تبليغاتX
نیلوفر های کبود

سه شنبه سوم دی 1387

 

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 14:45 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم دی 1387

شخصیت پردازی درداستان

َ

 

شخصیت های کاغذی ؛ شخصیت های واقعی و اشخاص داستان

منصور یاقوتی ، نویسنده ی نامدار کرمانشاهی ، طنزی دارد به این مضمون که در یکی از مدارس غیر انتفاعی اعیان نشین ترَین منطقه ی تهران ، به دانش آموزان تکلیف می کنند درباره ی فقر، انشاء بنویسند.   یکی از آن ها می نویسد : درهمسایه گی ما ، خانواده فقیری زندگی می کنند که آپارتمان سه طبقه ی بسیار فقیرانه ای دارند . ماشین بنزشان فقیرانه است . فقر ازدر ودیوار ویلای شمال شان بالا می رود .هواپیمای اختصاصی شان فقیرانه است . حتا نوکروکلفت های آن ها هم فقیراند.... و الی آخر . درحقیقت گمان می کند فقط با اضافه کردن کلمه ی فقر به هر کس و داشته هایش ، می تواند  او را فقیر نشان بدهد.

این موضوع اگرچه اززبان جناب یاقوتی شکل وشمایل طنز دارد اما متاسفانه درعرصه ی داستان نویسی ، مصداق های بسیاری ، البته نه به این شدت وحدت  ، تقریباً نزدیک به همین شکل  می توان یافت ؛ ازقبیل داستان نویسانی که گمان می کنند چنانچه فقط به مذکر یا مونث بودن ؛ ریش وسبیل داشتن ، یا زیرابرو برداشتن ؛ سن و شغل و اشاره هایی از این قبیل بسنده کنند ؛ شخصیتِ داستانی آفریده اند. در صورتی که آنچه  ترسیم کرده اند ، در حقیقت آدمک های کاغذی ای هستند که بضرب قلم نویسنده حرف می زنند و حرکت می کنند .

 برای خلق اشخاص داستانی گوشت و خون دار می بایست به نکات  بسیاری توجه کرد که  تعیین جنسیت ، ابتدایی ترین آن است ؛ با در نظر داشتن این که در همین ابتدایی ترین قسمتِ قضیه هم رمز و رازهای فراوانی است که در حد بضاعتِ ذهنی ، آن راشرح خواهم داد .

کتابی هست با عنوان( مردان مریخی ، زنان  ونوسی )اگر اشتباه نکنم  . آن را نخوانده ام واز محتوایش بی اطلاعم اما قایل شدن فاصله ی  سیاره ای بین ویژه گی های زن ومرد ، مستتر درعنوان اش را با همه ی وجود باوردارم . نه این که بحثِ برتری جنسیتی بر جنسیت دیگر باشد . تأکیدم بر تفاوت های بنیادی روحی – روانی بین دوجنس است .  تفاوت های فیزیکی بین زن و مرد ، ساده ترین ، کمترین و مشهود ترین قسمت ِ قضیه ؛ و مهمترین ممیزه ، درونیات آن هاست .

 برای روشن شدن بحث ، بدنیست به یکی ازآثار منتشر شده  که نویسنده ی آن به  تفاوت های جنسیتی ودیگر شرایط زیست محیطی  بی اعتنا بوده است  ، استناد کنم . البته چون منظور ما نقدِ نوشته های دیگران نیست ، از آوردن نام نویسنده و حتا نام کتاب اجتناب می کنم . عزیزانی که اثر را مطالعه کرده باشند ، خواه ناخواه می دانند اشاره به چه کتابی است . در این مجموعه که ماجراهای آن در شهر دورافتاده ای درجنوب کشوراتفاق افتاده است ماجرای معلمی روایت می شود که عاشق دختر شهردار ِ منطقه است . هربار که معلم هوای معشوق می کند ، برادر او راکه ازدانش آموزان  خودش است ، از بین شاگردان فرا می خواند . همانجا در کلاس درس ، روی صندلی می نشیند . شانه از جیب بیرون می آورد . پسرک را بین زانوهایش نگه می دارد و به یادِ یار ، توسط شانه ، با موهای او بازی می کند . گاهی خواب موها را روبه سمت چپ می کند ؛ راضی نمی شود ، آن ها را پریشان می کند . بار دیگر موها  را به سمت راست شانه می زند . در این حالت صورت دختر مقابل اش است و با ادامه ی شانه زدن ها به چپ و راست ، معاشقه ای ذهنی انجام می دهد .      

تصویر زیبا وشاعرانه ایست ؛ اما ایراد دارد. نخست  این که انجام چنین حرکتی دربرابر چشم دیگران ، از شاگردان مدرسه گرفته تا هرمکان دیگر ، آن هم نه فقط در مناطق محروم ِکشور، حتا دردل پایتخت هم از ذهن و رفتارمعلم ویا هر کس دیگری دوراست ؛ مگر این که جناب معلم، دیگران راهیچ فرض کرده ، به داوری و واکنش شان بی اعتنا  باشد .

   نکته ی بعدی ، انتخاب ِ شیوه ی معاشقه ی ذهنی است . حرکاتِ بیان شده  بقدری  ظریف ، نرم و زنانه است که اگرخانم معلمی آن را انجام می داد ، پذیرفتنی تربود ؛ نه مردی که از لحاظ جنسی ، یا عقلی دچار انحراف و اشکال هم نیست . همچنین ،  زن ها درمجموع ، باشانه رابطه ی عاطفی  بیشتری دارند تامردها. به عبارتی یکی ازهمراهان دایمی خانم ها شانه است ؛ در صورتی که مردها کمتر شانه در جیب می گذارند؛ بویژه اگردر منطقه ی جغرافیایی خشنی از لحاظ آب و هوا هم باشند مثل جنوب کشور .

  باتوجه به این دوسه مورد ، ناگزیریم بپذیریم برای خلق شخصیت داستانی  زن ، یا مرد، دقت به رفتار و روحیه ی غالب ِ هر جنس ، موضوعی است اساسی ؛ مگر استثنا ویا  ضرورتی در بین باشد . زن ها ، رفتارهایی متمایز از مرد دارند اگرچه شاید در نگاه اول به چشم ننشیند . از لحاظ  گفتاری نیز تکیه کلام ، نحوه ی بیان ، لحن ، و حتا گاهی واژه گانی دارند که مختص به خودشان است ؛ همچنان که مردها نیز از این قاعده مستثنا نیستند.

بعد از مشخص کردن جنسیت و درنظر داشتن روحیه و رفتار و بیان ِ عمومی هریک ، نوبت به تفکیک ِ  اشخاص ِ هم جنس از طریق تعیین میزان ِ معلومات وجایگاه اجتماعی آن ها می رسد . در این جا نیز سه عامل عمده ی رفتار و بیان و طرز تفکرشخصیت ها با یکدیگر متفاوت است .

دیدگاه ، خواست ها و بیان خانمی خانه دار که اتفاقاً بی سواد و یا کم سواد هم هست با هم جنس او که دردانشگاه تدریس می کند ، باید متفاوت باشد. خانم خانه دار نیازی ندارد برای بیان منظورش ازبین واژگان دست به گزینشی دقیق ، موجز ورسا بزند . او ، بی دغدغه  حرف هایش را می زند . اگر تپق بزند ؛ اگر یک کلمه ویا جمله ای را چند بار پیاپی بکار ببرد ؛ اگر واژه ها را خوب نتواند تلفظ کند ، کلمات را بشکند ، افعال را پس و پیش کند و.... چندان برایش ناخوشایند نیست ؛ اما هم جنس اوکه درمحیطی فرهنگی اشتغال دارد  ناچاراست مراقب باشد آنچه می گوید ، درست ، بجا و به بهترین شکل ممکن باشد تا جایگاهی که برای تحصیل اش تلاش بسیار کرده است ، را از دست ندهد .

همین خانم خانه دار کم سواد یا بی سواد اگر بحث فلسفی و جامعه شناسی وروانشناسی و غیره و غیره بکند یا مثل هم جنس اش که جزواساتید است ، حرف بزند ، گفته ها وعقایدش نه فقط تصنعی  حتا احتمالاً مضحک جلوه خواهد کرد . اما چنانچه بنابر تجارب ، نگاه عالمانه ای داشته باشد بر جهان هستی  ، برای بیان آن می بایستی از ساده ترین کلمات استفاده کند نه از واژه گان تخصصی .

   بنابراین داستان نویس ناگزیر است مراقب باشد  رفتار و گفتار هر یک از شخصیت های داستان اش با جایگاه اجتماعی و اندوخته های ذهنی ای که دارد ، سنخیت داشته باشد .

سن ، از دیگر فاکتورهایی است که باید مورد توجه قرار بگیرد . یکی از داستان نویسان پیشکسوت ِ کرمانشاهی، در رمانی که سال 1370 منتشر شد ، برای راویت داستان اش پسربچه ی سه سال و نیمه ای را انتخاب کرده است که بروشنی وقایع دوران کودکی اش را بازگو می کند و هنگامی هم که دختر جوان ِ هم ولایتی اش به خانه شان می آید ، طوری از غبغب و سفیدی زیر گردن او یاد می کند انگار جوان بیست و پنچ – شیش ساله ای محروم مانده از زن است که بعد ازمدت ها نگاه اش به لعبتی افتاده باشد . در صورتی که اگر درست به قضیه  نگاه کنیم ، متوجه می شویم ازسه ونیم ساله گی ، خاطره ای درذهن باقی نمی ماند . چنانچه گوشه هایی از اتفاقات بعلت اهمیت وتأثیر زیادش هنوز از یاد نرفته ، دست کم ، پشت هاله ای از مه  پنهان مانده است ؛ بعبارت بهتر، یاد آوردن آن خاطرات بسختی و بصورت نیمه و ناقص شکل می گیرد  نه این که آنقدر آشکار وکامل باشد که رمانی دویست ونود ونه صفحه ای را یدک  بکشد .    

 همچنین اگرچه امروزه محققان معتقدند غریزه جنسی حتا دردوران جنینی نیز وجود دارد اما باید اضافه کرد این غریزه موقعی بروز خواهد کرد که تحریکات لازم از جمله مشاهدات جنسی از قبل ، و فراهم شدن امکانات لازم  درحال حاضر، واقع شده باشد . درغیر اینصورت ، طفلی که جز سینه مادر واحتمالاًشیر دهی گاوها و گوسفندها ، را ندیده ، نمی تواند روایت گر بلور سینه ی دختر همسایه بشود .

      با دقت به همین نکته ،  متوجه نقش زادگاه برشکل گیری شخصیت داستانی و یا شخصیت واقعی ، نیز  خواهیم شد. یعنی طفلی که درروستای دور افتاده ای پا به جهان هستی می گذارد ، نه از لحاظ درک وشعور ، بلکه از نظر مشاهدات و تجربه اندوزی ؛ ودر نتیجه کُنش ها، تفاوت های بسیاری دارد با آن که در کلان شهرها رشد ونمو یافته است . به اضافه ی وضعیت آب و هوایی  و شرایط اقلیمی زادگاه که آن نیز یکی دیگراز عوامل تأثیر گذار بر روحیه و رفتار اشخاص است  . زیرا آن که در کوهپایه ها زندگی می کند ؛ یا کسی که در مناطق گرمسیری قرار دارد ، بعلت  شرایط سخت اقلیمی اش خواه ناخواه روحیه ی جدی تر ورفتار مستحکم تر وملاحظات متفاوتی دارد با کسی که در حاشیه ی جنگل  ودرآب  وهوایی معتدل ویا سرد بسر می برد.  

سلامتِ جسمی و روانی و یا عدم آن ازممیزه های اشخاص است . فصل اول رمان  ( خشم وهیاهو) شاهکار( ویلیام فالکنر ) روایتِ سرگذشت شخصیت های آن است از زبان ِ ( بنجی)  که دچار معلولیت ذهنی است . این فصل ، دیریاب ترین بخش رمان محسوب می شود چون بنجی بعلت عارضه ای که دچارش است ، نمی تواند درست و کامل اتفاقات را بموقع و پشت سرهم تشخیص و تشریح کند . به همین علت ، زمان ، مکرر پس وپیش می شود ؛ گاهی اشیا بجای اشخاص حرکت می کنند ؛ بیان گنگ وگم است ؛ مشاهدات به دلخواه و بشکلی غریب نامگذاری می شود ؛ والی آخر .

     مرحوم نادرابراهیمی ؛ از نویسندگان نامدار ایرانی  نیز در یکی از داستان هایش که بیان ذهنیت شخصی مصدوم است توی آمبولانس ، درراه رسیدن به بیمارستان ، بنحوی دیگر همین آشفته گویی را تجربه می کند که بحق موفق و بجاست .    

به نمونه های یاد شده ، حالت ها و وضعیت اشخاص را نیز می بایست اضافه کرد . شخصی که هراسان است ، شتابزده است ، ترسیده ، یا سوگوار است و در مجموع ، دقایق ِ بحرانی  ای را سپری  می کند ، نمی تواند مثل آن که در آرامش بسر می برد ، راحت حرف بزند، به توصیف محیط بپردازد ؛ وقایع را تجزیه و تحلیل کند  .

شرایط مالی و معیشتی ، به اضافه ی موفقیت ها و محرومیت هاازدیگر عناصر موثر بر اشخاص است. برای  نمونه : داستان ( آن بامداد ِ بی آفتاب )[1] روایت پسر بچه ی چهار – پنج ساله ی بی مادری است که نه فقط از بی مادری ، از فقری که دچار شده است نیز رنج  می برد . در موقعیت خیال پردازانه ای که برایش فراهم  می شود ، آرزوی ازدواج وتشکیل زندگی می کند . (.... زنم می گیرم . یه زن خوب که هم برام غذا بپزه و هم رختام را بشوره و هم نوازشم بکنه . همیشه بپرسه :  چه دوست داری برات درست بکنم ؟ 

منم همه ی غذاها را اسم ببرم ؛ هرچه که دلم خواست . او هم مدام بگه : بخور ، بخور تا سیر بشی !

 من بخورم واو لباسام را بشوره ، تمیز. تو حیاط بشینه . تشتِ پُر کفی جلوش باشه ؛ کفِ سفید و زیاد . دیگِ آبم رو پریموس غلغل بکنه . صدای غلغل ِ آب ، فِس فِس ِ پریموس ، حیاطِ آب و جارو شده. هر وقتم که بخواد پیرهن و شلوارم را وصله بکنه سلیقه به خرج بده  . وصله های ریز و قشنگ و همرنگ . کوک های درشت نزنه . برام کفش و جورابم بخره . کفش لاستیکی یا گیوه نه ؛ کفش ِ چرمی ،از آن هایی که موقع راه رفتن تق تق صدا می کنن – تِق تِق ـ نباید بذارم بفهمه هنوز نمی دانم کدام لنگه را باید  بکنم کدام پام . هر وقت خواستم از خانه برم بیرون، می گم : برو کفش هام را جفت کن!

جفت بکنه. بگه :  تا هر وقت خواستی برو برای خودت بازی بکن . خسته که شدی برگرد  !

وقتی به خانه برگردم ، همه جا آب و جارو شده باشه . تمیز ِ تمیز . بو چلوخورش سبزیم تو اتاق پیچیده باشه . مثل پارسال نزدیکی های عید که سارا از شوهرش قهر کرده ، آمده بود پیشِ ما.... )

  می بینیم از نگاه ِ این کودک ، زن ، یعنی مادری مهربان که آرزوهای اندکِ فرزندش را محقق کند نه چیزی فراتر از آن  .

  البته محرومیت فقط شامل فقر یا بی مادری نمی شود . آن که ازداشتن پاهایی سالم محروم است ، یا دست ندارد و یا هر عضوی دیگر ، در نگاه ویا در گوشه ای از ذهن اش ، خواسته ویا ناخواسته به دنبال کمبودهایش می گردد ؛همانطور که مشاغل هم در نحوه ی نگاه اشخاص تأثیر دارد ؛ مثلاً در مراوده ها ، نخستین چیزی که کفاش به آن توجه می کند ، کفش های نفر مقابل اش است ؛ یا خیاط معمولاً بمحض دیدار با کسی به پارچه و دوخت لباسی که او به تن دارد دقیق می شود و  همین طور هریک از اعضا اصناف دیگر به آنچه با آن سر وکاردارند.    

با توجه به نکاتی که اشاره شد ، متوجه می شویم شخصیت های داستانی از بسیاری جهات با انسان های واقعی مشابهت دارند ؛ آنچه آن ها را از یکدیگر متمایز می کند قید و بندی است که داستان نویس بناچار بر مخلوقات ذهن خود اعمال می کند . هر انسانی محتمل است ساعت ها درباره ی مطالبی بحث کند که هیچ ربطی با هم ندارند ؛ یا کلام اش انسجام لازم را نداشته باشد و یا همانطور که پیشتر گفته شد ، به تکرار جمله ها مبادرت کند وبسیاری آشفته گویی های دیگر ؛ اما در داستان ، آنچه بر زبان شخصیت ها جاری می شود ، گفتاری است بدقت گزیده که برای اطلاع رسانی به خواننده و پیشبرد ِ درست ِ قصه بکار می رود .

منظور از اطلاع رسانی  ، ابعاد گسترده ای دارد از جمله آشنایی خواننده با اغراض ، اهداف ، درونیات و ویژه گی های شخصی گوینده ؛ و همچنین زمینه سازی برای وقایعی که در پی خواهند آمد و یا آشنایی مخاطب با گذشته ی اشخاص ویا ریشه ی اتفاقات و غیره .

شخصیتِ داستانی اگر پراکنده گویی  یا زیاده گویی کند ؛ اگر رفتار آشفته ای داشته باشد  ، برای مثال ، مسیری را چند بار بیاید وبرود بی آن که ضرورتی داشته باشد ؛ ویا هر حرف و حرکت ِ اضافه ی دیگری از او سربزند ؛ می بایستی این همه ، اهداف خاصی را در پی د اشته باشد ؛ مثلاً برای  نشان دادن حواسپرتی ، اختلالات ذهنی و یا هر علت ِ دیگری باشد که داستان نویس آگاهانه برای شخصیت های داستانی اش فراهم کرده باشد . بعبارت خلاصه تر ، داستان نویس برای آن که داستان اش دارای حشووزواید نباشد بهتر است از توضیح و تشبیه وتوصیف اضافی اجتناب کند وهمچنین مانع حرکات وگفتار بیمورد شخصیت های داستان اش بشود.

شاید عده ای از مخاطبان در این قسمت از بحث ، با استناد به گفت وگویی که ده سال قبل ، به مناسبت انتشار داستان  بلند ( رویای برزخی ) با روزنامه ی (صبح امروز)[2] انجام گرفت  نگارنده رابه تناقض گویی متهم کنند که در آن جا سخن از تصرف قلمرو داستان توسط شخصیت های آن است ؛ بشکلی که حتا نویسنده را نیز در اختیار می گیرند وبه دنبال خود ، به هر سمت که بخواهند می کشانند ؛ اما دراینجا روی تسلط  داستان نویس بر شخصیت ها تأکید می شود .

چنانچه این موضوع مطرح بشود ؛ اتفاقاً بحث بجایی است چون در رویای برزخی ، اگرچه شخصیت های داستان ، به نویسنده وقعی نمی گذارند و  شخصاً سرنوشت خود را رقم می زنند ؛ اما هرگز از چهارچوب داستانی  فراتر نمی روند . در حقیقت کودتای ادبی راانجام می دهند اما ازهرج ومرج و ناهنجاری هایی که این گونه حرکت ها در پی دارد ، پرهیز می کنند .

در پایان این مبحث ، توضیح این نکته ضروریست که همیشه هرچیزی در جای خود قرار نخواهد گرفت ؛ استثناهایی نیز هست که باید آن ها را نیز پذیرفت

اسماعیل زرعی

3/ دیماه / 1387 - کرمانشاه  

           

 



[1] -    فصلنامه ی ( ادبیات داستانی ) شماره 49 ، زمستان 1377 . 

 

[2] - « قلمرو رویای برزخی توسط شخصیت های آن تصرف شده است » : روزنامه ی ( صبح امروز ) شماره های 329 و 331 ، 16 و18/11/1377 .

نوشته شده توسط اسماعیل زرعی در 14:44 |  لینک ثابت   •