تبليغاتX
نیلوفر های کبود

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

کشاکش

 

« كشاكش »

زانو كه نه ، همه تن به خاك نشانده ، چنان نرم دست به سينه ی صافِ سنگ می كشيد كه انگار گرمای دلپذير ِ  پوستِ تنی تُرد و شكننده را لمس می كند و خيره به آن ، چنان بود كه دريايی بی كران اش پنداشته ، رنگِ سرخ ِ افق را در آن به تماشا نشسته است و اين آهنگِ گرفته ی آن همه مويه ، بخاری است كه در سكوتی دلتنگ از بستر آب برمی خيزد .

بی اعتنا به صدای دور ِ هلهله و پایكوبی زنان و مردان ِ مانده در غبار ، بغل گشوده ، می كوشيد همه ی تكه سنگِ سردِ چسبيده به خاك را در آغوش بكشد ؛ به سينه بفشارد . ذوق كرده ، اشك ريخته و از سر حسرتِ گره خورده در گلو، با سوز دل بگويد : آخ !

آنگاه كه پنداشت از پس ِ آن سنگ و آن همه خاك ، تن ِ تازه ی شسته شده اش را می بيند ، پيچيده در چادری سفيد اما ندوخته ؛ سينه به خاك ماليد و ناليد : تو به غربت خفته ای . آخر چگونه با اين جماعتِ مبهوت اُخت خواهی شد ؟ به خدا خانه بی تو خاليست . بوی سرد و ماسيده ی مطبخ آزارم می دهد . از وقتی كه رفته ای ، در خانه كه می مانم  ، به پنجره ی تاريك اتاق های ساكت نگاه می کنم و منتظر می شوم شاید صدایی شاد را بشنوم اما بيهوده است ، بیهوده !

ديد شرمگين از رهايی تن ، می كوشداز بستر خاك برخیزد و همچنان كه نگران پس رفتن ِ پارچه ی سفيد است ، بپرسد : گوش بده . می شنوی ؟

گوش داد و از سر حسرت خندید . بعد ، گمان کرد بانگ و هلهله و ضرباهنگِ پاها شدت بيشتری گرفت .

چشم به او دوخت كه چون بخاری ملايم از سينه ی زمين سر می كشيد و سرو مانند قد بر می افراشت ؛ چندان ، که ناگزیر رو به آسمان چرخاند تا ببیندش با همان قامتِ بلند و پيكر ناپايدارش که گریز پا بود همانندِ خيال ، يا حسرت ، يا آرزو ؛ و  اين پندار كه : باد هر لحظه باخود خواهدش بُرد !

از خودش پرسيد : سيراب اش كرده ام ؟... من كه تمنا را در نگاه اش ، از بويش ،  در كلام و كُل وجودش می شنوم ، می بينم!

به چشم های درشتِ سياهِ غبار گرفته اش پرداخت  تا عمق شان را به پيمايد ؛ اما راه بی انتها می نمود ؛ مثل جاده ای خالی يا ردِ بجا مانده از قابی بر ديوار ؛  و نیز چمن زاری منتظر باران .

: جای چه تصويری در آن خاليست ؟

ديد گره ی پارچه را گشود و دنباله ی آنرا چون چادری سپيد تكان داد تا گرد و خاكِ احتمالی را بزدايد و بعد ، به سر كشيد و بدور خودش پيچيد و آنسوی سنگ چمباتمه نشست . و اين ، فرصتی بود كه او نگاه حريص و حسرتزده اش را بدواند تا در خلال تكان ِ چادر و پس و پيش شدن اش ، پوستِ خوشرنگِ تن را ببيند و گودی انتهای گردن و سايه ی گرم وسطِ سينه را .

آرزو كرد سايه ی صورتی شرم را پس بزند ، بوجد بیاید و پارچه را جدا كند و به دور افكند ؛ اما او اينك نشسته ، دست راست را بر سمتِ چپ سينه فشرده و خيره به سنگ بود .

پرسيد : هنوز درد می كند ؟

دو نگاه به هم گره خورد . دردمندانه خنديد و بی درنگ لب های خوش فرم اش را محكم به هم فشرد . از فراز سر مرد نگران گردبادی شدی كه چرخان پيش می آمد ؛ و آه كشيد .

مسير نگاه را پيگير شد . زنان و مردانی را ديد در فاصله ای دور ، دست افشان و پای كوبان با لباس هايی سرخ و سياهِ دهشتناك كه هلهله شان تن به تن ِ سكوتِ محيط می كوبید ودر میان شان ، سرناچی سياه چرده ، باد در لُپ ها انداخته ، رگه های خونرنگی زردی غليظ و لزج مردمک هایش را پوشانده بود .

انديشيد : بايد سفيد می بود ! .

سپيدی تور جهنده ی چرخنده كه وقيحانه سينه ی هوا را می شكافت و تن به هر سو می كشيد و بی واهمه از لكه ی سرخ نقش شده بر سمت چپ ِ سينه ، گرد و غبار بر می خیزاند ، چشم هایش را زد .

 سر برگرداند و زن را ديد ساكت و سر در گريبان ، چشم دوخته به سينه ی سنگ ، غرق انديشه است .

با نگاه گرمی و نرمی تن مطبوع را از پس پارچه لمس كرد . حسرت زده ، به زاويه ی بسته ی پاها زل زد و قسمتی از پستی و بلندی های بدن كه سينه ی پارچه را پس و پیش رانده بود . لب هایش جنبید : فقط يك لحظه چشم برداشتم و اين فرصت بس بود تا برق تيغه ی آن ، درخششی كور كننده بيابد و نخست درنگی شود و سپس سينه ی هوا را شکافته ، فرود بيايد . بعد ، دیگر ، شادی و شيون به هم آميخت . كاش اصلاً پلك نزده بودم !

گفت : نه دیگر ، این را نگو . می خواهم دوباره از همان حرف ها بشنوم ، باز هم می گويی برایم ؟

: تو بگو تا من هم بگويم !

خنده ای شيرين امادردمند، لب های خوشرنگ اش را از هم گشود . برق دندان های سپيد و ريزش باعث شد تا مرد زبان بر لب های خشكيده ی خويش بكشد .

زن گفت : هر غروب به پشتِ بام گِلی خانه می رفتيم و  با نگاه مان كوچه پسكوچه های نزديك را می روبيديم . بعد ، مشتاقانه چشم به كوچه ی پهن می دوختيم ، اما او هميشه غر می زد و سعی می کرد طوری  چسبيده به لبه ی بام بايستد كه جوانان محل بتوانند براحتی همه ی بدن اش را زير دامن كوتاهِ سرخ ببينند ؛ سوت بكشند ؛ سنگ بيندازند و او خودش را سرگرم وانمود كند . می دانی ؟ از اين كه نمی توانست ساده باشد و ساده بپوشد هميشه در عذاب بودم . هيچ وقت نشد بی آرايش ظاهر بشود . هيچ وقت نشد به كوچه برود و سینه بندِ بزرگِ پر از پنبه را نبندد ؛ اما با  پایین تنه اش ديگر نمی توانست كاری بكند ، خب ، عادت نكرده بود زير دامن چيزی بپوشد . بعضی وقت ها همسايه ها سربه سرم می گذاشتند . می پرسيدند : پس چرا موهای تو زرد نیست ؟

جواب می دادم: مگر نمی دانيد ناتنی هستيم ؟

زنی رهگذر با كفش هايی پاشنه بلند پا بر سينه ی سنگ گذاشت و از بين آن دو گذشت . لحظه ای ساكت ماندند و پرسان چشم به او دوختند كه   شتابان می رفت . غبار اندك خاكِ نرم ، دايره وار رد پاهای رهگذر را نمايان می كرد .

گفت : هر وقت از خم آن كوچه ی پهن می گذشتم ، با ديدن درخت های كاج ِ هميشه سبز ِ سر برافراشته از پشتِ ديوارهای قلوه سنگی ، دچار حس و حال ِ عجیبی می شدم ، انگار به محله ی ارمنی ها آمده بودم . خیال می کردم رنگ های سبز ِ آفتابخورده ی كهنه و ماتِ کاج ها در مقایسه با سبزی خوشرنگ درخت های  خودِ ما چه بی جلا و سرد و ساكت اند . انگار گذشت زمان و تغيير فصل ها برايشان تفاوتی ندارد ، مثل افرادِ مطيع و مودب و خونسرد ؛ نه مثل آن همه پيچ و خم و كج و راست شدن درخت های ديگر كه فصل بهار زنده و شاداب و پرشور و در يخبندان سرد و ساكت و غم گرفته می شوند . مرده و زنده شدن شان  همراه با غم و شادی است . اما آن کوی خاموش و جدی راهی بود تا به كوچه ی تنگ وباريك برسم با همه ی داد وهوارهايش و كودكان لُخت ، اما سرزنده اش كه شادمانه دنبال هم می دویدند . و در آنجا ، جلو يكی از همان درهای كوچك چوبی بايستم منتظر تا تو با لباسی از تور سپيد به پيشوازم بيايی . كاش يكبار دیگر تن به سفر می دادم !

: مگر نيامدم ؟ ديدی كه هميشه منتظر بودم . سايه ات را كه می ديدم تيرهای چوبی سقف به صدا می افتادند و راه پله پُر از صدای پا می شد .آن وقت چيزی برای تكاندن توی كوچه پيدا می شد كه داخل روسری ‏، چادرم يا هر چيز ديگر بريزم ؛ اما تو هميشه يك چشم ات هم به بالا بود كه من حرص ام می گرفت . می خواستم راهِ آمده را برگردم واز آن بالا يك مشت موی زرد را بكنم و با قهر توی صورت ات بكوبم ؛ ولی فقط در را محكم به هم می زدم .آخرش هم که آمدم . نيامدم؟

ناليد : چرا آمدی اما!

چشم از صورتِ شرمگين او گرفت و همچنان كه طرح ابروهای نازك مشكی و بينی ظريف و چانه ی گرد و زيبا را در ذهن با خود به هر سمت می كشيد سر افكند ، ناباورانه و ناآشنا حروف بر جسته ی روی سنگ را خواند و متفکرانه پرسيد : با آن همه بيماری ؟ خیال می کردم مرده است !

و زنی را مجسم کرد دراز كشيده زير ملافه در گوشه ی اتاق كه چشم های كم فروغ اش را به آن دو دوخته است كه خوش و خندان از تور سپيد و خانه و زايش و خرج شكم و لباس و عادات وآداب دختر و پسرهای كوچكِ نشسته کنار سفره می گفتند . يادش آمد اعتنایی به کینه وعقده های او نداشته است واکنون كه آن اتاق پس ِ غبار ایام نشسته است ، او را می بيند كه همراه با هر خنده ی آنان ‏، همراه با هر كلام از آينده و زايش و كاشتن نهال ِ آرزو ، از درد به خود می پيچد وتن اش سردتر و رنگ اش پريده تر از پيش می شود و وقتی كه قرارها گذاشته شد ، حلقه رد و بدل شد و ساز و آواز مترنم ؛ با هلهله ی شور و شادی شاخه و برگ سبز درختان نيز به رقص برخاستند ، پنداشت ملافه ی سفيد دور تن اش جمع شد ؛ پيچيده شد و دو سر آن گره خورد ؛ بشکلی که هرگز از پس اش ، نفسی برنخواهد خاست .

به خود آمد و به لب های خوشرنگِ او ؛ كه غيظ كرد و جمع شد و سپس با خنده ای از سر انكار از هم شكفت و گفت : مريض بود ؛ هميشه اينطور بود ؛ هميشه اينطور است . حالا چه كار می كنی . چه تصميمی داری ؟

: تن به وصلت نمی دهم . گريزانم !

هر دو ساكت ، چانه بر زانو گذاشته ، غرق انديشه ، گوش به بانگ و هياهو دادند كه گویی كاروانی از شياطين ، سينه ی مغموم آن همه مويه را شكافته ، شتابان پيش آمده ، پايكوبان و هلهله كنان ، غباری متراكم را همراه می كشند .

بعد ، سينه ی سنگ گویی فراخ شد. قافله ی خروشان ، همهمه كنان ، از هر سو پا بر آن گذاشتند و با لباس هايی سرخ و سياه به رقصی جنون آمیز پرداختند . ضرباهنگ پاهای شان طبلی بود كر كننده .

از پس غبار و انبوهِ تن های ناآرام ، بريده بريده او را می دید كه سرد و خاموش زانوی غم بغل كرده ، بی اعتنا به همهمه و هياهو ، سنگ گور  را بر نگاه نشانده بود كه زير رگبار پاها گم و پیدا می شد . دل اش به درد آمد . اراده كرد مانع ِ یورش خیل ِ پاها بر خاك و سنگ و نوشتار شود ؛ اما توان تحرك نداشت ؛ انگار به زمين ميخكوب اش كرده بودند . ناگزیر با بغضی در گلو ، با فريادی خفه شده از خشم و با نگاهی نگران ، درمانده از تلاش ؛ بی قرار ماند تا در سكوتی خسته و بيزار ناظر كوبش گور باشد و ضرباهنگ تند پاها نرمه خاک بر مژگان اش بنشاند .

غبار كه غليظ شد ، در همان كوچه ی باريك بود ؛ تكيه داده به ديوار گلی ،  به بهانه ی تازه كردن نفسی و انگار منتظر كسی . و دخترکِ  ایستاده بر هره ی بام که باد در دامن سرخ اش پيچيده بود .

كوشيد نگاه حريص اش را مهار كند . چشم از برهنه گی  بردارد كه تلالؤ بقايای نور خورشيد با سرخی شرمگين اش پرزهای زرد و اندك شان را سحرانگیز کرده بود . و او ، آن بالا ، بظاهر در انديشه ای دور و دراز ، نگاه اش را به نقطه ای از افق دوخته بود و نرمک تکان تکانی به همه ی اندام اش می داد . گره ی روسری اش شل شده ، از سر سريده ، به پشت اش افتاده و موهای زرد و لخت اش رهاشده بود تا به دستِ باد پريشان ، به هر سو كشيده شود و یا بلهوسانه به صورت اش شلاقه بزند . سينه اش را دید گویی آماده ی انفجار و لب هایی سرخ ِ سرخ كه فاصله نیز حتا حرارت اش را می چشید .

بند از پا گشود ؛ با نفس هايی پياپی و مقطع قدم پيش گذاشت تا درست كنار ديوار ، زير هره ی بام به ايستد و سير به سياحت الهه ی هوس بپردازد كه برخورد محكم دو لنگه ی چوبی در ، رشته ی افكارش را بُريد . خجل ، سر افكند و پا پس كشيد . دانست از درز تخته های قهوه ای رنگ ، چشم های درشت و سياه همه ی حركات اش را زیر نظر داشته است . سعی کرد خود را معصوم و نادم جلوه دهد و آنقدر دور خود بچرخد و بماند و وقت بكشد و آه بكشد تا دوباره در باز بشود و او با نگاه رنجيده ی محجوب اش ، با قامت رويایی و پيراهن آبی خوشرنگِ لَخت و دامن سفيدِ بلندش ، با دستمالی در دست ، در قاب در ظاهر شود . نیم نگاهی به او بیندازد . شتابزده دو سوی كوچه را سر بکشد . قدم پيش بگذارد و بی التفات به او ، شانه ی سبز را دست به دست کند . دستمال را بگشاید و بتکاند تا دو سه تار موی سياهِ براق و بلندِ چسبيده به آن ، به هوا پرتاب شود و به آرامی همراهِ خود مسير نگاهِ عاشق را به زمين بكشاند .

پس از تلاقی دوباره ی نگاه و بعد از آن كه در به آرامی بسته شد ، سنگ ريزه ای از بام به سوی مرد پرتاب شد و درست نوك كفش هايش فرود آمد ؛ اما او سر بلند نكرد . مثل همه روزهای قبل ، مسيری را پيش گرفت تا با خيالی خوش ، روز ديگری را به جلو بكشاند .

همچنان كه با دستمال سپيد مچاله شده ، سيل عرق را از سر و سينه و دور گردن پاك              می كرد . دست از رقص كشيد . يك پا بلند كرد و بر بلندای سنگ گذاشت . محكم بشکلی ایستاد تا او بتواند به یاری نور سرخ ِخورشيد كه درست به پس دامن و پشت اش می تابيد ، برهنه گی های پس تور سپيد را راحت ببیند .  و پرسيد : پس شوق و ذوق ات کو ؛ مگر تو نبودی که چشم از من برنمی داشتی ؟

جواب داد : گاهی هوس می كردم ، اما هميشه حواس ام بود كه خطا نكنم ؛ اگرچه كردم . كاش غافل نمی شدم !

: پس من چه ؟

كوبش خاك ادامه داشت و از پس آن همه تن های جهنده و هياهو و غبار ، صورت معصوم او را ديد در قاب چادرسفيدِ بی نقش ، رنگ پريده ، مظلومانه  ، غوغا و غلغله و خنده های لرزاننده را تحمل می كند و سايه ی نگاه اش را از سنگِ مقابل برنمی دارد. با ديدن آن دو سه طره ی سياه مو كه از حصار پارچه بيرون مانده ، آغشته به غبار بر پيشانی صاف و قشنگ اش نقش بسته و آن پره های نازك بينی ظريف و لب های خوشرنگِ به هم فشرده  و چانه ی نرم ِ زيبا و مژگان ِ بلند و حجب ِ نگاه ، دل اش به درد آمد . سينه اش كه از آه انباشته شد ، سر بلند كرد تا نفسی بكشد كه نگاه اش از چهره ی زن سر خورد و بر سينه و كمر و پا و سپس بر سنگ غلتيد . گذاشت تا از روی آن نيز ليز خورده ، ارتفاع اندك را پايين آمده ، خاك و تكه تكه های كوچك و بزرگِ سنگ را بپيمايد و آرام از لابلای همه تن های نشسته ی سياهپوش بگذرد و برود بر دروازه ی كوچه باريك بماند ؛ که پيرزنی عصا زنان ، لنگ لنگان ، پاکشان بر خاكفرش كوچه می رفت ؛ با نگاه مشتاق ِ  كاوشگرش به در و ديوار خانه های كوتاهِ گلی ؛ و سپس سدِ راهِ رهگذری عجول شد ؛ جويای نشانی . رهگذر که با دراز كردن دست سمتی را نشان داد ، در امتداد اشاره ی انگشتِ اش ، پيرزن ، كوبه ی آهنی در چوبی قهوه ای رنگ را به صدا در آورد. بی تعارف اما محتاط ، بين دو لنگه ی در ، رو به حياط منتظر ماند تا سايه ی زنی حايل بين روشنی حياط و تاريكی دالان شود . بعد پيرزن ، با تملقی معصومانه لب به كلام گشود . خم راست شد . خوش و بش كرد و در نهايت ، عكس قاب گرفته ای را از زير چادر بیرون آورد . با دقت و غرور غبار راه را از شيشه ی آن سترد و اميدوارانه مقابل نگاهِ زن گرفت .

آنگاه كه نگاه زن خط سبز سبيل نورسته را بر پشت لب و وقار مواج در چشم و گرمی و گيرايی چهره را ديد و پسنديد و رضایتمند به تاييد سرتكان داد و لب جنباند ، به يكباره صدای هلهله وشور و شاديی سرشار برخاست ؛ آنقدر كه انگار با ضرباهنگ قدم های انبوهِ زنان و مردان ، درختان سبز و خوشرنگ نيز همه ی شاخه و برگ خود را به رقص واداشته اند . پس بی اعتنا به آن بدن غلتيده زير ملافه ، با شور و هيجانی مهار شده كوشيد تا تن به صندلی بند كرده ، بسنده كند به نظاره ی مظهر لطافت و ظرافت و زيبايی ، زير حجاب توری نازك كه خرامان پيش می آمد . جمع شدن ِ تدريجی ملافه را از کنج نگاه ديد و دل اش لرزيد ، اما با شوقی گره خورده در گلو ، با قطره اشكی حلقه زده در چشم ، از پس پرده ای زلال و مواج غرق ِ قامت رعنا شد و آن كمر باريك و موی بلندِ سیاه .

سر برداشت و سرافراز ديد با هر قدم كه پيش می آید ، شكم اش زير تور سپيد تموجی دلپذیر می یابد و چون گلبرگ های لطيف غنچه ای شکوفا ، اندك اندك جا باز می کند ؛ آنقدر كه پيراهن توان مهارش را ندارد و پاهای خوش تراش زير سنگينی تن ، خسته و عرقريزان قدم برمی دارد .

بعد ، پنداشت ازدحامی گرم شد و هر چيز شتاب گرفت و پس از دويدن ها و تعجيل های همگان ، ناگهان ونگ دل نشين نوزادی چهچهه ی بلبلی شد در گلزار شور و شادی . بعد تر ، خود را ديد آرميده بر تختی زير درختی ، سر مست از باده ی زندگی ، نظاره گر هياهوی كودكان اش كه شادمانه سر در پی هم گذاشته ، با داد و هوارشان و خنده های ريز و جيغ و قهر و آشتی هایشان ، هر لحظه رنگی دلپذيرتر از پيش به نگاه مادر می نشانند كه نشسته در كنج باغچه ی پر گُل ، بی نگاه برگ گلی سرخ را با دستی لمس می كند ‏و دست ديگر را ستون تن كرده ، محو تماشای آنهاست .

پارچه ی نرم دامن خوشرنگ كه محرمانه تن به لطافتِ تن ِرویاگونه ساييده بود نگاه اش را به خود كشيد تا چين و شكن را از ساق گرفته تا بالا لمس كرده ، بين سايه روشن ِ دلپذيرشان قدم گذاشته ؛ لابلای آن همه چين به سیاحت پرداخته و از شيب ِ ملايم ِ گرم و نرم با سينه سريده ، بين دره ی تنگ بغلتد تا پس از سر نهادن و سينه ماليدن و غرق شدن و مست شدن ‏ همه تن به سربالايی ساييده و سعادتمند ، فرازش بخزد ؛ و سپس درازكش ، قوس نرم را سجده كند و بی واهمه از زنجموره چنان مست اين زيارت و اين سير و سر زندگی ، که انگار به آنی از ابتدا تا نيمی از انتهای راهی روشن را پيموده است .

غافل از هر نيرنگ ، پلك بر هم گذاشت و با رضايتی آميخته به شادی ، مستی و لذت خيره به آن ماند و پنداشت میان كوچه تنگی است كه از اين سو جماعتی شادان ، هلهله كنان ، عروسی را با آينه و چراغ و دود كندر و اسفند همراهِ ساز و آواز به آنسو می برند و از آنسو همزمان ، عده ای سياهپوش ، غرقه به گِل ، ساکت و سر در گریبان تابوت سياهی را به این سو می آورند. آنگاه او را دید که قهقهه زد و ملافه را از تن کند و دور انداخت . برهنه و شاد دوری زد . پيچ و تاب خورد . موهای زرد و بلندش را با گردش سر دور محور گردن چرخاند و چرخ زنان لباس دوخته شده از تور سپيد را به تن كرد و بی هيچ تلاشی برای پنهان داشتن لكه ی سرخ نشسته بر سمت چپ سينه ، پيش آمد تا دست او را به دست بگيرد كه با كت و شلوار و كراوات سياه اش مات و مبهوت  ايستاده بود .

از سفر كه بازگشت ، چشم از سينه سنگ برداشت و زن را ديد پيچيده در پارچه ی سفيد بی نقش كه انگار چون او به تماشای آن نمايش نشسته بود. كوشيد تا صدای دور مويه را از بين هلهله و پايكوبی بشنود و فاصله تا آنسوی سنگ را ببرد كه نهيب ِ دخترک را شنید : پس من چه ؟ .

گفت : تو هيچ گاه اجاق خانه ی مرا روشن نكردی . هر چند گاهی آمدی ، سری زدی ، صحبت از عشق و دلدادگی كردی اما فقط چرخش كمری داشتی و بس . نه پخت و پزی ، نه خياطی و گلكاری و نه هيچ هنری . اما او به هر بهانه ای هرچند اندك می آمد تا همه ی محبت اش را نثارم كند !

كوشید شعله ی سركش نگاه اش را مهار كند . دامن سرخ اش را بالا زد و چمباته مقابل اش نشست . شوخ و گستاخ پرسيد : هيچ هنری ؟

چشم از لكه خون ِ خشکیده بر سمت چپ سينه ی تور سپيد گرفت و نگاه از تلاقی با برهنگی پیش ِ روی رماند . به اطراف نگريست ؛ به او که برهنه سر ، گاه لی لی كنان ، گاه يك وری از كوچه پسكوچه های خرابه می گذشت و با هر حركتی هم موهای زرد و لخت اش را به سويی می پراند و هم با پا به پا كردن و جهيدن و دويدنی بظاهر کودکانه ، دامن سرخ را به هوا می پراند و هر بار پس از مه آلوده نظری به پسری ، بی واهمه که نه ، حتا شاد از صفِ طویل منتظران ، دستی را گرفته ، پس ديوار خرابه ای كشانده و بعد از مدتی وقیحانه تن مچاله شده ی خاك آلوده ی  بی رمقی را به گوشه ای انداخته تا دوباره خار و خاشاك لباس اش را بتکاند و چروك اش را بگشايد ، چرخی بزند و دیگری را به قعر خود بکشاند .

غريد : نه ، نه هيچ هنری . تو دشنه را خوب بكار می بری ؛ همینطور پرسه زدن توی خرابه ها را خوب بلدی !

قهقهه ی دخترک تن اش را لرزاند . خشمگين برخاست و منزجر نگاهی به او افكند كه هنوز می خنديد. از كنارش گذشت و به آنسوی سنگ رفت تا قامت اش را در همه نگاه نگران زن بنشاند كه بی كلام می پرسید : چه می كنی ؟

صدای خودش را شنيد كه فرياد می زد : تن به وصلت نمی دهم . حتا اگر بميرم !

: كه چه ؛ آخرش چه ؟

لب كه گشود ، او را ديد چون حرارتی ملايم از سينه ی زمين برخاست . دنباله ی پارچه ی سفيد را تكان داد تا گرد و خاك احتمالی اش را بزدايد و به مرد پشت كرده ، این بار نه چون چادر ، مثل پیچه ای دلگير آنرا دور خود پيچد . همچنان كه تن و سر و صورت اش در آن نهان می شد ، مانند مه ای سنگين كه نرم بر زمين بنشيند ، نخست پاهايش در دل خاك و سپس زانو و كمر و سينه و سر پنهان شد .

 بعد ، خود را ديد در تيرگی شب ‏، دست بر سنگ گذاشته ؛ آماده ی راست كردن ِ قامت ‏، گویی به هذیان :آنقدر می مانم تا تو نيز چون او حركتی كرده ، نه ملافه ، که پارچه ی سفيد را دور افكنده و نه یورش با دشنه ، فقط تور را به تن كنی . راستی نمی شود اين كار را بكنی ؟

 

 

 

 

ش : 13/1/70 - كرمانشاه

خ : 13/3/70 – كرمانشاه

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 9:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

کشاکش

 

« كشاكش »

زانو كه نه ، همه تن به خاك نشانده ، چنان نرم دست به سينه ی صافِ سنگ می كشيد كه انگار گرمای دلپذير ِ  پوستِ تنی تُرد و شكننده را لمس می كند و خيره به آن ، چنان بود كه دريايی بی كران اش پنداشته ، رنگِ سرخ ِ افق را در آن به تماشا نشسته است و اين آهنگِ گرفته ی آن همه مويه ، بخاری است كه در سكوتی دلتنگ از بستر آب برمی خيزد .

بی اعتنا به صدای دور ِ هلهله و پایكوبی زنان و مردان ِ مانده در غبار ، بغل گشوده ، می كوشيد همه ی تكه سنگِ سردِ چسبيده به خاك را در آغوش بكشد ؛ به سينه بفشارد . ذوق كرده ، اشك ريخته و از سر حسرتِ گره خورده در گلو، با سوز دل بگويد : آخ !

آنگاه كه پنداشت از پس ِ آن سنگ و آن همه خاك ، تن ِ تازه ی شسته شده اش را می بيند ، پيچيده در چادری سفيد اما ندوخته ؛ سينه به خاك ماليد و ناليد : تو به غربت خفته ای . آخر چگونه با اين جماعتِ مبهوت اُخت خواهی شد ؟ به خدا خانه بی تو خاليست . بوی سرد و ماسيده ی مطبخ آزارم می دهد . از وقتی كه رفته ای ، در خانه كه می مانم  ، به پنجره ی تاريك اتاق های ساكت نگاه می کنم و منتظر می شوم شاید صدایی شاد را بشنوم اما بيهوده است ، بیهوده !

ديد شرمگين از رهايی تن ، می كوشداز بستر خاك برخیزد و همچنان كه نگران پس رفتن ِ پارچه ی سفيد است ، بپرسد : گوش بده . می شنوی ؟

گوش داد و از سر حسرت خندید . بعد ، گمان کرد بانگ و هلهله و ضرباهنگِ پاها شدت بيشتری گرفت .

چشم به او دوخت كه چون بخاری ملايم از سينه ی زمين سر می كشيد و سرو مانند قد بر می افراشت ؛ چندان ، که ناگزیر رو به آسمان چرخاند تا ببیندش با همان قامتِ بلند و پيكر ناپايدارش که گریز پا بود همانندِ خيال ، يا حسرت ، يا آرزو ؛ و  اين پندار كه : باد هر لحظه باخود خواهدش بُرد !

از خودش پرسيد : سيراب اش كرده ام ؟... من كه تمنا را در نگاه اش ، از بويش ،  در كلام و كُل وجودش می شنوم ، می بينم!

به چشم های درشتِ سياهِ غبار گرفته اش پرداخت  تا عمق شان را به پيمايد ؛ اما راه بی انتها می نمود ؛ مثل جاده ای خالی يا ردِ بجا مانده از قابی بر ديوار ؛  و نیز چمن زاری منتظر باران .

: جای چه تصويری در آن خاليست ؟

ديد گره ی پارچه را گشود و دنباله ی آنرا چون چادری سپيد تكان داد تا گرد و خاكِ احتمالی را بزدايد و بعد ، به سر كشيد و بدور خودش پيچيد و آنسوی سنگ چمباتمه نشست . و اين ، فرصتی بود كه او نگاه حريص و حسرتزده اش را بدواند تا در خلال تكان ِ چادر و پس و پيش شدن اش ، پوستِ خوشرنگِ تن را ببيند و گودی انتهای گردن و سايه ی گرم وسطِ سينه را .

آرزو كرد سايه ی صورتی شرم را پس بزند ، بوجد بیاید و پارچه را جدا كند و به دور افكند ؛ اما او اينك نشسته ، دست راست را بر سمتِ چپ سينه فشرده و خيره به سنگ بود .

پرسيد : هنوز درد می كند ؟

دو نگاه به هم گره خورد . دردمندانه خنديد و بی درنگ لب های خوش فرم اش را محكم به هم فشرد . از فراز سر مرد نگران گردبادی شدی كه چرخان پيش می آمد ؛ و آه كشيد .

مسير نگاه را پيگير شد . زنان و مردانی را ديد در فاصله ای دور ، دست افشان و پای كوبان با لباس هايی سرخ و سياهِ دهشتناك كه هلهله شان تن به تن ِ سكوتِ محيط می كوبید ودر میان شان ، سرناچی سياه چرده ، باد در لُپ ها انداخته ، رگه های خونرنگی زردی غليظ و لزج مردمک هایش را پوشانده بود .

انديشيد : بايد سفيد می بود ! .

سپيدی تور جهنده ی چرخنده كه وقيحانه سينه ی هوا را می شكافت و تن به هر سو می كشيد و بی واهمه از لكه ی سرخ نقش شده بر سمت چپ ِ سينه ، گرد و غبار بر می خیزاند ، چشم هایش را زد .

 سر برگرداند و زن را ديد ساكت و سر در گريبان ، چشم دوخته به سينه ی سنگ ، غرق انديشه است .

با نگاه گرمی و نرمی تن مطبوع را از پس پارچه لمس كرد . حسرت زده ، به زاويه ی بسته ی پاها زل زد و قسمتی از پستی و بلندی های بدن كه سينه ی پارچه را پس و پیش رانده بود . لب هایش جنبید : فقط يك لحظه چشم برداشتم و اين فرصت بس بود تا برق تيغه ی آن ، درخششی كور كننده بيابد و نخست درنگی شود و سپس سينه ی هوا را شکافته ، فرود بيايد . بعد ، دیگر ، شادی و شيون به هم آميخت . كاش اصلاً پلك نزده بودم !

گفت : نه دیگر ، این را نگو . می خواهم دوباره از همان حرف ها بشنوم ، باز هم می گويی برایم ؟

: تو بگو تا من هم بگويم !

خنده ای شيرين امادردمند، لب های خوشرنگ اش را از هم گشود . برق دندان های سپيد و ريزش باعث شد تا مرد زبان بر لب های خشكيده ی خويش بكشد .

زن گفت : هر غروب به پشتِ بام گِلی خانه می رفتيم و  با نگاه مان كوچه پسكوچه های نزديك را می روبيديم . بعد ، مشتاقانه چشم به كوچه ی پهن می دوختيم ، اما او هميشه غر می زد و سعی می کرد طوری  چسبيده به لبه ی بام بايستد كه جوانان محل بتوانند براحتی همه ی بدن اش را زير دامن كوتاهِ سرخ ببينند ؛ سوت بكشند ؛ سنگ بيندازند و او خودش را سرگرم وانمود كند . می دانی ؟ از اين كه نمی توانست ساده باشد و ساده بپوشد هميشه در عذاب بودم . هيچ وقت نشد بی آرايش ظاهر بشود . هيچ وقت نشد به كوچه برود و سینه بندِ بزرگِ پر از پنبه را نبندد ؛ اما با  پایین تنه اش ديگر نمی توانست كاری بكند ، خب ، عادت نكرده بود زير دامن چيزی بپوشد . بعضی وقت ها همسايه ها سربه سرم می گذاشتند . می پرسيدند : پس چرا موهای تو زرد نیست ؟

جواب می دادم: مگر نمی دانيد ناتنی هستيم ؟

زنی رهگذر با كفش هايی پاشنه بلند پا بر سينه ی سنگ گذاشت و از بين آن دو گذشت . لحظه ای ساكت ماندند و پرسان چشم به او دوختند كه   شتابان می رفت . غبار اندك خاكِ نرم ، دايره وار رد پاهای رهگذر را نمايان می كرد .

گفت : هر وقت از خم آن كوچه ی پهن می گذشتم ، با ديدن درخت های كاج ِ هميشه سبز ِ سر برافراشته از پشتِ ديوارهای قلوه سنگی ، دچار حس و حال ِ عجیبی می شدم ، انگار به محله ی ارمنی ها آمده بودم . خیال می کردم رنگ های سبز ِ آفتابخورده ی كهنه و ماتِ کاج ها در مقایسه با سبزی خوشرنگ درخت های  خودِ ما چه بی جلا و سرد و ساكت اند . انگار گذشت زمان و تغيير فصل ها برايشان تفاوتی ندارد ، مثل افرادِ مطيع و مودب و خونسرد ؛ نه مثل آن همه پيچ و خم و كج و راست شدن درخت های ديگر كه فصل بهار زنده و شاداب و پرشور و در يخبندان سرد و ساكت و غم گرفته می شوند . مرده و زنده شدن شان  همراه با غم و شادی است . اما آن کوی خاموش و جدی راهی بود تا به كوچه ی تنگ وباريك برسم با همه ی داد وهوارهايش و كودكان لُخت ، اما سرزنده اش كه شادمانه دنبال هم می دویدند . و در آنجا ، جلو يكی از همان درهای كوچك چوبی بايستم منتظر تا تو با لباسی از تور سپيد به پيشوازم بيايی . كاش يكبار دیگر تن به سفر می دادم !

: مگر نيامدم ؟ ديدی كه هميشه منتظر بودم . سايه ات را كه می ديدم تيرهای چوبی سقف به صدا می افتادند و راه پله پُر از صدای پا می شد .آن وقت چيزی برای تكاندن توی كوچه پيدا می شد كه داخل روسری ‏، چادرم يا هر چيز ديگر بريزم ؛ اما تو هميشه يك چشم ات هم به بالا بود كه من حرص ام می گرفت . می خواستم راهِ آمده را برگردم واز آن بالا يك مشت موی زرد را بكنم و با قهر توی صورت ات بكوبم ؛ ولی فقط در را محكم به هم می زدم .آخرش هم که آمدم . نيامدم؟

ناليد : چرا آمدی اما!

چشم از صورتِ شرمگين او گرفت و همچنان كه طرح ابروهای نازك مشكی و بينی ظريف و چانه ی گرد و زيبا را در ذهن با خود به هر سمت می كشيد سر افكند ، ناباورانه و ناآشنا حروف بر جسته ی روی سنگ را خواند و متفکرانه پرسيد : با آن همه بيماری ؟ خیال می کردم مرده است !

و زنی را مجسم کرد دراز كشيده زير ملافه در گوشه ی اتاق كه چشم های كم فروغ اش را به آن دو دوخته است كه خوش و خندان از تور سپيد و خانه و زايش و خرج شكم و لباس و عادات وآداب دختر و پسرهای كوچكِ نشسته کنار سفره می گفتند . يادش آمد اعتنایی به کینه وعقده های او نداشته است واکنون كه آن اتاق پس ِ غبار ایام نشسته است ، او را می بيند كه همراه با هر خنده ی آنان ‏، همراه با هر كلام از آينده و زايش و كاشتن نهال ِ آرزو ، از درد به خود می پيچد وتن اش سردتر و رنگ اش پريده تر از پيش می شود و وقتی كه قرارها گذاشته شد ، حلقه رد و بدل شد و ساز و آواز مترنم ؛ با هلهله ی شور و شادی شاخه و برگ سبز درختان نيز به رقص برخاستند ، پنداشت ملافه ی سفيد دور تن اش جمع شد ؛ پيچيده شد و دو سر آن گره خورد ؛ بشکلی که هرگز از پس اش ، نفسی برنخواهد خاست .

به خود آمد و به لب های خوشرنگِ او ؛ كه غيظ كرد و جمع شد و سپس با خنده ای از سر انكار از هم شكفت و گفت : مريض بود ؛ هميشه اينطور بود ؛ هميشه اينطور است . حالا چه كار می كنی . چه تصميمی داری ؟

: تن به وصلت نمی دهم . گريزانم !

هر دو ساكت ، چانه بر زانو گذاشته ، غرق انديشه ، گوش به بانگ و هياهو دادند كه گویی كاروانی از شياطين ، سينه ی مغموم آن همه مويه را شكافته ، شتابان پيش آمده ، پايكوبان و هلهله كنان ، غباری متراكم را همراه می كشند .

بعد ، سينه ی سنگ گویی فراخ شد. قافله ی خروشان ، همهمه كنان ، از هر سو پا بر آن گذاشتند و با لباس هايی سرخ و سياه به رقصی جنون آمیز پرداختند . ضرباهنگ پاهای شان طبلی بود كر كننده .

از پس غبار و انبوهِ تن های ناآرام ، بريده بريده او را می دید كه سرد و خاموش زانوی غم بغل كرده ، بی اعتنا به همهمه و هياهو ، سنگ گور  را بر نگاه نشانده بود كه زير رگبار پاها گم و پیدا می شد . دل اش به درد آمد . اراده كرد مانع ِ یورش خیل ِ پاها بر خاك و سنگ و نوشتار شود ؛ اما توان تحرك نداشت ؛ انگار به زمين ميخكوب اش كرده بودند . ناگزیر با بغضی در گلو ، با فريادی خفه شده از خشم و با نگاهی نگران ، درمانده از تلاش ؛ بی قرار ماند تا در سكوتی خسته و بيزار ناظر كوبش گور باشد و ضرباهنگ تند پاها نرمه خاک بر مژگان اش بنشاند .

غبار كه غليظ شد ، در همان كوچه ی باريك بود ؛ تكيه داده به ديوار گلی ،  به بهانه ی تازه كردن نفسی و انگار منتظر كسی . و دخترکِ  ایستاده بر هره ی بام که باد در دامن سرخ اش پيچيده بود .

كوشيد نگاه حريص اش را مهار كند . چشم از برهنه گی  بردارد كه تلالؤ بقايای نور خورشيد با سرخی شرمگين اش پرزهای زرد و اندك شان را سحرانگیز کرده بود . و او ، آن بالا ، بظاهر در انديشه ای دور و دراز ، نگاه اش را به نقطه ای از افق دوخته بود و نرمک تکان تکانی به همه ی اندام اش می داد . گره ی روسری اش شل شده ، از سر سريده ، به پشت اش افتاده و موهای زرد و لخت اش رهاشده بود تا به دستِ باد پريشان ، به هر سو كشيده شود و یا بلهوسانه به صورت اش شلاقه بزند . سينه اش را دید گویی آماده ی انفجار و لب هایی سرخ ِ سرخ كه فاصله نیز حتا حرارت اش را می چشید .

بند از پا گشود ؛ با نفس هايی پياپی و مقطع قدم پيش گذاشت تا درست كنار ديوار ، زير هره ی بام به ايستد و سير به سياحت الهه ی هوس بپردازد كه برخورد محكم دو لنگه ی چوبی در ، رشته ی افكارش را بُريد . خجل ، سر افكند و پا پس كشيد . دانست از درز تخته های قهوه ای رنگ ، چشم های درشت و سياه همه ی حركات اش را زیر نظر داشته است . سعی کرد خود را معصوم و نادم جلوه دهد و آنقدر دور خود بچرخد و بماند و وقت بكشد و آه بكشد تا دوباره در باز بشود و او با نگاه رنجيده ی محجوب اش ، با قامت رويایی و پيراهن آبی خوشرنگِ لَخت و دامن سفيدِ بلندش ، با دستمالی در دست ، در قاب در ظاهر شود . نیم نگاهی به او بیندازد . شتابزده دو سوی كوچه را سر بکشد . قدم پيش بگذارد و بی التفات به او ، شانه ی سبز را دست به دست کند . دستمال را بگشاید و بتکاند تا دو سه تار موی سياهِ براق و بلندِ چسبيده به آن ، به هوا پرتاب شود و به آرامی همراهِ خود مسير نگاهِ عاشق را به زمين بكشاند .

پس از تلاقی دوباره ی نگاه و بعد از آن كه در به آرامی بسته شد ، سنگ ريزه ای از بام به سوی مرد پرتاب شد و درست نوك كفش هايش فرود آمد ؛ اما او سر بلند نكرد . مثل همه روزهای قبل ، مسيری را پيش گرفت تا با خيالی خوش ، روز ديگری را به جلو بكشاند .

همچنان كه با دستمال سپيد مچاله شده ، سيل عرق را از سر و سينه و دور گردن پاك              می كرد . دست از رقص كشيد . يك پا بلند كرد و بر بلندای سنگ گذاشت . محكم بشکلی ایستاد تا او بتواند به یاری نور سرخ ِخورشيد كه درست به پس دامن و پشت اش می تابيد ، برهنه گی های پس تور سپيد را راحت ببیند .  و پرسيد : پس شوق و ذوق ات کو ؛ مگر تو نبودی که چشم از من برنمی داشتی ؟

جواب داد : گاهی هوس می كردم ، اما هميشه حواس ام بود كه خطا نكنم ؛ اگرچه كردم . كاش غافل نمی شدم !

: پس من چه ؟

كوبش خاك ادامه داشت و از پس آن همه تن های جهنده و هياهو و غبار ، صورت معصوم او را ديد در قاب چادرسفيدِ بی نقش ، رنگ پريده ، مظلومانه  ، غوغا و غلغله و خنده های لرزاننده را تحمل می كند و سايه ی نگاه اش را از سنگِ مقابل برنمی دارد. با ديدن آن دو سه طره ی سياه مو كه از حصار پارچه بيرون مانده ، آغشته به غبار بر پيشانی صاف و قشنگ اش نقش بسته و آن پره های نازك بينی ظريف و لب های خوشرنگِ به هم فشرده  و چانه ی نرم ِ زيبا و مژگان ِ بلند و حجب ِ نگاه ، دل اش به درد آمد . سينه اش كه از آه انباشته شد ، سر بلند كرد تا نفسی بكشد كه نگاه اش از چهره ی زن سر خورد و بر سينه و كمر و پا و سپس بر سنگ غلتيد . گذاشت تا از روی آن نيز ليز خورده ، ارتفاع اندك را پايين آمده ، خاك و تكه تكه های كوچك و بزرگِ سنگ را بپيمايد و آرام از لابلای همه تن های نشسته ی سياهپوش بگذرد و برود بر دروازه ی كوچه باريك بماند ؛ که پيرزنی عصا زنان ، لنگ لنگان ، پاکشان بر خاكفرش كوچه می رفت ؛ با نگاه مشتاق ِ  كاوشگرش به در و ديوار خانه های كوتاهِ گلی ؛ و سپس سدِ راهِ رهگذری عجول شد ؛ جويای نشانی . رهگذر که با دراز كردن دست سمتی را نشان داد ، در امتداد اشاره ی انگشتِ اش ، پيرزن ، كوبه ی آهنی در چوبی قهوه ای رنگ را به صدا در آورد. بی تعارف اما محتاط ، بين دو لنگه ی در ، رو به حياط منتظر ماند تا سايه ی زنی حايل بين روشنی حياط و تاريكی دالان شود . بعد پيرزن ، با تملقی معصومانه لب به كلام گشود . خم راست شد . خوش و بش كرد و در نهايت ، عكس قاب گرفته ای را از زير چادر بیرون آورد . با دقت و غرور غبار راه را از شيشه ی آن سترد و اميدوارانه مقابل نگاهِ زن گرفت .

آنگاه كه نگاه زن خط سبز سبيل نورسته را بر پشت لب و وقار مواج در چشم و گرمی و گيرايی چهره را ديد و پسنديد و رضایتمند به تاييد سرتكان داد و لب جنباند ، به يكباره صدای هلهله وشور و شاديی سرشار برخاست ؛ آنقدر كه انگار با ضرباهنگ قدم های انبوهِ زنان و مردان ، درختان سبز و خوشرنگ نيز همه ی شاخه و برگ خود را به رقص واداشته اند . پس بی اعتنا به آن بدن غلتيده زير ملافه ، با شور و هيجانی مهار شده كوشيد تا تن به صندلی بند كرده ، بسنده كند به نظاره ی مظهر لطافت و ظرافت و زيبايی ، زير حجاب توری نازك كه خرامان پيش می آمد . جمع شدن ِ تدريجی ملافه را از کنج نگاه ديد و دل اش لرزيد ، اما با شوقی گره خورده در گلو ، با قطره اشكی حلقه زده در چشم ، از پس پرده ای زلال و مواج غرق ِ قامت رعنا شد و آن كمر باريك و موی بلندِ سیاه .

سر برداشت و سرافراز ديد با هر قدم كه پيش می آید ، شكم اش زير تور سپيد تموجی دلپذیر می یابد و چون گلبرگ های لطيف غنچه ای شکوفا ، اندك اندك جا باز می کند ؛ آنقدر كه پيراهن توان مهارش را ندارد و پاهای خوش تراش زير سنگينی تن ، خسته و عرقريزان قدم برمی دارد .

بعد ، پنداشت ازدحامی گرم شد و هر چيز شتاب گرفت و پس از دويدن ها و تعجيل های همگان ، ناگهان ونگ دل نشين نوزادی چهچهه ی بلبلی شد در گلزار شور و شادی . بعد تر ، خود را ديد آرميده بر تختی زير درختی ، سر مست از باده ی زندگی ، نظاره گر هياهوی كودكان اش كه شادمانه سر در پی هم گذاشته ، با داد و هوارشان و خنده های ريز و جيغ و قهر و آشتی هایشان ، هر لحظه رنگی دلپذيرتر از پيش به نگاه مادر می نشانند كه نشسته در كنج باغچه ی پر گُل ، بی نگاه برگ گلی سرخ را با دستی لمس می كند ‏و دست ديگر را ستون تن كرده ، محو تماشای آنهاست .

پارچه ی نرم دامن خوشرنگ كه محرمانه تن به لطافتِ تن ِرویاگونه ساييده بود نگاه اش را به خود كشيد تا چين و شكن را از ساق گرفته تا بالا لمس كرده ، بين سايه روشن ِ دلپذيرشان قدم گذاشته ؛ لابلای آن همه چين به سیاحت پرداخته و از شيب ِ ملايم ِ گرم و نرم با سينه سريده ، بين دره ی تنگ بغلتد تا پس از سر نهادن و سينه ماليدن و غرق شدن و مست شدن ‏ همه تن به سربالايی ساييده و سعادتمند ، فرازش بخزد ؛ و سپس درازكش ، قوس نرم را سجده كند و بی واهمه از زنجموره چنان مست اين زيارت و اين سير و سر زندگی ، که انگار به آنی از ابتدا تا نيمی از انتهای راهی روشن را پيموده است .

غافل از هر نيرنگ ، پلك بر هم گذاشت و با رضايتی آميخته به شادی ، مستی و لذت خيره به آن ماند و پنداشت میان كوچه تنگی است كه از اين سو جماعتی شادان ، هلهله كنان ، عروسی را با آينه و چراغ و دود كندر و اسفند همراهِ ساز و آواز به آنسو می برند و از آنسو همزمان ، عده ای سياهپوش ، غرقه به گِل ، ساکت و سر در گریبان تابوت سياهی را به این سو می آورند. آنگاه او را دید که قهقهه زد و ملافه را از تن کند و دور انداخت . برهنه و شاد دوری زد . پيچ و تاب خورد . موهای زرد و بلندش را با گردش سر دور محور گردن چرخاند و چرخ زنان لباس دوخته شده از تور سپيد را به تن كرد و بی هيچ تلاشی برای پنهان داشتن لكه ی سرخ نشسته بر سمت چپ سينه ، پيش آمد تا دست او را به دست بگيرد كه با كت و شلوار و كراوات سياه اش مات و مبهوت  ايستاده بود .

از سفر كه بازگشت ، چشم از سينه سنگ برداشت و زن را ديد پيچيده در پارچه ی سفيد بی نقش كه انگار چون او به تماشای آن نمايش نشسته بود. كوشيد تا صدای دور مويه را از بين هلهله و پايكوبی بشنود و فاصله تا آنسوی سنگ را ببرد كه نهيب ِ دخترک را شنید : پس من چه ؟ .

گفت : تو هيچ گاه اجاق خانه ی مرا روشن نكردی . هر چند گاهی آمدی ، سری زدی ، صحبت از عشق و دلدادگی كردی اما فقط چرخش كمری داشتی و بس . نه پخت و پزی ، نه خياطی و گلكاری و نه هيچ هنری . اما او به هر بهانه ای هرچند اندك می آمد تا همه ی محبت اش را نثارم كند !

كوشید شعله ی سركش نگاه اش را مهار كند . دامن سرخ اش را بالا زد و چمباته مقابل اش نشست . شوخ و گستاخ پرسيد : هيچ هنری ؟

چشم از لكه خون ِ خشکیده بر سمت چپ سينه ی تور سپيد گرفت و نگاه از تلاقی با برهنگی پیش ِ روی رماند . به اطراف نگريست ؛ به او که برهنه سر ، گاه لی لی كنان ، گاه يك وری از كوچه پسكوچه های خرابه می گذشت و با هر حركتی هم موهای زرد و لخت اش را به سويی می پراند و هم با پا به پا كردن و جهيدن و دويدنی بظاهر کودکانه ، دامن سرخ را به هوا می پراند و هر بار پس از مه آلوده نظری به پسری ، بی واهمه که نه ، حتا شاد از صفِ طویل منتظران ، دستی را گرفته ، پس ديوار خرابه ای كشانده و بعد از مدتی وقیحانه تن مچاله شده ی خاك آلوده ی  بی رمقی را به گوشه ای انداخته تا دوباره خار و خاشاك لباس اش را بتکاند و چروك اش را بگشايد ، چرخی بزند و دیگری را به قعر خود بکشاند .

غريد : نه ، نه هيچ هنری . تو دشنه را خوب بكار می بری ؛ همینطور پرسه زدن توی خرابه ها را خوب بلدی !

قهقهه ی دخترک تن اش را لرزاند . خشمگين برخاست و منزجر نگاهی به او افكند كه هنوز می خنديد. از كنارش گذشت و به آنسوی سنگ رفت تا قامت اش را در همه نگاه نگران زن بنشاند كه بی كلام می پرسید : چه می كنی ؟

صدای خودش را شنيد كه فرياد می زد : تن به وصلت نمی دهم . حتا اگر بميرم !

: كه چه ؛ آخرش چه ؟

لب كه گشود ، او را ديد چون حرارتی ملايم از سينه ی زمين برخاست . دنباله ی پارچه ی سفيد را تكان داد تا گرد و خاك احتمالی اش را بزدايد و به مرد پشت كرده ، این بار نه چون چادر ، مثل پیچه ای دلگير آنرا دور خود پيچد . همچنان كه تن و سر و صورت اش در آن نهان می شد ، مانند مه ای سنگين كه نرم بر زمين بنشيند ، نخست پاهايش در دل خاك و سپس زانو و كمر و سينه و سر پنهان شد .

 بعد ، خود را ديد در تيرگی شب ‏، دست بر سنگ گذاشته ؛ آماده ی راست كردن ِ قامت ‏، گویی به هذیان :آنقدر می مانم تا تو نيز چون او حركتی كرده ، نه ملافه ، که پارچه ی سفيد را دور افكنده و نه یورش با دشنه ، فقط تور را به تن كنی . راستی نمی شود اين كار را بكنی ؟

 

 

 

 

ش : 13/1/70 - كرمانشاه

خ : 13/3/70 – كرمانشاه

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 9:55 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

کشاکش

 

« كشاكش »

زانو كه نه ، همه تن به خاك نشانده ، چنان نرم دست به سينه ی صافِ سنگ می كشيد كه انگار گرمای دلپذير ِ  پوستِ تنی تُرد و شكننده را لمس می كند و خيره به آن ، چنان بود كه دريايی بی كران اش پنداشته ، رنگِ سرخ ِ افق را در آن به تماشا نشسته است و اين آهنگِ گرفته ی آن همه مويه ، بخاری است كه در سكوتی دلتنگ از بستر آب برمی خيزد .

بی اعتنا به صدای دور ِ هلهله و پایكوبی زنان و مردان ِ مانده در غبار ، بغل گشوده ، می كوشيد همه ی تكه سنگِ سردِ چسبيده به خاك را در آغوش بكشد ؛ به سينه بفشارد . ذوق كرده ، اشك ريخته و از سر حسرتِ گره خورده در گلو، با سوز دل بگويد : آخ !

آنگاه كه پنداشت از پس ِ آن سنگ و آن همه خاك ، تن ِ تازه ی شسته شده اش را می بيند ، پيچيده در چادری سفيد اما ندوخته ؛ سينه به خاك ماليد و ناليد : تو به غربت خفته ای . آخر چگونه با اين جماعتِ مبهوت اُخت خواهی شد ؟ به خدا خانه بی تو خاليست . بوی سرد و ماسيده ی مطبخ آزارم می دهد . از وقتی كه رفته ای ، در خانه كه می مانم  ، به پنجره ی تاريك اتاق های ساكت نگاه می کنم و منتظر می شوم شاید صدایی شاد را بشنوم اما بيهوده است ، بیهوده !

ديد شرمگين از رهايی تن ، می كوشداز بستر خاك برخیزد و همچنان كه نگران پس رفتن ِ پارچه ی سفيد است ، بپرسد : گوش بده . می شنوی ؟

گوش داد و از سر حسرت خندید . بعد ، گمان کرد بانگ و هلهله و ضرباهنگِ پاها شدت بيشتری گرفت .

چشم به او دوخت كه چون بخاری ملايم از سينه ی زمين سر می كشيد و سرو مانند قد بر می افراشت ؛ چندان ، که ناگزیر رو به آسمان چرخاند تا ببیندش با همان قامتِ بلند و پيكر ناپايدارش که گریز پا بود همانندِ خيال ، يا حسرت ، يا آرزو ؛ و  اين پندار كه : باد هر لحظه باخود خواهدش بُرد !

از خودش پرسيد : سيراب اش كرده ام ؟... من كه تمنا را در نگاه اش ، از بويش ،  در كلام و كُل وجودش می شنوم ، می بينم!

به چشم های درشتِ سياهِ غبار گرفته اش پرداخت  تا عمق شان را به پيمايد ؛ اما راه بی انتها می نمود ؛ مثل جاده ای خالی يا ردِ بجا مانده از قابی بر ديوار ؛  و نیز چمن زاری منتظر باران .

: جای چه تصويری در آن خاليست ؟

ديد گره ی پارچه را گشود و دنباله ی آنرا چون چادری سپيد تكان داد تا گرد و خاكِ احتمالی را بزدايد و بعد ، به سر كشيد و بدور خودش پيچيد و آنسوی سنگ چمباتمه نشست . و اين ، فرصتی بود كه او نگاه حريص و حسرتزده اش را بدواند تا در خلال تكان ِ چادر و پس و پيش شدن اش ، پوستِ خوشرنگِ تن را ببيند و گودی انتهای گردن و سايه ی گرم وسطِ سينه را .

آرزو كرد سايه ی صورتی شرم را پس بزند ، بوجد بیاید و پارچه را جدا كند و به دور افكند ؛ اما او اينك نشسته ، دست راست را بر سمتِ چپ سينه فشرده و خيره به سنگ بود .

پرسيد : هنوز درد می كند ؟

دو نگاه به هم گره خورد . دردمندانه خنديد و بی درنگ لب های خوش فرم اش را محكم به هم فشرد . از فراز سر مرد نگران گردبادی شدی كه چرخان پيش می آمد ؛ و آه كشيد .

مسير نگاه را پيگير شد . زنان و مردانی را ديد در فاصله ای دور ، دست افشان و پای كوبان با لباس هايی سرخ و سياهِ دهشتناك كه هلهله شان تن به تن ِ سكوتِ محيط می كوبید ودر میان شان ، سرناچی سياه چرده ، باد در لُپ ها انداخته ، رگه های خونرنگی زردی غليظ و لزج مردمک هایش را پوشانده بود .

انديشيد : بايد سفيد می بود ! .

سپيدی تور جهنده ی چرخنده كه وقيحانه سينه ی هوا را می شكافت و تن به هر سو می كشيد و بی واهمه از لكه ی سرخ نقش شده بر سمت چپ ِ سينه ، گرد و غبار بر می خیزاند ، چشم هایش را زد .

 سر برگرداند و زن را ديد ساكت و سر در گريبان ، چشم دوخته به سينه ی سنگ ، غرق انديشه است .

با نگاه گرمی و نرمی تن مطبوع را از پس پارچه لمس كرد . حسرت زده ، به زاويه ی بسته ی پاها زل زد و قسمتی از پستی و بلندی های بدن كه سينه ی پارچه را پس و پیش رانده بود . لب هایش جنبید : فقط يك لحظه چشم برداشتم و اين فرصت بس بود تا برق تيغه ی آن ، درخششی كور كننده بيابد و نخست درنگی شود و سپس سينه ی هوا را شکافته ، فرود بيايد . بعد ، دیگر ، شادی و شيون به هم آميخت . كاش اصلاً پلك نزده بودم !

گفت : نه دیگر ، این را نگو . می خواهم دوباره از همان حرف ها بشنوم ، باز هم می گويی برایم ؟

: تو بگو تا من هم بگويم !

خنده ای شيرين امادردمند، لب های خوشرنگ اش را از هم گشود . برق دندان های سپيد و ريزش باعث شد تا مرد زبان بر لب های خشكيده ی خويش بكشد .

زن گفت : هر غروب به پشتِ بام گِلی خانه می رفتيم و  با نگاه مان كوچه پسكوچه های نزديك را می روبيديم . بعد ، مشتاقانه چشم به كوچه ی پهن می دوختيم ، اما او هميشه غر می زد و سعی می کرد طوری  چسبيده به لبه ی بام بايستد كه جوانان محل بتوانند براحتی همه ی بدن اش را زير دامن كوتاهِ سرخ ببينند ؛ سوت بكشند ؛ سنگ بيندازند و او خودش را سرگرم وانمود كند . می دانی ؟ از اين كه نمی توانست ساده باشد و ساده بپوشد هميشه در عذاب بودم . هيچ وقت نشد بی آرايش ظاهر بشود . هيچ وقت نشد به كوچه برود و سینه بندِ بزرگِ پر از پنبه را نبندد ؛ اما با  پایین تنه اش ديگر نمی توانست كاری بكند ، خب ، عادت نكرده بود زير دامن چيزی بپوشد . بعضی وقت ها همسايه ها سربه سرم می گذاشتند . می پرسيدند : پس چرا موهای تو زرد نیست ؟

جواب می دادم: مگر نمی دانيد ناتنی هستيم ؟

زنی رهگذر با كفش هايی پاشنه بلند پا بر سينه ی سنگ گذاشت و از بين آن دو گذشت . لحظه ای ساكت ماندند و پرسان چشم به او دوختند كه   شتابان می رفت . غبار اندك خاكِ نرم ، دايره وار رد پاهای رهگذر را نمايان می كرد .

گفت : هر وقت از خم آن كوچه ی پهن می گذشتم ، با ديدن درخت های كاج ِ هميشه سبز ِ سر برافراشته از پشتِ ديوارهای قلوه سنگی ، دچار حس و حال ِ عجیبی می شدم ، انگار به محله ی ارمنی ها آمده بودم . خیال می کردم رنگ های سبز ِ آفتابخورده ی كهنه و ماتِ کاج ها در مقایسه با سبزی خوشرنگ درخت های  خودِ ما چه بی جلا و سرد و ساكت اند . انگار گذشت زمان و تغيير فصل ها برايشان تفاوتی ندارد ، مثل افرادِ مطيع و مودب و خونسرد ؛ نه مثل آن همه پيچ و خم و كج و راست شدن درخت های ديگر كه فصل بهار زنده و شاداب و پرشور و در يخبندان سرد و ساكت و غم گرفته می شوند . مرده و زنده شدن شان  همراه با غم و شادی است . اما آن کوی خاموش و جدی راهی بود تا به كوچه ی تنگ وباريك برسم با همه ی داد وهوارهايش و كودكان لُخت ، اما سرزنده اش كه شادمانه دنبال هم می دویدند . و در آنجا ، جلو يكی از همان درهای كوچك چوبی بايستم منتظر تا تو با لباسی از تور سپيد به پيشوازم بيايی . كاش يكبار دیگر تن به سفر می دادم !

: مگر نيامدم ؟ ديدی كه هميشه منتظر بودم . سايه ات را كه می ديدم تيرهای چوبی سقف به صدا می افتادند و راه پله پُر از صدای پا می شد .آن وقت چيزی برای تكاندن توی كوچه پيدا می شد كه داخل روسری ‏، چادرم يا هر چيز ديگر بريزم ؛ اما تو هميشه يك چشم ات هم به بالا بود كه من حرص ام می گرفت . می خواستم راهِ آمده را برگردم واز آن بالا يك مشت موی زرد را بكنم و با قهر توی صورت ات بكوبم ؛ ولی فقط در را محكم به هم می زدم .آخرش هم که آمدم . نيامدم؟

ناليد : چرا آمدی اما!

چشم از صورتِ شرمگين او گرفت و همچنان كه طرح ابروهای نازك مشكی و بينی ظريف و چانه ی گرد و زيبا را در ذهن با خود به هر سمت می كشيد سر افكند ، ناباورانه و ناآشنا حروف بر جسته ی روی سنگ را خواند و متفکرانه پرسيد : با آن همه بيماری ؟ خیال می کردم مرده است !

و زنی را مجسم کرد دراز كشيده زير ملافه در گوشه ی اتاق كه چشم های كم فروغ اش را به آن دو دوخته است كه خوش و خندان از تور سپيد و خانه و زايش و خرج شكم و لباس و عادات وآداب دختر و پسرهای كوچكِ نشسته کنار سفره می گفتند . يادش آمد اعتنایی به کینه وعقده های او نداشته است واکنون كه آن اتاق پس ِ غبار ایام نشسته است ، او را می بيند كه همراه با هر خنده ی آنان ‏، همراه با هر كلام از آينده و زايش و كاشتن نهال ِ آرزو ، از درد به خود می پيچد وتن اش سردتر و رنگ اش پريده تر از پيش می شود و وقتی كه قرارها گذاشته شد ، حلقه رد و بدل شد و ساز و آواز مترنم ؛ با هلهله ی شور و شادی شاخه و برگ سبز درختان نيز به رقص برخاستند ، پنداشت ملافه ی سفيد دور تن اش جمع شد ؛ پيچيده شد و دو سر آن گره خورد ؛ بشکلی که هرگز از پس اش ، نفسی برنخواهد خاست .

به خود آمد و به لب های خوشرنگِ او ؛ كه غيظ كرد و جمع شد و سپس با خنده ای از سر انكار از هم شكفت و گفت : مريض بود ؛ هميشه اينطور بود ؛ هميشه اينطور است . حالا چه كار می كنی . چه تصميمی داری ؟

: تن به وصلت نمی دهم . گريزانم !

هر دو ساكت ، چانه بر زانو گذاشته ، غرق انديشه ، گوش به بانگ و هياهو دادند كه گویی كاروانی از شياطين ، سينه ی مغموم آن همه مويه را شكافته ، شتابان پيش آمده ، پايكوبان و هلهله كنان ، غباری متراكم را همراه می كشند .

بعد ، سينه ی سنگ گویی فراخ شد. قافله ی خروشان ، همهمه كنان ، از هر سو پا بر آن گذاشتند و با لباس هايی سرخ و سياه به رقصی جنون آمیز پرداختند . ضرباهنگ پاهای شان طبلی بود كر كننده .

از پس غبار و انبوهِ تن های ناآرام ، بريده بريده او را می دید كه سرد و خاموش زانوی غم بغل كرده ، بی اعتنا به همهمه و هياهو ، سنگ گور  را بر نگاه نشانده بود كه زير رگبار پاها گم و پیدا می شد . دل اش به درد آمد . اراده كرد مانع ِ یورش خیل ِ پاها بر خاك و سنگ و نوشتار شود ؛ اما توان تحرك نداشت ؛ انگار به زمين ميخكوب اش كرده بودند . ناگزیر با بغضی در گلو ، با فريادی خفه شده از خشم و با نگاهی نگران ، درمانده از تلاش ؛ بی قرار ماند تا در سكوتی خسته و بيزار ناظر كوبش گور باشد و ضرباهنگ تند پاها نرمه خاک بر مژگان اش بنشاند .

غبار كه غليظ شد ، در همان كوچه ی باريك بود ؛ تكيه داده به ديوار گلی ،  به بهانه ی تازه كردن نفسی و انگار منتظر كسی . و دخترکِ  ایستاده بر هره ی بام که باد در دامن سرخ اش پيچيده بود .

كوشيد نگاه حريص اش را مهار كند . چشم از برهنه گی  بردارد كه تلالؤ بقايای نور خورشيد با سرخی شرمگين اش پرزهای زرد و اندك شان را سحرانگیز کرده بود . و او ، آن بالا ، بظاهر در انديشه ای دور و دراز ، نگاه اش را به نقطه ای از افق دوخته بود و نرمک تکان تکانی به همه ی اندام اش می داد . گره ی روسری اش شل شده ، از سر سريده ، به پشت اش افتاده و موهای زرد و لخت اش رهاشده بود تا به دستِ باد پريشان ، به هر سو كشيده شود و یا بلهوسانه به صورت اش شلاقه بزند . سينه اش را دید گویی آماده ی انفجار و لب هایی سرخ ِ سرخ كه فاصله نیز حتا حرارت اش را می چشید .

بند از پا گشود ؛ با نفس هايی پياپی و مقطع قدم پيش گذاشت تا درست كنار ديوار ، زير هره ی بام به ايستد و سير به سياحت الهه ی هوس بپردازد كه برخورد محكم دو لنگه ی چوبی در ، رشته ی افكارش را بُريد . خجل ، سر افكند و پا پس كشيد . دانست از درز تخته های قهوه ای رنگ ، چشم های درشت و سياه همه ی حركات اش را زیر نظر داشته است . سعی کرد خود را معصوم و نادم جلوه دهد و آنقدر دور خود بچرخد و بماند و وقت بكشد و آه بكشد تا دوباره در باز بشود و او با نگاه رنجيده ی محجوب اش ، با قامت رويایی و پيراهن آبی خوشرنگِ لَخت و دامن سفيدِ بلندش ، با دستمالی در دست ، در قاب در ظاهر شود . نیم نگاهی به او بیندازد . شتابزده دو سوی كوچه را سر بکشد . قدم پيش بگذارد و بی التفات به او ، شانه ی سبز را دست به دست کند . دستمال را بگشاید و بتکاند تا دو سه تار موی سياهِ براق و بلندِ چسبيده به آن ، به هوا پرتاب شود و به آرامی همراهِ خود مسير نگاهِ عاشق را به زمين بكشاند .

پس از تلاقی دوباره ی نگاه و بعد از آن كه در به آرامی بسته شد ، سنگ ريزه ای از بام به سوی مرد پرتاب شد و درست نوك كفش هايش فرود آمد ؛ اما او سر بلند نكرد . مثل همه روزهای قبل ، مسيری را پيش گرفت تا با خيالی خوش ، روز ديگری را به جلو بكشاند .

همچنان كه با دستمال سپيد مچاله شده ، سيل عرق را از سر و سينه و دور گردن پاك              می كرد . دست از رقص كشيد . يك پا بلند كرد و بر بلندای سنگ گذاشت . محكم بشکلی ایستاد تا او بتواند به یاری نور سرخ ِخورشيد كه درست به پس دامن و پشت اش می تابيد ، برهنه گی های پس تور سپيد را راحت ببیند .  و پرسيد : پس شوق و ذوق ات کو ؛ مگر تو نبودی که چشم از من برنمی داشتی ؟

جواب داد : گاهی هوس می كردم ، اما هميشه حواس ام بود كه خطا نكنم ؛ اگرچه كردم . كاش غافل نمی شدم !

: پس من چه ؟

كوبش خاك ادامه داشت و از پس آن همه تن های جهنده و هياهو و غبار ، صورت معصوم او را ديد در قاب چادرسفيدِ بی نقش ، رنگ پريده ، مظلومانه  ، غوغا و غلغله و خنده های لرزاننده را تحمل می كند و سايه ی نگاه اش را از سنگِ مقابل برنمی دارد. با ديدن آن دو سه طره ی سياه مو كه از حصار پارچه بيرون مانده ، آغشته به غبار بر پيشانی صاف و قشنگ اش نقش بسته و آن پره های نازك بينی ظريف و لب های خوشرنگِ به هم فشرده  و چانه ی نرم ِ زيبا و مژگان ِ بلند و حجب ِ نگاه ، دل اش به درد آمد . سينه اش كه از آه انباشته شد ، سر بلند كرد تا نفسی بكشد كه نگاه اش از چهره ی زن سر خورد و بر سينه و كمر و پا و سپس بر سنگ غلتيد . گذاشت تا از روی آن نيز ليز خورده ، ارتفاع اندك را پايين آمده ، خاك و تكه تكه های كوچك و بزرگِ سنگ را بپيمايد و آرام از لابلای همه تن های نشسته ی سياهپوش بگذرد و برود بر دروازه ی كوچه باريك بماند ؛ که پيرزنی عصا زنان ، لنگ لنگان ، پاکشان بر خاكفرش كوچه می رفت ؛ با نگاه مشتاق ِ  كاوشگرش به در و ديوار خانه های كوتاهِ گلی ؛ و سپس سدِ راهِ رهگذری عجول شد ؛ جويای نشانی . رهگذر که با دراز كردن دست سمتی را نشان داد ، در امتداد اشاره ی انگشتِ اش ، پيرزن ، كوبه ی آهنی در چوبی قهوه ای رنگ را به صدا در آورد. بی تعارف اما محتاط ، بين دو لنگه ی در ، رو به حياط منتظر ماند تا سايه ی زنی حايل بين روشنی حياط و تاريكی دالان شود . بعد پيرزن ، با تملقی معصومانه لب به كلام گشود . خم راست شد . خوش و بش كرد و در نهايت ، عكس قاب گرفته ای را از زير چادر بیرون آورد . با دقت و غرور غبار راه را از شيشه ی آن سترد و اميدوارانه مقابل نگاهِ زن گرفت .

آنگاه كه نگاه زن خط سبز سبيل نورسته را بر پشت لب و وقار مواج در چشم و گرمی و گيرايی چهره را ديد و پسنديد و رضایتمند به تاييد سرتكان داد و لب جنباند ، به يكباره صدای هلهله وشور و شاديی سرشار برخاست ؛ آنقدر كه انگار با ضرباهنگ قدم های انبوهِ زنان و مردان ، درختان سبز و خوشرنگ نيز همه ی شاخه و برگ خود را به رقص واداشته اند . پس بی اعتنا به آن بدن غلتيده زير ملافه ، با شور و هيجانی مهار شده كوشيد تا تن به صندلی بند كرده ، بسنده كند به نظاره ی مظهر لطافت و ظرافت و زيبايی ، زير حجاب توری نازك كه خرامان پيش می آمد . جمع شدن ِ تدريجی ملافه را از کنج نگاه ديد و دل اش لرزيد ، اما با شوقی گره خورده در گلو ، با قطره اشكی حلقه زده در چشم ، از پس پرده ای زلال و مواج غرق ِ قامت رعنا شد و آن كمر باريك و موی بلندِ سیاه .

سر برداشت و سرافراز ديد با هر قدم كه پيش می آید ، شكم اش زير تور سپيد تموجی دلپذیر می یابد و چون گلبرگ های لطيف غنچه ای شکوفا ، اندك اندك جا باز می کند ؛ آنقدر كه پيراهن توان مهارش را ندارد و پاهای خوش تراش زير سنگينی تن ، خسته و عرقريزان قدم برمی دارد .

بعد ، پنداشت ازدحامی گرم شد و هر چيز شتاب گرفت و پس از دويدن ها و تعجيل های همگان ، ناگهان ونگ دل نشين نوزادی چهچهه ی بلبلی شد در گلزار شور و شادی . بعد تر ، خود را ديد آرميده بر تختی زير درختی ، سر مست از باده ی زندگی ، نظاره گر هياهوی كودكان اش كه شادمانه سر در پی هم گذاشته ، با داد و هوارشان و خنده های ريز و جيغ و قهر و آشتی هایشان ، هر لحظه رنگی دلپذيرتر از پيش به نگاه مادر می نشانند كه نشسته در كنج باغچه ی پر گُل ، بی نگاه برگ گلی سرخ را با دستی لمس می كند ‏و دست ديگر را ستون تن كرده ، محو تماشای آنهاست .

پارچه ی نرم دامن خوشرنگ كه محرمانه تن به لطافتِ تن ِرویاگونه ساييده بود نگاه اش را به خود كشيد تا چين و شكن را از ساق گرفته تا بالا لمس كرده ، بين سايه روشن ِ دلپذيرشان قدم گذاشته ؛ لابلای آن همه چين به سیاحت پرداخته و از شيب ِ ملايم ِ گرم و نرم با سينه سريده ، بين دره ی تنگ بغلتد تا پس از سر نهادن و سينه ماليدن و غرق شدن و مست شدن ‏ همه تن به سربالايی ساييده و سعادتمند ، فرازش بخزد ؛ و سپس درازكش ، قوس نرم را سجده كند و بی واهمه از زنجموره چنان مست اين زيارت و اين سير و سر زندگی ، که انگار به آنی از ابتدا تا نيمی از انتهای راهی روشن را پيموده است .

غافل از هر نيرنگ ، پلك بر هم گذاشت و با رضايتی آميخته به شادی ، مستی و لذت خيره به آن ماند و پنداشت میان كوچه تنگی است كه از اين سو جماعتی شادان ، هلهله كنان ، عروسی را با آينه و چراغ و دود كندر و اسفند همراهِ ساز و آواز به آنسو می برند و از آنسو همزمان ، عده ای سياهپوش ، غرقه به گِل ، ساکت و سر در گریبان تابوت سياهی را به این سو می آورند. آنگاه او را دید که قهقهه زد و ملافه را از تن کند و دور انداخت . برهنه و شاد دوری زد . پيچ و تاب خورد . موهای زرد و بلندش را با گردش سر دور محور گردن چرخاند و چرخ زنان لباس دوخته شده از تور سپيد را به تن كرد و بی هيچ تلاشی برای پنهان داشتن لكه ی سرخ نشسته بر سمت چپ سينه ، پيش آمد تا دست او را به دست بگيرد كه با كت و شلوار و كراوات سياه اش مات و مبهوت  ايستاده بود .

از سفر كه بازگشت ، چشم از سينه سنگ برداشت و زن را ديد پيچيده در پارچه ی سفيد بی نقش كه انگار چون او به تماشای آن نمايش نشسته بود. كوشيد تا صدای دور مويه را از بين هلهله و پايكوبی بشنود و فاصله تا آنسوی سنگ را ببرد كه نهيب ِ دخترک را شنید : پس من چه ؟ .

گفت : تو هيچ گاه اجاق خانه ی مرا روشن نكردی . هر چند گاهی آمدی ، سری زدی ، صحبت از عشق و دلدادگی كردی اما فقط چرخش كمری داشتی و بس . نه پخت و پزی ، نه خياطی و گلكاری و نه هيچ هنری . اما او به هر بهانه ای هرچند اندك می آمد تا همه ی محبت اش را نثارم كند !

كوشید شعله ی سركش نگاه اش را مهار كند . دامن سرخ اش را بالا زد و چمباته مقابل اش نشست . شوخ و گستاخ پرسيد : هيچ هنری ؟

چشم از لكه خون ِ خشکیده بر سمت چپ سينه ی تور سپيد گرفت و نگاه از تلاقی با برهنگی پیش ِ روی رماند . به اطراف نگريست ؛ به او که برهنه سر ، گاه لی لی كنان ، گاه يك وری از كوچه پسكوچه های خرابه می گذشت و با هر حركتی هم موهای زرد و لخت اش را به سويی می پراند و هم با پا به پا كردن و جهيدن و دويدنی بظاهر کودکانه ، دامن سرخ را به هوا می پراند و هر بار پس از مه آلوده نظری به پسری ، بی واهمه که نه ، حتا شاد از صفِ طویل منتظران ، دستی را گرفته ، پس ديوار خرابه ای كشانده و بعد از مدتی وقیحانه تن مچاله شده ی خاك آلوده ی  بی رمقی را به گوشه ای انداخته تا دوباره خار و خاشاك لباس اش را بتکاند و چروك اش را بگشايد ، چرخی بزند و دیگری را به قعر خود بکشاند .

غريد : نه ، نه هيچ هنری . تو دشنه را خوب بكار می بری ؛ همینطور پرسه زدن توی خرابه ها را خوب بلدی !

قهقهه ی دخترک تن اش را لرزاند . خشمگين برخاست و منزجر نگاهی به او افكند كه هنوز می خنديد. از كنارش گذشت و به آنسوی سنگ رفت تا قامت اش را در همه نگاه نگران زن بنشاند كه بی كلام می پرسید : چه می كنی ؟

صدای خودش را شنيد كه فرياد می زد : تن به وصلت نمی دهم . حتا اگر بميرم !

: كه چه ؛ آخرش چه ؟

لب كه گشود ، او را ديد چون حرارتی ملايم از سينه ی زمين برخاست . دنباله ی پارچه ی سفيد را تكان داد تا گرد و خاك احتمالی اش را بزدايد و به مرد پشت كرده ، این بار نه چون چادر ، مثل پیچه ای دلگير آنرا دور خود پيچد . همچنان كه تن و سر و صورت اش در آن نهان می شد ، مانند مه ای سنگين كه نرم بر زمين بنشيند ، نخست پاهايش در دل خاك و سپس زانو و كمر و سينه و سر پنهان شد .

 بعد ، خود را ديد در تيرگی شب ‏، دست بر سنگ گذاشته ؛ آماده ی راست كردن ِ قامت ‏، گویی به هذیان :آنقدر می مانم تا تو نيز چون او حركتی كرده ، نه ملافه ، که پارچه ی سفيد را دور افكنده و نه یورش با دشنه ، فقط تور را به تن كنی . راستی نمی شود اين كار را بكنی ؟

 

 

 

 

ش : 13/1/70 - كرمانشاه

خ : 13/3/70 – كرمانشاه

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 9:54 |  لینک ثابت   •