مي دانم مقدار ِ ديگري كه بروند ، كشمش ها و خرماها و آب قمقمه ي جوان كه ته بكشد ، او رهايش می کند . تنهايش مي گذارد . مي رود  كنار ساير دوالپاها در گوشه جايي باز كمين مي كند . حتا كوله بارش را هم بر نمي دارد . مي گذارد جوان پيش برود ، تشنه بشود ، ناتوان شروع به شمارش كند ، ده تا ده تا ، صدتا صدتا ، پاهايش زخم بشوند ، بي رمق ، هلاك ، بيفتد . دماغ اش پر از شن هاي داغ بشود . حتا توي دهان و اطراف پلك ها و لابه لاي انگشت هايش را لايه اي گِل زبر بپوشاند . بعد ، ديگري كه پيدا شد ، بيايد و كوله بارش را روي دوش او بگذارد و باز بخورد و برود و بگويد . فرق اش فقط كوله بار است كه مدام سنگين مي شود .

    اما نه ، اين خيالات است . اوهام است . اثر ِ اين حرارت و مرارت است . چرا از اين حرف ها مي زنم ؟ چرا اينطور فكر مي كنم ؟ او بي گناه بود . من خودم كشمش هايم رابه او تعارف كردم . او هم صميمت رابه نهايت رساند ؛ مال من ومال تو نكرد . خورد وسرم را گرم كرد . مگر از قصه بدم مي آمد ؟ آن جوان هم من نبودم . يكي بود همشكل من ؛ همقواره ي من . شايد خطايي كرده ام كه بريد و رفت و با او دوست شد . يا شايد او درمانده تر از من باشدكه تصميم به همراهي اش گرفت . در اينصورت او را كه به مقصد برساند ، بر مي گردد و مرا هم با خودش مي برد . مي دانم كه مي آيد . اگر هم خودش نيايد ، كس ديگري را براي كمك مي فرستد . اين حرارت چقدر بيرحم است . انگار پنجره اي به جهنم باز شده . فقط آتش مي بارد . ها ، دارد مي آيد . خودش است ، تنها . مثل يك نقطه ي سياه . نقطه اي كه از پشتِ حرارت ، لرزان به نظر مي رسد . حرارتي كه از زمين زردِ سوخته بر مي خيزد و به آسمان مي رود . آسماني كه آبي نيست ، زرد و خاكستريست ؛ غبار گرفته . در حال آمدن است . مستقيم به طرفِ من . خوب شد حرف ام را پس گرفتم . قضاوتِ ناحق كردم . اگر آمد ، جلوتر كه رسيد ، حتماً از او عذر خواهي مي كنم . به خطاي خودم اعتراف مي كنم . مي گويم گمراه شده بودم . اما چقدر كند مي آيد . اين همه آهسته ! انگار سينه به زمين مي سايد و پيش مي آيد . چشم هايم ديگر خوب نمي بيند . انگار دارم كور مي شوم . خدا كند وبال اش نشوم . باعث آزارش نشوم . اگر چه هيچ وقت تنها نمي گذاردم اما من هم بايد انصاف داشته باشم . پا از گليم خودم درازتر نكنم . « بيا . خوش آمدي . آماده ام . كافي است جرعه اي آب به من بدهي و زيربغل ام را بگيري و بلندم كني . خودم قدم برمي دارم . به تو فقط تكيه مي كنم ، جزيي . از تو چه پنهان ، داشتم نااميد مي شدم . رسيده اي يا هنوز در راهي ؟ من كه چشم هايم خوب نمي بيند ؛ از اين حرارت است . پشت ام مي سوزد . با وجودي كه روي زمين است ، انگار آتش گرفته ؛ چه برسد به جلویم كه درست درمعرض حرارت است . حرارتي كه به مراتب بدتر از شعله هاي آتش چشم هايم را مي آزارد . خوب نمي توانم تو را ببينم . فقط سايه اي را تشخيص مي دهم . بايد نزديكتر بيايي . روبه رويم قرار بگيري . صورت ات را جلوي صورت ام نگهداري تا تو را ببينم . بيا . بيا . آمدي ؟ سلام . خوب شد كه آمدي . منتظرت بودم . مرا با خودت مي بري ؟ چرا اينطور نگاه ام مي كني ؟ سرد و سخت و با نفرت . صفير نفس هايت گوش ام را آزار مي دهد . خسته اي يا عصباني هستي كه اينطور نفس مي كشي؟ نفسِ ِ عميق است ؟ صورت ات را درست روبه روي صورت ام آورده اي . مي خواهي مرا ببوسي يا خم شده اي كه وضعيت ام را بسنجي ؟ حالا مي توانم تو را ببينم . بيا جلوتر . جلو حرارت شعله هاي آتش را بگير كه چشم ام ببيند . بهتر تشخيص بدهد . غفلت كردم كه عميقاً به چشم هايت نگاه نكردم . بايد با چشم صورت ات را ببوسم . جلوتر آمدي . حالا مي بينم . »

    اي واي ، افعي . آخ سوختم .

 

                         اسماعیل زرعی

1/6-30/5/71 كرمانشاه

18-15/6/71 كرمانشاه

15-12/9/71 كرمانشاه

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 10:36 |  لینک ثابت   •